ویژه رمان جای مادرم زندان نیست | مریم علیخانی کاربر انجمن یک رمان

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
کد رمان: 1467
ناظر: |AshKi |



نام رمان: جای مادرم زندان نیست
نوشته: مریم علیخانی
ژانر: عاشقانه

خلاصه: روژان خان زاده ای ست اصیل که در پی یک دعوای قومی و قبیله ای از سرزمین مادری اش کوچ می کند و اما در این میان ناخواسته وارد گروه و دسته ای می شود که زندگی اش را به کلی متغیر می سازد و عشق همیشه شروعی دوباره برای زندگی نیست!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,288
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
مقدمه: به تو که فکر میکنم، قلبم می سوزد؛ تو از کدام دیار به من رسیدی؟ عشق تو چون آتشفشانی در قلبم فوران کرد اما تو کجایی تا ببینی چطور یک، یک استخوانهایم در این عشق میگدازد اما نمیگذارم چاوان عزیزت دستش سمت این آتش دراز شود!
***

پارت اول
هرچه فکر می کنم نمی توانم به خاطر آورم عاشقی را کی آموختم که چنین دیوانه وار عاشقت شدم؟ که یادم رفت که بودم و از کجا آمده ام؟ شاید همان زمان ها که با شوق دست زیر چانه ام می زدم و پدر بزرگ برایم قصه لیلی و مجنون و خسرو و شیرین میخواند , ذرات عشق تو در حال پیوند خوردن با سلول های روح و تنم بود که تورا نیمی از وجودم که نه ,تمام وجودم پنداشتم.
کاش اینقدر برایم از رکسانه همسر اسکندر کبیر نمی گفتی و یا حداقل رکسانه بودن را به من نیز آموخته بودی تا من هم می توانستم وقت خطر فرزندت را به دندان بگیرم و از این دیار لعنتی بگریزم .
نمیدانم چرا بازهم منتظر معجزه هایت هستم. منتظرم تا فرهاد کوه شکن من , سینه سنگی کوه غصه هایم را بشکافد و شیرین اسیر بندش را از این دخمه تنگ و تاریک رها سازد.
عشق بی همتای من! ، می خواهم بدانی در این واپسین لحظات عمرم تنها یک آرزو دارم و آن اینکه چاوان نیز چون من روزی بتواند در حصار امن آغوشت مأوا بگیرد.
سرم را به سوی سقف این سلول تنگ و تاریک بلند میکنم و سعی میکنم صورت چاوان و آراز را در کنار هم تصور کنم.دوست دارم آخرین تصویری که می بینم نقش چشمان درشت و مژگان سیه فام آراز باشد.
صدای زندانبان در اتاق خالی چند متری می پیچد.
_چیزی لازم نداری بگم برات بیارن؟
بخاطر حماقتش لبخند تمسخر آمیزی روی لبم نقش می بندد. کسی که با مرگ فقط چند ساعت فاصله دارد چه چیزی می تواند احتیاج داشته باشد؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
جای مادرم زندان نیست فصل اول/قسمت دوم

آفتاب از ستیغ کوه بلند بیستون بالا آمده و در ایل هیاهوی عجیبی بر پاست. در چادر بغلی تمام مردان ایل با خان بزرگ جلسه دارند و زنان در چادر ما هریک گوشه ای زانو به بغل گرفته اند و سکوت پیشه ساخته اند.

به پروانه ای که روی دستم نشسته است نگاه می کنم و دلم برای آن همه آزادی که دارد قنج می رود. صدای دایه خاتون که بلند می شود پروانه از روی دستم می پرد و از لای درِِ باز چادر سیاه رنگ و نخی , راه به بیرون می گیرد.

_خدا به خیر کنه، باز بوی خون و باز ناموس مردم! یاشار ،خیر نبینی که این طور همه رو گرفتار کردی!

مادرم دامن چین دار بلندش را بیشتر به روی زانو هایش پایین می کشد و دستانش را دور زانوهای تا شده اش گره می زند و کمی با اخم با همان لهجه کردی جوابش را می دهد

_یاشار خان زاده ست, اصیله, کم کسی نیست, نوه بزرگه خانه, لابد ی چیزی بوده که این طور شده…, ما خبر از هیچی نداریم پس کسی هم حق نداره حرف مفت بزنه پشت سر نوه ارسلان خان!

نگاه های سنگین زنان را روی سر و صورتم حس می کنم. نوه خان هم که باشی باز هم وقتی همچین بلایی دور سرت بچرخد, هزاران دشمن در میان دوستانت خواهی داشت.

کاش یاشار را قبل از اینکه با مردان به جلسه بروند دیده بودم و از اتفاقی که افتاده با خبر می شدم و لااقل موضوع را آن طور که واقعا بود، می دانستم. اما یاشار از سپیده صبح تا الان در چادر پدربزرگ مثل یک اسیر ,قرنطینه شده و مردان مسلح و محافظ قبیله از دیشب تا حالا پلک بر هم نزده اند و اطراف چادر ها نگهبانی می دهند.

می دانستم شب پیش تب داشت. می دانستم بازهم بر سر ازدواجش با دختر اتابک خان بزرگ با دایی بحث کرده بودند. می دانستم هنوز هم با وجود اینکه شیلان عروس بردیا, پسر ارشد یوسف خان شده است، عاشق اوست. می دانستم دیشب در حالت مستی از چادر بیرون زده و می دانستم شیلان مرده است. اما هیچ یک از دانسته هایم نمی توانست دلیلی بر آن باشد که باور کنم شیلان به دست یاشار کشته شده باشد.

زن دایی خیلی وقت است که برای پسرش بی قراری می کند. پدربزرگ که لای چادر را باز می کند و قدم به داخل می گذارد ،صورت می خراشد و زیر ل**ب ناله میزند.

ارسلان خان ابروهای سفید و پرپشتش را بهم گره می زند و تابی به سبیل های بلندش میدهد. نگاهش را از میان زنان می چرخاند و دقیقا روی صورتم متمرکز میکند.

_روژان پاشو بیا بیرون میخوام باهات حرف بزنم.
 

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
جای مادرم زندان نیست پارت /سوم

تا از چادر پا بیرون می گذارم صدای شلیکگلوله و فریاد زنان در هم می آمیزد و گوشهایم را می خراشد.پدربزرگ دستم را به سوی چادری که آن سوی چادر خودش بر پا شده بود می کشد و مرا در آن پرت می کند و خودش با فریاد بلند محافظان مخصوصش را صدا می زند و به آن ها دستوراتی می دهد.
به محض ورود ناگهانی ام, یاشار را می بینم که پریشان سر بر زانو گذاشته است. سرش را که بالا می گیرد, اولین چیزی که نظرم را جلب می کند چشمان سرخ رنگ و صورت نگ پریده اش است.
خودم را روی زمین به سوی او می کشم.
_یاشار؟ حالت خوبه؟
دوباره سر به زانو می گیرد. چند دقیقه می گذرد اما جوابم را نمی دهد. صدای گلوله هایی که میان دو ایل جا به جا می شود امانم را بریده است.
گوشه ای از چادر می خزم و از لای در رفت و آمد مردان را تماشا می کنم.
انگار آتش بست اعلام شده و خان بزرگ مشغول رفتن به بالای تپه ای کوتاه است تا از آنجا با خان ایل بردیا صحبت کند.
پدر بزرگ تفنگش را بالا می برد و آن را بر زمین می اندازد. و اندکی بعد مردان و بزرگان هر دو ایل به تقلید از او سلاح ها را زمین می گذارند.
خان فریاد می زند .
_یوسف خان, ما هیچ جنگی با شما نداریم. گناه یاشار از جانب ما قابل چشم پوشی نیست. من به شما قول میدم همون طور که رسم و رسوماتمون می گه مسبب این رسوایی رو تا ظهر فردا تحویل ایل میدیم تا هر طور که تصمیم دارید باهاش رفتار کنید. اما تا فردا ظهر, حتی اگر یکی از مردهاتون اطراف چادرهای ما بیان خونشون به گردن خودشونه…
یوسف خان که لباس سیاه بلندی بر تن کرده و شال سیاهی به پهلو بسته است بردیا را با دست پس میزند و خود یک قدم جلو می آید
_ارسلان خان همه ایل کرد تو رو میشناسن جد و آبادت هم میشناختن نه تو و نه پدرانت تا حالا ل**ب به دروغ باز نکردید. قولت قبول و حرفت برای ما سنده, تا ظهر فردا صبر می کنیم اما اگر خلاف حرفت عمل کنید خون همه قبیله ات به گردن خودته .
پدربزرگ اخم غلیظی می کند
_مرد قول نمیده, اگر قول داد, قول و ناموسش واسش یکیه!
بردیا از میان جمعیت فریاد می زند
_شما مگه ناموس می شناسید؟ اگر قول و ناموستون یکیه که از همین الان وضع ما روشنه!
یوسف خان به سوی او بر می گردد و قبل از اینکه پدربزرگ حرفی بزند دستش را در هوا می چرخاند و با صدای بلند فریاد میزند
_همگی بر می گردیم, تا ظهر فردا هیچ کس حق نداره اطراف چادرهای خان بزرگ بیاد
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
جای مادرم زندان نیست/ پارت چهارم

سرم را که سمت چادر بر می گردانم، یاشار از چند لحظه قبل خیلی پریشان تر است.

سرش را از روی زانو بر میدارد و غمگین نگاهم می کند.روی زانو, خودم را به سمتش می کشم .

_یاشار اینا چی میگن؟ چی شده؟ چه بلایی سر شیلان اومده؟

دوباره سر روی زانو میگذارد و مظلومانه جوابم را نصفه و نیمه می دهد.

_ شیلان مرده , روژان,؟ باورت میشه ؟من شیلانو کشتم,؟ همین دیشب با دستای خودم…

سر از زانو بلند می کند. دستهایش می لرزد آن ها را مقابل صورتم می گیرد

_میبینی روژان؟ دستام خونیه! خون شیلان روشونه، هرکاری میکنم پاک نمیشه , خونیه, دستام خونیه

دستش را میان دو دستم می گیرم . هنوز تب دارد و دستهایش داغ, داغ است .

_چی میگی یاشار؟ داری هذیون میگی؟ تو هیچ وقت نمی تونی شیلانو بکشی…

هنوز جمله ام کامل نشده است که پدر و پدربزرگم وارد چادر می شوند . به جای یاشار پدر بزرگ جوابم را می دهد

_چرا دخترم میتونسته، م**س.ت که باشی هر کاری ازت بر میاد , به ناموس مردم دست درازی کرده , دختر بیچاره هم خودشو کشته…

بی اختیار از شدت شرم و وحشت لبهایم را زیر دندان می گیرم . دستهای یاشار را از میان دستهایم رها می کنم و شرمزده ,گوشه ای می نشینم.

پدر بزرگ دست بر شانه پدرم می زند.

_شک به دلت راه نده اسفندیار, راهی که گفتم بهترین راهه, هر درد و داغی رو میشه فراموش کرد اما داغ ناموس همیشه روی دلت سنگینی می کنه, آبرو چیزی نیست که اگر بر باد بره بتونی باز به دستش بیاری, آبروی من آبروی همه ایله , ناموسم هم ناموسشونه, روژان تنها نوه دختری منه, ما فردا , پس فردا بر می گردیم ده, این دختر هم باید بره شهر تا به درس و مدرسه اش برسه, خیال می کنی تا کی می تونیم اینجوری ازش مراقبت کنیم؟ یوسف خان داغ ناموس روی دلشه حتی اگر یاشار رو تحویلشون بدیم اینا دست بردار نیستن, تو که بهتر می دونی!

پدرم دستی به لوله تفنگش می کشد و چشم بر زمین می دوزد . انگار از چشم در چشم شدن با خان بزرگ پروا دارد

_چی بگم خان,؟شما صلاح همه مارو بهتر می دونید.ولی روژان فقط چهارده سالشه کجا در به در غربتش کنم؟ مادرش بفهمه پس میوفته!

خان اخم غلیظی میکند

_قرار نیست زن ها چیزی بدونن, روژان هم دیگه بچه نیست. بهترین سوارکار ایله , دختر خان بزرگه, من همه چیز رو فراهم کردم براش, روژان باید بره…, من امین ترین آدم هامو همراهش میکنم. نگران هیچی نباشید . خون از دماغ کسی نمیاد . فقط وقت تنگه باید زودتر آماده بشیم .

گیج حرفهایشان هستم. خطای یاشار چه ربطی به من دارد؟ کجا باید می رفتم؟ این دو مرد که هریک به تنهایی بزرگ ترین اسطوره های زندگی ام هستند چرا اینقدر شکسته و درمانده به نظر می آیند ؟. پدر بزرگ میان من و یاشار می نشیند و سر هردویمان را روی زانوهایش می گذارد و موهایمان را نوازش می کند .

_یاشار خطا کردی, خطا! نباید م**س.ت از چادر بیرون میزدی, چرا رفتی ده؟ تو با خونه و زندگی بردیا چه کار داشتی ؟نباید سمت چادرهای ایل یوسف خان میرفتی, نباید به ناموس مردم دست درازی می کردی، تو میدونی با این کارت چه آتیشی بین دو قبیله به پا کردی؟ جون و ناموس تمام ایل در خطره، من چه باید بکنم پسر؟ چطور عزیزمو تحویل اونا بدم؟

یاشار, بی امان اشک میریزد و لرزش اندامش کاملا واضح است

_خان تورو به خدا منو تحویلشون بده, من دیگه طاقت ندارم , وقتی شیلان مرده, من برای چی باید زنده باشم؟

پدر بزرگ سر او را به سینه اش می چسباند و سعی می کند او را آرام کند

_مرد باش پسر. تو خون کُردی توی رگته, مرد اشک نمیریزه! الان باید فکر روژان باشیم , بیشتر از همه اونه که در خطره!

یاشار سربلند می کند و با چشمان خیس و سیاهش غریبانه نگاهم می کند .

_روژان من زندگیتو تباه کردم .حلالم کن!

از حرفهایشان چیزی نمی فهمم . لبهایم را جمع می کنم و سرم را به حالت پرسش تکان میدهم .

پدر بزرگ دستی بر سرم می کشد و با جمله اش تیر خلاص را به هردویمان می زند .

_امشب باید از مرز رد بشی دختر .اینجا دیگه برای تو امن نیست, من تا فردا از یوسف خان مهلت گرفتم که خیالم از بابت تو راحت بشه. با گرشا و سیامک راهیت می کنم اما هیچ احدی نباید از این موضوع با خبر بشه حتی مادرت
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
جای مادرم زندان نیست پارت/پنجم

صدای شلیک گلوله های پیاپی, بوی خون و باروت و دست مردی که به یکباره مرا در میان شکاف کوه کشید ،آخرین چیزهایی است که از آن کوهستان نفرینی به خاطر دارم . تمام لباس های آن مرد سیاه بود. حتی دستمالی که با آن سر و صورتش را پوشانده بود. از آن منجی که هنوز نمیدانم دوست بود یا دشمن، فقط نقش چشم هایش است که تا ابد در خاطرم خواهد ماند.

پنج سال گذشته است و در این مدت همه چیز و همه کس را فراموش کرده ام. یادم رفته ،که بودم و از کجا آمده ام! شاید فراموشی بهترین راه بود برای تحمل درد دوری و جدایی, و با خود می پندارم تمام کس و کارم هم همین راه را در پیش گرفته اند که در تمام این مدت کسی سراغم را نگرفته است و شاید هم گمان می کنند در آن کوهستان مخوف و در آن درگیری شبانه به دست مردان ایل یوسف خان کشته شده ام!

نمیدانم و دیگر نمی خواهم چیزی از گذشته بدانم. آنچه حقیقت دارد این است که من در کشوری بیگانه در سن نوزده سالگی تنهای تنها هستم. سالهاست که برای امرار معاشم خواسته و ناخواسته دست به خلاف های کوچک و بزرگ زده ام و بعد از پنج سال تبدیل شده ام به دختری سرکش و طغیانگر که مهارتش در باز کردن انواع گاوصندوق های موجود در بازار زبانزد تمام خلاف کاران ایالات آمریکاست!

دو سال است که همراه ده , پانزده دختر و پسر مثل خودم برای کسی به نام جهانگیر که یک ایرانی دورگه است کارهای خلاف و در واقع دزدی می کنیم و در عوض از او در یک خانه دور از شهر جای خواب می گیریم!

از زندگی ام راضی نیستم. نه به خاطر دزدی هایی که انجام می دهم. دلم می خواهد در هر کاری بهترین باشم . حتی دزدی! مدتهاست که از یک.گروه خلاف کار و پر آوازه می شنوم . تنها دوستی که اینجا دارم , دختر سرخ پوستی ست به نام جاسمین ,که شاید حرف های او در مورد آراز ، رییس گروه شواله های سیاه بود که مرا اینچنین شیفته ورود به آن گروه ساخته. مدتهاست که رویای حضور در آن گروه و رویارویی با آراز را در سر می پرورانم اما این آرزو همچنان برایم در حد یک رویای شیرین دخترانه باقی مانده است.

صدای داد و فریاد پسری که یک مهاجر آلمانی ست و با وجود ,جاسمین دومین خارجی, گروه ما محسوب می شود, تمام آن خانه متروک را پر کرده است .کلافه از خواب بر می خیزم و از پلکان طبقه بالا به سمت سالن طبقه پایین خم می شوم.

_هوی , چتونه هوار ,هوار می کنید؟ اگر گذاشتید ی دقیقه کپه مرگمونو بذاریم؟

جهانگیر تا نگاهش به من می افتد نیشش را تا بناگوش باز می کند و گوش آن پسر بیچاره را بین زمین و هوا رها می کند.

_سلام, خانوم خوشگله, تو کی بیدار شدی؟

مدتها, تنها زندگی کردن به من آموخته بودکه چطور باید خودم را از شر حیوانات کثیفی چون او حفظ کنم. صورتم را جمع می کنم و با بی اهمیتی دستم را در هوا تکان می دهم و از پله ها پایین می آیم

_خفه بابا, باز چه مرگت شده که گیر دادی به این بدبخت صداشو در آوردی؟

نگاه زشتش را به سویم نشانه می رود

_آخه همه که مثل تو خوش حساب نمیشن خوشگله! این لندهور ی هفته ست هیچی دشت نکرده, گدا خونه که باز نکردم, اینجا واسه من کلی هزینه داره جون تو !

نگاه گذرایی به پسرک مو بور که معنی هیچ کدام از حرفهای مارا نمی فهمد و فقط پی در پی لاله گوشش را می مالد , می اندازم

_جون خودت , تو که راست میگی!

قصد بیرون رفتن از در خروجی را دارم که جلوی راهم را می گیرد

_کجا به سلامتی؟

دستش را پس میزنم و اخم می کنم

_هیکل گنده ات روبکش کنار میخوام رد شم, فقط همینم مونده که به تو هم جواب پس بدم

صورت چاق و پر چین و چروکش را کج و کوله می کند

_قرار نشد بداخلاقی کنی، مگه نگفتی آرزوته وارد گروه آراز بشی؟ خب منم میخوام به آرزوت برسونمت دیگه, امشب ی کم زودتر بیا تا ببینی جهانگیر حرفش حرفه

دست روی موهای سه سانتی کوتاه شده پسرانه ام می کشم

_دو ساله همینو میگی , عرضه اشو نداری خمره !

ازنسبتی که بخاطر چاقی اش با خمره به او می دهم ,غش ,غش می خندد

_این بار دیگه حقیقت داره, خوشگل بداخلاق, چون آراز خودش فرستاده دنبالت!
 

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
جای مادرم زندان نیست پارت/ششم

زندگی بازی های عجیبی دارد. گاهی ناخواسته وارد بازی می شوی که پر از رمز و راز است و وقتی به خودت می آیی وسط این بازی مثل یک سوپرستار حرفه ای مشغول نقش آفرینی هستی!

آراز و گروهش و دیدن هیبت و شوکت آن خانه افسانه ای , بزرگ ترین آرزوی تمام لحظه های عمرم بود، که هرگز گمان نمی کردم روزی این رویا جامه حقیقت بر تن کند.

پشت به پلکان سنگی ,از پشت شیشه دکور چوبی و بزرگ گوشه سالن نشیمن بی سر و ته خانه آراز ,ظروف آنتیک چیده شده در ویترین ,را تماشا می کردم که صدایی بم و مردانه با آهنگی پر صلابت مرا به خود آورد .

_تا الان کدوم گوری بودی جهانگیر؟

به سمت صدا برگشتم. مردی بلند قامت حدودا سی و پنج , شش ساله با موهایی فرم گرفته و خوش حالت که در طرفین شقیقه اش چند تار سفید خودنمایی می کرد و صورتش را جا افتاده تر نشان می داد. بینی قلمی و باریک و پوست آفتاب سوخته اش از او ترکیب جذابی در نظر ببینده می ساخت و ابروهای پر پشت و کاملا مشکی اش با آن اخم عمیقی که بر پیشانی نشانده بود, نگاهش را پرنفوذ تر و چشمان سیاهش را جذاب تر نشان می داد . خوب که نگاهش می کنم, این مرد, با چیزهایی که جاسمین از او برایم گفته بود و تصویری که من از او در ذهنم ساخته بودم, فرق های بسیاری دارد. چنان با جذبه و نافذ , نگاه می کند که مهلت فکر کردن به هیچ چیز را به جز خودش , از طرف مقابلش سلب می کند.

جهانگیر دست بر سینه می گذارد و سرش را به نشانه تعظیم کمی پایین می آورد. آراز روی آخرین پله سنگی ایستاده و دستش را از جیب کت و شلوار سیاهش بیرون می آورد . نگاهی به ساعت مچی طلایی اش می اندازد و سمت جهانگیر سر کج می کند.

_تو قرار بود یک ساعت قبل اینجا باشی، تو که می دونی من چقدر از بد قولی بدم میاد ,پس دلیل این تاخیر چیه؟

لبخند دندان نمایی بر ل**ب جهانگیر نشست

_قربان عف کنید, تا من این شکار چموش شما رو پیدا کنمو با خودم بیارم ی کم طول کشید .

آراز بی آنکه نگاهم کند و یا مهلت حرف زدن به ما بدهد ، پا سمت در خروجی تند کرد. جهانگیر چند قدم به جلو برداشت و تا نزدیک در او را همراهی کرد .

_قربان جسارته, جایی قراره تشریف ببرید؟

آراز دست روی دستگیره نقره ای در آبنوس و دو لنگه خروجی گذاشت و قبل از خروج جواب سوال او را با بی تفاوتی داد

_پس خیال کردی منتظر تشریف فرمایی جنابعالی بودم؟ مردک تو خیال کردی کی هستی که من وقتمو واسه تو تلف کنم؟

لحن جهانگیر کمی ملتمسانه شد

_جسارته ولی خودتون فرمودید روژانو بیارم خدمتتون! نکنه پشیمون شدید؟

اخم نشسته بر پیشانی آراز عمیق تر شد

_یادم نمیاد تا حالا از حرفی که زدم پشیمون شده باشم! بله من گفتم دختره رو بیاری اینجا , اما یک ساعت پیش نه الان!

آراز که پا بیرون گذاشت پشت سرش جهانگیر روانه شد

_آراز خان حالا می فرمایید چی کار کنم؟ ببرمش یا بمونه؟ تکلیف چیه؟

تا جلوی در خروجی پیش آمده بودم اما بازهم نگاهم نکرد و همان طور که سوار لیموزین آخرین مدلش می شد جواب جهانگیر را داد

_دختره رو میذاری اینجا می مونه, خودت هم زحمتو کم می کنی, به نازی و آنا گفتم که باید چی کار کنن, خودشون همه کارهارو انجام میدن , تا شب که برگردم , یه کاری هست که باید انجام بده اگر موفق شد می مونه , توهم دیگه هرگز این طرفی پیدات نمیشه , اگر هم نتونست بر می گرده به همون جایی که بوده!
 

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
جای مادرم زندان نیست/پارت ۷

هیچ وقت از جا به جایی و ورود به جایی که برایم غریبه است ،خوشم نمی آمد.گوشه تختخواب چوبی که نزدیک پنجره اتاقی حدودا بیست متری قرار دارد،نشسته ام و زانوهایم را به شکم گرفته ام. گاهی سر بالا می کنم و چشم به سقف چوبی اتاق می دوزم و گاه از گوشه پرده توری سفید رنگ اتاق حیاط بزرگ ویلای آراز را در پی او می کاوم. آفتاب در حال غروب کردن است اما هنوز او بر نگشته است.

ساعتهاست که جهانگیر رفته است و من تنهای تنها گرفتار سکوت مرموز این ویلا هستم. احساس می کنم به جز نازی که به دستور آراز ,مرا به این اتاق راهنمایی کرد , در بقیه اتاق ها, عده ای حضور دارند اما از هیچ جای ویلا کوچکترین صدایی به گوش نمی رسد.

دست در جیب شلوارک جین گشادم می کنم و کلافه دوبار طول اتاق را می پیمایم. از صدای ترمز اتوموبیلی که در ویلا متوقف شد , به شوق می آیم و باز از پنجره به سوی حیاط سرک می کشم. چشمم که به آراز می افتد که مشغول پیاده شدن از اتوموبیلش است ,چنان از حضورش به وجد می آیم که با عجله از پله ها پایین می روم و قبل از ورود او, روی کاناپه چرمی قرمز رنگی می نشینم و آماده استقبال از او می شوم.

آراز اما به توجه به حضور من , با عجله سمت پله ها میرود . سه پله بیشتر بالا نرفته که روی پاشنه می چرخد و روی سمت من می گرداند, کتش را از یک دست به دست دیگرش می دهد و آرام از پله پایین می آید. اخم هایش چنان درهم است که برعکس صبح,جذبه اش کمی مرا می ترساند . چپ ,چپی نگاهم می کنم و صدای فریادش بلند می شود

_نازی, آنا, شاهرخ, کامران…

هنوز با تعجب مشغول تماشای او هستم که هر چهار نفری را که صدا زده بود مثل چهار سرباز آماده به خدمت , رو به رویش می ایستند .اخم آراز انگار لحظه به لحظه عمیق تر می شود .نگاه تندی به نازی می اندازد و باز صدای فریادش بلند می شود

_مگه من به تو نگفتم این دخترو ببر اتاق مهمون و بهش جا بده تا من بیام؟پس این اینجا ,وسط سالن پذیرایی چه غلطی میکنه؟ هیچ معلومه شماها کدوم گوری هستید؟

نازی موهای لخت و قهوه ای تیره اش را پشت گوش هایش جاساز کرد و لبهای رژ خورده اش را مکید و آهسته جواب داد

_شما که رفتید, من اتاقشو بهش نشون دادم , نمی دونم کی اومده پایین ,رییس!

آراز انگشت شستش را آهسته روی ل**ب پایینش می کشد و چمانش را تنگ می کند

_جالبه, خیلی جالبه! پس این دختر عین شبح سرگردان توی خونه من می چرخه اما شماها معلوم نیست کدوم گوری بودید که از هیچی خبر ندارید؟ اصلا هم براتون مهم نیست کسی توی خونه هست یا نه؟

پسری که موهای خرمایی و تاب دار بلندی تا روی شانه دارد یک قدم به سمت آراز بر میدارد و همین که به او نزدیک می شود, آراز با اشاره سر و دست او را از خود دور می کند

_هیچی نگو کامران! هیچی نگو, از تو دیگه انتظار نداشتم وقتی که من نیستم اینجارو ول کنی به امان خدا و بری دنبال کار خودت!

پسری که حالا میدانم نامش کامران است., من, من کنان جواب می دهد

_بچه ها تقصیری ندارن, همگی توی اتاق من بودن, داشتیم روی اون پروژه ای که خودت گفتی کار می کردیم , به بچه ها گفتم زمان بگیرن برام تا من کارمو انجام بدم, می خواستم زمان کم کنم!

آراز انگار از این توضیح ,کلافه تر می شود و پفی می کشد . نگاه مختصری به من که هنوز روی کاناپه نشسته ام می اندازد

_کامران یعنی تو واقعا برای رقابت با این ی الف بچه داشتی تمرین می کردی؟

قبل از اینکه کامران جواب دهد از جا بر می خیزم و سمت آن ها میروم . صدایم را صاف می کنم و با اراده جواب او را می دهم

_بهتون توصیه می کنم این ی الف بچه رو دست کم نگیرید!
 

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
483
امتیاز
17,083
جای مادرم زندان نیست پارت /8

آراز عصبانی است و انگار هروقت تا این حد عصبی می شود, خود به خود یک تای ابرویش بالا می رود. دست روی شانه ام میزند

_بهت توصیه می کنم هیچ وقت جلوی من حرفی رو اینجوری با اطمینان به زبون نیار, چون اینجا عواقب بدی در انتظار کسی که حرف و عملش یکی نباشه .

دلم میخواهد خودم را به او ثابت کنم . من هیچ وقت کاری را که از عهده آن بر نیایم قبول نخواهم کرد. دوست دارم بگویم سالهاست که آرزوی رسیدن به این تشکیلات را در سر داشته ام و حالا که خود را در میان آن ها میبینم , نمی توانم این فرصت طلایی را از دست بدهم.

سعی می کنم نگاهش کنم.اما او به صورت هیچ کس نگاه نمی کرد.

_ولی من به کارم اطمینان دارم

خسته به نظر میرسد. کت شیک و گران قیمت سیاهش را روی ساعدش می اندازد و با انگشت اشاره زیر بینی ام می زند و راه کج می کند

_امیدوارم همین طور باشه, چون در غیر این صورت باید تا صبح نشده زحمتو کم کنی!

نگاهی گذرا به بقیه می اندازم و حس میکنم همگی لبخند تمسخر به ل**ب دارند

سرم را به سمت آراز که در حال بالا رفتن از پلکان است می چرخانم

_به همتون ثابت می کنم, فقط بگید چی کار باید بکنم تا بهم اطمینان کنید

آراز به مسیرش ادامه می دهد و در همان حال حرفش را میزند

_امیدوارم, توی گروه من جایی واسه آدم غیر حرفه ای وجود نداره, اشتباه اول , آخرین اشتباهه , اینو خوب توی گوشت فرو کن,

به بالای پلکان که میرسد , جلوی نرده ها می ایستد و مقتدرانه یک, یک نفرات را نگاه می کند و بعد نگاهش را روی کامران ثابت نگه می دارد

_راس ساعت نه, همگی اتاق جلسات! کامران و روژان باید گاوصندوقی رو که من بهشون می گم باز کنن , اگر روژان زمان کارش از کامران بیشتر شد , از همون جا بر می گرده و کل امروز رو از یاد می بره , انگار نه انگار که اینجا اومده و مارو دیده…

جمله اش که تمام می شود ,حس می کنم جای کش چشم بندی که صبح جهانگیر از میانه راه به چشم هایم زد تا مرا به اینجا بیاورد, سوخت. و بی اختیار شقیقه هایم را با انگشت مالیدم .

وقتی حرف میزند همه ساکت اند و فقط در تایید حرفهای او سر تکان می دهند . و هر بار هم که من حرف میزنم مثل مجرمی که به گناهش اعتراف کرده, نگاهم می کنند

_اگر برنده شدم چی؟

صدایم در تالار می پیچد و هر چهار نفر به سمت من سر می چرخانند . آراز اما با همان لبخند تلخی که انگار گوشه لبش خشک شده است جوابم را میدهد

_اگر موفق شدی, اونوقت بچه هارو بهت معرفی می کنم , بعدش کامران و بقیه مقرراتو بهت می گن, درباره بقیه اش هم بعدا صحبت می کنیم

کمی از نرده پلکان دور می شود اما باز بر می گردد و دستش را در هوا تکان می دهد

_منتظر چی هستید؟ همگی برید توی اتاقهاتون تا قبل از ساعت نه, هیچ کس پایین نباشه لطفا!

رفتار گروهش در مقابل او به نظرم مسخره می آید. مانند گله ای گوسفند بی چون و چرا فقط از اوامر او اطاعت می کنند. هیچ کس بی اجازه حرف نمی زد, هیچ کس با اراده خودش کاری انجام نمی دهد , انگار حتی بدون خواست و اراده او نفس هم نمی کشند!
 

بالا