• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مهره‌ی اژدها | گندم سرحدی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Gandom.S
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 70
  • بازدیدها 2,464
  • کاربران تگ شده هیچ

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
مهره‌ی اژدها
نام نویسنده:
گندم سرحدی
ژانر رمان:
#درام #عاشقانه
کد رمان : 5504
ناظر رمان: Kallinu Kallinu


خلاصه: جوان نامدار و ماجراجویی پس از شکست‌های مکرر، به شوق رسیدن به خواسته‌های بلندبالایش، برای پیدا کردن مهره‌ی مار دست به کار می‌شود و با این تصمیم سرنوشتش را تغییر می‌دهد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

M A H D I S

ناظر ترجمه + عکاس انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
471
پسندها
7,535
امتیازها
21,583
مدال‌ها
31
سن
23
سطح
12
 
  • مدیر
  • #2
Screenshot_۲۰۲۳۱۱۲۴_۲۰۴۶۳۷_Samsung Internet.jpg


«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان


آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : M A H D I S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: مهره مار هم یک تسکین موقت است، حواست را یک جایی سمت محبت واهی پرت می‌کند... در نهایت هیچ جادویی قوی‌تر از عشق واقعی نیست.

***
به نام خدا

همه‌ی محل می‌گفتند پسر تورج یکی یک دانه است؛ آخر تورج خان همین یک پسر را دارد. نه اینکه تورج خان، خان باشد! پسوند خان را به خاطر نسل محبوبش رویش گذاشتند. پدرش یکه‌بزن محله بود! از آن سبیل کلفت‌هایی که ملت حتی از دیدنش واهمه داشتند! روزها و سال‌ها از کوچه پس کوچه‌های باریک آن سوی شهر می‌گذشت، توی دستش زنجیر می‌چرخاند و زیرچشمی همه را می‌پایید؛ و با همان نگاه اعلام می‌کرد رودستش کسی نیست. این شد که اسم خان را برایش گذاشتند، تا به قول معروف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
جدا از تمام این‌ها... سرنوشت طومار درازی برای آخرین نسل از قلدران محبوبی در نظر گرفته بود! پسر تورج خان توی آن برزن نامدار بود؛ با صلابت و پرجذبه! همه‌ی دخترها برایش می‌مردند. انگار آسمان شکافته و تالاپی او را پایین انداخته بود. زن‌های بزرگ و عاقل برای دخترهاشان جلوی خانه‌ی تورج خان صف می‌کشیدند، تا ان‌شالله... او یکی را انتخاب کند؛ اما غرور از سررویش می‌بارید و کسی به چشمش نمی‌آمد؛ فقط توی محل قدم می‌زد و دلبری می‌کرد، هر روز هم یک لیلی مجنونش می‌شد.
یک روز آفتابی این قصه ثابت می‌شد؛ محبوب دل‌ها، تیامِ تورج خان زیر نور خورشید سوزان کنار یک کوچه‌ی باریک... بود! فقط بود! چون نایستاده بود. آن ساعت پشه هم پر نمی‌زد! از خوش‌اقبالی‌اش بود، نمی‌خواست کسی شاهد این صحنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
زندگی بدجور به کامش بود. هرچه که می‌خواست سریع برایش فراهم می‌شد فقط کافی بود لب‌تر کند. آن وقت هی پول و پله پارو می‌کرد و از سر و کله‌اش می‌ریخت. تمام در و همسایه پیشش حساب داشتند؛ از بس پیشش قرض و قوله می‌کردند.
آن روز... چند دقیقه‌ای توی برق آفتاب ایستاد و با همان غروری که قد نخود هم نمی‌شد، بر سر زندگی‌اش نق و نوق ‌کرد و به تمام نسل محبوبی ارادت‌ فرستاد. یک لحظه دلش می‌خواست مثل پسرهای جذاب فیلم‌ها مشت توی دیوار بکوبد، اما او عاقل بود و از شکستن انگشت‌هایش می‌ترسید.
در نهایت صاف ایستاد، دماغ باریک استخوانی‌اش را بالا کشید و به سمت خانه راه افتاد. یک لحظه سریع می‌رفت و یک لحظه شل و وارفته، اما ابهتی داشت دیدنی... آخر پولی بود که سایه‌وار همراهی‌اش می‌کرد. از آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
تیام تورج خان خشمگین‌تر شد. می‌خواست با سر به دماغ او بکوبد اما کمی خودداری کرد. از بس پول و پله داشت گاهی این اتفاق برایش پیش می‌افتاد! در غیر این صورت محال بود ابهتش زیر سوال برود. جلوی زبانش را نتوانست بگیرد، مچ دست مرتضی را فشار داد و صدایش را کمی بلند کرد.
- بدبختِ گدا... اگه امروز تا ساعت پنج پولت رو نیوردم بعد دوئل راه بنداز و قشون‌کشی کن.
مرتضی ساکت شد! خیره به صورت تیام توی فکر رفت، اما خیلی هم طول نکشید که تصمیم نهایی‌اش را بگیرد! لب‌هایش را روی هم فشار داد، به طوری که سبیل‌هایش کمی جمع شد. همزمان با یک نفس عمیق یقه‌ی تیام را رها کرد.
- باشه، باشه قبوله... .
سر به بالا و پایین تکان داد و نگاهی به کوچه و افق، آن سوی دوردست‌های آسمان انداخت.
- اگه تا ساعت پنج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
می‌فهمید این ساعت چه کسی خانه است و باید دست به دامن چه کسی بشود و او فقط سپیده بود. گاهی وقت‌ها خیلی مهربان می‌شد. مثل خواهری شبیه به یک مادر که تمام خواسته‌های بچه‌هایش را برآورده می‌کرد؛ اما امان از آن روزهایی که در او نه اثری از یک مادر بود و نه حتی همان خواهر. دختر خیلی مرتبی بود. روزها ساعت‌های طولانی را صرف مرتب کردن اتاقش و لباس‌هایش می‌کرد، باید کمدش را جزء به جزء چک می‌کرد و رخت‌هایش را به ردیف می‌چید. آن روز و آن ساعت هم طبق معمول داشت حس شدید وسواسش را روی اسباب و اثاثیه‌ی مفلوک اتاق پیاده می‌کرد که تیام سر رسید. نه در زد و نه حتی سلام کرد. فقط خودش را داخل انداخت و به سمت سپیده پرید.
- دویست تومن داری بدی؟
سپیده با لباس توی دستش به سمت برادر حیرانش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
با تشر گفت، سپس برگشت و با قدم‌های بلند رفت. پایش را چنان روی زمین می‌کوبید که انگار می‌خواست تمام غصه‌هایش را با تمام اجدادش له و لورده کند. تورج خان هنوز خواب بود و خبری از صنم هم نبود، اما حتم داشت اگر جلوی مادرش چاقویی زیرگلویش نگه دارد و تهدید به خودکشی یا حتی خودسوزی هم کند ذره‌ای پول به دستش نمی‌دهد! پس راهش را کشید و از خانه بیرون رفت.
آفتاب هنوز به قوت خودش می‌تابید. فضا برای یک لشکرکشی و حمله‌ی دسته جمعی بچه‌های محل به شدت آماده بود. گروه گروه آدم یک سوی کوچه را پر کردند و گروه طرفدارهای تیام هم سمت دیگر! از مقابل نزدیک شدند تا یک جایی ایستادند و چشم توی چشم یکدیگر دوختند. آدم‌های مرتضی همگی دستی توی نصف و نیم کردن ملت داشتند؛ یک سبیل چخماقی درشت هیکل کنارش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
چشم‌هایش را بست و به خودش دلداری داد که «آروم باش! فقط یه نقطه‌ست!» و دوباره با خشمی عظیم به جنگجویان مقابلش نگاه کرد. هنوز فرمان حمله از سمت مرتضی صادر نشده، که تیام از گوشه‌ی چشم یک ایکس فور مشکی را دید. آمد و دور از آن‌ها ایستاد. سپس مرد جوان با اخم ریزی به چهره پیاده شد و دسته‌های گرگ‌ها و بره‌ها را با دقت نگاه کرد.
خیلی طول نکشید که تیام را از میان آن‌ها دید و به سمتش راه افتاد.
- چه خبر شده تیام؟
تیام حتی نمی‌خواست لحظه‌ای غفلت کند. صدای آشنای کنارش را شناخت، نگاهش را از مرتضی نگرفت و آهسته گفت:
- قراره خون و خون‌ریزی شه، از اینجا برو پدرام.
پدرام رفیق صمیمی‌اش بود، بیشتر وقت‌ها همراه تیام به هر کجا می‌رفت و می‌آمد. خونسردانه با آن قامت بلندش کنار تیام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,952
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
برگشت تا به سمت تیام برود؛ اما او سرجایش نبود! تیامِ تورج خان، نامدار آن محل، برایش خیلی سخت بود که رفیق صمیمی‌اش بدهی‌اش را بدهد. ترجیح می‌داد خونش ریخته بشود، یا گردنش قطع بشود؛ حتی به خاطر دویست هزارتومان. رفته بود به سمت دیوار یک خانه، رو به آن یک دست به سیمان نگه داشته و سرش را میان بازویش پنهان کرده بود. پدرام به سمتش رفت، پشت سرش ایستاد و دست روی شانه‌اش نگه داشت.
- چه‌ت شد؟
او که انگار منتظر همین سوال بود، سریع دماغش را بالا کشید. نفس داغی بیرون فرستاد و همانطور که پشت به پدرام داشت، گفت:
- دیگه روم نمی‌شه تو صورتت نگاه کنم، چطور سرمو بالا بگیرم؟ چطور بگم تیامِ تورج خان منم؟ برو رفیق! برو بذار به درد خودم بسوزم! بذار شونه‌های این مرد تو خفا بلرزه!
پدرام ابرو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا