ویژه رمان جن ها، حاکمای دردسر ساز | سیده پریا حسینی کاربر انجمن یک رمان

کدوم شخصیت رمانو دوس دارین؟

  • رادمهر

    رای 2 11.1%
  • هیراد

    رای 14 77.8%
  • امیلیا

    رای 1 5.6%
  • رایان

    رای 0 0.0%
  • بارانوس

    رای 1 5.6%

  • مجموع رای دهندگان
    18

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#1
کد رمان: 1512
ناظر: YASER

به نام خدا

نام رمان: جن ها، حاکمای دردسر ساز
IMG_20180918_094512_259.jpg

ژانر: تخیلی
سبک: درام، هیجانی
زاویه ی دید: دانای کل
سطح رمان: ویژه
نویسنده: سیده پریا حسینی کاربر انجمن یک رمان
خلاصه داستان:
جنی به نام هیراد به دستور اربابش تمام زنای روی کره ی زمین رو نابود کرده و تنها مردای جهان رو زنده نگه داشته و از اون ها به عنوان برده هایی برای حکومت به زمین استفاده میکنند. تمام کره ی زمین در حال نابودیه و از کسی کاری برنمیاد، چه چیزی میتونه جلوی هیراد رو بگیره؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
332
لایک ها
6,104
امتیاز
21,133
#2







نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#3
مقدمه:
تو که خوب مرا میشناسی
تو تنها کسی هستی که میدانستی درون من چه چیزی در حال جولان دادن است
تو به خوبی میدانستی که قدرت بی اندازه ام روزی کار دستم میدهد
به خوبی میدانستی که چه خطراتی را برای تو و خانوادیمان به ارمغان آوردم
برآن بودم که پس از حل مشکلی که دارم نزد تو برادر عزیزتر از جانم و خانوادیمان برگردم
اما هیچ کدام نمیدانستیم پس از سال ها دوری ملاقاتمان این چنین خواهد بود؛ دو برادر، یکی جنی خون خوار و دیگری انسان!
***
(حاکمیت زمین)
ارباب اجنه، هرموس با لبخند کریهش رو به هیراد گفت
-میدونی که خیلی ساله ما اجنه آرزوی حکومت به زمین رو داریم و بیشتر از این نمیخوایم مخفی بمونیم وقتی تو به وجود اومدی، قدرت بی نهایتت از همون اول هم توجه من رو جلب کرد تو کسی هستی که راحت میتونی زمین رو در اختیار اجنه قرار بدی، اینجوری دیگه همه ی جهان و هفت اسمون مال ما میشه و نیازی نیست مخفی بشیم و از انسانا فاصله بگیریم
چشمای قرمز هیراد برق زد از فکر اینکه روزی اجنه حاکم زمین بشن و بتونن ازاده در اون بمونن، تمام وجودش غرق شادی میشد
با صلابت و لحن محکمی گفت
-باعث افتخار منه که میتونم ارباب و تمام اجنه رو به آرزوی دیرینه شون برسونم
لبخند چندش اور هرموس تمدید شد و گفت
-برای این کار اول باید از شر زنا و دخترای روی کره ی زمین راحت بشیم تا تولید مثل انسان ها متوقف بشه و مردای روی زمین برده ی ما بشن
هیراد سر خم کرد و با افتخار گفت
-چشم ارباب، امر امر شماس من این دنیا رو و کره ی زمین رو از وجود زنا و دخترا پاک کرده و اون رو در اختیار شما قرار میدم
رایان که تا اون لحظه منتظر مخالفت هیراد بود با شنیدن این جمله با کلافگی نگاهشو از هیراد گرفت و به ارباب داد کسی جرئت صحبت کردن یا مخالفت کردن نداشت اما چیزی که ارباب دستور داده بود یه مسئله ی ساده نبود که بشه به راحتی از کنارش گذر کرد.
رایان سرش رو پایین انداخت تا ارباب تردید و دودلی اونو از چشماش نخونه هیراد اما با سردی تمام با چشمای قرمزش به ارباب چشم دوخت و گفت
-همین امروز ترتیبشون رو میدم
و بعد از اینکه به ارباب ادای احترام میکنه، از اونجا دور میشه رایان هم به سرعت به دنبال هیراد رفت و قبل از اینکه هیراد وارد جهان انسان ها بشه جلوش رو گرفت
هیراد نگاه چشمای قرمز و بی تفاوتش رو به رایان داد و گفت
-چرا جلوی راه ایستادی؟ برو کنار!
رایان با چشمای سفیدش به چشمای سرخ هیراد نگاه کرد و با دودلی گفت
-واقعا میخوای این کار رو بکنی؟!
با سردی تمام جواب داد
-اره، مگه میشه رو حرف ارباب حرف زد؟
رایان عصبی گفت
-مگه فقط موضوع دستور اربابه؟ میدونی اگه این دستور اجرا بشه چه اتفاقی می افته؟!
هیراد پوزخندی زد و گفت
-نه چه اتفاقی می افته؟ آدما میخوان اعتراض کنن؟!
رایان کلافه نفسش رو به بیرون فرستاد و گفت
-نه...اما موجودات عالم مُثُل* چی؟ فکر کردی اونا ساکت میشینن تا هر بلایی که ما اجنه خواستیم سر جانشیناشون بیاریم؟
هیراد خنده ی عصبی ای کرد و کنایه آمیز گفت
-واقعا نگرانیت برای اون موجودات بی ارزشه؟! تو نمیدونی که قدرت هیچ کسی حتی اون موجودات مسخره هم در حد من نیست و کسی نمیتونه جلوی من رو بگیره؟! با یه حرکت میتونم همشون رو نابود کنم
رایان پلکای زخمیش رو روی هم فشرد و گفت
-یعنی میخوای بگی اصلا برات مهم نیس که چی بشه و کار خودتو میکنی؟ حتی اگه جنگ بع راه بی افته؟
هیراد که دیگه کلافه شده بود، با اخم وحشتناکی گفت
-من به میل و خواسته ی خودم کاری نمیکنم، فقط دستور ارباب رو انجام میدم حتی اگه جنگی بشه....حالا هم از سر راهم برو کنار
و رایان رو کنار میزنه و به راهش ادامه میده مقابل دروازه ی مخصوص مکان بر ایستاد و با فکر کردن به کره ی زمین بلافاصله وارد جو کره ی زمین شد
چشماشو بست و دستاشو بالا برد و توی هوا تکون داد که چن ثانیه بعد چهره ی زنان مختلف کره ی زمین جلوی چشماش قرار گرفت زنانی از هر ملیت و هر کشور که گوشه ای از جهان مشغول به انجام کاری بودن
نفسی گرفت و سعی کرد قدرتش رو جمع کنه برای انجام دستوری که ارباب داده بود به تمام نیروی درونیش نیاز داشت چن ثانیه که گذشت، پلکاش از هم باز شد و چشمای قرمزش درخشان شد داخل دستاش نیروی قرمزی به شکل توپ جمع شد و همزمان دورتا دور کره ی زمین رو هاله ای سیاه و قرمز فرا گرفت هیراد خنده ای ترسناک و شیطانی سر داد و بعد شروع کرد به زیرلب ورد خوندن
بعد از خوندن ورد مخصوصی که برای نابودی تمام زنا و دخترای جهان بود، نیروی قرمز و مشکی ای که توی دستاش و دور کره ی زمین رو احاطه کرده بود با سرعت نور به حرکت افتاد و در عرض چن ثانیه صدای جیغ و زجه و التماس توی گوش هیراد پر شد
دندونای تیز و قرمزش رو به نمایش گذاشت و با چشمای قرمزش به نابودی و زجه ی زنان و دخترای کره ی زمین نگاه کرد گوشه گوشه ی کره ی زمین هاله های سیاه و قرمز به سرعت حرکت میکردن از مردا عبور میکردن اما وقتی به زنا و دخترا میرسیدن جونشونو میگرفتن هر زن و دختری که کشته میشد روحش با سرگردونی به جهان مردگان فرستاده میشد و هیراد از این حمام خونی که راه انداخته بود لذت میبرد کشت و کشتار همیشه چیزی بود که هیراد رو بی نهایت شاد و مسرور میکرد و هیچ چیز بیشتر از زجر کشیدن موجوداتی که خودشون رو اشرف مخلوقات میدونستن وجودش رو آروم نمیکرد
چشمای قرمزش پررنگ تر شدن و برقشون بیشتر شد و هاله های سیاه بیشتری از دستاش و بدنش خارج و به سمت زمین رفتن
در عرض دو ساعت، تمام زنا و دخترای کره ی زمین به طرز وحشتناکی کشته شدن و جسداشون روی زمین افتاده بود تمام مردا از این اتفاق شکه و ترسیده بودن هیچ کس نمیدونست چه اتفاقی داره می افته و خیلیا با فریاد و داد های بی امانشون اسم زن یا دخترشون رو صدا میکردن و زجه میزدن هیراد که حالا تمامی اون نیرو ها دوباره به وجودش برگشته بود بلند خندید خنده ی ترسناکی که توی کل کره ی زمین صداش اکو شد
و بعد با لبخند ترسناکی که به ل**ب داشت روی صورت بدون بینی و چهره ی غیر انسانی و ترسناکش، گفت
-همه ی شما، از الان برده ی ما اجنه هستین و ما از این به بعد حاکمای شما!
و قهقهه ای زد که چشمای قرمزش درخشیدن و خون ازشون فواره زد.
مردا با حالتی ترسیده به اون صدای مرموز گوش میدادن و با شنیدن جمله ی آخر هیراد نفسا توی سینه حبس شد یکی از مردا هم با تمام وجود فریاد زد
-خداایا.... پس تو... کجایی؟!
هیراد صدای مرد رو شنید و با چشمای سرخش به مرگ اون مرد فکر کرد که توی یه لحظه جون اون مرد گرفته و بدنش تجزیه شد و اسکلتش روی زمین افتاد
هیراد هاله ی قرمز رنگ دور کره ی زمین رو تمدید کرد و گفت
-از این به بعد ما حاکم و خدای شما هستیم و هرکس مخالف ما باشه میمیره، هر چند شما بعد از انجام کارایی که ما میخوایمم میمیرین موجودات بی ارزش
و بعد با قهقهه ی ترسناکش فواره ای از خون رو به همراه هاله ی قرمز و سیاه به سمت کره ی زمین فرستاد که ابرای توی آسمون قرمز شد و باران خون شروع به باریدن کرد

*با توجه به نظریه ی فلسفی افلاطون به نام نظریه ی مُثُل، الفاظ کلی و تصورات کلی ای از قبیل عدالت و نیکی و زیبایی و انسان همه بر موجودات حقیقی عالم مُثُل دلالت میکند یعنی تصور کلی انسان اشاره به مثال انسان دارد که در عالم مُثُل است و انسان های روی زمین سایه ی او به شمار میرن یا به عبارت دیگه همه ی این تصورات کلی عدالت و زیبایی و ...دارای یک مرجع حقیقی هستند که ان ها را باید در عالم مُثُل سراغ گرفت
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#4
مردا همه ترسیده و وحشت زده از اینکه از آسمون داره خون میباره سریع بچه هاشونو به خونه هاشون بردن
بعضی مردا که ایستاده بودن تا جنازه ی زنا و دخترا یا فامیلاشون رو ببرن به محض اینکه به جنازه دست میزدن جنازه تجزیه میشد و یه اسکلت روی زمین می افتاد همه زبونش قفل شده بود و از شدت ترس و وحشت نمیدونستن چیکار کنن برخی بالا سر جنازه ی عزیزاشون زیر بارون خونی که هر لحظه شدتش بیشتر میشد نشسته بودن و با فریادای پشت سر هم عزیزشون رو صدا میزدن
هیراد که از وضع ایجاد شده لذت میبرد، خندید و خندیدنش همزمان شد با درخشش چشمای قرمزش و شدید تر شدن بارون خون
نگاه دیگه ای به مردا و پسر بچه ها یا پسرای جوون انداخت که سرگردون و وحشت زده بودن و بعد پشت به اونا نفسی عمیق کشید و به جهان خودش فکر کرد که به سرزمین خودشون برگشت
به محض برگشتنش برای لحظه ای تنها لحظه ای دردی عجیب رو توی وجودش احساس کرد و صدای فریاد آشنایی توی گوشش پیچید اما هر کاری میکرد نمیتونست چهره ی اون فردی که داره فریاد میزنه رو ببینه کلافه و عصبی از این وضع نعره ای کشید که چشمای قرمزش سیاه شد و به وحشی ترین حالت ممکن رسید
رایان که متوجه برگشتن هیراد شده بود در عرض چن ثانیه خودش رو به هیراد رسوند و با کلافگی گفت
-کار خودتی کردی؟ آره؟
هیراد با خشم فریاد زد
-آره زمین رو پر از خون کردم و تمام زنا و دخترای روی کره ی زمین رو نابود کردم خیالت راحت شد؟ حالا از سر راهم برو کنار میخوام برم پیش ارباب
و خواست از کنار رایان رد بشه که رایان با تاسف گفت
-تمام فکر و ذکرت شده دستورای ارباب نمیفهمم چرا یکم درک نمیکنی که با این کارات ممکنه چه طوفانی رو شروع کنی...
بعد به طرف هیراد برگشت و با حرص گفت
-تو قدرتت از هرموس بیشتره، چرا باید از دستوراتش پیروی کنی؟ چرا اصلا...
چشمای سیاه شده ی هیراد گشاد تر شد و در حالی که ازش خون بیرون میزد به طرف رایان برگشت رایان با دیدن حالت هیراد یه قدم وحشت زده عقب رفت خوب میدونست وقتی هیراد این طوری میشه، یعنی به آخرین درجه از خشم و عصبانیت رسیده و تنها یه کلام لازمه تا مثه کوه آتشفشان فوران کنه هیراد با صدایی دورگه و ترسناک فریاد زد
-ارباب تمام ما اجنه هرموسه، نه به قدرت بلکه به آیین ها و رسم و رسوم ها و تصمیم بزرگای ماست که اربابمون مشخص میشه ما هر کاری که اربابمون دستور میده رو باید بدون چون و چرا انجام بدیم و دشمنامونو نابود کنیم اگه بازم به این حرفات ادامه بدی تو رو یه دشمن فرض میکنم و نابودت میکنم
و بعد به سرعت نور اونجا رو ترک کرد رایان که وحشت کرده و در عین حال عصبی بود پلکاشو محکم روی هم فشرد و با سرعت نور به سمت اقامت گاهش رفت
هیراد که پر از خشم و نفرت و عصبانیت بود، فریاد زد
-چرا مدام منو با این حرفاش گیج میکنه؟ اون چی از جون من میخواد؟ چرا همش باعث ایجاد دودلی میشه؟! جنگ میخواد بشه که بشه کسی نیست که بتونه جلوی منو بگیره ارباب هر چی بگه همونه و همه ی ما آرزوی حکومت به زمین رو داریم...پس او چه مرگشه؟!
و نعره ی دیگه ای زد که زمین زیر پای ادما لرزید و بعضیا از شدت ترس و وحشت پا به فرار گذاشتن بارون خون همچنان در حال باریدن بود و حالا لرزیدن زمین هم بهش اضافه شده بود
هرموس که متوجه ی این فریاد ها و نعره ها شده بود، به سرعت خودش رو به هیراد رسوند و زمانی که مقابل هیراد ایستاد، هیراد با دیدنش فورا زانو زده و گفت
-درود بر ارباب سایه ها، مالک سیاهی شب و حاکم تمامی جن های عالم
هرموس دندونای تیز و ترسناکش رو روی صورت بدون ل**ب و دهنش به نمایش گذاشت و با غرور گفت
-از سر جات بلند شو
هیراد اطاعت کرد و از سر جاش بلند شد هرموس با خنده ای شیطانی گفت
-خوشحالم که کارت رو به درستی انجام دادی و تمام اون موجودات زشت و بی مصرف رو نابود کردی
هیراد پلکاشو روی هم گذاشت و سرشو خم کرد هرموس ادامه داد
-حالا باید انسانای روی زمین رو به بردگی بگیریم
هیراد با همون سری که خم شده بود پرسید
-چرا دستور ندادین تمام انسانا رو نابود کنم تا به راحتی صاحب زمین بشیم؟
هرموس با چشمای سفیدی که لخته های خون روشون خشک شده بود به هیراد زل زد و گفت
-چون اونا باید برده های ما باشن و برای ما قصر و کاخ بسازن و یا منابع و مواد گران بهای زمین رو برامون بیارن
هیراد سرش رو بالا گرفت و گفت
-ارباب سوال دیگه ای هم دارم که ذهن من رو به سختی مشغول کرده
هرموس گفت
-بپرس
هیراد سوالی که ذهنش رو درگیر خود کرده بود رو پرسید
-ما اجنه برای انسان ها نامرئی هستیم درسته که ما اونا رو میبینیم اما اونا ما رو نمیبینن چطور میتونیم حاکم باشیم وقتی اونا ما رو نمیبینن و نمیتونن مثه یه حاکم و سرور باهامون رفتار کنن؟
هرموس سرفه ای کرد و با صدای خش دارش گفت
-فعلا نیازی به دیده شدن نیس فعلا باید از این سرزمین به جهان انسان ها بریم و اونا رو وادار کنیم کارایی که میخوایم رو انجام بدن و به موقعش بهت میگم چیکار کنی
هیراد سرش رو خم کرد و با لحن محکمی گفت
-امر امر شماست سروم
هرموس دست زخمی و خون الود و تیکه تیکه شده اش رو روی شونه ی هیراد گذاشت و گفت
-از اینکه صادقانه به من خدمت میکنی متشکرم اما مراقب افرادی که سعی دارن تو رو از مسیرت منحرف کنن باش اگه ببینم اونا مانع کارت میشن از سر راهت برشون میدارم
هیراد با صدای سرد و خشکش گفت
-چشم سرورم، حواسم رو جمع میکنم
با گفتن این جمله هرموس پلکای خونیش رو روی هم گذاشت و از اونجا رفت هیراد هم به سمت اقامتگاهش رفت اما در بین راه دوباره همون درد عجیب توی وجودش پیچید و صدای فریاد آشنایی رو شنید
چشمای قرمزش دوباره سیاه شدن و با عصبانیت نعره ای زد تا این درد و اون صدا محو بشن و طولی نکشید که با رفع شدن اون درد و صدا دوباره به حالت اولش برگشت و با خشم ل**ب زد
-با این کاراتون من از پا در نمیام.
پوزخندی زد و با فریاد گفت :
-قدرتتون در همین حده موجودات عالم مُثُل؟! اگه واقعا میخواین با من بجنگین این کارای مسخره رو تموم کنین و بیاین مقابلم تا بهتون نشون بدم قدرت برتر برای کیه!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#5
و با پوزخند به راهش ادامه داد
توی همین حین، مردی که با عجز و ناتوانی بالا سر جنازه ی مادرش توی خونه نشسته بود و فریاد میزد و اشک میریخت، گفت
-لعنت بهتون...لعنت بهت هیراد...اخه تو چطور اینقدر عوض شدی؟ داری...داری چه غلطی میکنی عوضی؟ میدونی کی رو کشتی؟ میدونی؟...
و تا خواست لفظ مادرمون رو به کار ببره، نیرویی عجیب مانع از صحبت کردنش شد و به طرز عجیبی نیروی قوی و ویران کننده ای مثه طناب به دورش پیچیده شد به محض پیچیده شدن اون نیروی نامرئی به دور رادمهر، نیروی الکتریکی قوی ای به بدنش وارد شد که صدای فریاد رادمهر بلند شد طناب نامرئی بیشتر دور بدن رادمهر پیچیده شد و اونو از روی زمین بلند کرد اونقدر فشار این نیرو بالا بود که رادمهر احساس میکرد تمام اعضای داخلی بدنش الانه که از دهن و دماغش با فشار خارج بشه و حالت تهوع بدی بهش دست داده بود چشماش داشت از کاسه بیرون میزد و همه جا رو تار میدید فشار اون نیروی نامرئی و شوک الکتریکی بیشتر شد اونقدر که رادمهر احساس کرد دیگه نفسی براش نمونده این کار هیراد نبود پس چی کسی داشت این بلا رو به سر رادمهر برادر هیراد می آورد؟!
رادمهر با بی جونی اخرین تلاشش رو برای رهایی انجام داد اما انگار مرگ با بی تابی بسیار قصد در به آغوش کشیدن رادمهر داشت و ول کن نبود!
دقیقا لحظه ای که رادمهر با خودش گفت همه چیز تمومه، تاراس* به کمکش شتافت و با عصای سفیدش اون نیروی عجیب رو از دور رادمهر دور کرد و رادمهر روی زمین افتاد اون نیروی نامرئی که مثه انسان هوشیار بود در کثری از ثانیه به طرف تاراس حمله ور شد اما تاراس به راحتی اونو نابود کرد و بعد با عجله به طرف رادمهر برگشت رادمهر که دیگه داشت بی هوش میشد لحظه ی آخر قبل از بسته شدن چشماش چشمای نارنجی و نگران تاراس رو دید که اسم اونو صدا میزد و بعد هوشیاریش رو از دست داد
***
رادمهر با احساس درد شدیدی که توی تمام وجودش پیچیده بود، چشماش رو باز کرد و به اطراف نگاه کرد که تاراس رو دید اون با اخم و چهره ای متفکر بالا سر رادمهر ایستاده بود و وقتی چشمای بازش رو دید نفس عمیقی کشید و گفت
-خوشحالم که حالت خوبه
رادمهر با درد توی جاش نیم خیز شد و گفت
-ببینم تو اینجا چیکار میکنی؟ چطو...
تاراس کلام رادمهر رو نیمه کاره گذاشت و گفت
-جای تشکرته که نجاتت دادم پسر جان؟
رادمهر پوزخندی زد و گفت
-کاش میذاشتی بمیرم و از این زندگی راحت بشم
و یک ان یاد جسد مادرش افتاد با استرس خواست از جاش بلند بشه که فریاد درد الودش بلند شد تاراس با اخم گفت
-اروم باش. روح مادرت رو به بهشت فرستادن و حالش خوبه
رادمهر با اخم غلیظی که داشت گفت
-تاراس...اینجا چه خبره؟ مگه میشه در عرض چن ساعت تمام زنا و دخترای کره ی زمین بمیرن؟ اخه چطور ممکنه؟
تاراس پلکاشو روی هم فشرد و گفت
-خودت نمیدونی چطور ممکنه؟
رادمهر کلافه چنگی به موهاش زد و گفت
-میتونم حس کنم که کار هیراده، اما نمیفهمم چرا نمیدونم تو اون جهان لعنتی داره چه اتفاقی می افته و چه بلایی سر برادرم اوردن!
تاراس غمگین نگاش کرد و گفت
-امیدوارم هیج وقت هم نفهمی
رادمهر که گیج شده بود گفت
-منظورت چیه؟
تاراس بالای بزرگ و سفید رنگش رو از هم باز کرد و گفت
-باید برم وقت برای حرف زدن نیست اما یه چیز رو به خاطر داشته باش رادمهر، تحت هیچ شرایطی نباید آسیب ببینی چون تنها کسی هستی که میتونه جلوی هیراد رو بگیره
اینو گفت و بالای سفیدش رو به هم زد و توی یه پلک به هم زدن از جلوی چشمای رادمهر محو شد و رادمهر مات و مبهوت در حالی که به جای خالی تاراس نگاه میکرد، به جمله ی اخر تاراس فکر کرد یعنی چی که اون میتونه جلوی هیراد رو بگیره؟ چطور یه انسان فانی میتونه جلوی یه جن که قدرتی بی نهایت داره رو بفهمه؟
قلب رادمهر تیر کشید و بی اراده ذهنش به سمت گذشته ها کشیده شد همون گذشته ای که اولین و اخرین خاطرات خوب و بد زندگیشون توش ثبت شده بود زمانی که پدرش که یه کارای زاده* بود عاشق یه انسان شد و باهاش ازدواج کرد و حاصل عشقشون هم دو تا پسر شد که یکیشون کارای زاده بود و دیگری یه انسان فانی. هیراد که کارای زاده بود و با رادمهر تفاوت زیادی داشت از همون اول مورد تعلیم پدرش قرار گرفت پدرشون به هردوتا پسرش یعنی رادمهر و هیراد عشق می ورزید و عاشقانه کنار همسر و بچه هاش زندگی میکردن اما آراه روزی متوجه شد که هیراد به طرز عجیبی از قدرت هایی استفاده میکنه که هیج کارای زاده ای تا به حال نداشته و توانایی هایی رو داره که خدایان اشرافیون* هم اونو نداشتن و همین باعث ترس و نگرانی آراه میشه و با تاراس دوست دیرینه اش که یه فرشته بود هم مشورت میکنه اما اونم در کمال تعجب علت این قدرت های عجیب و سر منشاش رو درک نمیکرده هیراد قدرتی بی نهایت زیاد و غیر قابل کنترل داشت و کار به جایی رسیده بود که کم کم داشت به مادر و برادرش هم صدمه میزد
اون زمان هیراد بیست سالش بود و رادمهر ۱۸ سال هیراد توی اون زمانا مدام حالتای عجیبی بهش دست میداد مثلا چشمای آبیش یهو زرد یا قرمز میشد و دهنش باز شده و صدایی عجیب از خودش در می اورد رادمهر از این حالتای برادر بزرگش میترسید و جرئت نداشت به کسی چیزی بگه که یه روز هیراد با چشمای قرمزش و حالتی جنون آمیز نعره ای زد و با سرعتی بسیار زیاد به طرف مادرش حمله ور شد گلاره با ترس و وحشت به پسرش زل زده بود اما هیراد تسخیر شده قصد متلاشی کردن جسم زن مقابلش رو داشت ناخوناش به شکل وحشتناکی دراز شده و توی شونه های گلاره فرو رفتن جیغ کشیدن گلاره همزمان شدن با خارج شدن آراه و رادمهر از خونه و دیدن اون صحنه ی وحشتناک اما قبل از اینکه آراه کاری بکنه رادمهر بدون فکر کردن به طرف هیراد دوید و اونو از مادر جدا کرد هیراد صدایی عجیب از خودش در اورد و دوباره خواست به طرف گلاره حمله ور بشه که رادمهر به طور غریزی محکم بغلش کرد تا مانع حرکت کردنش بشه همون زمان حالت چشمای هیراد برگشت و به حالت اولیه اش برگشت با چشمای ابی و گریونش به مادرش که لرزون تو بغل پدرش بود و برادر کوچیکش نگاه کرد و همون زمان احساس کرد که حضورش برای مادر و برادرش خطرناکه و برای همین به سرعت از اونجا رفت آراه به همراه فرشته ها به دنبال هیراد میگشتن اراه میتونست مشکل هیراد رو حل کنه اما هیراد از این نکته غافل بود و بعد از اون رفتن ناگهانیش دیگه هرگز پیداش نشد تا دو سال پیش که به شکل یه جن مقابل رادمهر ظاهر شد رادمهر از دیدن هیراد زبونش بند اومده بود برادرش هیچ شباهتی به اون پسر چشم آبی و جذاب نداشت روی صورت سفید و سیاهش دوتا حفره ی قرمز بودن که نقش چشمای هیراد رو داشتن ل**ب نداشت و دندونای تیز و خونیش به نمایش گذاشته شدن بودن جای بینیش دو تا سوراخ بود و موهای بلند و لختش تو صورتش ریخته بود و دو دستش سوخته و خونی بودن لباساش پاره پاره بود و پاهاش به شکل وحشتناکی سوخته و تیکه تیکه شده بود رادمهر از تمام قدرت پدرش تنها توانایی دیدن ارواح و اجنه و فرشته ها و شیاطین رو داشت که اوایل ترس آور بود
هیراد که اون زمان هنوز تسلطی روی کاراش نداشت قصد کشتن رادمهر رو داشت که تاراس مانع شد و بعد از جنگیدن با هیراد و شکستن یکی از بالاش هیراد اونجا رو ترک کرد انگار فقط اومده بود تا به رادمهر نشون بده تبدیل به چه هیولایی شده
تقصیر خودش بود، خودش که برای حل کردن مشکلش از بد کسی کمک خواسته بود و جسم و روحش رو به اون فروخته بود و بعد از اون اتفاق حافظه اش به کل پاک شد و چیزی از گذشته به خاطر نداشت.

*تاراس فرشته ای بلند مرتبه و دوست و یاور آراه پدر هیراده
*کارای زاده به موجوداتی میگن که قدرتای فوق بشری و بسیار حیرت آور دارن و به جز خدایان حقیقی و موجودات عالم مثل کسی نمیتونست جلوی قدرت اونا بایسته اونا جذابیت غیرقابل وصفی دارن و مشخصه ی اونا چشمای بسیار روشن ابی رنگشونه که مثه الماس توی صورتشون میدرخشه
*خدایان اشرافیون شامل خدایان فرشته ها، خدایان شیاطین، خدایان موجودات عالم مُثُل و خدایان اجنه ها میشن
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#6
و حالا هرموس که به همراه بقیه ی اجنه در تالار اصلی قصر مخروبه و ترسناک به سر میبرد، با پوزخند منتظر اومدن هیراد بود‌ پسری که پر از خشم و بی تابی بود و سریع ترین راه رو برای حل کردن مشکلش و کنترل کردن قدرتش طی میخواسته، از هرموس کمک خواست و هرموس در کمال تعجب دید هیراد نه تنها یه کارای زاده ست، بلکه قدرتش از تمام اجنه و مخلوقات زمین بیشتره و حتی موجودات عالم مُثُل هم نمیتونن جلوی قدرتش ایستادگی کنن برای همین با مهارت زیاد کاری کرد که هیراد مجبور به فروختن جسم و روحش به هرموس بشه هرموس به هیراد قول داده بود که بعد از اینکه روح و جسمش رو در اختیارش گذاشت، اونم میتونه از این مشکلات خلاص بشه و کاملا برای همه بی خطر باشه هیراد با خودش فکر کرد بااین که بااین کار میمیره اما حداقل دیگه آسیبی به کسی مخصوصا خانواده اش نمیزنه و بعد از کمی تعلل قبول کرد اما نمیدونست هرموس چه نقشه هایی براش کشیده و حالا همین هیراد، تبدیل به وحشی ترین و بی احساس ترین و خطرناک ترین موجود توی دنیا شده بود
وقتی هیراد اومد، اجنه در برابرش تعظیم کردن و بعد از خوش آمد گویی کنار رفتن همه اون رو به عنوان جانشین هرموس و قدرت برتر قبول داشتن و بهش احترام میذاشتن
هرموس با قدمای استوار از سر جاش بلند شد و به طرف هیراد رفت مقابل هیراد ایستاد و با لحنی سرد و خشن گفت
-خوش اومدی
هیراد مقابل هرموس زانو زد و سرشو خم کرد که هرموس با غرور گفت
- همه چیز برای رفتن به زمین حاضره؟
هیراد با همون صدای جدی و سردش گفت
-بله ارباب، همه چیز برای رفتن به زمین و به بردگی گرفتن انسان ها حاضره
هرموس قهقهه ای سر داد که به دنبالش بقیه ی اجنه هم بلند بلند قهقهه زدن صدای قهقهه زدن یک جن شاید ترسناک ترین صدایی باشه که یه نفر با شنیدنش ممکنه از حال بره! اما این نشونه ی شاد بودن اجنه بود و هرموس هم که از این خبر هیراد شاد شده بود گفت
-بسیار خب...پس همین الان به زمین میریم
هیراد با صدای رسایی گفت
-امر امر شماست سرورم
هرموس پوزخندی زد و گفت
-از سر جات بلند شو
هیراد بلند شد و مقابل هرموس ایستاد
-تو به همراه بقیه ی اجنه به زمین برین، من بعد از انجام کار کوچیکی همراهتون میشم
هیراد سرشو خم کرد و گفت
-بله ارباب
و تعظیمی کرد و به سرعت به همراه بقیه ی اجنه به سوی سیاره ی زمین رفتن
هرموس بعد از رفتن هیراد و اجنه به سمت معبد پاراپلوس* که رفت به محض داخل شدنش خدایان اجنه و الهه ها جلوی روش ظاهر شدن که هرموس در برابر اونا زانو زد و ادای احترام کرد یکی از الهه ها کمی جلو تر اومد و گفت
-کارا چطور پیش میره؟
هرموس با سری که حالا در برابر الهه ها و خدایان خم شده بود گفت
-همه چیز همون طوریه که خدایان ما میخوان
الهه ای که مقابل هرموس ایستاده بود و اخیرا متوجه خیالات پوچ هرموس در مورد زمین و انسان ها شده بود با خشم گفت
-بعد از تصاحب کردن زمین و به دست آوردن تمام چیزای باارزش و گران بهای اون و منابعش باید زمین رو به ما پیش کش کنی فراموش که نکردی؟
هرموس با ترسی که توی صداش بود گفت
-ن...نه الهه ی من...من به خوبی این رو به خاطر سپردم و انجامش میدم...به زودی زمین در اختیار شما خواهد بود
الهه سوزان پوزخندی زد که روی اون چهره ی تماما سوخته و دو حفره ی خالی ای که ازشون خون میچکید بسیار ترسناک به نظر میرسید
یکی از خدایان هم جلو اومد و با صدای بم و محکمش گفت
-بعد از اینکه زمین رو به ما سپردی، باید هیراد رو نابود کنی
هرموس با چشمای گشاده متعجب گفت
-اما...اما سرورم من چطور میتونم...اونو نابود کنم..‌اون...
نهان الهه سوزان با خشم فریاد زد
-چه کسی از ما و تمام موجودات جهان بیشتر قدرت داره و به راحتی میتونه تمام جهان رو مال خودش کنه؟! فقط هیراد همچین قدرتی داره اما تو فکر میکنی اون تا کی مطیع تو میمونه؟ حافظه اش پاک شده و تنها چیزی که اون بهش فکر میکنه پیش بردن اهدافشه اما تو میدونی اون چی میخواد و چه اهدافی داره؟ از کجا معلوم زمانی بر علیه ما عمل نکنه و طمع کورش نکنه؟ یا تو دیگه تسلطی روی روحش نداشته باشی؟
بعد با همون پوزخندش ادامه داد
-درست مثل تو هرموس که گه گاهی راهت رو گم میکنی و از حدت میگذری
هرموس که حالا از ترس و وحشت زبونش بند اومده بود با لکنت گفت
-ا...الهه ی من...
-ما راهی داریم که میتونه هیراد رو نابود کنه
هرموس با شگفتی رو به یکی دیگه از الهه ها پرسید
-چه راهی الهه ی من؟!
الهه کارا چشمای سیاه و سفیدش رو چرخوند و با لحن مرموزی گفت
-به موقعش میفهمی...اما الان باید تمام حرکاتش رو زیر نظر بگیری و مراقبش باشی بعد از اون که زمین رو به ما سپردی هم باید با توجه به حرفای ما اونو که برای هممون خطری بزرگه رو نابود کنی
هرموس سرشو خم تر کرد و گفت
-بله الهه ی من!
و اون زمان بود که تمام الهه ها و خدایان اجنه قهقهه ای ترسناک سر دادن

*معبد پارپلوس معبدی مخروبه و خونینه که پیش از اینکه تحت تصرف اجنه قرار بگیره محل عبادت و راز و نیاز فرشته ها با پروردگترشون بود اما طی جنگ های متعدد فرشته ها و اجنه و شیاطین این معبد توسط اجنه تصرف شد و محل اقامت خدایان و الهه های اجنه شد معبدی مخروبه و ترسناک که هیچ شباهتی به پرستشگاه فرشتگان نداشت
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#7
مدتی که گذشت، الهه سوزان رو به هرموس گفت
-حالا میتونی بری، اما حرفای ما رو یادت نره
هرموس تعظیمی کرد و گفت
-بله الهه ی من
و سریع از اونجا بیرون رفت و در عرض چن ثانیه به جمع هیراد و بقیه ی جن ها پیوست که با سرعت زیاد به سمت زمین میرفتند همین که هرموس به اونا ملحق شد هیراد که جلوی جن های دیگه به عنوان رهبرشون حرکت میکرد کنار کشید و به زمین رفتن هیراد جن ها رو گروه بندی کرد و هر کدوم از اونا رو به قاره ای فرستاد و خودش و هرموس هم به همراه گروهی دیگه به سمت قاره ی آسیا رفتن اونجا هم دوباره هیراد جن های همراهشون رو گروه بندی کرد و به کشورای مختلف فرستاد به هر کدوم از این جن ها و رهبر گروهشون هم گفته میشد که وقتی به مقصد رسیدن باید چیکار کنن و چه دستوری دارن اونا باید با به بردگی گرفتن مردا تمام منابع و چیزای گران بهای زمین رو جمع آوری میکردن و انسانا برای ارباباشون قصر و کاخ میساختن. وقتی هم این کارا تموم شد باید تمامی انسانای باقی مونده رو نابود کنن
هیراد به همراه هرموس و گروه آخری که مونده بود به کشور ایران رفتن و در اونجا مستقر شدن همین که هیراد به کشور ایران اومد به یکباره دوباره اون درد عجیب رو توی وجودش حس کرد تا به حال سابقه نداشته همچین چیزی براش پیش بیاد اما این اواخر این درد واقعا کلافه کننده شده بود و در مواردی باعث تضعیف قدرت هیراد میشد هرموس که دید هیراد یه جا متوقف شده و کلافه ست، به طرفش رفت و گفت
-مشکل چیه؟
هیراد چشمای قرمزش رو به هرموس روخت و سریع گفت
-چیزی نیست ارباب، متاسفم
هرموس سری تکون داد و بعد دوباره به حرکت ادامه دادن
رادمهر که حضور هیراد رو حس کرده بود با عجله از خونه بیرون زد و به آسمون خیره شد
اون به خوبی میتونست حضور یه حجم عظیمی از نیرو رو احساس کنه و شک نداشت که این نیرو مطعلق به هیراده برای همین سریع توی ذهنش تاراس رو صدا زد و از اون خواست که به دیدنش بیاد
حالا که هیراد به ایران اومده بود، رادمهر ناخودآگاه حسی آمیخته از ترس و نگرانی رو نسبت به هیراد توی وجودش احساس میکرد هم به خاطر اینکه آخرین باری که هم رو دیدن هیراد داشت رادمهر رو میکشت و هم به خاطر اینکه نمیدونست هیراد میخواد چیکار کنه و چه فکرایی در مورد زمین و انسانا توی سرشه
تاراس که متوجه پیام رادمهر شده بود، چن ثانیه بعد با اون بالای عظیمش جلوی رادمهر فرود اومد و به محض رسیدن بهش بی مقدمه گفت
-ما هم متوجه اومدن هیراد شدیم اما اون تنها نیس به همراه گروهی از اجنه و اون...
موهای سفیدش قرمز شدن و رادمهر فهمید که تاراس عصبی شده حالتی که فرشته ها به ندرت دچارش میشن!
تاراس حتی از آوردن اسم هرموس هم نفرت داشت همون کسی که روح و جسم هیراد رو در اختیار داشت و اونو تبدیل به همچین هیولایی کرده بود و
رادمهر با تعجب پرسید
-چیشد تاراس؟ چرا این...
تاراس میون حرفش پرید و گفت
-مهم نیس.
و خیلی ماهرانه بحث رو عوض کرد و گفت
-هیراد به هر قاره ای گروهی از جن ها رو فرستاده و هر کدوم از اون ها هم دوباره گروه بندی شدن و به کشورای مختلف رفتن حالا خود هیراد و گروهشم به ایران اومدن
رادمهر متفکرانه پرسید
-میدونی میخواد چیکار کنه؟
تاراس نگاهی به رادمهر انداخت و گفت
-هنوز مطمئن نیستم اما.
نفسش رو به بیرون فرستاد و با تاسف گفت
-اما اگه فکرم درست باشه و هیراد چیزی که توی سرشه رو عملی کنه، اون وقت این سیاره به کلی نابود خواهد شد
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#8
رادمهر آهی کشید و گفت
-حالا راهی هم هست که جلوش رو بگیریم؟
تاراس با همون لحن محکمش گفت
-گفتم که...تنها کسی که میتونه جلوی هیراد رو بگیره تویی
رادمهر ابرویی بالا داد و با تعجب گفت
-من چجوری میتونم جلوی هیراد رو بگیرم؟
تاراس نفسی گرفت و گفت
-یادته قدیما قبل از اینکه برادرت تبدیل به یه جن بشه به مادرت حمله کرده بود و نزدیک بود اون رو بکشه که تو بغلش کردی تا مانع حرکتش بشی و اون به حالت اول برگشت؟
رادمهر با تعجب سر تکون داد که تاراس ادامه داد
-با وجود اینکه یه جن هست و حافظه اش پاک شده، اما هنوزم اگه بدناتون باهم تماس پیدا کنه اون میتونه تو رو به خاطر بیاره دلیل اینکه میخواستن بکشنت هم همین بود تو تنها عضو زنده ی خانواده ی هیراد هستی و تنها برادرشی که میتونه اونو نجات بده و اجنه اینو نمیخوان
رادمهر با حیرت گفت
-اما اون یه جنه حتی یه کارای زاده هم نیست که بتونم لمسش کنم چطور میتونم...
تاراس وسط حرفش پرید و گفت
-یه راه هست اما...
و سکوت کرد و حرفی نزد
به آراه قول داده بود قول داده بود که از پسراش محافظت کنه و هیراد رو به حالت اول برگردونه اما اگه بخواد هیراد رو برگردونه جون رادمهر تو خطر می افته و اگه به فکر رادمهر باشه و هیراد توی همون حال بمونه جهان نابود میشه
رادمهر که از سکوت تاراس کلافه شده بود با بی تابی پرسید
-خب اگه راهی هست بگو دیگه برای چی سکوت کردی؟
تاراس که چشماشو بسته بود به آرومی لای پلکاش رو باز کرد و گفت
-باید بریم پیش هیراد...
رادمهر متفکرانه پرسید:
-اگه بریم پیشش...میتونم کاری کنم که برگرده؟
تاراس سرشو تکون داد و گفت
-اما ممکنه جونت توی خطر بی افته
رادمهر با لحنی محکم گفت
-برام مهم نیس، اگه بتونم زمین رو نجات بدم با کمال میل جونم رو فدا میکنم .
لبخند زیبایی رو ل**ب تاراس نشست و زمزمه کرد
-درست مثل پدرتی.
رادمهر با شنیدن این جمله سرش رو پایین انداخت و دستاش مشت شد
بغضی که به گلوش چنگ می انداخت رو فرو داد تا یادش نیاد که پدرش چطور نا جوان مردانه توی جنگ کارای زاده ها بر علیه اجنه کشته شد
با خشم سرش رو به طرفین تکون داد تا از فکر کردن به اون موقع ها پرهیز کنه و تاراس که میدونست رادمهر دوباره تو فکر گذشته رفته گفت
-میدونم دردناکه اما به این فکر کن که اگه موفق بشیم خون پدرت الکی حروم نشده و میتونیم اجنه رو به جایی که تعلق دارن برگردونیم
رادمهر نفس عمیقی کشید و گفت
-با گرفتن قدرت هیراد نابودی بقیه اونا سخت نیست؟
تاراس سرش رو به طرفین تکون داد و گفت
-در حال حاضر چون هیراد تحت فرمان اون عوضیه، قدرتش رو هم کاملا برای رسیدن به اهداف اونا استفاده میکنه با نابودی هیراد اجنه هم ضعیف میشن و ما و کارای زاده ها میتونیم اونا رو نابود کنیم
رادمهر سر تکون داد و گفت
-شیاطین چی؟ اون ها هم توی این جنگ هستن؟ تاراس نگاهشو از چشمای رادمهر گرفت و گفت
-حتما به زودی برای گرفتن زمین از دست اجنه وارد عمل میشن. تنها کسی که میتونه شیاطین رو شکست بده هیراده و برای همینه که اون هرموس لعنتی(موهاش قرمز شد) علاوه بر استفاده از قدرت هیراد اونو کنار خودش نگه داشته تا جلوی شیاطین رو بگیره
رادمهر با خشم زیرلب فحشی نثار هرموس کرد و رو به تاراس گفت
-خب حالا کی میریم پیش هیراد؟
تاراس سرش رو بلند کرد و مستقیم تو چشمای رادمهر نگاه کرد
-فردا صبح میام اینجا و همراه هم میریم پیشش
رادمهر مصمم سرشو تکون داد و ل**ب زد
-نجاتت میدم داداش...یکم دیگه صبر کن
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#9
***
چشمای قرمز هیراد سیاه شد و همزمان خنده ای عصبی و ترسناک سر داد پس تاراس بالاخره میخواست بهش افتخار بده و دوباره به دیدنش بیاد! خوبه ، خوب میدونست چجوری از اون فرشته ی احمق پذیرایی کنه
دوباره تمرکز کرد تا بتونه کسی که میخواد همراه تاراس بیاد رو ببینه اما موفق نشد به طرز عجیبی از دیدن فردی که با تاراس حرف میزد محروم بود تنها صداشو میشنید اونم خیلی ضعیف و نمیتونست بفهمه که اون فرد ممکنه کی باشه
کلافه از اینکه نمیتونه همراه تاراس رو تشخیص بده نعره ای زد و چشماش درخشیدن که هرچی دم دستش بود شکست و نابود شد و زمین دچار لرزش خفیفی شد مردایی که حالا برده ی جن ها شده بودن و فقط صدای اجنه رو میشنیدن برای حفظ جونشون ناچار بودن هرکاری که اونا میخوان رو انجام بدن و به محض اینکه کسی کوچکترین اعتراضی میکرد به بدترین شکل ممکن کشته میشد و روحش توسط هرموس تسخیر شده و یکی از همراهاشون میشدن
هیراد دستاشو مشت کرد و از نیروهای سرخ درونش کمک خواست تا بتونه همراه تاراس رو شناسایی کنه اما بازم موفق نشد اون فرد رو ببینه
دیگه واقعا عصبی شده بود وهمین طور گیج بود از اینکه چطور نمیتونه همراه تاراس تشخیص بده مگه اون کیه؟ چه قدرتی داره که حتی جادوی سیاه هیراد هم روش کارساز نیست؟ چه چیزی ازش محافظت میکنه که هیراد حتی نمیتونه اونو بکشه؟ کشتن آدما توسط هیراد فقط به فکر کردن هیراد به اون شخص مورد نظر بستگی داشت اگه اراده میکرد انسان مورد نظر در جا میمرد اما این انسان ، به طرز عجیبی نمیتونست با استفاده از نیروی سیاهش اونو بکشه پس تنها راهش این بود که رو در رو باهاش طرف بشه اون زمان میتونست اونو نابود کنه
لبخندی شیطانی زد که البته شباهتی به لبخند نداشت و بیشتر به رخ کشیدن دندونای خون آلود و تیزش بود روی چهره ی ترسناکش
خواست بره دنبال اون انسان تا نابودش کنه اما وسط راه متوقف شد و فکری به ذهنش رسید اگه اول به تاراس حمله میکرد و اونو مجبور میکرد در مورد اون انسان بهش اطلاعات بده کارش راحت تر میشد
پس بااین فکر اول با استفاده از جادوی سیاه تاراس رو که در مسیر رفتن به جهان فرشته ها بود پیدا کرد و در کثری از ثانیه مقابلش ظاهر شد
تاراس با دیدن هیراد کمی عقب رفت و به چشمای هیراد زل زد چشمایی که قرمز بودن و مایعی سیاه ازشون خارج میشد و بدن سوخته و تیکه تیکه شده ای که روی بعضی قستماس و طرف قلبش حفره ای خالی دیده میشد
هیراد که تعطلل تاراس رو دید قهقهه ای زد و با تمسخر گفت
-چیشد؟ سرجات ایستادی؟ تعجب کردی؟! مگه تو نمیخواستی به دیدن من بیای؟ خب حالا من اومدم فرقی نداره که!
تاراس نفسی گرفت و گفت
-اما باید میذاشتی خودم به دیدنت بیام و به خودت زحمت نمیدادی مگه الان سرت با انسان ها شلوغ نیست؟ پس نیازی نبود به اینجا بیای و اذیت بشی خودم می اومدم
هیراد پوزخندی زد و گفت
-تو نگران انسانا نباش منم نباشم ارباب هست که حواسش به اونا باشه
بعدم نگاهی به اطراف تاراس کرد و گفت
-پس اون انسان کجاست؟ چرا همراهت نیس؟
حالت فکر کردن به خودش گرفت و بعد با تمسخر گفت
-آها یادم نبود! قرار بود صبح بیاین پیش من و من نصفه شب اومدم پیش تو
تاراس با خشم بالاش رو به هم زد که هیراد گفت
-اگه بهم بگی اون انسان کیه و بهم بدیش از جونت میگذرم...وگرنه...
تاراس با پوزخند گفت
-تو هرگز نمیتونی اونو پیدا کنی...چیزیم از من گیرت نمیاد
هیراد قهقهه ای ترسناک سر داد و در حالی که از دستاش نیرویی قرمز و افسون کننده و جادوی سیاهش خارج میشد غرید
-خواهیم دید!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
600
لایک ها
5,079
امتیاز
21,973
سن
17
محل سکونت
*آسمون هفتم*
#10
تاراس با دیدن هیرادی که مشغول احضار نیروهای درونش بود بلافاصله عصای سفید و زردش که منبع قدرتش بود رو توی دستش ظاهر کرد و هیراد با دیدن اون عصا لبخند کجی زد
تاراس در حالی که آروم آروم حرکت میکرد گفت
-من نمیخوام بهت آسیبی بزنم هیراد...لطفا
هیراد پوزخندی زد و گفت
-از کی تا حالا فرشته ها با اجنه اینقدر خوب شدن و نمیخوان بهشون آسیبی بزنن؟
و با قهقهه ای که زد در کثری از ثانیه به طرف تاراس حمله ور شد
همزمان با مبارزه ی اونا، آسمون شروع به رعد و برق زدن کرد و گاهی اوقات هم ابرها قرمز میشدن انگار نیروهای اونا هم جدا از خودشون با هم در حال مبارزه بودن
رادمهر که خواب بود یهو از خواب پاشد و سریع از خونه رفت بیرون و به آسمون نگاه کرد حدسش درست بود تاراس و هیراد درگیر شده بودن اما تنها؟! مگه قرار نبود باهم برن پیش هیراد؟
نگرانی و ترس توی وجودش رخنه کرد، آخرین باری که تاراس با هیراد جنگید یه بالش شکست و نزدیک بود بمیره
دستاش مشت شد و فریاد زد
-تاراس!
اما صداش به گوش هیج کدوم از اون دوتا نرسید هیراد جادوی سیاهش رو از بال های تاراس رد کرد که بالاش سیاه شد و از خودش جدا شد
تاراس با نبود قدرت بالاش توی مبارزه ناتوان میشد و این دقیقا همون چیزی بود که هیراد میخواست
هیراد نیزه ی خونینش رو ظاهر کرد و آروم آروم به طرف تاراس که حالا به سختی ایستاده بود رفت
تاراس حجم عظیمی از نیروی ساکن کننده اش رو به سمت هیراد فرستاد اما هیراد به راحتی مهارشون کرد و بعد درست تو فاصله ی یه قدمی تاراس ایستاد
با لحن پر غرورش گفت
-بهم بگو فقط کافیه بهم بگی که اون کیه تا ازت بگذرم
تاراس نگاه چشمای نارنجیش رو به هیراد داد و گفت
-کاش...کاش میتونستی من رو به خاطر بیازی و حافظه ات پاک نشده بود..‌کاش به خودت بیای و...
هیراد اخم وحشتناکی کرد و گفت
-چه مزخرافتی داری میگی برای خودت؟
-تو...منو میشناسی هیراد...من...
هیراد فریاد زد
-دهنت رو ببند لعنتی! فقط چیزی که ازت خواستم رو بگو اون کیه؟ کیه که میخواست همراهت بیاد پیش من؟
تاراس از سر جاش بلند شد و با آخرین توانش به طرف هیراد حمله ور شد هیراد با خشم گفت
-خودت خواستی
و نیزه رو همزمان با عصای تاراس که به شونه اش خورد توی شکم تاراس فرو کرد.‌
سردرد شدیدی به جون تاراس افتاد و چشاش تار شد هیراد سریع اثر اون ضربه رو مهار کرد و با بی رحمی تموم نیزه رو با یه حرکت تا ته توی شکمش فرو کرد و چند ثانیه بعد با شدت از شکمش بیرون کشید
تاراس با بی جونی در حالی که به سختی لای چشماشو باز نگه داشته بود به هیراد زل زد
و هیراد برای لحظه ای، تنها لحظه ای توی چشمای تاراس برق چشمای آبی روشن مردی رو دید که با غم نگاش میکرد
تا هیراد به خودش بیاد و بخواد به سمت تاراس بره تاراس چشماشو برای همیشه بست و از مرگش بارون شدیدی شروع به باریدن کرد
رادمهر که همون جا سر جاش ایستاده بود با بارون شدیدی که باریدن گرفته بود احساس کرد قلبش دیگه نمیزنه و از حرکت افتاده
تمام وجودش یخ کرده بود و با ناباوری به آسمون نگاه میکرد
هنوز زیر اون بارون شدید ایستاده بود که یهو فریاد زد
-تاراس، این قرار ما نبود!
رادمهر به خوبی این بارون رو میشناخت، بارون سایه ی سفید زمانی شروع میشد که یه فرشته ای توسط شیاطین یا اجنه کشته بشه و حالا تاراس توسط هیراد کشته شده بود
دستای مشت شده اش میلرزید و با خشم به آسمون نگاه میکرد
هیراد اما همچنان تو بهت اتفاقی بود که افتاده بود
اون مرد کی بود؟ کی بود که با اون چشمای اغواگر آبی با تاسف و ناراحتی بهش نگاه میکرد؟ منظور تاراس از اون حرفاش چی بود؟! چرا نمیتونست حرکت کنه و سرجاش میخ شده بود؟ چه چیزی مانع از حرکتش میشد؟
به خودش فشار آورد تا بتونه چهره ی آشنای اون مرد رو بشناسه اما نیرویی عجیب مانع از به خاطر آوردنش میشد و این بیشتر از قبل اعصابش رو خورد میکرد
بازم سعی کرد اون مرد رو به خاطر بیاره که یهو از حفره ی خالی که جای قلبش بود فواره ای خون بیرون زد و هیراد با چشمای گشاده به این صحنه خیره شد
به خوبی میتونست حس کنه که چیزی میخواد جلوی به خاطر آوردنش رو بگیره اما چرا؟ به چه دلیل؟
اصلا مگه آرزوی قدیمی هیراد همین نبود که بفهمه کیه و از کجا اومده؟ این سوالا رو از هرموس هم پرسیده بود اما هرموس بهش گفته بود که اونو به خاطر قدرتی که داشت به قتل رسوندن تا بعد مرگش از قدرتش استفاده کنن اما موفق نشدن و روح هیراد تبدیل به یه روح خشمگین شده
پس ، پس چرا نمیتونست هیچ کدوم اینا رو به خاطر بیاره؟
سرش تیر کشیده و دوباره خون از حفره ی خالی قلبش فواره زد
هیراد به خوبی میتونست درک کنه که اگه کمی دیگه به خودش برای به یادآوردن اون مرد فشار بیاره اتفاق بدی می افته اما چرا؟ مگه با به خاطر آوردن گذشته اش چی میخواست بشه؟
صدای همون فریاد آشنا دوباره تو گوشش پیچید که گفت
-هیراد...ازت متنفرم لعنتی...ازت متنفرم
و اونم به سرعت خواست به طرف صدا بره که نیرویی عجیب اونو به طرف عقب هول داد و در کثری از ثانیه مقابل هرموس قرار گرفت که با خشم نگاش میکرد
هرموس با خشم فریاد زد
-داری چه غلطی میکنی؟
میترسید،از اینکه هیراد بتونه به اون نیروهای اهریمنی پیروز بشه و گذشته اش رو به خاطر بیاره میترسید، چون هیچ کس نمیتونست بفهمه که هیراد بعدش ممکنه دست به چه کاری بزنه و چه اتفاقی بی افته!
هیراد اما که فکر میکرد هرموس برای نبودنش عصبانی شده، با تعلل مقابل هرموس زانو زد و با صدای آرومی گفت
-متاسفم ارباب.
 
آخرین ویرایش
بالا