رمان به آبی اسمان | banoo.f کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
کد رمان :1493
ناظر رمان: الهه
نام رمان:به آبی آسمان
نویسنده:فاطمه خلیفه نژاد
ژانر:عاشقانه ای با اسانس جنایی
خلاصه:طعم دردناک زندگی را چشیده ای؟درست همان لحظاتی که در این هستی کسی برایت نمانده..خدا عجیب دلش برایت میتپد و حضور کسی مانند آریا را در زندگی ات مینشاند و غوغای بی زبان چه کند با خلافکاری که حکم دلدارش را پیدا کرده؟گاهی مجنون کسی میشوی که اشتباه است.اما تا دنیا دنیاست عشق پیروز است.ولی اینبار دیوانگیست.من از سرزمین عشق آمده ام.در جهان من اولین چیزی که میگویند:دوستت دارم است!تمام!

142451
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263







نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
مقدمه:
ویران تر از آنم که تار و بودم را با چسب برهم بزنی!یا به زبان بگویی دوستت دارم.دیگر قول های این دوره و ذمانه رویم اثر ندارد.باید ثابت کنی حضورت را در زندگیم.
اگر نخواستنم را بگویی,ویران تر از قبل میشوم.
من خواهان اندکی آرامشم.تا دنیایت هست,دوستم بدار و این را به من ثابت کن!
عشق را که برعکس کنی میشود قشاع!
دهخدا را میشناسی؟
لغت نامه اش را باز کردم.
معنی قشاع(دردی که درمان ندارد)

پارت1
کلاهش را جلوتر کشید تا کسی صورتش را نبیند!حسابی چوب خط هایش در این محل پر شده بود!جیبی نبود که نزده باشد و کیفی نبود که نقاپیده باشد!یاشاید هم.....بود!
بقول خودش زدن جیب امام جمعه محل دیگر اوج نامردی بود!انگار جیب خدارا زده ای!خودش هم از این اعتقادات درپیتش خوشش نمیآمد!
از کنار اوستا ابراهیم که با سوءضن خیره اش بود گذشت!
زیپ کاپشن بادی سبزرنگش را بالا کشید و دست در جیب شلوار ارتشی اش کرد و چاقوی ضامن دارش را لمس کرد!
امروز قرار بود وارد گروه عیوض خان شود!بزرگترین خلافکار و جیب بر تهران!آرزویش بود!وارد گروه او شدن آرزویش بود!وارد گروه کسی که با شنیدن نامش گردانی فرار میکرد و لشگری میلرزید!
به سر در پارک لاله خیره شد!
به مردی که سمتش آمد چشم دوخت:
_هوی یارو یاور تویی؟
به مرد خوش خط و خال روبرویش خیره شد!زخم کنار لبش عجیب در ذوق میزد!اما برای حفظ ابهتش اخم در هم دواند و سرش را تکان داد!
_آخی زبونتو موش خورده؟بت نمیخوره اینکاره باشی!
اما به قیافه او میآمد!بیشتر هم میآمد!مانند قاتلان بود!از همان هایی که تا حلق آویزشان نکنی راحت نمیشوی!
_دنبالم بیا!
سینه سپر کرد و به دنبالش راه افتاد!چه میشد او هم در صورتش زخم داشت؟بیشتر شبیه خلافکاران نمیشد؟؟!
زخم کمرش با این فکر سوخت!همانی که وقتی مادرش در پاسگاه دیده بودش با قاشق داغ روی کمرش حک کرده بود!
سن زیادی نداشت اما مرگ پدرش و کلفتی کردن مادرش در خانه مردم این بلا را سرش آورده بود و کاش خدا کمی این پایین را نگاه میکرد!
(خدایا دلبری هایم برایت تمام نمیشود!قول خوشبختی میدهی؟)
و خوشبخت نبود پسرکی که تمام هویتش را در آرزوی بزرگ بودن چال کرده بود,در خاطراتی تلخ و گاهی شیرین!
گاهی عجیب دلت بزرگ بودن میخواهد!
اما بزرگ بودن چیزیست که به امتحانش نمی ارزد.
 
آخرین ویرایش

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
پارت2
پشت سرش سوار موتور قدیمی و رنگ و رفته ای شد و به سمت جنوب شهر حرکت کردند!
همه جا خرابه بود!خرابه تر از زندگیش!خانه های آجری و نیمه ساخته!مغازه هایی که تابلو هایشان کج و یک وری بود!
درخت هایی که حتی یک برگ هم به تن نداشتند!
خرمشهر بعد از جنگی بود برای خودش!
_هوی بچه تن لشتو تکون بده!
به قهوه خانه روبرویش نگاه کرد!
یعنی با وارد شدن به این مکان میتوانست عیوض را ببیند؟
پا تند کرد برای این دیدار و ای کاش هیچ گاه عجله نداشت!وارد شد و چشم گرداند و وای بر اویی که تا به امروز پایش به همچین مکان هایی هرز نرفته بود!
ق*م*ا*ر بود و دود!
صدای قل قل قلیان بود و عربده مردان!
صدای دف میآمد و صدای مردی که برای ق*م*ا*ر بازان هیجان فراهم میکرد و ترغیبشان میکرد برای گند زدن بر وجودشان!بر زندگیشان!
پس در ایران هم بود مکان هایی که عقده خالی میکرد از کمبود ها و او کمبود داشت!
کمبود پدر!کمبود مادر!کمبود محبت و.....برآورده شدن رویاهایش!
_یاور تویی؟
به مردی که نصف صورتش را مو پوشانده بود خیره شد و پرسید:
_عیوض خان شمایید؟
صدای قهقهه مرد ریشو و چند نفر دور و برش بلند شد!مستانه میخندیدند و دندانهای زردشان توی ذوق میزد!
_عیوض خان؟جوجه فوکولی فکر کردی عیوض خان وامیسته جلوت برات بندری میرقصه؟؟؟تو کل اینجا ینفرو نمیتونی پیدا کنی که اونو دیده باشه جز خودم!ملتفتی که؟!
_اما من میخوام با عیوض خان کار کنم!
_اُاُ ببین بچه قرطی اگه مث ادم باشی شاید بتونم واست کاری کنم شیرفهم شد؟
و با صدای بلند باز خندید و پرسید:
_اسمت چیه؟
بی فکر گفت:_یاور...
خیلی وقت بود که نامش را به خاطرات سپرده بود!خیلی وقت بود خود واقعیش را فراموش کرده بود!خیلی وقت بود که مرده بود!
 
آخرین ویرایش

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
پارت3
_بچه ها سابقتو درآوردن!گفتن که جیب بری!آره؟
با غرور سرش را تکان داد و با لحن لاتی گفت:
_باس باورم کنی!هفت سال آزگاره دارم جیب میبرم و کیف میقاپم!اومدم اینجا کار یادم بدین!اسطورمم عیوض خان بوده و هست!میخوام مثل اون بشم!بزرگ باشم!باس اینجوری باشه!واس خاطرش هر کاری میکنم!
مرد ریشو خریدارانه نگاهش کرد و گفت:
_نه!خوبه!خوشم اومد!جذبتو دوست دارم,پس بزار یه فرصت بهت بدم!به میز ق*م*ا*ر نگاه کن!
چشم دوخته بود به میز که چهار نفر دورش نشسته بودند و افرادی تشویقشان میکردند که صدای آرامی کنار گوشش شنید!آنقدر آرام که مطمعا بود کسی جز خودش نمیشنود!
_ببین جوجه اون آقا خوشتیپه رو میبینی؟
سرش را به معنای تایید تکان داد و به مرد کت و شلواری روبرویش که بوی عطرش از همانجا هم نشان از میلیونر بودنش میداد نگاه کرد!
_مشاور عیوض خانه!تو ق*م*ا*ر حریف نداره!همیشه برندس!این جماعتم خیلی پوستشون کلفته که نشستن روبروش!من تورو به عنوان جایزه پیشنهاد میکنم!برو دعا کن قبولت کنن!اگه تورو با خودش ببره زود وارد گروهش میشی!
چشم از میلیونر افسانه ای گرفت و خود را جلوتر کشید تا از بوی بد دهان مرد ریشو فرار کند!
اخم در هم دواند و دست به سینه صاف ایستاد!
با سوءضن به مرد نگاه کرد و پرسید:
_خودت چرا نمیری توگروهش؟انتظار داری باور کنم این جفنگیاتو؟
مرد که انگار از جذبه اش خوشش آمده بود با لبخند چندشی گفت:
_من واس خودم کسیم,زور زدم تا رسیدم اینجا!فقط خواستم کمکت کنم.اگرم نمیخوای,تموم این جماعت دنبال اجازه منن که بفرستمشون تو گروه عیوض خان.اسمتو زیاد از برو بچه ها شنیدم که خواستم بیای اینجا.وگرنه این دور و بریات هم گردنشون کلفت تره و هم سیبیلشون! حالا قبوله؟
چاره ای جز اطاعت نداشت پس سرش را به معنای تایید تکان داد و دوباره به میلیونر افسانه ای خیره شد!
 
آخرین ویرایش

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
پارت4
مرد ریشو بلند شد و به سمت میز رفت!چیزی به آنها گفت که همه برگشته و به او خیره شدند جز همان مرد افسانه ای!
انگار که اصلا آدم حسابش نکرده بود.
یعنی میشد به آرزویش برسد؟
خاک بر سرش کنند با این آرزو هایش!هیچ وقت آرزو هایش مانند اطرافیانش نبود!
حق داشت و این حق را خود برای خود نهاده بود و حرف مردم چه اهمیتی داشت وقتی فکر میکرد صلاح خودش را میداند؟!!!
با صدای دست و سوت و کوبیده شدن در قهوه خانه از فکر بیرون آمد و با کنجکاوی به مرد کت و شلواری که حالا پیپ گران قیمتی را کنج ل**ب هایش داشت خیره شد و چرا خوشحال نبود این میلیونر خشک؟
دو نفر که هیبتشان به دیو شبیه بود به سمت مرد رفتند و با تکان دادن سر مرد انگار اجازه چیزی را گرفتند و به سمت در رفتند!
صدایی مانند زمزمه در گوشش گفت:
_قبولت نکردن!بهتره بری پی کارت!
سر برگرداند و اخم در هم دواند!دست درهم قلاب کرد و سر بالا آورد!دندان سایید و حرص خورد از این همه وقتی که تلف کرده بود و اگر در مترو بود,بیست تومنی کاسبی کرده بود و عجیب این کاسبی پر زحمت هرروزه را دوست داشت حتی در عین غیرقانونی بودن!
بگزار نفرینش کنند!بگزار کارش را جرم بدانند و وای اگر روزی گذرش به اداره آگاهی بیوفتد!آبروی کل خاندانش به باد میرود!خاندان!هه!
(و من هرروز مرور میکنم دفتر خاطراتم را و هیچ چیز جز سیاهی نمیبینم)
پا از قهوه خانه بیرون نهاد و چقدر هوای داخل خفقان آور بود!صدای ایست ایستی هواس پریده اش را جمع کرد و گوش سپرد به صدای سوت و فریاد!
وقت فرار بود و خداکند به موقع دربرود!پس پا تند کرد و دوید!
مقابل ساختمان مخروبه ای رسیده بود که چند مامور دید و راه برگشتی که بسته بود!
به سمت پله های وسط ساختمان دوید و زیر آن مخفی شد!
لحظاتی گذشت که صدای دویدن ضعیفی آمد!سر بیرون آورد محض فضولی اما با چهره رنگ پریده دختری مواجه شد!
هق هق میکرد و کاملا مشهود بود که ترسیده!
درسته پسری خلافکار بود!اما غیرت داشت!هوار هوار!خروار خروار!
نصف بدنش را از زیر پله بیرون آورد و دست دخترک را کشید!دخترک با کمر به زمین خورد و برای لحظاتی هق هقش قطع شد!
و پسرک خود را نفرین کرد برای این دست کشیدن که جان دخترک را زخم کرد!دست پشت کمرش نهاد و بلندش کرد!
 
آخرین ویرایش

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
پارت5
دخترک جانی تازه کرد وبا وحشت زده به پسر خیره شد!
_نترس کاریت ندارم!مگه دنبال جا واسه قایم شدن نمیگشتی؟
دخترک با ترس سری تکان داد و این دخترک بد ترسیده بود!
هقهقش که کمتر شد,سربالا آورد و به ناجی خود نیم نگاهی انداخت!ناجی عجیبی که نه میخورد خلافکار باشد!نه زور گیر و یا آدمی محترم و پولدار!
بعد از قطع شدن صدای آژیر پلیس سرکی کشید تا از امن بودن آنجا مطمعن شود و آرام آرام بیرون رفت!
دخترک نیز از زیر پله بیرون آمد!
به سمت دخترک چرخید و ریز نگاهش کرد!اندامی لاغر و استخانی!قدی متوسط با لباس های تقریبا کهنه!پوزخندی زد و گفت:
_گدایی یا جیب بر؟
با چشمان گرد به پسر روبرویش نگاه کرد که باز گفت:
_چیه؟نکنه زبون نداری؟
سر به زیر انداخت و کاش داشت!زبانی که جواب این دنیا را بدهد!
_لالی؟یا شایدم....ولی نه!این کاره نیستی!
از چیزی که میرفت تا در ذهنش جا بگیرد وحشت کرد و اخم در هم دواند ای کاش میتوانست چیزی بگوید!
_هه!چته ناراحت شدی؟حرف حق تلخه دیگه!
و زبان این پسر تلخ بود و چه کسی میتوانست مانند این دختر آرام بماند؟
انگار پسر قرار نبود پاسخی بشنود,پس راهش را به سمت درب خروجی کج کرد و رفت!
و تنها ماند دخترکی که اشکانش آماده باریدن بود!
******
کلید در قفل چرخاند و وارد خانه شد!تنها چیزی که بعد از پدرش مانده بود و هنوز نمیدانست چرا این یادگاری را نگه داشته!
مستقیم به سمت بخاری نفتی گوشه اتاق رفت و آتش روی فتیله اش گذاشت و چه سوزی داشت هوای دی ماه امسال!
کاپشن از تن کند و به آشپزخانه رفت!سه تخم مرغ درون ماهیتابه شکاند و مشغول سرخ کردنش شد!و قطعا تا ماه آینده قد قد هم میکرد بس که شب و روز تخم مرغ خورده بود!
تکه نانی روی بخاری گذاشت تا گرم شود و خود روی مبل درب و داغان لمید!
با بوی سوز چشم باز کرد و نان سیاه رنگی را روی بخاری دید و وای بر او و هواس پرت شده اش!
با انشگت سبابه نان را از روی بخاری به زمین سوق داد!به آشپزخانه رفت و ماهیتابه تخم مرغش را که اثرات یخ زدگی داشت از روی اجاق برداشت و بدون نان خورد!
برای امشب کافی بود!
 
آخرین ویرایش

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
پارت6
به تک اتاق خانه رفت!اتاق ثابق پدر و مادرش!همان اتاقی که نقشه میکشید تا درونش بخوابد و حالا بدون نقشه هم اتاق خوابش بود!
روی تخت تک نفره گوشه اتاق خوابید و خستگی امروزش حسابی به خواب نیاز داشت,احساس گرما میکرد پس لباس از تن کند و با احساس خنکی وصف ناپذیری خود را به دست خواب سپرد!
با صدای گریه و خنده از خواب پرید!انگار درکوچه خبر هایی بود و وای بر او که فضولی کردنش ذاتی بود!
صدا از بیرون میآمد و خدا کند اتفاق بدی نیوفتاده باشد!
از پنجره بیرون را دید و رگ کلفت کرد برای دختری که بین چند نفری که میخورد م**س.ت باشند بود!
رگ کلفت کرد برای دختری که گریه میکرد و این همسایه هایی که دم از غیرت میزدند با تمام وجودشان غیرتشان را خورده بودند!
رگ کلفت کرد برای اشکانی که میچکید و چرا این دختر از خودش دفاع نمیکرد؟
از اتاق بیرون رفت و به سمت کوچه پا تند کرد!پا تند کرد و فراموش کرد پیراهن بر تن زند و خدا کند کسی اینگونه نبیندش!
پا به کوچه گذاشت و دید دخترکی را که با تمام مظلومیت گوشه دیوار کز کرده بود!
حرکت کرد به طرف سه مرد درشت هیکل و ظاهرا م**س.ت!و چَک اول را خواباند!
م**س.ت بودند و بوی گند دهانشان این را نشان میداد!و این پسر هم کتک زدن را خوب بلد بود!
به هر سه نفرشان که دیگر جانی برایشان نمانده بود نگاه کرد و آب دهانش را جلوی پایشان انداخت و تازه هواسش جمع دخترک شد و نزدیکش رفت!
دستانش را جلوی دهانش گرفته بود و هق هق میکرد و عجیب چهره این دختر نا آشنا,آشنا بود!؟
دست جلو برد تا اشکانش را پاک کند که دخترک سر عقب کشید و خود سریعا اشکانش را پاک کرد!از جا بلند د و سرخم کرد جلوی ناجی خود و این پسر همیشه همینطور فرشته نجات بود برایش؟
دخترک سر بالا آورد و پسر نگاه دواند در دو گوی سرمه ای و در دل به زیباییشان اعتراف کرد!
دخترک ضعف داشت و ناتوان بود!قدمی به عقب برداشت اما سرگیجه امانش را برید و بر روی زمین افتاد!
 
آخرین ویرایش

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
پارت7
دست زیر گردن ظریف و باریکش گذاشت و آرام بلندش کرد و وارد خانه شد!پا که به خانه گذاشت تازه احساس سرما میکرد و حتما یک سرماخوردگی در پی داشت!و خدا لعنتش کند برای این عجله کردن و لباس نپوشیدن و اگر مادرش بود حسابی مواخذه میشد برای این کارش!
دخترک را روی تک تخت اتاق خواباند و پتو رویش کشید و به سمت بخاری رفت و شعله بالا آورد و کمی گرم شد!به سمت آشپزخانه رفت و از یخچال پاکت شیر را بیرون آورد و مقداری درون شیرجوش ریخت و روی اجاق نهاد!
به اتاق برگشت و پیراهن تن زد و حسابی هوا سرد بود و این بخاری کوچک کفاف نمیداد!
دوباره به آشپزخانه برگشت و شیر گرم شده را درون لیوان ریخت!
کنار دخترک روی تخت نشست و با قاشق آرام آرام در دهانش شیر ریخت! و این یک قلم هیچ وقت در خانه این پسر کم نمیشد و این دختر هم تب داشت!
و عجیب بود که یادش نمیآمد مادرش برای قطع شدن تبش چه میکرد!شیر را که به خورد دخترک داد پتو را رویش مرتب کرد و پتویی هم برای خودش پایین تخت انداخت و خوابید و عجیب خسته بود!
(خسته ام به اندازه تمام خستگی های دنیا)
با صدای ناله ای نیم خیز شد و آفتاب چشمش را زد!به سمت دخترک چرخید و جسم مچاله شده اش را درون تخت دید!
حداقل17 سال را داشت!
بلند شد و دست روی پیشانی دخترک نهاد و این دختر بدجور مریض بود و دکتر لازم!
لباس بیرون تن کرد و جسم در آغوش کشید!از خانه بیرون رفت و این دختر سبک بود!مانند پر کاه و اگر میفهمید بغلش کرده غوغا نمیکرد؟
به سرعت سمت اولین آژانس رفت و گور پدر تمام کسانی که با چشمان گرد نگاهشان میکردند و فعلا حال این دختر مهم تر بود!
آدرس بیمارستان داد و دخترک را به بخش اورژانس برد!پرستار سرم وصل کرد و دکتر دارو نوشت!خروار خروار!
و این پسر پول کافی داشت؟
هرچه پول داشت خرج بیمارستان کرد و سِرُم که تمام شد دوباره تن در آغوش کشید و با تاکسی زرد رنگی که جلوی در بیمارستان دنبال مسافر میگشت به خانه برگشتند!
وقتی مریض بود مادرش سوپ میخورد!پدرش لیمو شیرین میگرفت!عمویش برایش خروس قندی میآورد و دوست پدرش هم به عیادتش میآمد!
چه برو بیایی داشت این خانه و حالا شده بود به مسکوتی قبرستان!
هویج و پیاز درون قابلمه ریخت و درش را بست!به سمت اتاق رفت و دخترک را با چشمانی خمار و نشسته روی تخت دید
 

banoo.f

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
7/29/18
ارسال ها
83
امتیاز
2,678
محل سکونت
حوالی وطنی به نام آغوش
پارت8
_حالت بهتره؟
دخترک چشمانش را چرخاند و آماده باریدن بود که پسر گفت:
_گریه کردی نکردیا!اخه این چه عادت گندیه که شما دخترا دارین؟
ترسیده بود و این پسر هیچ جوره حالیش نمیشد!
اشکانش را پس زد و به چشمان پسر زل زد و یادش آمد شبی را که ترسیده بود و این پسر ناجی اش شده بود!
اما باید میرفت!اینجا ماندنش از گناه کبیره هم بزرگتر بود!
_واست سوپ پختم!
و با خود فکر کرد در عمرش برای چند نفر سوپ پخته بود!؟و این دختر اولین نفر بود!
_به قیافت نمیخوره خانواده داشته باشی!
این جمله اش دیگر بی انصافی بود و این پسر چزاندن را خوب بلد بود!
_چرا حرف نمیزنی؟
و کاش میتوانست محز زبان درازی کلمه ای حرف بزند!
_نمیدونم چرا کمکت کردم,فکر کنم اون لحظه حس انسان دوستیم گل کرد!نمیخوام منت سرت بزارم ولی جونتو مدیون منی!
و این پسر منت را چگونه برای خود صرف کرده بود؟
پسر به سمت نشیمن رفت و کاپشنش را از روی مبل برداشت و تن کرد!کلاهش را از جا لباسی برداشت و روی سرش گذاشت و به اتاق برگشت!
دخترک با تعجب نگاهش کرد و این پسر کجا میرفت؟
_ببین شازده خانم من بیکار نیستم که واستم ور دل تو برات چای و شیرینی بیارم ,ملتفتی که؟میرم سر کار,سوپ واست درست کردم رو گاز تو آشپزخونس دست به ابم تو حیاط پشت شمشاداس!به آب توی حوض هم دست نزن کثیفه میتونی از شیر کنارش استفاده کنی!
من تا شب نمیام یه چیزایی تو یخچال هست سوپتو خوردی سیر نشدی یچیزی بردار بخور,خداحافظ!
و به سمت در حرکت کرد و دخترک با چشمانی گرد به این پسر عجیب خیره بود و چرا این پسر اینگونه بود؟
صدای بسته شدن در حیاط که امد شانه بالا انداخت و این چند روز بی خانمانی حسابی عذابش داده بود!به سمت آشپزخانه رفت,حسابی گرسنه بود اما پررویی نبود اگر غذا میخورد؟اما پسر گفته بود غذا بخورد و صبر کند تا شب!پس چه بخواهد چه نخواهد مهمان بود و از نظر این پسر مهمان حبیب خدا و روی چه حسابی او مهمانش بود؟
*****
سرحال شده بود و مریضی از بدنش بیرون رفته بود!به سمت آشپزخانه رفت و نامردی بود اگر کاری نمیکرد تا این پسر خوشحال شود و تمام روز دعایش کرده بود و یادش بود قرص و شربتی که کنار تخت دیده بود و فهمیده بود آن پسر با تمام اخم و تخمش به دکتر برده بودش و سلامتی برایش به ارمغان آورده بود!
پای اجاق رفت و به خود جرات داد برای درست کردن غذایی و خداراشکر که آشپزی بلد بود!
*****
پسر خسته بود از روز کاریش و این روزها جیب بری سخت بود و مردم پول هایشان را در عابر بانک نگه میداشتند!
کلید در قفل چرخاند و وارد خانه شد!بوی قیمه را از صد فرسخی هم میتوانست تشخیص دهد و دلش مالش رفت برای غذای خانگی و پنج سالی میشد که نخورده بود!
پا تند کرد و کفش های کهنه ریزه میزه ای را جلوی در دید و این دخترک چه کرده بود؟
وارد شد و بیتاب شد!وارد شد و خاطره آمد!وارد شد و چشم بست!وارد شد و مادرش آمد!
واردش شد و چشم چرخاند و دخترکی را رصد کرد که با سر پایین افتاده به گل های فرش خیره بود!
قدمی جلو گذاشت,دهان باز کرد برای حرف زدن اما بین راه پشیمان شد و به سمت اتاق عقبگرد کرد!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا