در حال تایپ رمان نبرد جاودانگي | Tannaz کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع Tannaz
  • تاریخ شروع

نظرتون درباره رمانم چيه ؟؟؟


  • مجموع رای دهندگان
    50

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
کد رمان:1483
ناظر رمان: سیده پریا حسینی
نام رمان: نبرد جاودانگي
نام نويسنده:Tannaz
ژانر:تخيلي،جنگي،عاشقانه،ترسناك
جلد:F9F61EA7-13CC-4904-B853-F4A8908BA6F1.jpeg
خلاصه:
در دوران قديم سرزمين وسعي وجود داشت.
سرزمين جاودان كه محل سكونت پنج قوم كيمياگران،جادوگران
،ساحره ها،احضارگران و ادم هاي معمولي بود.
جاه طلبي افراد پنج قوم باعث پايمال شدن صلح و نابوديه نسل ادم هاي معمولي شد.اخرين بازمانده از ادم هاي معمولي چهار قوم ديگر را نفرين كرد كه خشم طبيعت گريبان گير انها خواهد شد ولي هيچ كس حرف اخرين بازمانده را جدي نگرفت و اين خشم او را دو چندان كرد.بعد از مرگ اخرين بازمانده ادم ها بلاهاي طبيعي تك سرزمين جاودان را به پنج جزيره تقصيم كرد و هزاران كشته بر جاي گذاشت.
افراد زنده از هر قومي از ارواح ادميان طلب پوزش كردند اما ارواح انقدر از انها خشمگين بودنند كه براي زجر انها در يكي از جزاير موندگار شدند و انها را از طريق طبيعت تنبيه كردند.
جزير از ان زمان به بعد به جزيره مرگ يا سياه معروف شد و تا به الان افرادي كه وارد جزيره شدن بازنگشته اند
و تا موقعي كه پادشاه جاودان را به ارواح ادميان تحويل ندهند شاهد نسل كشيشان به دست طبيعت خواهند بود....
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263






نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
به نام خالق هستي​
زندگي مملو از اتفاقات خوشايند و ناخوشايند است پر از فراز و نشيب هاست مملو از چاله ها و چاه ها، تپه ها و كوه ها مهم اينكه تو بخواي كجا قرار بگيري.
((بِرُوِل))
هنوز پامو تو تالار بزرگ نگذاشته بودم كه صداي داد و فريادهاي بِرايان و بي جِيك به گوشم رسيد.آه خدا باز هم جنگ داخلي داريم. راستشو بخواييد اصلا حوصله اشونو ندارم اما اگر نرم مامان منو ميكشه.
سربازهاي جلوي در سالن بزرگ با ديدن من تعظيمي كردند و در را برام باز كردند. وارد شدن من مصادف شد با برگشتن همه با قيافه هاي برزخي به سمتم.يك اه از ته دل گفتم و داخل شدم سربازا در را پشتم بستند.بي جِيك با صدايي كه سعي ميكرد بلند نباشه گفت:
-كجا بودي؟
با لحن بي حوصله اي كه رومخش ميره گفتم:
-بيرون.
-بيرون يعني كجا و با كي؟
-چرا بايد جواب بدم؟
-چون من ازت دارم سوال ميپرسم.
-و شما؟
-بِرُوِل عصبيم نكن بگو كجا بودي؟
-بيرون قصر.
امد به سمتم خيز برداره كه فيلوري جلو پام قرار گرفت دندوناشو براي بي جِيك به نمايش گذاشت.بي جِيك سرجاش وايستاد و يك پوزخندي به فيلوري زد:
بي جِيك-اخه روباه كوچولو تو مي خواي از اين مواظبت كني؟!تو كه جثه اي نداري.
-شايد جثه نداشته باشه ولي خيلي زبل تر از مكسه.
بِرايان-به نظرتون مشكل ما الان تيز و زبل بودن فيلوري و مكسه؟
بي جيك-تو ساكت باش هنوز كارم باهات تموم نشده تا جواب ندي كه با اون ساحره چي كار داشتي حق حرف زدن نداري.
شاخ در اوردم.
-جانم ! برايان تو با ساحره قرار داشتي؟
با چشماي شيطون نگاهش كردم كه اونم با چشماي به خون نشسته به من نگاه كرد.
برايان-ساكت شو بِرُوِل،اصلا خودت كجا بودي؟
-خوب با فيلي و بيلِه بيرون بودم.
ايندفعه جيغ مامان كل قصر رو پر كرد.
مِلاني-با كي بيرون بودي؟
-با فيليپ و بيلامِر.
بي جيك قرمز شده بود.
بي جِيك-مگه من نگفتم حق نداري با فيليپ در ارتباط باشي؟
-چرا گفتي ولي تصميم با منه كه بخوام در ارتباط باشم يا نباشم.
برايان-افرين خوبه كاري ميكني رفيقاتو نمي فروشي.
بي جيك -برايان ساكت شو تا خونتو نريختم.
برايان-بفرما اينجا وايستادم ميخوام ببينم چي كار ميخواي بكني؟!
بابا مداخله كرد:
اِدوارد- برايان به برادر بزرگترت احترام بزار.
برايان-پدر من چرا به حرفاي بي جيك توجه نميكني؟
مِلاني-چون اشتباه از تو و بِرُوِل بوده.
-من اشتباهي نكردم.من ١٩سالمه خودم ميتونم براي خودم تصميم بگيرم.حالا برايان با ساحره ديدار داشته چه مشكلي داره ؟شماها چقدر داريد بزرگش ميكنيد.
برايان-درست ميگه ما ديگه بچه نيستيم خير سرمون من٢٢سالمه و بِرُوِل ١٩سالشه. فكر كنم در اون حد بزرگ شديم كه خودمون براي خودمون تصميم بگيريم.
بي جيك-اگه بزرگ شده بوديد ما بهتون كاري نداشتيم.
ديگه حوصله اشونو نداشتم يك بشكن اروم زدم كه
فيلوري به سرعت به سمتم برگشت با سربه در ورودي اشاره كردم كه دمبي برام تكون داد.بي توجه به اونا كه صدام ميكردن راهمو به سمت خروجي تالار كج كردم.بعد از دو ضربه نسبتا بلند به در تالار سربازها از پشت در را برام باز كردن و تعظيم كردند.
به سمت اتاقم كه در اخرين طبقه قصر قرار داشت رفتم.جلوي هر اتاق دو سرباز ايستاده بودند ولي من اصلا علاقه اي به سربازها نداشتم كه هي رفت امدمو به مادر پدر گزارش بدند .
از جلوي هر سربازي كه رد ميشدم بهم تعظيم ميكردن .به راهروي پيچ در پيچي كه به اتاقم متصل بود رسيدم . دو سربازي كه سر راهرو ايستاده بودند تعظيم كردن و تا موقعي كه در راهرو قرار نگرفتم سر جاشون برنگشتن . داخل اتاقم شدم.
فيلوري به محض بسته شدن در اتاق روي تخت پريد و بعد از دو دور چرخيدن دور خودش به صورت دايره وار خوابيد و با چشماي عسليش منو نگاه كرد.با حرص شروع كردم صحبت كردن:
-واقعا بي جيك ، مامانو بابا رو درك نمي كنم.مگه من بچه ام كه تو همه كارام دخالت ميكنن مثلا١٩سالمه ولي بعضي مواقع به سنم شك ميكنم.
نشستم جلوي ميزم و تو اينه به خودم نگاه كردم. پوست سفيدي دارم با چشماي عسلي به همراه موهاي بلند سفيد كه مايلاً به طوسي تنها چيزي كه منو نسبت به همه متفاوت ميكنه فرم گوشامه كه نوك تيزه اكثر افرادي كه توي اِسلاتِر زندگي ميكنن عادي هستند ولي تعداد انگشت شماري مثل منو برايان و بِريلارا يا گوشاي نوك تيز داريم يا دندون نيش.
از خودم چشم بر ميدارم و به فيلوري كه پيوزشو روي تخت گذاشته و با چشماي خوشگلش نگاهم ميكنه نگاه ميكنم .چشماش منو از فكر بي جيك و مادر و پدرم در مياره و پرتابم ميكنه به گذشته به زماني كه فيلوري، باربا و فينِر منو به عنوان صاحبشون قبول كردند و از اون موقع تا به الان فيلوري كنارمه.
توي چهار سرزمين بچه ها وقتي به سن ٥ سالگي ميرسن اونها رو در جنگل هاي اطراف جزيره سياه رها ميكنن تا بچه بتونه با حيوني كه با شخصيتش در اينده وقف ميخوره ارتباط برقرار كنه. حيوانات هوش بسياري دارند و قادراند كه اينده كودك رو ببيند.كودك از خود انرژي خاص مربوط به خودش را رها ميكنه و اين انرژي باعث كشيده شدن حيون مورد نظر به سمتش ميشه و اگر كودك بتواند حيوان مورد نظر را رام كند بعد از اون زمان روح حيوان و كودك با هم پيوند ميخوره و حيون تا زمان زنده بودنش در هر كاري حاميه كودك خواهد بود و اگر كودك به دلايلي بميرد حيوان افسرده ميشود و به سرعت به صاحبش ميپيوندد....
 
آخرین ویرایش

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
با ضربه هايي كه به در اتاق خورد از فكرو خيال بيرون امدم:
-بيا تو.
در اتاق باز شد و بِرايان وارد اتاق شد. فيلوري با هيجان و ذوق غير قابل توصيف به سمت بِرايان رفت و روي پاهاش وايستاد و پنجه هاش كه تا روي رُون پاي برايان ميرسيد را بالا آورد و شروع كرد به پنجول كشيدن و دم تكون دادن. برايان از اون خنده كميابشو كردو دست برد و فيلوري رو بغل كرد. فيلوري سرشو به زير چونه برايان ميكشيد گه گاهي صورتشو ليس ميزد.
نمي دونم چرا ولي فيلوري توي خاندانمون اين ابراز احساساتو فقط نسبت به برايان داره. براي منم خودشو لوس ميكنه ولي تا اين حد نيست. برايان به سمت تخت دو نفره رفت و فيلوري رو روش گذاشت ، فيلوري به محض فرود روي تخت غلتي زد و پنجه هاشو براي برايان تكون دادتا شكمشو ناز كنه. قه قه برايان اتاقو پر كرد.
برايان-دختره لوس پاشو خودتو جمع كن.
فيلوري چشماشو گِرد كرد و زوزه نازي كشيد كه منم تو خنديدن برايانو همراهي كردم. برايان روي تخت نشست و شروع كرد به ناز كردن شكمش كه فيلوري عشق ميكرد.
-چي شده برايان ؟ چي كارم داشتي؟
-هيچي حوصله بي جيك رو نداشتم امدم پيش تو يكم حرف بزنيم.
-آه بي جيك كه كار هميشه اشه كه عصاب همه رو بهم بزنه اما حقم بهش ميدم بزرگتره و احساس مسئوليت ميكنه.
-باشه بكنه منم مشكلي با احساس مسئوليش ندارم فقط ميگم اينقدر با ما مثل بچه ها رفتار نكنه.
-حالا اينا رو بيخيال بگو ببينم وجداني رفته بودي ديديدن ساحره؟
با قيافه هيجان زده نگاهش كردم.
-اره اما از شانس بدم حواسم به جاسوساي مامان نبود.
-نچ نچ نچ خوب به من ميگفتي من يك جا ميبردمتون كه لو نريد مثل دفعه پيش. چرا به من نگفتي؟
-حوصله فوضولياتو نداشتم.
زد تو بُرجَكم.
-اِ.... برايان من كجام فوضوله بيشعور!؟
برگشتو با يك لبخند حرص در بيار نگاهم كرد.
-همه جات.
دوباره مشغول ناز كردن فيلوري شد. ( من فوضولم الان حاليت ميكنم داشته باش) به سرعت تو دلم شروع به ورد خوندن كردم.
پرهاي بالشتم به نرمي و ارومي انگار كه توي نسيم در حال پرواز باشن بيرون امدن و از پايين تخت اروم به سمت برايان رفتن از پشت برايان روي سرش قرار گرفتم دسمتمو باز كردم كه پرها بالاي سرش ايستادن با چشمام به ليوان ابي كه روي ميز كنار تختم بود نگاه كردم كه روي هوا معلق شد به ارومه با حركت مردمك چشم من ليوان هم حركت ميكرد. همه كارارو اروم با احتياط انجام ميدادم كه برايان از وجود جادوم نزديكش با خبر نشه نقشم خراب نشه . ليوان روي سر برايان قرار گرفت هم زمان چشمامو بستم و دستمو مشت كردم كه صداي شكست ليوان با صداي فرياد برايان سبكم كرد.
لبخند مليحي زدمو به ارومي چشمامو باز كردم به برايان كه الان شبيه پرنده شده بود نگاه كردم چشمم به ليوان شكسته كنار تختم افتاده .(شانس اوردي بهت رحم كردم ليوانو تو سرت نشكوندم)
برايان-لعنتي اين چه غلطي بود كردي. بيشعور.
خندم گرفته بود چقدر خبيثم كه اين كارو با داداشم كردم اما مهم نيست حقش بود.
احساس كردم يك چيزي به سرعت به سمتم مياد سمت چپمو نگاه كردم كه ديگه دير شده بود چون.....

بالشت با شدت بهم خورد و منو سمت ديوار پرت كرد . صداي شكستن قولِنچه ستون فقراتمو شنيدم. بهد ازچند ثانيه روي زمين فرود امدم و روح برايان با هر چيزي كه به دهنم ميومد مورد عنايت قرار دادم.
برايان-حقته تا تو باشي اين كارو با من نكني.
با چشمايي كه بهش ميگفت (ببند دهنتو تا دو شقت نكردم) بهش نگاه كردم كه انگار حرفمو از چشمام خوند:
برايان-عمرا نمي توني جوجه.
-حالا ميبينيم بعداً كه حسابتو رسيدم اين حرفو بزن.
دستمو گرفتم به كمرم و از جام بلند شدم. كمرم تير خيلي بدي كشيد كه باتمام وجودم به برايان فحش دادم. روي صندليم نشستم و به برايان كه داشت پرها رو از خودش جدا ميكرد نگاه كردم. خيلي با حوصله داشت پرها رو جدا ميكرد كه كلافه شدم و يك بشكن زدم كه پرها روي هوا معلق شدن با چشمام به پنجره نگاه كردن وردي زير ل**ب خوندم كه باز شد. پرها رو مثل يك توپ در اوردم كه البته با اين كارم برايان يك دوشي از اب پرا گرفت اما زياد مهم نبود بعد از پنجره خارجش كردم و به محض خروجش از اتاقم به اتيش فكر كردم و يك بشكن زدم كه پرها اتيش گرفتن. خاكستر پرها توي محوطه قصر گم شدن.برايان با لبخند پيروزمندانه اي نگاهم ميكرد چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
-اره موفق شدي رفتي رو مخم با اين كارت برا همين پرها رو اتيش زدم . تبريك ميگم به هدفت رسيدي از شر پرا بدون اينكه خودت كاري بكني راحت شدي.
برايان-حالا كي حساب كي رو رسيد؟
-يك هيچ به نفع تو شد ولي بعدا حسابتو ميرسم.
-حالا الان يك چيزي ميگم كه ديگه كاملاً جون بدي.
-وايي ! معلوم نيست چه خوابي برام ديدي.
-خواب نيست كابوسه براي تو حالا بگو امروز چند شنبه است؟
-خوب امروز پنج شنبه است.
-چه تاريخيه؟
-فكر كنم اول ابان باشه اما اين سوالا....
اخ تازه يادم امد امروز اول ابانه يعني روز پاييزي سرزمين جاودان و روزي كه من ازش متنفرم اَه لعنتي .
برايان- فكر كنم فهميدي امشب كجاييم.
- مگه ميشه نفهمم . واقعاً ! حتماً من بايد بيام به اون جشن مسخره؟
-اگه مامان اين حرفتو بشنوه ١٠٠ ضربه شلاق ميخوري.
شروع كرد به خنديدن منم با عصبانيت توپيدم بهش:
-كجاش خنده داره؟ اين روز مزخرف با اون همه اشرافزاده ، اوف.
-خوب تو كه خوب بلدي بينشون جنگ بندازي.
-تو بي جيك چقدر مشتاقيد براي رفتن . بعله ديگه عشقاتون اونجا منتظرتونن و شما دو تا هم دل تو دلتون نيست برا رفتن.
-افرين خواهر گلم زدي تو هدف.
-اوف. من نمي خوام بيام اونجا.
-مجبوري بياي ، بيا بريم اونجا يك شاهزاده خوب برات....
حرفش تموم نشد بود كه بالشتي كه خودش به سمتم پرت كرده بود رو با شدت كوبيدم تو صورتش كه تعادلشو از دست داد و پخش زمين شد.
-يعني فقط مونده حرفتو ادامه بدي برايان كه از زندگي سيرت مي كنم.
چهار زانو كف زمين نشست و بالشتو گرفت بغلش شروع كرد خنديدن.
برايان-نه واقعا به خودت اميدواري كه يك شاهزاده از تو خوشش بياد.
-از خدامم هست كه مورد پسند نباشم.
-ديونه.
 
آخرین ویرایش

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
از جاش بلند شد و بالشتو انداخت رو تخت ، سر فيلوري رو ناز كرد و به سمت در اتاق رفت . قبل از بيرون رفتن گفت:
-نزديكاي عصر راه ميفتيم يعني يك ساعت ديگه.
-باشه.
بعد از رفتنش با كمر درد از جام بلند شدم و در اتاقو قفل كردم و با شكم روي تخت فرود امدم يك غلت زدم و بالشتي برداشتمو گذاشتم زير سرم حوصله در اوردن بوتامو نداشتم ولي اگه در نمياوردم تخت سفيدم كثيف ميشد. با هزار بدبختي و با درد كمر كفشامو در اوردن و انداختم پايين تختم. دمر روي تخت افتادم ، فيلوري مؤدب نشسته بود گوشه تخت.
با كف دستم دوبار كنار شكمم روي تخت ضربه زدم كه مثل فنر پريد تو بغلم و بعد از دو دور چرخيدن كنارم خوابيد. پتو رو روي خودمو فيلوري كشيدم و بعد از چند ثانيه توي سياهي غرق شدم.
*****
( اَه لعنتي اين مزاحم كيه؟)
صداي كوبيده شدن در اتاق ميومد ، حال باز كردن چشمامو نداشتم براي همين مُتِكا رو از زير سرم در اوردم و گذاشتم روي گوشام اما باز هم صدا قطع نشد. ( اَه اين سمج كيه ؟ چرا هي در ميزنه؟)هنوز داشتم غر ميزدم تو دلم كه صدا قطع شد (اخيش راحت شدم چقدر رو مخ بود) باز داشت خوابم ميبرد كه صداي محكم شكسته شدن در اتاق امد. مثل جن ديده ها از جام پريدم و به سرعت خنجر مخصوصمو احضار كردم كه بعد از كسري از ثانيه از رگم پودر سياهي به سمت كف دستم جاري شد و با جرقه اي انجماد لحظه اي اتفاق افتاد و به خنجر سيقلي خورده سياهي تبديل شد . دستشو گرفتم و به حالت اماده باش روي تخت نشستم ضربان قلبم به هزار رسيده بود خوب توقعي هم ازش نميشه داشت شوك بدي بهم وارد شده بود نفس نفس ميزدم قفسه سينم به زور بالا پايين ميشد و به خاطر ترس ناگهاني كه به وجودم وارد شد براي لحظاتي همه چي تيره بود و بعد از چندين بار پلك زدن تازه تصاوير واضح شد و قيافه

عصباني بابا ، بي جيك و برايان جلو چشمام پديدار شد. برايان با فرياد گفت:
-خواب بودي؟؟ چرا جوابه اُليويا( نديمه ام) رو نمي دادي كر شدي؟
بي جيك- دختره احمق چرا در اتاقتو قفل كردي سكته كرديم.
نفس حبس شدمو بيرون دادم .
-چه خبره؟ چرا اينجا گذاشتيد روي سرتون؟ خب خسته بودم خوابم برد.
بي جيك-مگه كري نمي شنوي اُليويا ، مامان و بِريلارا دارن پشت در اتاق خودشونو ميكشن؟
در حالي كه تو چشماي بي جيك نگاه ميكردم كف دستمو باز كردم كه خنجر با فاصله كمي از دستم بالا امد ، پودر شد و به رگام برگشت.
يك نگاه كوتاه به دستم كرد و بعد دوباره با خشم به چشمام نگاه كرد.
-خيلي خوب حالا چيزي نشده خوابم برده بود ديگه .
بِرايان با حرص گفت:
-ميگه چيزي نشده مامان از ترس فشارش افتاد.
-وا برا چي ؟
-برا اينكه فكر كرد بلايي سر خودت اوردي.
-چرا بايد بلايي سر خودم بيارم؟!
-ياد نره نفرين .....
نزاشتم ادامه بده دستامو بلا اوردم:
-باشه ، باشه حق با شماست من اشتباه كردم حالا ميزاريد بخوابم؟
اِدوارد-بخوابي پاشو ببينم بچه يك ساعت دير كرديم براي مراسم پاييزي.
تازه ياد مراسم پاييزي افتادم تو دلم گفتم: (به قول برايان تُففف ، كي حال رفتن داره؟) وجدان: (شما عزيز دلم پاشو برو اونجا يك شاهزاده....) توپيدم بهش : (وجي هيس شو تا ساكتت نكردم) وجي: ( باشه هاپو كوچولو) تو دلم ميگم: ( اي بابا وجدانمم باهام لجه).
تازه يكم عقلم سر جاش امد كه كلا همونم سريع پريد. وايي برايانو بي جيك چه شيك و پيك كردن. كلاً خيلي خوشتيپن اما الان به صورت حرفه اي دختركش شدن پاشونو بزارن تو مهموني شاهدوختا وپرنسسا غش ميكنن . به احتمال زياد ساحره ها مثل عقاب بالاسرشونن تا اخر مهموني كه يك وقت شاهدوختا و پرنسساي نديد بديد اين دو تا رو ندزدن. با لبخند داشتم با لذت نگاهشون ميكردم چقدر اون كت و شلوار مشكي و جذب به چشماي ابي برايان مياد.بي جيك رو هم كه اصلا نگم چه كرده ساحره پس ميفته. دهنم اب افتاد وجي: (برايان خجالت بكش قورتشون دادي) با حرص گفتم: ( به تو چه اصلا داداشاي خود من دوست دارم اينقدر نگاشون كنم كه تموم بشن) هنوز درگير بودم با خودم كه بي جيك گفت:
-اهاي! خورديمون دختره نديد بديد.
-نگران نباش براي ريوي يكم ازت ميزار ناكام از دنيا نره.
برايان پوقي زد زير خنده ، بابا هم سعي در كنترل كردن خندش بود. بي جيك سري از تأسف برام تكون داد و رفت بيرون بابا هم پشت سرش رفت ولي انگار برايان قصد رفتن نداشت.
-بله برايان كاري داري داداشي؟
برايان-نه فقط دارم نگات ميكنم.
-چيز خواستي تو صورتم ميبيني؟
-چقدر بد كه نفرينت باعث....
حرفشو خورد.
-چي شده برايان جونم؟چيه كه ازارت ميده چند وقته؟
-نمي خواي حاضر بشي.
-حواست هست پيچوندي! چرا الان حاضر ميشم.
-باشه پس ....
هنوز حرفشو تموم نكرده بود كه
 
آخرین ویرایش

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
بِريلارا با جيغ گفت:
-تو هنوز حاضر نيستي بِرُوِل؟!
واو چقدر خوشگل شده بود. بِريلاراخواهر دوقلوي برايان ، عجب لباس مجلسي خوشگلي تنشه خيلي بهش مياد. لباس قرمز رنگه و از گردن تا دور كمرش گيپور شده است . از كمر به پايين توري و پف داره خيلي بهش مياد. نمي دونم چرا ولي هميشه بِريلارا و برايان سعي ميكنن دندوناي نيششونو پنهان كنن ولي به نظر من زيباييشون در دندوناي نيششونه . هنوز در حال اناليز بِريلارا بودن كه با جيغ اسممو صدا زد كه به خودم امدم.
-هان! اهان چي كار داشتي بِريلارا؟
بِريلارا-تازه ميپرسه چي كار داشتي؟ دختر پاشو ببينم ديرمون شده تو حتي حمومم نكردي.
-اهان باشه ، باشه الان حاضر ميشم شما برييد بيرون.
-سريع حاضرشو بيا پايين.
بعد دامن لباسشو گرفت و به همراه برايان خارج شدن و خدا رو شكر برايان قبل رفتن در اتاقمو درست كرد. از جام بلند شدم . كل اتاقو نگاه كردم ولي فيلوري نبود حتما ازطريق دريچه مخصوصي كه براش درست كردم رفته براي شام احتمالا از حمام بيام برگشته.
بعد از حموم كوتاه مدتم از حموم خارج شدم كه فيلوري جلو در حموم نشسته بود و به محض خروج من از حموم شروع كرد به دم تكون دادن لبخندي بهش زدم و رفتم روي صندليم نشستم و شروع كردم به شونه زدن موهام بعد از شونه زدن چشمامو بستم و به اتيش فكر كردم كه در كسري از ثانيه خشك شدم.
واقعا خوشحالم كه يك جادوگرم چون كارامو به راحتي انجام ميدم با دستام هر كاري ميتونم بكنم با چشمامو وردام ميتونم غوغا به پا كنم و اين عاليه.
به سمت كمد رفتم. حوصله مجلسي پوشيدن ندارم ولي اكثر لباسام به خاطره موقعيتم مجلسيه اما نه مدل سر سنگين كه خيلي ازش متنفرم. بعد از دقايقي كوتاه تصميمم رو گرفتم و يك لباس دو تيكه انتخاب كردم. بلوز لباس نيم تنه بود و سرشونه هام لخت بود و از دو وجب پايين تر از بازوم تا سر مچ دستم استين داشت ، گيپور شده مشكي بود و دامن بلند و قرمز براقش كه روي زمين كشيده ميشد خيلي زيباش كرده بود مدلشو دوست داشتم. يكم از پودر ميوه گيلاس به ل*با*م زدم كه به سرعت به خوردش رفت و رنگ قرمز جيغي رو به ل*با*م داد. خوب ديگه حاضرم فقط مونده كفشاي بدون پاشنه مشكيم كه اونم به سرعت پام كردم .شنل سياهمو از روي تخت برداشتم كه نگاهم به فيلوري افتاد، مثل برف سفيده و اگه چشماشو ببنده روي تختم به جاي بالشت اشتباهش ميگيري البته كه گاهي من خيلي خستمو فيلوري هم روي تختم خوابه به عنوان بالشت گرمو نرم ازش استفاده ميكنم و اين بچه هم تا موقعي كه من بيدار نشم جم نميخوره.
-فيلوري بدو دخمل بريم كه يك مهموني كسل كننده در انتظارمونه.
از تخت پايين امد و رفت سمت در شنلمو تنم كردم ولي گرمه كلاهو سرم نزاشتم.
از روي تخت پايين امد و رفتيم سمت در اول فيلوري بيرون رفت منم پشت سرش خارج شدم. به سمت تالار بزرگ رفتيم احتمالا اونجا. سربازاي جلوي در به محض ديدم من در رو برام باز كردن. واو مامان چه كرده يك لباس مجلسي كرمه گيپور شده پوف دار كه سرشونه هاش لخت بود .
مِلاني-اين چه لباسيه پوشيدي ؟
بي جيك - چقدر بهت مياد!
مِلاني-برو عوضش كن.
-من حال عوض كردنه لباسامو ندارم تازه چشه خيلي هم خوبه.
مِلاني-برو لباستو.....
اِدوارد- ملاني ولش كن لباسش خيلي خوبه بهش مياد.
لبخند تشكراميز تحويل بابا دادم.
همه به سمت كالسكه هاي سلطنتي رفتيم. واقعا نمي فهمم معني كالسكه رو! اخه مگه اسب چه عيبي داره كه اينا هر جا ميرن حتما بايد كالسكه باشه؟! من از كالسكه چندان خوشم نمياد ولي امشب اجباره براي سوار شدن. مامانو بابا و بي جيك تو يك كالسكه رفتن و منو برايانو بِريلارا هم تو يك كالسكه.
بِريلارا-بهت مياد لباست چه با من ست كردي بچه پرو.
-من هر چي بپوشم بهم مياد.(خندم گرفته بود منو چه به اين حرفا)
-خودت نگي كي بهت بگه.
-برايان جونم، برايان مگه من هرچي مي پوشم بهم نمياد؟
برايان-منو وسط بحث نكشيد كه من حوصله جنگ ندارم من هنوز جونم برا مردن.
خنديديم . از پنجره كالسكه به مسير نيمه روشن قصر پدر بزرگ نگاه ميكردم. فيلوري روي پام پريد و كاري كرد از پنجره دل بكنم ، بهش لبخندي زدم و به ارومي شروع به نوازشش كردن. چشمم به ريكاردو و بيكاردو افتاد. ريكاردو گرگه سياهو چشم سفيده برايان و بيكاردو گرگ سفيده چشم زرده بِريلارا. ما دوقلوهاي زيادي تو سرزمين داريم ولي دوقلوها توي اين سرزمين اصلا نه اخلاقي نه ظاهري به هم شباهت ندارند و اين تنها تفاوت بِريلارا و برايان با بقيه است اونا هم از نظر قيافه ته چهره اي شبيه هم هستن هم از نظر اخلاقي. تو خاندان ما هر چهارتامون شبيه چه عرض كنم كپيه يكي از افراد خانواده ايم مثلا بي جيك مثل پدربزرگم ريچارده از نظر اخلاقي ولي از نظر قيافه به بابام رفته، برايانو بريلارا شبيه خالم اريانا هستند حتي دندوناي نيششونم از اون به ارث بردن و از نظر ظاهرم كمو بيش شبيه خالم هستن مثلا برايان چشاي ابيشو از خالم به ارث برده و اما من به شخصي رفتم كه مامانم ازش متنفره يعني عمه عزيزم بيلامِر. من كامل كپي شده عمه امم گوشاي تيزم موهاي سفيدم همه و همه اش ارثيه عمه امه البته سني نداره هم سن برايانو بِريلارا برا همين ما كلا راحتيم بيلامِر صداش ميكنيم يا گه گاهي بيلِه . بيلامِر بيشتر از اينكه عمه ام باشه بهترين رفيقمه. با ايستادن كالسكه از فكر بيرون امدم و به همراه دوقلوها كلاهاي شنلمونو سر كرديم و منتظر كالسكه چي شديم.
(♡ عکس شخصیت های رمان نبرد جاودانگی♡)
 
آخرین ویرایش

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
بعد باز شدن در كالسكه اول بيكاردو و بِريلارا خارج شدن بعد برايانو ريكاردو و در اخرم من. به قصر بزرگ و كرم رنگ پدر بزرگ نگاه كردم. هيچ وقت رابطه خوبي با پدربزرگ نداشتم. هميشه منو از خودش ميروند و جوري باهام رفتار ميكنه كه احساس ميكنم مايه شرمساريشم ولي هيچ وقت برام رفتارش مهم نبوده چون خودش نخواست كه برام مهم باشه.
مامان دستشو دور بازو بابا حلقه كرد و جلو همه به سمت داخل قصر راه افتادن و حيوناي خونگيشونم در كنارشون به سمت داخل رفتن.بِريلارا هم دستشو دور بازو برايان گذاشت و با هم داخل شدن ،بي جيك منتظر نگاهم كرد و با چشماش به بازوش اشاره كرد. چقدر از اين لوس بازيا بدم مياد. دستمو دور بازوش حلقه كردم و به سمت داخل راه افتاديم.
بي جيك-بِرُوِل ببين لطفا اينجا شيطنت نكن كه....
-كه مايع شرمساريتون نشم . باشه من سعي ميكنم گوشه سالن بايستم كه يك وقت كاري نكنم كه آبروتون بره خودم تا الان فهميدم كه مايع شرمساريتونم.
نگاه خيره بي جيك رو روي خودم حس كردم ولي چشم از جلو پام برنداشتم. اشك تو چشمام جمع شده بود خيلي حس بديه كه خانوادت تو رو مايع شرمساريشون بدونن . گوشامو تيز كردم منتظر به بي جيك گوش ميدادم انتظار داشتم مخالفت كنه بهم بگه اشتباه فكر ميكنم تو دلم التماسش ميكردم مخالفت كنه ولي با سكوتش حكم حقيقت حرفمو امضاء كرد. اشك سمجي از گوشه چشمم راه باز كرد به پايين سرازير شد. نمي تونستم دستمو بالا بيارم و پاكش كنم كه بي جيك بفهمه گريه ميكنم براي همين با تمام سعيم اشكامو پنهان ميكنم و تا حدودي موفق هم ميشم .
در ورودي قصر رو برامون باز كردن. اَه لعنتي يعني كل خاندان سلطنتي سرزمين جاودان بايد باشن حتماً!
يكي از سربازاي جلو در ورودي با صداي رسا ورودمونو اعلام كرد. پدر و مادرم به محض اينكه وارد سالن شدن كلاهاشونو در اوردن و ما هم به تبعيت از اونا در اورديم. توي مسير فرش قرمز تا جايگاه پدربزرگ غير از ملكه ها و پادشاها همه به والدينم تعظيم ميكردن. سه قدم مونده بود تا تخت سلطنتي پدر بزرگ كه همه ايستاديم و به احترامش تعظيم كرديم.
ريچارد-خوش امدي فرزندم اِدوارد.
اِدوارد-درود برشما پدر.
ملاني-درود من هم برشما پدرجان اميدوارم سلامتو خرسند باشين.
-خوش امدي ملكه اِسلاتر. حال كه شماها را كنار هم ميبينم خرسندم.
بي جيك-درود بر شما پدربزرگ از ديدنتون بسيار خوشحالم.
لبخند پدر بزرگ پر رنگتر شد:
-خوش امدي نوه ارشدم .
اَه چقدر كسل كننده است اين مراسم خوش امد گويي ولي بايد تا اخرش وايستم وگرنه بي احترامي به پدر بزرگ حساب ميشه. برايان و بريلارا هم درود فرستادن حالا نوبته منه فقط مونده بگم درود بر شما پدربزرگو نگفته ام ميپره وسط حرفم فقط نگاه كنيد.
-درود بر شما پدر...
-خوش امدي.
بفرما به همه لبخند ميزنه مال من فقط اخمه، الانم داره چپ چپ نگام ميكنه فكر كنم لباسم به دلش نشسته. تازه خوش امدي كه گفت اينقدر سرد و بي تفاوت گفت كه به كل معني خوش امدي از تشكر بابت امدن به تو كه باز اينجايي چرا امدي تغيير كرد.
وجي (بيخيال بِرُوِل اونكه هيچ وقت با تو مثل يك نوه برخورد نكرد الان واقعا ازش توقع نداري كه بات مثل بي جيك و بِريلاراو برايان رفتار كنه)-(اه راس ميگي وجي من هيچ وقت به چشم اين بشر يك ادم نبودم چه برسه به نوه!)
پدربزرگ با صداي رساش اغاز جشن رو اعلام كرد. صداي ويالون و پيانو و حرف زدناي همه بلند شد. اولين نفري كه به سمتم امد بهترين رفيقم وجي (در حد رفيقته واقعا؟! ) رفيق نه از خواهرم بهم نزديك تره يعني ريوُرا بود. بازم اين مشكل پسند تركونده با لباسه قشنگش. ريوُرا از نظر رفتاري كاملا شبيه منه فقط خيلي باادب تره البته فقط برا بزرگترا.
ريوُرا-سلام بِرُوِل.
-سلام ريوُرا چه طوري؟
-عالي تو چي؟
-عالي مثل هميشه ، ونوس كو؟
-براي يك كار فرستادمش مرز باربا و فينِر كجان؟
-جنگل كجا باشن!
چشمش به فيلوري افتاد خيلي خوشحال شد روي پاهاش خم شد و دستشو باز كرد:
ريوُرا-فيلوري برفي من بيا اينجا دختر خوشگلم .
فيلوري با ذوق پريد بغلش و ريوُرا شروع كرد به ناز كردنش و از جاش بلند شد.
ريوُرا-اخ كه چقدر دلم براش تنگ شده بود دو هفته اي ميشه نديدمش.
روبه فيلوري گفتم:
-ببين دلش براتو تنگ شده برا من كه خواهرشم تنگ نشده.
-خجالت بكش بِرُوِل به يك روباه كه حيون خونگيته حسوديت شده؟!
خنديدم:
-همينم مونده به فيلوري حسودي كنم.
بيلامِر- به، به جمعتون جمعه فقط گل سر سبدتون كه من باشم كم بود كه امدم.
-سلوم بيلِه چه خبرا؟ حال ميكني با مهموني رسمي؟
بيلامِر-نه والا منم مثل تو به زور اينجام .
ريوُرا- بيلِه ، بِري حوصلم سر رفته يك كاري بكنيم.
بيلامِر-ميدونستين تازه وارد داريم.
-جان من! اخ جون امشب چه حالي بكنيم ما با اذيت كردن تازه واردا حالا كي هستن؟
ريوِل-باز بدون من بحث رو شروع كردين؟
-سلام ريو گلم.
ريوُرا-حالا كه امدي ریول غرغرت چيه؟
-ري ري چه كردي دختر داداشيم عقل از سرش ميپره.
بيلامِر-ولي وجداني برايانو بي جيك چه خوب شدن.
ريورا- راست ميگيا.
همه برگشتيم بي جيك رو كه داشت با پدر بزرگم حرف ميزد نگاه كرديم.
ريول-هي دخترا چشاتونو بدزديد حيا كنيد.
-اوا دخترا خجالت بكشيد جلو زنش داريد ميخوريد طرفو خجالت بكشيد.
ريورا و بيلامر زدن زير خنده .
ريوِل - بِري باز شروع كردي؟
-باشه زن داداش ما رو نزن داداشم مال تو البته كلشو تقصيم نمي كنم.
بيلامِر-ريوِل تو كل مدتي كه داريم حرف ميزنيم همش حواس بي جيك پيش توء.
ريوِل سريع به بي جيك نگاه كرد كه نگاهاشون تو هم گره خورد منم برا اينكه ميدونستم ريوِل الان از خجالت اب ميشه ولي نمي تونه از چشماي عشقش دل بكنه يك ضربه بهش زدم كه سريع به سمتم برگشت.
 
آخرین ویرایش

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
-ريوِل خيلي خوشگل شدي ولي لباست كوتاهه البته از نظر بي جيك.
ريوِل- تو از كجا نظرشو ميدوني؟
ريورا- لباسش خيلي هم خوبه سليقه اجيشه.
-كاملا معلومه سليقه توه.
بيلامِر-بچه ها حوصلم سر رفت.
همين طور داشتيم با هم ديگه گپ ميزديم كه:
بي جيك-ريوِل يك لحظه مياي.
همه با صداي بي جيك به سمتش برگشتيم.
ريول-بله حتما.
پشت سر بي جيك رفت.
ريورا-به نظروتون با ريول چي كار داره؟!
بيلامِر-منم كنجكاو شدم.
-احتمالا رفته به لباسش گير بده داشته باشيد فقط.
ريورا فيلوري گذاشت زمين.
بيلامر-بچه ها حس خوبي به اين مكان ندارم.
-شايد چون از جشن خوشت نمياد.
ريورا-نه منم حس خوبي ندارم.
-جاي تعجب داره پس چرا من هيچ حسي ندارم!
بيلامر-ولش كن بابا من ميرم يك سر به بقيه بزنم و تازه وارد ها رو پيدا كنم.
ريورا-منم برم رانيا رو پيدا كنم انگار لاي مهمونو گم شده.
خنديديم . بچه ها رفتن يك نگاهي به جمعيت كردم تا ساحره رو پيدا كنم.
-سلام نگهبان فريب.
صداي دو رگه اي از زن و مرد دم گوشم اين جمله رو گفت. به سرعت برگشتم كسي نبود. دستي از روي شونم رد شد. سردو زبر بود اما دست يك ادم معمولي نبود ، موبه تنم سيخ شد. وجود جادوي شيطاني نا اشنا رو دور خودم حس ميكردم. بي حس شده بودم. احتمالا خيالاتي شدم، سرمو تكون دادم خواستم برم دنبال ساحره كه دستي سمت راست پهلومو گرفتو فشار خفيفي بهش اورد نفسم حبس شد. دستش به قدري سرد بود كه براي لحظه اي احساس كردم يخ زدم. دسته ديگه اشو از سمت چپ دور كمرم پيچيد و منو به خودش نزديك كرد ضربان قلبم به هزار رسيد. نمي تونستم حركت كنم نفساش به گردنم ميخورد. نفس ادم گرمه ولي اين نفساش سرد بود بوي خاك و گوشت كپك زده تو دماغم پيچيده بود توان حركت كردن نداشتم.عضلاتم منقبض شده بود. به دستي كه دور شكمم پيچيده بود نگاه كردم ناخناي بلند و كثيفي داشت قسمتايي از دستش پوست نداشت يك انگشتش گوشت نداشت حشرات داشتم گوشت دستشو ميخوردن. ترس كل وجودمو گرفت حتي توان حرف زدن نداشتم. درسته ، درسته اين يك جنازهه است اما كيه؟ روحش قدرتمنده كه ميتونه منو لمس كنه. سرشو لاي موهام فروع ميكنه و بو ميكشه. در حدي قدرتمنده كه توان حركتو حرف زدنو ازم گرفته اما اين چه طور ممكنه اين جنازه اينجا چي كار ميكنه اصلا كيه؟ نفساي سردش به گردنم ميخور مور مورم ميشد.
فيليپ- بِرُوِل!
ازاد شدم. نفس حبس شدمو بيرون فرستادم.
فيليپ-بِري خوبي چرا تنهايي اينجا وايستادي؟!
اين حرفش يعني شخصي كه پشتم بوده رو نديده و اين خيلي بده.
-خب... راستش...
سرمو كمي تكون دادم من نبايد بترسم نبايد ضعيف باشم من از اين اتفاقات زياد برام افتاده بايد به خودم بيام.
-سلامت كو فيلي؟
فيليپ- عليك سلام، حالا چرا اينجا مثل مجسمه وايستاده بودي؟
-هيچي همين جوري مي خواستم برم دنبال ساحره .
-اُه اُه بِري، بي جيك بد داره نگات ميكنه.
-ولش كن،من نمي تونم برگردم بگو ببينم ريول كنارشه؟!
-ريول داره مياد سمت ما ولي كارد بزني خونش در نمياد.
پوزخندي زدم بي جيك كاملا قابل پيش بينيه.
-فكر كنم با بي جيك ناجور دعوا كرده.
فيليپ-فكر نكن مطمئن باش.
ريوِل با صداي عصبي گفت:
- سلام فيليپ.
فيليب- سلام ريول چي شده چرا عصبيه؟
-هيچي ولش كن.
-نگهبان فريب راه فرار نداري.
بازم اون صدا اما ايندفعه اروم تر.
فيليپ- بِرُوِل...! بري...!
بشكني جلو صورتم زد كه به خودم امدم.
-هان!؟
فيليپ-خوبي تو؟! چته چرا يك دفعه ميري تو فكر؟
بايد بحثو عوض ميكردم نبايد اونا رو تو اين مسئله دخالت بدم اما بعدا بايد ته توي اين صدا رو در بيارم.
-نه خوبم ، ريوِل ببينم بي جيك به لباست گير داد؟!
ريوِل- اوف اره عصابمو بهم ريخت.
فيليپ زد زير خنده ولي اروم.
ريوِل- اِ... فيلي عصبي بودن من خنده داره؟
فيليپ -نه بابا دارم به بي جيك ميخندم با قيافه برزخي داره جفتتونو نگاه ميكنه.
لبخندي زدم.
-ولش كن يكم حرص خوردن براش لازمه.
ريوِل-برام مهم نيست.
فيليپ-ريوِل ول كن بابا شب خودتو خراب نكنه لباست خيلي هم عاليه.
 
آخرین ویرایش

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
فيليپ واقعا يك دوست خوبه هميشه سريع با همه گرم ميگيره خيلي ادم باحاليه بي جيك هميشه از فيليپ بدش ميومده ميگفت پسري كه سريع با همه گرم ميگيره قابل اعتماد نيست البته من فكر ميكنم به فيليپ حسادت ميكنه چون هم من هم ريوِل هم برايان بهترين دوستمون فيليپه . فيليپ ٢٥ سال داره و هم سن بي جيكه. فيليپ ٥ سال از من و ٤ سال از ريوِل بزرگتره. پسري گندميه با موهاي خرمايي با چشماي مشكي هكليه برا همين كشته مرده زياد داره.فيليپ جزء احضارگراست و يكدونه خواهر داره به اسم اِلينا . اِلينا هم همسن ريوِله كه ميشه ٢٠ ساله. الينا دختره پايه ايه ولي خيلي راحت نميشه شناختش و صميمي ترين دوستش ريوِل. ريوِلم يك يوزپلنگ داره كه اصلا با كسي جور نميشه اسمش بِكنه و به غير از ريوِل از هيچ كس پيروي نميكنه درست مثل شير بي جيك مكس البته كه كه مكس با من خوبه ولي بِكِن به خونم تشنه است.
ريول-ببينم تو مگه دنبال ساحره نبودي؟
-اره هنوز دنبالشم.
-پيش پدر مادرته پشت سرت.
به سرعت به سمت مامان اينا برگشتم كه چند قدم اونور تر از پدر بزرگ ايستاده بودن. ليبِرا پيششون بود دنبال برايان ميگشتم كه ديدمش چند متر عقب تر از ليبِرا ايستاده بود و داشت با بريلاراو لوكا حرف ميزد ولي تو تمام مدت چشمش پيش ليبِرا بود.اخي داداش دل باخته من. ليبِرا دختر خيلي خوبيه ولي چون خاندان مِكاني با خاندان ما مشكل داره مجبور ازمون دوري كنه. ليبِرا هم به برايان احساس داره و اينا يواشكي گاهي با هم ديدار دارمد خوب ديگه عشقه كاريش نميشه كرد. ليبِرا يكي از زيباترين پرنسس هاست و با اينكه فقط٢١ سال سن داره ولي مثل ملكه ها رفتار ميكنه. يك برادر بزرگتر داره به اسم لوكا ، وايي من لوكا رو خيلي دوس دارم بر خلاف مادر و پدرش و خاندانش هميشه با همه يك جور گرمو صميمي رفتار ميكنه هميشه منو مثل ليبِرا ميبينه اون بهترين داداشه مثل برايانو بي جيك از فكر بيرون ميام و ميرم سمت ليبرا.
-درود بر شما بانو ليبرا.
به سمتم برگشت و يك تك خنده خوشگل كرد.
-افتخار رقص بهم ميديد شاه بانوي قلب برايان؟
مامان و بابا خنده منو نگاه ميكردم ليبرا سرخ شد.
رو به مامان گفتم:
-مامان نيگا عروست چه خجالتيه.
ملاني-ورپريده عروسمو اذيت نكن.
ليبرا مثل لبو سرخ شده بود.مامان دستاشو گذاشت رو شونه ليبرا، مامانم كلا شخصيت خود ليبرا رو دوست داره ولي به خاطر رفتار خانواده اش كلا سعي ميكنه از خودش اونو دور كنه و سعي ميكنه يك كاري كنه برايان اونو نبينه ولي خب... ليبرا با رفتارش هر دفعه رفتار مامانمو تغيير ميده. ليبرا امادگيه كامل اب شدنو داشت. بابا يك خنده مردونه كردو گفت:
-از دست شما دخترم سرخ شد.
برايان-اينجا چه خبره؟
-بفرما ليبِرا بانو مجنونتم براي كمك به ليليش امده.
برايان چپ چپ نگام كرد كه از چشم مامان و بابا دور نمود و باعث خندشون شده.
-هيچي برايان جان خبر خواستي نيست امدم از ليبرا بانو در خواست رقص برا يكي از پسرا بكنم( خالي بند كي بودم من)
برايان در عرض چند صدم ثانيه سرخ شد. تو دلم به غيرتش خنديدم .
برايان- نياز نيست ليبر قرار با من برقصه.
اينا چه پيشرفت كردن خانومو اقا رو گذاشتن كنار. برايان دست ليبرا رو گرفت و با هم به پيست رقص رفتن.
مِلاني-كي به ليبرا پيشنهاد داده بِرُوِل؟
اِدوارد-عزيزم ساده نباش اين وروجك خالي بست كه برايان بره با ليبرا برقصه.
خنديدم ازشوم دور شدم ليبرا و برايان با چندين تا زوج ديگه در حال رقص تانگو بودن. چشمم به ريوِل افتاد يك دفعه يك نقشه پليد به ذهنم رسيد
 
آخرین ویرایش

Tannaz

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,618
امتیاز
35,373
محل سکونت
تو فکر کسی که به یادم
به سمت فیلیپ رفتم.
-فيليب جونم!
فيليپ-باز چي ميخواي اتيش پاره؟
خنديدم.
-يك در خواست كوچيك.
-چي ميخواي؟
-ميشه بري به ريوِل پيشنهاد رقص بدي؟
-چـــــــي؟! مگه ميخواي داداشت كلمو قاب بكنه بزار تو اتاقش!
-بي جيك كاري باهات نمي تونه بكنه نگران نباش بي جيك با من تو برو پيشنهاد بده.
-بِري من هنوز جونما ارزوها دارما.
-اَه برو ديگه فيلي.
-حالا چي به من ميرسه برم؟
-اِمم، خوب يك كاري ميكنم به اونو كه دوسش داري نزديك بشي.
-پيشنهاداي وسوسه كننده اي ميدي.
-ما اينم ديگه حالا ميري پيشنهاد رقص بدي؟
-باشه فقط به خاطر اوني كه دوسش دارم.
لبخندي زدم .فيليپ رفت و به ريوِل پيشنهاد داد منم از دور نظارگر بودم. ريول بعد از چند ثانيه منو نگاه كرد، چشمك زدمو به فيليپ اشاره كردم. خنديد نقشمو فهميده بود. درخواست فيليپو قبول كرد. عاشقشم اينقدر پايه است اين دختر. وايي الان قيافه بي جيك ديدنيه با لبخند پليدي رفتم به سمت گروه اُركس و در خواست يك اهنگ عاشقانه كردم كه زوجاي عاشق( چقدرم ریولو فیلیپ همو دوس دارن خندم ميگيره ريول و فيليب جز دوست واقعا هيچ حسي به هم ندارن) بيان وسط و بعد به سرعت رفتم كنار بيلامِر و ريوُرا كه گوشه اي ايستاده بودند براي ديدن رقص وايستادم. اهنگ در خواستيم فوق عاشقانه بود كل حواسم به بي جيك ،ريوِل و فيليپ دادم. بي جيك كنار پدربزرگ وايستاده بود . اول متوجه ريوِل نشد ولي وقتي چشمش به ريوِلو فيليپ افتاد مثل شير زخمي نيگاشون ميكرد. با لبخند خبيث روي ل*با*م داشتم بي جيك رو تماشا ميكردم كه متوجه نگاه خيرم روي خودش ميشه و برميگرده نگاهم ميكنه كه نميتونم خنده شيطانيم رو جمع كنم و لبخند من جَعريترش ميكنه.از پشت پدربزرگ به سمتم مياد وايي بدبخت شدم اما راه فراري هم نداشتم. با خشم مياد سمتم و دست چپمو سفت ميگيره كه احساس ميكنم استخونام پودر ميشن دم گوشم اروم ولي با عصبانيت ميگه:
-بِرُوِل...! ميكشمت بزار رقص تموم بشه ، حالا بيا بريم تو پيست.
داشتم سکته ميكردم ، نامرد رحمم نميكرد سفت دستمو فشار ميداد و چون داشتن نگامون ميكردن مجبور بودم لبخند بزنم. رفتيم وسط پيست من قدم تا زير دماغ موسي ميرسيد . منو به خودش فشار داد و با زوجهاي ديگه شروع به رقص كرديم.
بي جيك-يعني پدرتو در ميارم برگرديم قصر.
-فعلا كه فيلي و ريو دارن با هم ميرقصن چه بهمم ميان.
نگاهشون ميكنم در حال رقصيدنن ولي گه گاهي حرفم ميزنن. اروم شروع كردم خنديدن كه بي جيك با دستش كه رو پهلوم بود پهلومو فشار داد.
-آي اروم شير زخمي.
-بِرُوِل ساكت باش تا كار دستت ندادم.
اروم زير ل**ب جوري كه من نشنوم گفت:
-واقعا پدربزرگ حق داره تو واقعا مايه شرمساري هستي.
خورد شدم. جوري گفت كه من نشنوم ولي من گوشام تيزتر از اين حرفاست. لهم كرد با بغض و چشماي اشكيم بهش نگاه كردم گفتم:
-متأستفم كه مايعه شرمساريتم. بابت ريوِلم معذرت ميخوام فقط ميخواستم شوخي كنم. حق داري من برا همه مايع شرمساريم بابت اينكه به روم نياوردي تا به الان كه ازم خجالت ميكشي ممنونم.
با تعجب نگاهم ميكرد ديگه نمي تونستم جلو اشكامو بگيرم يكي دو قطره راهش رو روي صورتم باز كرد. از بغل بي جيك امدم بيرون و به سمت خروجي رفتم.
 
آخرین ویرایش

بالا