- تاریخ ثبتنام
- 11/7/20
- ارسالیها
- 1,608
- پسندها
- 15,865
- امتیازها
- 39,073
- مدالها
- 36
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #41
سرم را تکان میدهم. وقتی اعتماد به نفس ضربه خوردهام را حس میکند، دستش آرام به سمت ماسکم برمیگردد تا آن را بالا بکشد. به دلایلی که گفته بودم، موردی را هم اضافه میکنم.
- باید زودتر هم میرفتم. نباید برات مشکلی ایجاد میشد.
سرش را با اندکی ناراحتی به چپ و راست تکان میدهد و از بین لبهای خشکش، زمزمه میکند:
- بازم آزاردهندهست که باعث حالت من بودم.
سرم را مثل خودش افقی تکان میدهم اما چیزی نمیگویم. جالب این است که او خودش را مقصر میداند؛ اما مقصر واقعی احمق زبانبستهای به نام پناه است که نمیتوانست زبان باز کند و بگوید که نمیتواند طالبی بخورد. طولی نمیکشد که سرمش تمام میشود و من زودتر، از درمانگاه بیرون میزنم تا چیزی برای اویی که بهنظر میرسد صبحانه نخورده، بخرم.
وقتی به...
- باید زودتر هم میرفتم. نباید برات مشکلی ایجاد میشد.
سرش را با اندکی ناراحتی به چپ و راست تکان میدهد و از بین لبهای خشکش، زمزمه میکند:
- بازم آزاردهندهست که باعث حالت من بودم.
سرم را مثل خودش افقی تکان میدهم اما چیزی نمیگویم. جالب این است که او خودش را مقصر میداند؛ اما مقصر واقعی احمق زبانبستهای به نام پناه است که نمیتوانست زبان باز کند و بگوید که نمیتواند طالبی بخورد. طولی نمیکشد که سرمش تمام میشود و من زودتر، از درمانگاه بیرون میزنم تا چیزی برای اویی که بهنظر میرسد صبحانه نخورده، بخرم.
وقتی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.