• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان زاچ | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
234
پسندها
2,435
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
سن
19
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
زاچ
نام نویسنده:
مهسا صفری، ستاره لطفی
ژانر رمان:
#عاشقانه، #فانتزی، #معمایی
کد رمان: 5510
ناظر: ELMIRA.MORADI ELMIRA.MORADI



IMG_20240103_125804_879.jpg
خلاصه:
یک گروه تئاتر، در پیِ ساخت تیزر پنج دقیقه‌ای کتابی از ژانر وحشت هستند. برای اجرا به یک کلیسای قدیمی می‌روند، اما همه‌چیز به طرز عجیبی پیش می‌رود. صدایِ بال و خاموش شدنِ ناگهانی شمع‌ها و سپس ناپدید شدنِ دختری به نامِ سورا! سورا ناخواسته گرفتار نیرویی می‌شود که در وجودش سوسو می‌زند؛ قدرتی که هرماس، شاهزاده‌ی ساتان را برای به دنیا آوردنِ دو فرزند، به سوی او می‌کشاند.

*زاچ: به زنی می‌گویند که فرزندی را در بطن خود، رشد دهد.
*پ.ن: رمان روایت چند گروه از شخصیت‌‌ها است*
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : مهسا صفری

Armita.sh

منتقد ادبیات + کاربر فعال سرگرمی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
2,340
پسندها
19,258
امتیازها
46,373
مدال‌ها
40
سن
14
سطح
24
 
  • مدیر
  • #2
CC4CB9AB-08A5-4D39-8A5D-EEAD96BDCA20.jpeg«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SETAREH LOTFI

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,201
پسندها
31,421
امتیازها
80,673
مدال‌ها
51
سطح
34
 
  • #3
#مقدمه
سکوتِ جهان می‌تواند به راحتی درهم بشکند...
مادامی که بانگِ گریه‌ی دو نوزاد، برمی‌خیزد!
***

«فصل اول: اقدام»

همگی مقابل کلیسا ایستاده و از عظمت آن، انگشت به دهان مانده بودند. کلیسای سرکیس مقدس سال «۱۹۷۰ میلادی» به هزینه فردی خیِر به نام «مارکار سرکیسیان» بنا شد. سورا که بیشتر از همه به وجد آمده بود، سوت بلند بالایی کشید و گفت:
- اوهو... خیلی بزرگه، دقیقاً عینِ فیلما می‌مونه!
هاکان که از قبل همه‌چیز را هماهنگ کرده بود، قدمی به سوی در تنومند کلیسا برداشت. با لبخندی کج به در مشکی که صلیب طلایی رنگی بر روی آن بود، خیره شد و آن را مقداری به داخل هل داد. سورا و شایان از پشت او سرک کشیدند و سعی کردند فضای داخل را ببینند. هاکان جلوتر از همه وارد شد و با ذوق، به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
234
پسندها
2,435
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
سن
19
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
هر بار به سورا گوشزد می‌کرد که کمی شور و هیجانش را کنترل کند، اما او توجه‌ای نمی‌کرد. مانند کودک سر به هوایی بود که باید مدام بابت رفتارهای بچه‌گانه‌اش تذکر می‌گرفت. از همان بدو ورود، نگرانی نسترن همین بود که مبادا جلوی مسئول کلیسا آبروریزی شود؛ متاسفانه همین اتفاق هم افتاد. هاکان درحالی‌که خطوطِ کتابش را با دقت تماشا می‌کرد و با ظاهر کلیسا تطابق می‌داد، گونه‌اش را خاراند. برای این پروژه هزینه‌ی بالایی پرداخت کرده بود و می‌خواست همه چیز در بهترین حالت ممکن پیش برود. سرش را به طرف نسترن چرخاند و او را در حالی دید که دست به سینه، نگاهش را به نیمکت‌های مرتب و گردویی رنگ دوخته بود.
- نسترن، دوربین آماده‌ست؟
نسترن انگار به خود آمد و چشم از نیمکت‌ها گرفت. لب زد:
- آره.
- خوبه. از سمتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : مهسا صفری

SETAREH LOTFI

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,201
پسندها
31,421
امتیازها
80,673
مدال‌ها
51
سطح
34
 
  • #5
چشمانش را ریز کرد و دقیق‌تر به صورت سورا چشم دوخت. با رضایت چشمانش را باز و بسته کرد و ادامه داد:
- خوبه آرایش نداری. بعدش بیا شایان سر و وضعت رو درست کنه.
چشمان برق افتاده‌اش بر روی ساک‌دستی سُر خوردند و با شوق، آن را از هاکان گرفت. طبق گفته‌ی آن‌ها در اتاقکی که در گوشه‌ای از کلیسا قرار داشت، لباس‌هایش را تعویض کرد. پس از اتمام، با لبخند عمیقی که چهره‌‌ی ظریفش را مزین کرده بود، به تصویر خود درون آینه قدی، خیره شد. لباس‌های قدیمی و کلاسیکی بر تن داشت. دامن بلند و چین‌دارش با آن پیرهن کرم رنک، ترکیب زیبایی ایجاد کرده بود. با رضایت دستی به لباس‌هایِ سبک قدیمی‌اش کشید و از اتاقک شش متری که به‌جز یک آینه و صندلی چیزی نداشت، خارج شد. شایان با دیدن سورا از جایش برخاست و با شیطنت لب‌هایش را زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
234
پسندها
2,435
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
سن
19
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
گفتمان آزاد | منتظر نظرات ارزشمند شما هستیم

کلیسا به یکباره در سکوتِ مطلق فرو رفت. نسترن دکمه‌ی شروع ضبط را فشار داد و ثانیه‌ای بعد، سورا در قالب نقشی که برایش در نظر گرفته شده بود، فرو رفت. دستانش را با حالتی التماس‌گونه درهم قفل کرد و پلک‌هایش را بر هم گذاشت. در بازیگری، مهارت فوق‌العاده‌ای داشت و کسی روی دستش را نمی‌زد. طوری که از لحظه‌ی شروع ضبط، انگار آن سورای شوق‌زده‌ی چند دقیقه پیش نبود و چهره‌اش در غمی ملموس فرو رفته بود. شروع به بیان دیالوگ کرد. گاهی تن صدایش را بالا می‌برد و به احساساتش افزوده می‌شد؛ طوری که سه نفر دیگر را به لبخند زدن وا داشت و لبخندشان به کل از سر تحسین بود. نسترن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : مهسا صفری

SETAREH LOTFI

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,201
پسندها
31,421
امتیازها
80,673
مدال‌ها
51
سطح
34
 
  • #7
در چشمانِ مشکی هاکان خیره ماند و ادامه داد:
- صدای بال زدن شنیدم! یه لحظه پوستم مور مور شد... سرم گیج رفت و احساس کردم دارم خفه می‌شم.
هاکان که انگار چیز عجیبی احساس نکرده بود، نگاهی متعجب به اطراف انداخت. چیز مشکوکی دیده نمی‌شد و او، صدایی جز صدایِ سورا را نشنیده بود. نسترن پشتِ سورا را کمی مالش داد و نوازش‌وار، دستی به گونه‌ی یخ‌زده‌اش کشید. لب‌هایش را با اضطراب داخل دهان فرستاد و گفت:
- الان بهتری؟
در جوابش، تنها سری تکان داد. ذهنش مغشوش شده بود. مدام تلاش می‌کرد که صدایِ بال زدن‌ها را مجدداََ در ذهنش تداعی کند؛ یعنی توهم زده بود؟! هاکان اشاره‌ای به پرده‌ها کرد و خطاب به شایان گفت:
- شایان اون پارچه‌ها رو جمع‌و‌جور کن. باید برگردیم.
شایان بالاخره رضایت داد چشم از صورتِ درهم و عرق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
234
پسندها
2,435
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
سن
19
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
همگی از کلیسا خارج شدند و به سمت ماشین هاکان رفتند. هاکان پشت رل نشست و خطاب به آن‌ها گفت:
- بریم یه چیزی بخوریم؟
شایان سریع‌تر از همه مداخله کرد:
- آره موافقم، بریم کافه‌ای که من میگم.
سورا و نسترن نیز موافقتشان را اعلام کردند و هاکان، ماشین را به سوی مقصد به حرکت در آورد. سورا در حالی که نمی‌توانست ثانیه‌ای از آن افکار آزاردهنده فاصله بگیرد، سرش را به شیشه چسباند و به جریان قطرات ریز باران روی پنجرخ خیره شد. با اینکه سعی داشت قبول کند که آن صداها چیزی جز وهم و خیال نبوده‌اند، اما بازهم ذهنش مثل اسبی افسارگسیخته، ریسمان افکارش را در دست گرفته بود. به یاد داشت که در یک بخش از کتابِ هاکان، صدای بال زدن می‌آمد و شیاطین حمله‌ور می‌شدند. چرا باید آن صدا را در واقعیت می‌شنید؟! یعنی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : مهسا صفری

SETAREH LOTFI

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,201
پسندها
31,421
امتیازها
80,673
مدال‌ها
51
سطح
34
 
  • #9
درود به تمامی همراهان عزیز. امیدوارم حالتون خوب باشه. لطفاً ما رو بدون نظر رها نکنید، برای انگیزه بیشتر به ما میتونید داخل گفتمان آزاد که لینکش پست اول تاپیک هست، نظراتتون رو ثبت کنید و همراهمون باشید:happysmiley::flowersmile:

نسترن در حالی‌ که شاخه رزهای سفیدفام داخل گلدان رویِ میز را با انگشتانش به بازی گرفته بود، گفت:
- فردا ساعت ده باید کلیسا باشیم؟
هاکان درحالیکه مشغول ور رفتن با گوشی‌اش بود، پاسخ او را هم داد:
- ساعت ده اجرا رو شروع می‌کنیم. از یک ساعت قبلش باید اون‌جا باشیم که چیدمان و دکور رو تکمیل کنیم.
سورا چینی به بینیِ کوچکش انداخت و گفت:
- ای بابا. چقدر زود!
سپس خواست دستش را سمت کیفش ببرد، اما متوجه شد که کیفش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

مهسا صفری

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
2/2/20
ارسالی‌ها
234
پسندها
2,435
امتیازها
11,933
مدال‌ها
11
سن
19
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
سلام به شما همراهان عزیز. امیدوارم که سلامت و تندرست باشین. دوستان عزیزم، لطفا نظراتتون رو با ما توی تاپیک گفتمان آزاد که توی پست اوله، به اشتراک بذارید. مرسی :)

گونه‌هایش را برای چند ثانیه به استتار قالب دستانش در آورد؛ سپس بدونِ فوت وقت، لبه‌ی ماگ را به لبش چسباند و جرعه‌ای از محتویات شیرین داخلش را نوشید. دقایقی بعد، هاکان برای پرداخت، سمتِ صندوق‌دار رفت و سه‌ نفر دیگر نیز به سوی ماشین رفتند. سورا در تمامِ طولِ مسیر، سرش را به پنجره تکیه داده بود و هاکان نیز امر و نهی‌هایش را بابت سر وقت رسیدن به کلیسا را تکرار می‌کرد. پس از دقایقی، مقابلِ خانه‌ی یک طبقه‌ای که نمای سنگی داشت، روی ترمز زد. سورا پیش از اینکه پیاده شود، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : مهسا صفری

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا