رمان جن ها، حاکمای دردسر ساز | سیده پریا حسینی کاربر انجمن یک رمان

کدوم شخصیت رمانو دوس دارین؟

  • رادمهر

    رای 4 13.3%
  • هیراد

    رای 24 80.0%
  • امیلیا

    رای 1 3.3%
  • رایان

    رای 0 0.0%
  • بارانوس

    رای 1 3.3%

  • مجموع رای دهندگان
    30
وضعیت
موضوع بسته شده است.

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
کد رمان: 1512
ناظر: YASER
ویراستار: ROSHABANOO

به نام خدا

نام رمان: جن‌ها، حاکمای دردسرساز
38712
ژانر: تخیلی، رمانتیک
سبک: درام، هیجانی
زاویه‌ی دید: دانای کل
سطح رمان: ویژه
نویسنده: سیده پریا حسینی کاربر انجمن یک رمان
خلاصه داستان:
جنی به نام هیراد، به دستور اربابش تمام زنای روی کره‌ی زمین رو نابود کرده و تنها مردای جهان رو زنده نگه داشته و از اون‌ها، به عنوان برده‌هایی برای حکومت به زمین استفاده می‌کنند. تمام کره‌ی زمین در حال نابودیه و از کسی کاری برنمیاد، چه چیزی می‌تونه جلوی هیراد رو بگیره؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
335
امتیاز
21,133







نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
مقدمه:
تو که خوب مرا می‌شناسی!
تو‌، تنها کسی هستی که می‌دانستی درون من، چه چیزی در حال جولان دادن است.
تو، به خوبی می‌دانستی که قدرت بی‌اندازه‌ام، روزی کار دستم می‌دهد.
به خوبی می‌دانستی که چه خطراتی را برای تو و خانواده‌مان به ارمغان آوردم.
بر آن بودم که پس از حل مشکلی که دارم، نزد تو برادر عزیزتر از جانم و خانواده‌مان برگردم.
اما هیچ کدام نمی‌دانستیم که پس از سال‌ها دوری، ملاقاتمان این چنین خواهد بود؛ دو برادر، یکی جنی خونخوار و دیگری انسان!
***

*حاکمیت زمین

ارباب اجنه، هرموس، با لبخند کریهش رو به هیراد گفت:
-می‌دونی که خیلی ساله ما اجنه، آرزوی حکومت به زمین رو داریم و بیشتر از این نمی‌خوایم مخفی بمونیم. وقتی تو به وجود اومدی، قدرت بی‌نهایتت از همون اول هم توجه من رو جلب کرد. تو کسی هستی که راحت می‌تونی زمین رو در اختیار اجنه قرار بدی؛ اینجوری دیگه همه‌ی جهان و هفت آسمون مال ما میشه و نیازی نیست مخفی بشیم و از انسانا فاصله بگیریم.
چشمای قرمز هیراد، از فکر اینکه روزی اجنه حاکم زمین بشن و بتونن آزاده در اون بمونن، برق زد و تمام وجودش غرق شادی شد. با صلابت و لحن محکمی گفت:
-باعث افتخار منه که می‌تونم ارباب و تمام اجنه رو به آرزوی دیرینه‌شون برسونم.
لبخند چندش‌آور هرموس تمدید شد و گفت:
-برای این کار، اول باید از شر زنا و دخترای روی کره‌ی زمین راحت بشیم تا تولید مثل انسان‌ها متوقف بشه و مردای روی زمین، برده‌ی ما بشن.
کشت و کشتار دوست داشت، عالی بود! سر خم کرد و با افتخار گفت:
-چشم ارباب… امر، امر شماس. من این دنیا و کره‌ی زمین رو از وجود زنا و دخترا پاک کرده و اون رو در اختیار شما قرار میدم.
رایان که تا اون لحظه کنار باقی اجنه ساکت ایستاده بود، با شنیدن این جمله، با کلافگی نگاهش رو از هیراد گرفت و به ارباب داد. کسی جرئت صحبت یا مخالفت کردن نداشت اما چیزی که ارباب دستور داده بود، یه مسئله‌ی ساده نبود که بشه به راحتی از کنارش گذر کرد.
رایان سرش رو پایین انداخت تا ارباب، تردید و دودلی اون رو از چشماش نخونه، هیراد اما با سردی تمام با چشمای قرمزش به ارباب چشم دوخت و گفت:
-همین امروز ترتیبشون رو میدم.
و بعد از اینکه به ارباب ادای احترام می‌کنه، از اونجا دور میشه. رایان هم به سرعت به دنبال هیراد رفت و قبل از اینکه هیراد وارد جهان انسان‌ها بشه، جلوش رو گرفت.
هیراد نگاه قرمز و بی‌تفاوتش رو به رایان داد و گفت:
-چرا جلوی راه ایستادی؟ برو کنار!
رایان با چشمای سفیدش به چشمای سرخ هیراد نگاه کرد و با دودلی گفت:
-واقعا می‌خوای این کار رو بکنی؟!
هیراد با سردی تمام جواب داد:
-آره، مگه میشه رو حرف ارباب حرف زد؟
رایان عصبی گفت:
-مگه فقط موضوع دستور اربابه؟ می‌دونی اگه این دستور اجرا بشه، چه اتفاقی می‌افته؟!
هیراد پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-نه چه اتفاقی می‌افته؟ آدما می‌خوان اعتراض کنن؟!
رایان کلافه نفسش رو به بیرون فرستاد و گفت:
-نه...اما موجودات عالم مُثُل* چی؟ فکر کردی اونا ساکت می‌شینن تا ما اجنه هر بلایی که خواستیم، سر انسانا بیاریم؟
هیراد خنده‌ی عصبی‌ای کرد و کنایه‌آمیز گفت:
-واقعا نگرانیت برای اون موجودات بی‌ارزشه؟! تو نمی‌دونی که قدرت هیچ کسی، حتی اون موجودات مسخره هم در حد من نیست و کسی نمی‌تونه جلوی من رو بگیره؟!
رایان پلکای زخمیش رو روی هم فشرد و گفت:
-یعنی می‌خوای بگی اصلاً برات مهم نیس که چی بشه و کار خودتو می‌کنی؟ حتی اگه جنگ به راه بیفته؟
هیراد که دیگه کلافه شده بود، با اخم وحشتناکی گفت:
-من به میل و خواسته‌ی خودم کاری نمی‌کنم، فقط دستور ارباب رو انجام میدم، حتی اگه جنگی بشه....حالا هم از سر راهم برو کنار.
و رایان رو کنار زد و به راهش ادامه داد. مقابل دروازه‌ی مخصوص مکانبر ایستاد و با فکر کردن به کره‌ی زمین، بلافاصله وارد جو کره‌ی زمین شد.
چشماش رو بست و دستاش رو بالا برد و توی هوا تکون داد که چند ثانیه‌ی بعد، چهره‌ی زنان مختلف کره‌ی زمین جلوی چشماش قرار گرفت. زنانی از هر ملیت و هر کشور که گوشه‌ای از جهان، مشغول به انجام کاری بودن.
نفسی گرفت و سعی کرد قدرتش رو برای انجام دستوری که ارباب داده بود، جمع کنه. به تمام نیروی درونیش نیاز داشت. چند ثانیه که گذشت، پلکاش از هم باز و چشمای قرمزش درخشان شد. داخل دستاش نیروی قرمزی به شکل توپ جمع شد و همزمان دور تا دور کره‌ی زمین رو هاله‌ای سیاه و قرمز فرا گرفت. هیراد خنده‌ای ترسناک و شیطانی سر داد و بعد شروع به خوندن زیرلب ورد کرد. بعد از خوندن ورد مخصوصی که برای نابودی تمام زنا و دخترای جهان و گرفتن جونشون بود، نیروی قرمز و مشکی‌ای که توی دستاش و دور کره‌ی زمین رو احاطه کرده بود، با سرعت نور به حرکت افتاد و در عرض چند ثانیه، صدای جیغ و زجه و التماس توی گوش هیراد پر شد.
دندونای نیشِ تیز و قرمزش رو به نمایش گذاشت و با چشمای قرمزش، به نابودی و زجه‌ی زنان و دخترای کره‌ی زمین نگاه کرد. گوشه گوشه‌ی کره‌ی زمین، هاله‌های سیاه و قرمز به سرعت حرکت می‌کردن، از مردا عبور می‌کردن اما وقتی به زنا و دخترا می‌رسیدن، جونشون رو می‌گرفتن. هیراد از این حمام خونی که راه انداخته بود، لذت می‌برد. کشت و کشتار همیشه چیزی بود که هیراد رو بی‌نهایت شاد و مسرور می‌کرد و هیچ چیز، بیشتر از زجر کشیدن موجوداتی که خودشون رو اشرف مخلوقات می‌دونستن، وجودش رو آروم نمی‌کرد.
چشمای قرمزش پررنگتر شدن و برقشون بیشتر شد. هاله‌های سیاه بیشتری از دستاش و بدنش خارج و به سمت زمین رفتن و در عرض دو ساعت، تمام زنا و دخترای کره‌ی زمین، به طرز وحشتناکی کشته شدن و جسداشون روی زمین افتاده بود.تمام مردا از این اتفاق شوکه و ترسیده بودن. هیچ کس نمی‌دونست چه اتفاقی داره میفته و خیلیا با فریاد و دادهای بی‌امانشون، اسم زن یا دخترشون رو صدا می‌کردن و زجه می‌زدن. هیراد که حالا تمامی اون نیروها دوباره به وجودش برگشته بود، بلند خندید؛ خنده‌ی ترسناکی که صداش، توی کل کره‌ی زمین اکو شد و بعد با لبخند ترسناکی که روی صورت بدون بینی و چهره‌ی غیر انسانی و ترسناکش داشت، گفت:
-همه‌ی شما، از الان برده‌ی ما اجنه هستین و ما از این به بعد، حاکمای شما!
و قهقهه‌ای زد که چشمای قرمزش درخشیدن و خون ازشون فواره زد. مردا با حالتی ترسیده، به اون صدای مرموز گوش می‌دادن و با شنیدن جمله‌ی آخر هیراد، نفسا توی سینه حبس شد. یکی از مردا با تمام وجود فریاد زد:
-پروردگارا.... پس تو... کجایی؟!
هیراد صدای مرد رو شنید و با چشمای سرخش، به مرگ اون مرد فکر کرد که توی یه لحظه، جون اون مرد گرفته و بدنش تجزیه شد و اسکلتش روی زمین افتاد.
هیراد هاله‌ی قرمز رنگ دور کره‌ی زمین رو تمدید کرد و گفت:
-از این به بعد ما حاکم و خدای شما هستیم و هر کس مخالف ما باشه، میمیره. هر چند شما بعد از انجام کارایی که ما می‌خوایمم، می‌میرین موجودات بی‌ارزش!
و بعد با قهقهه‌ی ترسناکش، فواره‌ای از خون رو به همراه هاله‌ی قرمز و سیاه، به سمت کره‌ی زمین فرستاد که ابرای توی آسمون قرمز شد و باران خون شروع به باریدن کرد.


*با توجه به نظریه‌ی فلسفی افلاطون به نام نظریه‌ی مُثُل، الفاظ کلی و تصورات کلی‌ای از قبیل عدالت، نیکی، زیبایی و انسان همه بر موجودات حقیقی عالم مُثُل دلالت می‌کند؛ یعنی تصور کلی انسان اشاره به مثال انسان دارد که در عالم مُثُل است و انسان‌های روی زمین، سایه‌ی او به شمار میرن یا به عبارت دیگه، همه‌ی این تصورات کلی عدالت و زیبایی و... دارای یک مرجع حقیقی هستند که سراغ آن‌ها را باید در عالم مُثُل گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
مردا همه ترسیده و وحشت‌زده از اینکه از آسمون خون می‌باره، سریع بچه‌هاشون رو به خونه‌هاشون بردن.
بعضی مردا که ایستاده بودن تا جنازه‌ی زنا و دخترا یا فامیلاشون رو ببرن، به محض اینکه به جنازه دست می‌زدن، جنازه تجزیه می‌شد و یه اسکلت روی زمین می‌افتاد. زبون همه قفل شده بود و از شدت ترس و وحشت، نمی‌دونستن چیکار کنن. برخی بالا سر جنازه‌ی عزیزاشون زیر بارون خونی که هر لحظه شدتش بیشتر می‌شد، نشسته بودن و با فریادای پشت سر هم عزیزشون رو صدا می‌زدن.
هیراد که از وضع ایجاد شده لذت می‌برد، خندید و خندیدنش، همزمان شد با درخشش چشمای قرمزش و شدیدتر شدن بارون خون.
نگاه دیگه‌ای به مردا و پسربچه‌ها یا پسرای جوون انداخت که سرگردون و وحشت‌زده بودن و بعد، پشت به اونا نفسی عمیق کشید و به جهان خودش فکر کرد که به سرزمین خودشون برگشت.
به محض برگشتنش، برای لحظه‌ای تنها لحظه‌ای دردی عجیب رو توی وجودش احساس کرد و صدای فریاد آشنایی توی گوشش پیچید اما هر کاری می‌کرد، نمی‌تونست چهره‌ی اون فردی که داره فریاد می‌زنه رو ببینه. کلافه و عصبی از این وضع، دادی زد که چشمای قرمزش سیاه شد و به وحشی‌ترین حالت ممکن رسید.
رایان که متوجه برگشتن هیراد شده بود، در عرض چند ثانیه خودش رو به هیراد رسوند و با کلافگی گفت
-کار خودتو کردی؟ آره؟
هیراد هم با خشم فریاد زد:
-آره… زمین رو پر از خون کردم و تمام زنا و دخترای روی کره‌ی زمین رو نابود کردم، خیالت راحت شد؟ حالا از سر راهم برو کنار، میخوام برم پیش ارباب
و خواست از کنار رایان رد بشه که رایان با تاسف گفت:
-تمام فکر و ذکرت شده دستورای ارباب، نمی‌فهمم چرا یکم درک نمی‌کنی که با این کارات، ممکنه چه طوفانی رو شروع کنی...
بعد به طرف هیراد برگشت و با حرص گفت:
-تو قدرتت از هرموس بیشتره، چرا باید از دستوراتش پیروی کنی؟ چرا اصلاً...
چشمای سیاه شده‌ی هیراد، گشادتر شد و در حالی که ازش خون بیرون می‌زد، به طرف رایان برگشت. رایان با دیدن حالت هیراد، یه قدم وحشت‌زده عقب رفت. خوب می‌دونست وقتی هیراد این طوری میشه، یعنی به آخرین درجه از خشم و عصبانیت رسیده و تنها یه کلام، لازمه تا مثل کوه آتشفشان فوران کنه. هیراد با صدایی دورگه و ترسناک فریاد زد:
-ارباب تمام ما اجنه هرموسه، نه به قدرت بلکه به آیین‌ها و رسم و رسوم‌ها و تصمیم بزرگای ماست که اربابمون مشخص میشه. ما هر کاری که اربابمون دستور میده رو باید بدون چون و چرا انجام بدیم و دشمنامون رو نابود کنیم. اگه بازم به این حرفات ادامه بدی، تو رو یه دشمن فرض و نابودت می‌کنم.
و بعد به سرعت نور اونجا رو ترک کرد. رایان که وحشت کرده و در عین حال عصبی بود، پلکاش رو محکم روی هم فشرد و مدت کوتاهی همون طور سرجاش موند، بعد با اعصابی خراب و با سرعت نور به سمت اقامتگاهش رفت. هیراد که پر از خشم و نفرت و عصبانیت بود، فریاد زد:
-چرا مدام منو با این حرفاش گیج می‌کنه؟ اون چی از جون من می‌خواد؟ چرا همش باعث ایجاد دودلی میشه؟! جنگ می‌خواد بشه که بشه، کسی نیست که بتونه جلوی منو بگیره ارباب هر چی بگه همونه و همه‌ی ما آرزوی حکومت به زمین رو داریم...پس اون چه مرگشه؟!
و نعره‌ی دیگه‌ای زد که زمین زیر پای آدما لرزید و بعضیا از شدت ترس و وحشت، پا به فرار گذاشتن. بارون خون همچنان در حال باریدن بود و حالا لرزیدن زمین هم بهش اضافه شده بود.
هرموس که متوجه‌ این فریادها و نعره، ها شده بود، به سرعت خودش رو به هیراد رسوند و زمانی که مقابل هیراد ایستاد، هیراد با دیدنش ساکت شد و فوراً زانو زد. پلکاش رو روی هم فشرد و به خودش مسلط شد، سپس با صدای بلندی گفت:
-درود بر ارباب سایه‌ها، مالک سیاهی شب و حاکم تمامی جن‌های عالم!
هرموس دندونای تیز و ترسناکش رو روی صورت بدون ل**ب و دهنش به نمایش گذاشت و با غرور گفت:
-از سر جات بلند شو.
هیراد اطاعت کرد و از سر جاش بلند شد. هرموس با خنده‌ای شیطانی گفت:
-خوشحالم که کارت رو به درستی انجام دادی و تمام اون موجودات زشت و بی‌مصرف رو نابود کردی.
هیراد پلکاش رو روی هم گذاشت و سرشو خم کرد. هرموس ادامه داد:
-حالا باید انسانای روی زمین رو به بردگی بگیریم…
هیراد با همون سری که خم شده بود، پرسید:
-چرا دستور ندادین تمام انسانا رو نابود کنم تا به راحتی صاحب زمین بشیم؟
هرموس با چشمای سفیدی که لخته‌های خون روشون خشک شده بود، به هیراد زل زد و گفت:
-چون اونا باید برده‌های ما باشن و برای ما قصر و کاخ بسازن و یا منابع و مواد گرانبهای زمین رو برامون بیارن.
هیراد سرش رو بالا گرفت و گفت:
-ارباب سوال دیگه‌ای هم دارم که ذهن من رو به سختی مشغول کرده!
هرموس نگاهشو به صورت هیراد داد و گفت:
-بپرس؟
هیراد سوالی که ذهنش رو درگیر خود کرده بود، پرسید:
-قراره حاکم انسانا بشیم و اونا رو به بردگی بکشیم اما ما اجنه برای انسان‌ها نامرئی هستیم. درسته که ما اونا رو می‌بینیم اما اونا ما رو نمی‌بینن. چطور می‌تونیم حاکم باشیم، وقتی اونا ما رو نمی‌بینن و نمی‌تونن مثل یه حاکم و سرور باهامون رفتار کنن؟
هرموس سرفه‌ای کرد و با صدای خش‌دارش گفت:
-فعلا نیازی به دیده شدن نیس. فعلاً باید از این سرزمین، به جهان انسان‌ها بریم و اونا رو وادار کنیم تا کارایی که می‌خوایم رو انجام بدن... به موقعش بهت میگم چیکار کنی.
سکوت کوتاهی برقرار شد. هیراد سرش رو خم کرد و با لحن محکمی گفت:
-امر، امر شماست سروم!
هرموس دست زخمی و خون‌آلودی که تیکه‌تیکه شده بود رو روی شونه‌ی هیراد گذاشت و گفت:
-از اینکه صادقانه به من خدمت می‌کنی متشکرم اما مراقب افرادی که سعی دارن تو رو از مسیرت منحرف کنن باش. اگه ببینم اونا مانع کارت میشن، از سر راهت برشون می‌دارم.
هیراد با صدای سرد و خشکش گفت:
-چشم سرورم، حواسم رو جمع می‌کنم.
با گفتن این جمله، هرموس پلکای خونیش رو روی هم گذاشت و از اونجا رفت. هیراد هم به سمت اقامتگاهش رفت اما در بین راه، دوباره همون درد عجیب توی وجودش پیچید و صدای فریاد آشنایی رو شنید.
چشمای قرمزش دوباره سیاه شدن و با عصبانیت دادی زد تا این درد و اون صدا محو بشن. طولی نکشید که با رفع شدن اون درد و صدا، دوباره به حالت اولش برگشت و با خشم ل**ب زد:
-این کاراتون هیچ تاثیری روی من نداره!
پوزخندی زد و با فریاد گفت :
-قدرتتون در همین حده موجودات عالم مُثُل؟! اگه واقعا می‌خواین با من بجنگین، این کارای مسخره رو تموم کنین و بیاین مقابلم تا بهتون نشون بدم قدرت برتر برای کیه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
و با پوزخند به راهش ادامه داد. در همین حین، مردی که با عجز و ناتوانی بالای سر جنازه‌ی مادرش تو خونه نشسته بود و فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت، گفت:
-لعنت بهتون... لعنت بهت هیراد... آخه تو چطور اینقدر عوض شدی؟ داری...داری چه غلطی می‌کنی عوضی؟ می‌دونی کی رو کشتی؟ می‌دونی؟...
و تا خواست لفظ مادرمون رو به کار ببره، نیرویی عجیب مانع از صحبت کردنش شد و به طرز عجیبی نیروی قوی و ویران‌کننده‌ای، مثل طناب به دورش پیچیده شد. به محض پیچیده شدن اون نیروی نامرئی به دور رادمهر، نیروی الکتریکی قوی‌ای به بدنش وارد شد که صدای فریاد رادمهر بلند شد. طناب نامرئی بیشتر دور بدن رادمهر پیچیده شد و اونو از روی زمین بلند کرد. اونقدر فشار این نیرو بالا بود که رادمهر، احساس می‌کرد الانه که تمام اعضای داخلی بدنش، از دهن و دماغش با فشار خارج بشه و حالت تهوع بدی بهش دست داده بود. چشماش داشت از کاسه بیرون می‌زد و همه جا رو تار می‌دید. فشار اون نیروی نامرئی و شوک الکتریکی بیشتر شد، اونقدر که رادمهر احساس کرد دیگه نفسی براش نمونده! این کار هیراد نبود پس چه کسی داشت این بلا رو به سر رادمهر، برادر هیراد می‌آورد؟!
رادمهر با بی‌جونی آخرین تلاشش رو برای رهایی انجام داد اما انگار مرگ با بی‌تابی بسیار، قصد به آغوش کشیدن رادمهر رو داشت و ول کن نبود! دقیقاً لحظه‌ای که رادمهر با خودش گفت همه چیز تمومه، تاراس* به کمکش شتافت و با عصای سفیدش، اون نیروی عجیب رو از دور رادمهر دور کرد و رادمهر روی زمین افتاد. اون نیروی نامرئی که مثل انسان هوشیار بود، در کثری از ثانیه، به طرف تاراس حمله ور شد اما تاراس به راحتی اون رو نابود کرد و بعد، با عجله به طرف رادمهر برگشت. رادمهر که دیگه داشت بی‌هوش می‌شد، لحظه‌ی آخر قبل از بسته شدن چشماش، چشمای نارنجی و نگران تاراس رو دید که اسم اونو صدا می‌زد و بعد، هوشیاریش رو از دست داد.
***

با احساس درد شدیدی که توی تمام وجودش پیچیده بود، چشماش رو باز و به اطراف نگاه کرد که تاراس رو دید. اون با اخم و چهره‌ای متفکر، بالای سر رادمهر ایستاده بود و وقتی چشمای بازش رو دید، نفس عمیقی کشید و گفت:
-خوشحالم که حالت خوبه.
رادمهر با درد توی جاش نیم خیز شد و با لحن پرسشگری گفت:
-ببینم تو اینجا چیکار می‌کنی؟ چطو...
تاراس کلام رادمهر رو نیمه‌کاره گذاشت و گفت:
-جای تشکرته که نجاتت دادم پسر جان؟
رادمهر پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-کاش می‌ذاشتی بمیرم و از این زندگی راحت بشم.
و یک آن، یاد جسد مادرش افتاد. با استرس خواست از جاش بلند بشه که فریاد دردآلودش بلند شد. تاراس با اخم گفت:
-آروم باش. روح مادرت رو به بهشت فرستادن و حالش خوبه
رادمهر با اخم غلیظی که داشت، با لحن خشنی گفت:
-تاراس... اینجا چه خبره؟ مگه میشه در عرض چند ساعت، تمام زنا و دخترای کره‌ی زمین بمیرن؟ آخه چطور ممکنه؟
تاراس پلکاش رو روی هم فشرد و با کلافگی گفت:
-خودت نمی‌دونی چطور ممکنه؟
رادمهر عصبی چنگی به موهاش زد و گفت:
-می‌تونم حس کنم که کار هیراده اما نمی‌فهمم چرا؟ نمی‌دونم تو اون جهان لعنتی داره چه اتفاقی میفته و چه بلایی سر برادرم آوردن!
تاراس غمگین نگاهش کرد و با لحن دردناکی گفت:
-امیدوارم هیچ وقت هم نفهمی!
چشمای رادمهر گرد شد. این حرف چه معنایی داشت؟!
-منظورت چیه؟
تاراس بالای بزرگ و سفید رنگش رو از هم باز کرد و گفت:
-باید برم، وقت برای حرف زدن نیست اما یه چیز رو به خاطر داشته باش رادمهر؛ تحت هیچ شرایطی نباید آسیب ببینی، چون تنها کسی هستی که می‌تونه جلوی هیراد رو بگیره.
این رو گفت و بالای سفیدش رو به هم زد و توی یه پلک به هم زدن، از جلوی چشمای رادمهر محو شد و رادمهر مات و مبهوت در حالی که به جای خالی تاراس نگاه می‌کرد، به جمله‌ی آخر تاراس فکر کرد. یعنی چی که اون می‌تونه جلوی هیراد رو بگیره؟ چطور یه انسان فانی، می‌تونه جلوی یه جن که قدرتی بی‌نهایت داره رو بگیره؟
قلب رادمهر تیر کشید و ذهنش بی‌اراده به سمت گذشته کشیده شد، همون گذشته‌ای که اولین و آخرین خاطرات خوب و بد زندگیشون، توش ثبت شده بود. زمانی که پدرش که یه کارای‌زاده* بود و عاشق یه انسان شد، باهاش ازدواج کرد و حاصل عشقشون هم دو تا پسر شد که یکیشون کارای‌زاده بود و دیگری یه انسان! هیراد که کارای‌زاده بود و با رادمهر تفاوت زیادی داشت، از همون اول مورد تعلیم پدرش قرار گرفت. پدرشون به هر دو تا پسرش، یعنی رادمهر و هیراد عشق می‌ورزید و عاشقانه کنار همسر و بچه‌هاش زندگی می‌کردن اما آراه روزی متوجه شد که هیراد، به طرز عجیبی از قدرت‌هایی استفاده می‌کنه که هیچ کارای‌زاده‌ای تا به حال نداشته و همین، باعث ترس و نگرانی آراه میشه و با تاراس دوست دیرینه‌اش که یه فرشته بود، مشورت می‌کنه؛ اما اونم در کمال تعجب علت این قدرت‌های عجیب و سر منشاش رو درک نمی‌کرده. هیراد قدرتی بی‌نهایت زیاد و غیرقابل کنترل داشت و کار به جایی رسیده بود که کم‌کم داشت به مادر و برادرش هم صدمه می‌زد.
اون زمان هیراد بیست سالش بود و رادمهر هجده سال، هیراد توی اون زمان مدام حالتای عجیبی بهش دست می‌داد؛ مثلاً چشمای آبیش، یهو زرد یا قرمز می‌شد. دهنش باز شده و صدایی عجیب از خودش در می‌آورد. رادمهر از این حالتای برادر بزرگش می‌ترسید و جرئت نداشت به کسی چیزی بگه که یه روز، هیراد با چشمای قرمز و حالتی جنون‌آمیز نعره‌ای زد و با سرعتی بسیار زیاد، به طرف مادرش حمله‌ور شد. گلاره با ترس و وحشت به پسرش زل زده بود اما هیراد قصد متلاشی کردن جسم زن مقابلش رو داشت. ناخوناش به شکل وحشتناکی دراز شده و توی شونه‌های گلاره فرو رفتن. جیغ کشیدن گلاره، همزمان شد با وارد شدن آراه و رادمهر به خونه و دیدن اون صحنه‌ی وحشتناک اما قبل از اینکه آراه کاری بکنه، رادمهر بدون فکر کردن به طرف هیراد دوید. هیراد صدایی عجیب از خودش در آورد و دوباره خواست به طرف گلاره حمله‌ور بشه که رادمهر، به طور غریزی محکم بغلش کرد تا مانع حرکت کردنش بشه. همون زمان حالت چشمای هیراد برگشت و به حالت اولیه‌اش برگشت. با چشمای آبی و گریونش به مادرش که لرزون تو بغل پدرش بود و برادر کوچیکش نگاه کرد و همون زمان، احساس کرد که حضورش برای مادر و برادرش خطرناکه و برای همین به سرعت از اونجا رفت. آراه به همراه فرشته‌ها به دنبال هیراد می‌گشتن اما پیداش نکردن. بعد از اون رفتن ناگهانیش، دیگه هرگز پیداش نشد تا دو سال پیش که به شکل یه جن، مقابل رادمهر ظاهر شد. رادمهر از دیدن هیراد زبونش بند اومده بود؛ برادرش هیچ شباهتی به اون پسر چشم آبی و جذاب نداشت. روی صورت سفید و سیاهش، دو تا حفره‌ی قرمز بودن که نقش چشمای هیراد رو داشتن. ل**ب نداشت و دندونای تیز و خونیش به نمایش گذاشته شده بودن. جای بینیش دو تا سوراخ بود و موهای بلند و لختش، تو صورتش ریخته بود و دو دستش سوخته و خونی بودن. لباساش پاره‌پاره بود و پاهاش به شکل وحشتناکی سوخته و تیکه‌تیکه شده بود. رادمهر توانایی دیدن ارواح، اجنه، فرشته‌ها و شیاطین رو داشت که اوایل ترس‌آور بود.
هیراد که اون زمان هنوز تسلطی روی کاراش نداشت، قصد کشتن رادمهر رو داشت که تاراس مانع شد و بعد از جنگیدن با هیراد و شکسته شدن یکی از بالاش، هیراد اونجا رو ترک کرد. انگار فقط اومده بود تا به رادمهر نشون بده که تبدیل به چه هیولایی شده!
تقصیر خودش بود، خودش که برای حل کردن مشکلش، از بد کسی کمک خواسته و جسم و روحش رو به اون فروخته بود. بعد از اون اتفاق، حافظه‌اش به کل پاک شد و چیزی از گذشته به خاطر نداشت.

*تاراس، فرشته‌ای بلندمرتبه و دوست و یاور آراه پدر هیراد.
*کارای‌زاده، به موجوداتی میگن که قدرتای فوق بشری و بسیار حیرت‌آور دارن و به جز پروردگار، خدایان اوهار و موجودات عالم مُثُل، کسی نمی‌تونست جلوی قدرت اونا بایسته. اونا جذابیت غیرقابل وصفی دارن و مشخصه‌ی اونا، چشمای بسیار روشن آبی رنگشونه که مثل الماس توی صورتشون می‌درخشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
و حالا هرموس که به همراه بقیه‌ی اجنه، در تالار اصلی قصر مخروبه و ترسناک به سر می‌برد، با پوزخند منتظر اومدن هیراد بود‌. پسری که پر از خشم و بی‌تابی بود و سریعترین راه رو برای حل کردن مشکلش و کنترل کردن قدرتش می‌خواسته، از هرموس کمک خواست و هرموس در کمال تعجب، دید نه تنها هیراد یه کارای‌زاده‌ ست، بلکه قدرتش از تمام اجنه و مخلوقات زمین هم بیشتره؛ برای همین با مهارت زیاد، کاری کرد که هیراد مجبور به فروختن جسم و روحش به هرموس بشه. هرموس به هیراد قول داده بود که بعد از اینکه روح و جسمش رو در اختیارش گذاشت، اونم می‌تونه از این مشکلات خلاص بشه و کاملاٌ برای همه بی‌خطر باشه. هیراد با خودش فکر کرد، با این که با این کار می‌میره اما حداقل دیگه آسیبی به کسی مخصوصا‌ً خانواده‌اش نمی‌زنه و بعد از کمی تعلل، قبول کرد؛ اما نمی‌دونست هرموس چه نقشه‌هایی براش کشیده و حالا همین هیراد به وحشی‌ترین، بی‌احساس‌ترین و خطرناک‌ترین موجود توی جهان تبدیل شده بود.
وقتی هیراد اومد، اجنه در برابرش تعظیم کردن و بعد از خوش‌آمدگویی کنار رفتن. همه اون رو به عنوان جانشین هرموس و قدرت برتر قبول داشتن و بهش احترام می‌ذاشتن.
هرموس با قدمای استوار از سر جاش بلند شد و به طرف هیراد رفت. مقابل هیراد ایستاد و با لحنی سرد و خشن گفت:
-خوش اومدی.
هیراد مقابل هرموس زانو زد و سرش رو خم کرد که هرموس با غرور گفت:
-همه چیز برای رفتن به زمین حاضره؟
هیراد با همون صدای جدی و سردش گفت:
-بله ارباب، همه چیز برای رفتن به زمین و به بردگی گرفتن انسان‌ها حاضره.
هرموس قهقهه‌ای سر داد که به دنبالش، بقیه‌ی اجنه هم بلندبلند قهقهه زدن. صدای قهقهه زدن یک جن، شاید ترسناک‌ترین صدایی باشه که یه نفر، با شنیدنش ممکنه از حال بره؛ اما این نشونه‌ی شاد بودن اجنه بود و هرموس هم که از این خبر هیراد شاد شده بود، با سرخوشی گفت:
-بسیار خب... پس همین الان به زمین میریم.
هیراد با صدای رسایی گفت:
-امر، امر شماست سرورم.
هرموس سری تکون داد و آمرانه گفت:
-از سر جات بلند شو.
هیراد بلند شد و مقابل هرموس ایستاد.
-تو به همراه بقیه‌ی اجنه به زمین برین، من بعد از انجام کار کوچیکی همراهتون میشم.
هیراد سرشو خم کرد و گفت:
-بله ارباب.
و تعظیمی کرد و به سرعت، به همراه بقیه‌ی اجنه به سوی سیاره‌ی زمین رفتن. هرموس بعد از رفتن هیراد و اجنه، به سمت معبد پاراپلوس* رفت. به محض داخل شدنش، خدایان اجنه و الهه‌ها جلوی روش ظاهر شدن که هرموس، در برابر اونا زانو زد و ادای احترام کرد. یکی از الهه‌ها کمی جلوتر اومد و با صدای خشنی پرسید:
-کارا چطور پیش میره؟
هرموس با سری که حالا در برابر الهه‌ها و خدایان خم شده بود و لحنی جدی گفت:
-همه چیز همون طوریه که خدایان ما می‌خوان.
الهه‌ای که مقابل هرموس ایستاده بود و اخیراً متوجه خیالات پوچ هرموس، در مورد زمین و انسان‌ها شده بود، با خشم گفت:
-بعد از تصاحب کردن زمین و به دست آوردن تمام چیزای باارزش و گران‌بهای اون و منابعش، باید زمین رو به ما پیشکش کنی. فراموش که نکردی؟
هرموس با ترسی که توی صداش بود، گفت:
-ن... نه الهه‌ی من... من به خوبی این رو به خاطر سپردم و انجامش میدم... به زودی زمین در اختیار شما خواهد بود.
الهه سوزان پوزخندی زد که روی چهره‌ی تماماً سوخته و دو حفره‌ی خالی‌ای که ازشون خون می‌چکید، بسیار ترسناک به نظر می‌رسید. یکی از خدایان دیگه هم جلو اومد و با صدای بم و محکمش گفت:
-بعد از اینکه زمین رو به ما سپردی، باید هیراد رو نابود کنی!
نابود کردن هیراد؟! چطور می‌تونست همچین موجود قدرتمندی رو نابود کنه؟ هرموس با چشمای گشاد و متعجب گفت:
-اما... اما سرورم من چطور می‌تونم... اونو نابود کنم..‌. اون...
الهه سوزان با خشم فریاد زد:
-چه کسی از ما و تمام موجودات جهان بیشتر قدرت داره و به راحتی می‌تونه تمام جهان رو مال خودش کنه؟! فقط هیراد همچین قدرتی داره اما تو فکر می‌کنی اون تا کی، مطیع تو می‌مونه؟ حافظه‌اش پاک شده و تنها چیزی که اون بهش فکر می‌کنه، پیش بردن اهدافشه اما تو می‌دونی اون چی می‌خواد و چه اهدافی داره؟ از کجا معلوم زمانی بر علیه ما عمل و طمع کورش نکنه؟ یا تو دیگه تسلطی روی روحش نداشته باشی؟
بعد با همون پوزخندش ادامه داد:
-درست مثل تو هرموس که گهگاهی راهت رو گم می‌کنی و از حدت می‌گذری!
هرموس که حالا از ترس و وحشت زبونش بند اومده بود، با لکنت گفت:
-ا... الهه‌ی من...
-ما راهی داریم که می‌تونه هیراد رو نابود کنه.
هرموس با شگفتی رو به یکی دیگه از الهه‌ها پرسید:
-چه راهی الهه‌ی من؟!
الهه کارا چشمای سیاه و سفیدش رو توی حدقه چرخوند و با لحن مرموزی گفت:
-به موقعش می‌فهمی... اما الان باید تمام حرکاتش رو زیر نظر بگیری و مراقبش باشی. بعد از اون که زمین رو به ما سپردی هم، باید با توجه به حرفای ما اونو که برای هممون خطری بزرگه رو نابود کنی.
هرموس سرش رو بیشتر خم کرد و محکم گفت:
-بله الهه‌ی من!
و اون زمان بود که تمام الهه‌ها و خدایان اجنه، قهقهه‌ای ترسناک سر دادن.

*معبد پارپلوس معبدی مخروبه و خونین، که پیش از اینکه تحت تصرف اجنه قرار بگیره، محل عبادت و راز و نیاز فرشته‌ها با پروردگارشون بود اما طی جنگ‌های متعدد فرشته‌ها و اجنه و شیاطین، این معبد توسط اجنه تصرف و محل اقامت خدایان و الهه‌های اجنه شد. معبدی مخروبه و ترسناک که هیچ شباهتی به پرستشگاه فرشتگان نداشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
کمی بعد، الهه سوزان رو به هرموس کرد و گفت:
-حالا می‌تونی بری اما حرفای ما رو یادت نره.
هرموس تعظیمی کرد و گفت:
-بله الهه‌ی من!
و سریع از اونجا بیرون رفت و در عرض چند ثانیه، به جمع هیراد و بقیه‌ی جن‌ها پیوست که با سرعت زیاد، به سمت زمین می‌رفتند. همین که هرموس به اونا ملحق شد، هیراد که جلوتر از جن‌های دیگه و به عنوان رهبرشون حرکت می‌کرد، کنار کشید و هیراد جاش ایستاد. به زمین رفتن و هیراد، جن‌ها رو گروه‌بندی کرد و هر کدوم از اونا رو به قاره‌ای فرستاد؛ خودش و هرموس هم به همراه گروهی دیگه به سمت قاره‌ی آسیا رفتن. اونجا هم دوباره هیراد جن‌های همراهشون رو گروه‌بندی کرد و به کشورای مختلف فرستاد. به هر کدوم از این جن‌ها و رهبر گروهشون هم گفته می‌شد که وقتی به مقصد رسیدن، باید چیکار کنن و چه دستوری دارن. اونا باید با به بردگی گرفتن مردا تمام منابع و چیزای گران‌بهای زمین رو جمع‌آوری می‌کردن و انسانا، برای ارباباشون قصر و کاخ می‌ساختن. وقتی هم این کارا تموم شد، باید تمامی انسانای باقی مونده رو نابود کنن.
هیراد به همراه هرموس و گروه آخری که مونده بود به کشور ایران رفتن و در اونجا مستقر شدن. همین که هیراد به کشور ایران اومد، به یکباره، اون درد عجیب رو باز توی وجودش حس کرد. تا به حال سابقه نداشته همچین چیزی براش پیش بیاد اما این اواخر، این درد واقعاً کلافه‌کننده شده بود و در مواردی باعث تضعیف قدرت هیراد می‌شد. هرموس که دید هیراد یه جا متوقف شده و کلافه‌ست، به طرفش رفت و با لحن سردی گفت:
-مشکل چیه؟
هیراد چشمای قرمزش رو به هرموس دوخت و سریع گفت:
-چیزی نیست ارباب، متاسفم!
هرموس سری تکون داد و بعد دوباره به حرکت ادامه دادن.
رادمهر که حضور هیراد رو حس کرده بود، با عجله از خونه بیرون زد و به آسمون خیره شد. اون به خوبی می‌تونست حضور یه حجم عظیم از نیرو رو احساس کنه و شک نداشت که این نیرو، مطعلق به هیراده؛ برای همین سریع توی ذهنش تاراس رو صدا زد و از اون خواست که به دیدنش بیاد.
حالا که هیراد به ایران اومده بود، رادمهر ناخودآگاه حسی آمیخته از ترس و نگرانی رو نسبت به هیراد توی وجودش احساس می‌کرد؛ هم به خاطر اینکه آخرین باری که هم رو دیدن، هیراد داشت رادمهر رو می‌کشت و هم به خاطر اینکه نمی‌دونست، هیراد می‌خواد چیکار کنه و چه فکرایی در مورد زمین و انسانا توی سرشه.
تاراس که متوجه پیام رادمهر شده بود، چند ثانیه بعد با اون بالای عظیمش، جلوی رادمهر فرود اومد و به محض رسیدن بی مقدمه گفت:
-ما هم متوجه اومدن هیراد شدیم اما اون تنها نیس، به همراه گروهی از اجنه و اون...
موهای سفیدش قرمز شدن و رادمهر فهمید که تاراس عصبی و خشمگین شده، تاراس حتی از آوردن اسم هرموس هم نفرت داشت. همون کسی که روح و جسم هیراد رو در اختیار داشت و اونو تبدیل به همچین هیولایی کرده بود. رادمهر با تعجب پرسید:
-چیشد تاراس؟ چرا این...
تاراس میون حرفش پرید و به آرومی گفت:
-مهم نیس.
و خیلی ماهرانه بحث رو عوض کرد و گفت:
-هیراد به هر قاره‌ای گروهی از جن‌ها رو فرستاده و هر کدوم از اون‌ها هم دوباره گروه‌بندی شدن و به کشورای مختلف رفتن. حالا خود هیراد و گروهشم به ایران اومدن.
رادمهر متفکرانه پرسید:
-می‌دونی می‌خواد چیکار کنه؟
تاراس نگاهی به رادمهر انداخت و با لحن مرددی گفت:
-هنوز مطمئن نیستم اما...
نفسش رو به بیرون فرستاد و با تاسف گفت:
-اما اگه فکرم درست باشه و هیراد چیزی که توی سرشه رو عملی کنه، اون وقت این سیاره به کلی نابود خواهد شد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
رادمهر آهی کشید و با ناراحتی پرسید:
-حالا راهی هم هست که جلوش رو بگیریم؟
تاراس با همون لحن محکمش گفت:
-گفتم که... تنها کسی که می‌تونه جلوی هیراد رو بگیره، تویی.
رادمهر ابرویی بالا داد و با تعجب پرسید:
-من؟! آخه... چجوری می‌تونم جلوی هیراد رو بگیرم؟
تاراس نفسی گرفت و توضیح داد:
-یادته قدیما قبل از اینکه برادرت تبدیل به یه جن خونخوار بشه، به مادرت حمله کرده بود و نزدیک بود اون رو بکشه که تو بغلش کردی تا مانع حرکتش بشی و اون به حالت اول برگشت؟
رادمهر با تعجب سر تکون داد که تاراس ادامه داد:
-با وجود اینکه یه جن هست و حافظه‌اش پاک شده اما هنوزم اگه بدناتون باهم تماس پیدا کنه، اون می‌تونه تو رو به خاطر بیاره. دلیل اینکه می‌خواستن بکشنت هم همین بود؛ تو تنها عضو زنده‌ی خانواده‌ی هیراد هستی و تنها برادرشی که می‌تونه اون رو نجات بده و اجنه این رو نمی‌خوان.
رادمهر با حیرت تکونی خورد و گفت:
-اما اون یه جنه! حتی یه کارای‌زاده هم نیست که بتونم لمسش کنم، چطور می‌تونم...
تاراس وسط حرفش پرید و با لحنی مردد و نگران گفت:
-یه راه هست اما...
و سکوت کرد و حرفی نزد.
به آراه قول داده بود. قول داده بود که از پسراش محافظت کنه و هیراد رو به حالت اول برگردونه اما اگه بخواد هیراد رو برگردونه، جون رادمهر تو خطر میفته و اگه به فکر رادمهر باشه و هیراد توی همون حال بمونه، جهان نابود میشه! رادمهر که از سکوت تاراس کلافه شده بود، با بی‌تابی پرسید:
-خب اگه راهی هست بگو دیگه، برای چی سکوت کردی؟
تاراس که چشماشو بسته بود، به آرومی لای پلکاش رو باز کرد و گفت:
-باید بریم پیش هیراد...
رادمهر متفکرانه پرسید:
-اگه بریم پیشش... می‌تونم کاری کنم که برگرده؟
تاراس سرشو تکون داد و جواب داد:
-اما ممکنه جونت توی خطر بیفته!
رادمهر با لحنی محکم گفت:
-برام مهم نیس، اگه بتونم زمین رو نجات بدم، با کمال میل جونم رو فدا می‌کنم.
لبخند زیبایی روی ل**ب تاراس نشست و زمزمه کرد:
-درست مثل پدرتی.
رادمهر با شنیدن این جمله، سرش رو پایین انداخت و دستاش مشت شد. بغضی که به گلوش چنگ می‌انداخت رو فرو داد تا دوباره به خاطرش نیاد که پدرش چقور ناجوانمردانه، توی جنگ کارای‌زاده‌ها بر علیه اجنه کشته شد. با خشم سرش رو به طرفین تکون داد تا از فکر کردن به اون دوران پرهیز کنه و تاراس که می‌دونست، رادمهر دوباره تو فکر گذشته رفته، به آرومی گفت:
-می‌دونم دردناکه اما به این فکر کن که اگه موفق بشیم، خون پدرت الکی حروم نشده و می‌تونیم اجنه رو به جایی که تعلق دارن، برگردونیم..‌. حتی بعدشم وجود نحسشون رو پاک کنیم.
رادمهر نفس عمیقی کشید و پرسید:
-با گرفتن قدرت هیراد، نابودی بقیه اونا سخت نیست؟
تاراس سرش رو به طرفین تکون داد و گفت:
-در حال حاضر چون هیراد تحت فرمان اون عوضیه، قدرتش رو هم کاملاً برای رسیدن به اهداف اونا استفاده می‌کنه. با نابودی هیراد، اجنه هم ضعیف میشن و ما و کارای‌زاده‌ها می‌تونیم اونا رو نابود کنیم.
رادمهر سر تکون داد و پرسید:
-شیاطین چی؟ اون‌ها هم توی این جنگ هستن؟
تاراس نگاهش رو از چشمای رادمهر گرفت و به نقطه‌ی دیگه‌ای خیره شد؛ بعید نبود اگه شیاطین هم به زودی وارد ماجرا بشن.
-حتماً به زودی برای گرفتن زمین از دست اجنه وارد عمل می‌شن. هیراد به راحتی می‌تونه شیاطین رو شکست بده و برای همینه که اون هرموس لعنتی(موهاش قرمز شد)، علاوه بر استفاده از قدرت هیراد، اون رو کنار خودش نگه داشته تا جلوی شیاطین رو بگیره.
رادمهر با خشم، زیر ل**ب فحشی نثار هرموس کرد و رو به تاراس گفت:
-خب....حالا کی میریم پیش هیراد؟
تاراس سرش رو بلند کرد و مستقیم تو چشمای رادمهر نگاه کرد:
-فردا صبح میام اینجا و همراه هم میریم پیشش.
رادمهر مصمم سرش رو تکون داد و بعد به آرومی ل**ب زد:
-نجاتت میدم داداش...یکم دیگه صبر کن!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
***

چشمای قرمز هیراد، سیاه شد و همزمان خنده‌ای عصبی و ترسناک سر داد،؛ پس تاراس بالاخره می‌خواست بهش افتخار بده و دوباره به دیدنش بیاد! خوبه، خوب می‌دونست چجوری از اون فرشته‌ی احمق پذیرایی کنه.
دوباره تمرکز کرد تا بتونه کسی که می‌خواد همراه تاراس بیاد رو ببینه اما موفق نشد. به طرز عجیبی از دیدن فردی که با تاراس حرف می‌زد، محروم بود. تنها صداش رو می‌شنید، اونم خیلی ضعیف و نمی‌تونست بفهمه که اون فرد ممکنه کی باشه!
کلافه از اینکه نمی‌تونه همراه تاراس رو تشخیص بده، نعره‌ای زد و چشماش درخشیدن که هرچی دم دستش بود شکست و نابود شد و زمین دچار لرزش خفیفی شد. مردایی که حالا برده‌ی جن‌ها شده بودن و فقط صدای اجنه رو می‌شنیدن، هرکاری که اونا می‌خواستن رو انجام می‌دادن و به محض اینکه کسی کوچکترین کم‌کاری یا تخلفی می‌کرد، به بدترین شکل ممکن کشته و روحش توسط هرموس تسخیر شده و یکی از همراهاشون می‌شد.
هیراد دستاش رو مشت کرد و از نیروهای سرخ درونش کمک خواست تا بتونه همراه تاراس رو شناسایی کنه اما بازم موفق نشد که اون فرد رو ببینه. دیگه واقعاً عصبی شده و همین طور گیج بود از اینکه، چطور نمی‌تونه همراه تاراس رو تشخیص بده. مگه اون کیه؟ چه قدرتی داره که حتی جادوی سیاه هیراد هم روش کارساز نیست؟ چه چیزی ازش محافظت می‌کنه که هیراد حتی نمی‌تونه اونو بکشه؟ کشتن آدما توسط هیراد، فقط به فکر کردن هیراد به اون شخص مورد نظر بستگی داشت؛ اگه اراده می‌کرد، انسان مورد نظر در جا می‌مرد اما این انسان! به طرز عجیبی نمی‌تونست با استفاده از نیروی سیاهش اون رو بکشه، پس تنها راهش این بود که رودررو باهاش طرف بشه، اون زمان می‌تونست اونو نابود کنه.
لبخندی شیطانی زد که البته شباهتی به لبخند نداشت و بیشتر به رخ کشیدن دندونای خون‌آلود و تیزش، روی چهره ی ترسناکش بود.
اگه اول به تاراس حمله و اون رو مجبور می‌کرد که در مورد اون انسان بهش اطلاعات بده، کارش راحتتر می‌شد؛ پس با این فکر، اول با استفاده از جادوی سیاه، تاراس رو که در مسیر رفتن به جهان فرشته‌ها بود رو پیدا کرد و در کسری از ثانیه، مقابلش ظاهر شد.
تاراس با دیدن هیراد کمی عقب رفت و به چشمای هیراد زل زد. چشمایی که قرمز بودن و مایعی سیاه ازشون خارج می‌شد و بدن سوخته و تیکه‌تیکه شده‌ای که روی بعضی قستماش و طرف قلبش، زخم عمیقی دیده می‌شد. هیراد که تعلل تاراس رو دید، قهقهه‌ای زد و با تمسخر گفت:
-چیشد؟ سرجات ایستادی؟ تعجب کردی؟! مگه تو نمی‌خواستی به دیدن من بیای؟ خب حالا من اومدم، فرقی نداره که!
تاراس نفسی گرفت و گفت:
-اما باید می‌ذاشتی خودم به دیدنت بیام و به خودت زحمت نمی‌دادی. مگه الان سرت با انسان‌ها شلوغ نیست؟ پس نیازی نبود به اینجا بیای و اذیت بشی، خودم می‌اومدم!
هیراد پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-تو نگران انسانا نباش! منم نباشم، ارباب هست که حواسش به اونا باشه.
بعدم نگاهی به اطراف تاراس کرد و پرسید:
-پس اون انسان کجاست؟ چرا همراهت نیس؟
حالت فکر کردن به خودش گرفت و بعد با تمسخر گفت:
-آها یادم نبود! قرار بود صبح بیاین پیش من و من نصفه شب اومدم پیش تو!
تاراس با خشم بالاش رو به هم زد که هیراد گفت:
-اگه بهم بگی اون انسان کیه و بهم بدیش، از جونت می‌گذرم، وگرنه...
تاراس با پوزخند میون کلامش اومد و گفت:
-تو هرگز نمی‌تونی اونو گیر بیاری... چیزیم از من گیرت نمیاد!
هیراد قهقهه‌ای ترسناک سر داد و در حالی که از دستاش، نیروی قرمز و افسون‌کننده‌ی جادوی سیاهش خارج می‌شد، قدمی جلو اومد و غرید:
-خواهیم دید!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
707
امتیاز
22,273
سن
17
محل سکونت
Bilinmeyen yer
تاراس، با دیدن هیرادی که مشغول احضار نیروهای درونش بود، بلافاصله عصای سفید و زردش که منبع قدرتش بود رو توی دستش ظاهر کرد و هیراد با دیدن اون عصا، لبخند کجی زد. تاراس در حالی که آروم‌آروم حرکت می‌کرد، محتاطانه گفت:
-من نمی‌خوام بهت آسیبی بزنم هیراد... لطفاً!
هیراد پوزخندی زد و پرسید:
-از کی تا حالا فرشته‌ها با اجنه اینقدر خوب شدن و نمی‌خوان بهشون آسیبی بزنن؟
و با قهقهه‌ای که زد، در کسری از ثانیه به طرف تاراس حمله‌ور شد. همزمان با مبارزه‌ی اونا، بارش بارون شروع شد و صدای رعد و برق در همه جا طنین انداخت؛ گاهی اوقات هم ابرها قرمز می‌شدن و به حرکت در می‌اومدن، انگار نیروهای اونا هم جدا از خودشون با هم در حال مبارزه بودن.
رادمهر که خواب بود، به طرز ناگهانی و با دلشوره‌ی بدی از خواب پرید و سریع از خونه بیرون رفت و به آسمون نگاه کرد. حدسش درست بود، تاراس و هیراد درگیر شده بودن اما تنها؟! مگه قرار نبود با هم پیش هیراد برن؟ نگرانی و ترس توی وجودش رخنه کرد. آخرین باری که تاراس با هیراد جنگید، یه بالش شکست و نزدیک بود، بمیره! دستاش مشت شد و فریاد زد:
-تاراس!
اما صداش به گوش هیچ کدوم از اون دو تا نرسید. هیراد جادوی سیاهش رو از بال‌های تاراس رد کرد که بالش سیاه و از خودش جدا شد. تاراس با نبود قدرت بالاش توی مبارزه ناتوان می‌شد و این دقیقاً همون چیزی بود که هیراد می‌خواست. هیراد نیزه‌ی خونینش رو ظاهر کرد و آروم‌آروم به طرف تاراس که حالا به سختی ایستاده بود، رفت.
تاراس حجم عظیمی از نیروی ساکن کننده‌اش رو به سمت هیراد فرستاد اما هیراد به راحتی مهارشون کرد و بعد، درست تو فاصله‌ی یه قدمی تاراس ایستاد و
با لحن پر غرورش برای آخرین بار گفت:
-بهم بگو... فقط کافیه بهم بگی که اون کیه تا ازت بگذرم!
تاراس نگاه چشمای نارنجیش رو به هیراد داد و گفت:
-کاش... کاش می‌تونستی من رو به خاطر بیاری و حافظه‌ت پاک نشده بود! کاش به خودت بیای و...
هیراد اخم وحشتناکی کرد و با لحن عصبی‌ای پرسید:
-چه مزخرافتی داری میگی برای خودت؟
-تو... منو می‌شناسی هیراد... من...
هیراد ناگهان و غیرارادی فریاد زد:
-دهنت رو ببند لعنتی! فقط چیزی که ازت خواستم رو بگو. اون کیه؟ کیه که می‌خواست همراهت پیش من بیاد؟
تاراس از سر جاش بلند شد و با آخرین توانش، به طرف هیراد حمله‌ور شد. هیراد با خشم گفت:
-خودت خواستی!
و نیزه رو همزمان با عصای تاراس که به شونه‌اش خورد، توی شکم تاراس فرو کرد.‌ سردرد شدیدی به جون تاراس افتاد و چشاش تار شد. هیراد سریع اثر اون ضربه رو مهار کرد و با بی‌رحمی تموم، نیزه رو با یه حرکت تا ته توی شکمش فرو کرد و چند ثانیه‌ی بعد، با شدت از شکمش بیرون کشید. تاراس با بی‌جونی، در حالی که به سختی لای چشماش رو باز نگه داشته بود، به هیراد زل زد و هیراد برای لحظه‌ای، تنها لحظه‌ای توی چشمای تاراس، برق چشمای آبی روشن مردی رو دید که با غم نگاش می‌کرد.
تا هیراد به خودش بیاد و بخواد به سمت تاراس بره، تاراس چشماش رو برای همیشه بست و از مرگش بارون شدت بیشتری گرفت. رادمهر که همون جا سر جاش ایستاده بود، با شدیدتر شدن بارون و چیزی که بهش منتقل شده بود، احساس کرد قلبش دیگه نمی‌زنه و از حرکت افتاده! تمام وجودش یخ کرده بود و با ناباوری به آسمون نگاه می‌کرد. هنوز زیر اون بارون شدید ایستاده بود که یهو فریاد زد:
-تاراس، این قرار ما نبود!
دستای مشت شده‌ش می‌لرزید و با خشم به آسمون نگاه می‌کرد. هیراد اما همچنان تو بهت اتفاقی بود که افتاده بود. اون مرد کی بود؟ کی بود که با اون چشمای اغواگر آبی، با تاسف و ناراحتی بهش نگاه می‌کرد؟ منظور تاراس از اون حرفا چی بود؟! چرا نمی‌تونست حرکت کنه و سر جاش میخ شده بود؟ چه چیزی مانع از حرکتش می‌شد؟
به خودش فشار آورد تا بتونه چهره‌ی آشنای اون مرد رو بشناسه اما نیرویی عجیب، مانع از به خاطر آوردنش می‌شد و این، بیشتر از قبل اعصابش رو خورد می‌کرد.
بازم سعی کرد که اون مرد رو به خاطر بیاره که زخم‌ها و سوختگی‌های بدنش درد وحشتناکی گرفت و باعث ضعفش شد.
به خوبی می‌تونست حس کنه که چیزی، می‌خواد جلوی به خاطر آوردنش رو بگیره اما چرا؟ به چه دلیل؟ اصلاً مگه آرزوی قدیمی هیراد همین نبود که بفهمه کیه و از کجا اومده؟ این سوالا رو از هرموس هم پرسیده بود اما هرموس بهش گفته بود که اونو به خاطر قدرتی که داشت، به قتل رسوندن تا بعد مرگش از قدرتش استفاده کنن اما موفق نشدن و روح هیراد تبدیل به یه روح خشمگین شده؛ پس چرا نمی‌تونست هیچ کدوم اینا رو به خاطر بیاره؟
سرش تیر کشید و جلوی دیدش تار شد. به خوبی می‌تونست درک کنه که اگه کمی دیگه به خودش برای به یادآوردن اون مرد فشار بیاره، اتفاق بدی میفته اما چرا؟ مگه با به خاطر آوردن گذشته‌اش چی می‌خواست بشه؟ صدای همون فریاد آشنا، دوباره تو گوشش پیچید که گفت:
-هیراد... ازت متنفرم لعنتی... ازت متنفرم!
به سرعت خواست به طرف صدا بره که نیرویی عجیب، اون رو به طرف عقب هول داد و در کسری از ثانیه، مقابل هرموس قرار گرفت که با خشم نگاش می‌کرد. هرموس با خشم فریاد زد:
-داری چه غلطی می‌کنی؟
می‌ترسید از اینکه هیراد بتونه به اون نیروهای اهریمنی پیروز بشه و گذشته‌اش رو به خاطر بیاره! می‌ترسید چون هیچ کس نمی‌تونست بفهمه که هیراد، بعدش ممکنه دست به چه کاری بزنه و چه اتفاقی بیفته!
اما هیراد که فکر می‌کرد هرموس برای نبودنش عصبانی شده، با تعلل مقابل هرموس زانو زد و با صدای آرومی گفت:
-متاسفم ارباب.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا