- تاریخ ثبتنام
- 26/9/20
- ارسالیها
- 2,914
- پسندها
- 38,807
- امتیازها
- 66,872
- مدالها
- 58
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #41
ایان به بشقاب نگاه کرد. به تخممرغ نیمه خورده، به اینکه گرمایش داشت میرفت. مثل همه چیز. مثل خودش.
- میخوام برم سردخونه.
- الان؟
- نه. باید دوباره بررسی کنیم.
رایان باز هم توجهی به پراکندگی حرفهاش نکرد و فقط تمرکزش روی دستهای سفید و استخونی ایان بود که چند میلیمتر ازش فاصله داشت.
- باشه، میریم.
اینبار تو سکوت غذاش رو تموم کرد. انگار که بعد از سالها، یادش اومده بود غذا چه طعمی داره. یا شاید یادش اومده بود چه حسی داره کسی برات آشپزی کنه، بدون اینکه ازت چیزی بخواد. بدون اینکه منتظر تشکر بمونه.
از جاش بلند شد و قوطی نوشابهای رو از در یخچال برداشت.
- هنوزم قارچها رو میذاری اون ته تا دیرتر خراب بشن؟
بدون اینکه بگرده، استراتژی مسخره رایان رو یادآوری کرد و جرعهای بزرگ...
- میخوام برم سردخونه.
- الان؟
- نه. باید دوباره بررسی کنیم.
رایان باز هم توجهی به پراکندگی حرفهاش نکرد و فقط تمرکزش روی دستهای سفید و استخونی ایان بود که چند میلیمتر ازش فاصله داشت.
- باشه، میریم.
اینبار تو سکوت غذاش رو تموم کرد. انگار که بعد از سالها، یادش اومده بود غذا چه طعمی داره. یا شاید یادش اومده بود چه حسی داره کسی برات آشپزی کنه، بدون اینکه ازت چیزی بخواد. بدون اینکه منتظر تشکر بمونه.
از جاش بلند شد و قوطی نوشابهای رو از در یخچال برداشت.
- هنوزم قارچها رو میذاری اون ته تا دیرتر خراب بشن؟
بدون اینکه بگرده، استراتژی مسخره رایان رو یادآوری کرد و جرعهای بزرگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.