در حال تایپ رمان بازی زندگی جرأت يا حقيقت! |كار گروهی كاربران انجمن یک رمان

از کدام یک از شخصیت های رمان خوشتون می اید؟


  • مجموع رای دهندگان
    5

Tannaz

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,253
لایک ها
7,725
امتیاز
24,673
#1
کد رمان: 1529
ناظر: سیده پریا حسینی



نام رمان: بازیه زندگی جرأت يا حقيقت!

نام نويسندگان:Mahpishoni و Tannaz

ژانر: اجتماعي، طنز، عاشقانه

خلاصه:
خدا هر وقت تو رو در عرش قرار ميده بدون به فرشم مي تونه برسونتت. اين داستان دختريست كه ناگهان از عرش به فرش ميرسد ولي نه از نظر مالي اي كاش كه از عرش ثروت به فرش فقر رسيد دختر داستان ما زندگيش از عرش به فرش ميرسه احساساتش،عاطفه اش و انسانيتش با يك حقيقت بزرگ نابود ميشود و نداي قصه ما رو از چاله تو چاه عميقي فروع ميكند اما باز هم خدا تنهايش نمي گذارد و طنابي از جنس عشق براي نجاتش ميفرستت و نداي قصه ما بايد تصميم بزرگي بگيرد بايد انتخاب كند
جرأت يا حقيقت.....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,642
لایک ها
21,995
امتیاز
43,073
سن
22
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Tannaz

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,253
لایک ها
7,725
امتیاز
24,673
#3
به نام افريدگاره هستي
تقدير كلمه اي كه هميشه با آه شروع ميشود و با حسرت پايان ميابد.اما هميشه هم با آه و حسرت نيست تا خودت نخواهي تغييري در زندگيت ايجاد كني به همين منوال اه و حسرت پيش ميرود.
(( ندا ))
-ندا ، ندا بيدارشو ساعت ٥ غروبه خرس قطبي.
اين مزاحم كيه اين وقت روز صداش اشناست ، حال باز كردن چشمامو ندارم با صداي خواب الودي ميگم:
-هان!چي كارم داري؟ بزار بخوابم خوابم مياد.
-بخوابي!؟ پاشو ببينم ساعت ٥ غروبه مگه قرار نبود بريم بيرون يادت كه نرفته.
تا اسم بيرون مياد مثل فنر تو جام ميپرم. اوا ميگم چقدر صداش اشناست نگو عمه الناست. مثل جت از تخت خواب پريدم به سمت مستراح ميرم بعد از انجام عمليات لازم بيرون ميام و خدا رو شكر عمه رفته بيرون.
خوب چي بپوشيم خدا رو خوش بياد؟ رفتم سمت كمد و با حوصله ٥ دقيقه تمام لباسارو نگاه كردم و بلاخره انتخابمو كردم. يك شلوار ليه روشنه لوله تفنگي به همراه يك مانتو جلو باز كالباسي برداشتم تنم كردم. جلو اينه نشستم و به خودم نگاه كردم . پوست سفيدي دارم با موهاي قهوه اي روشن، چشماي طوسي مايل به سبزي دارم كه خيلي جالبه و همه رو گيج ميكنه.من ندا محمودي هستم ١٩ ساله اهل تهران. دختر شادوشنگولي كه تو خانواده معروفه به زلزله.
موهامو پشتم بستم و نصفشو فرق كج روي صورتم ريختم و ميرم سمت كمد و يك شال طرح داره هم رنگ شلوارم برداشتمو سرم كردم و از جا كفشي كتوني هاي صورتيه نايكمو پام كردم نشستم جلو ميز توالتم و يك خط چشه گربه اي كشيدم و يك رژ كالباسي هم زدم به ل*با*م به همراه رژ گونه ديگه اماده اماده ام عجب هلويي شدم يك چشمك به خودم تو اينه زدم و به سمت حال رفتم. از پله ها پايين امدم كه همه پشت به من روي مبلاي زرشكي رو به روي تيوي نشسته بودن. ارشام سرش تو گوشيش بود و مامان و عمه الي هم داشتن سريال تركي ميديدن. از پشت بهشون نزديك شدم و پخ.... ارشام سه متر ميپره بالا و با مغز رو زمين فرود مياد. دلمو ميگيرم و هرهر بهش ميخندم.نفسشو با حرص ميده بيرون:
ارشام-تو نمي خواي بزرگ بشي ندا؟
در حالي كه هنوز ميخنديدم گفتم:
-نچ نمي خوام بزرگ بشم.
سري از روي تأسف تكون داد و دوباره نشست رو مبل تك نفره.
باران-عليك سلام ندا خانوم.
-سلام مامان گلم ديدي شازده پسرتو نقش زمين كردم.
-بله ديدم كه عذر خواهي هم نكردي .
با اخم نگام ميكرد.
-كاري نكردم كه عذر خواهي كنم الان حتماً حقش بود اين بلا سرش امد.
ارشام-خيلي پرويي ندا.
-ميدونم عزيز دلم به تو رفتم.
خنديدم و رفتم سمت مامان از پشت گونه اشو سفت بوسيدم و خداحافظي كردم رفتم سمت در كه يادم امد عمه رو جا گذاشتم.
-عمه النا نمي خواي بريم دير شدا؟!
النا-سلامت كو؟
-يعني سلام نكردم؟!
-اگه كرده بودي الان بهت اينو نمي گفتم.
-اِيادم رفته حتماً حالا سلام بريم ؟
-خيلي پرويي ورپريده يعني عينهو عمه كوچيكت زبون داري اندازه كف دست.
خنديدم.
-خوب استادم همونه ديگه.
از جاش بلند شد امد سمتم. واو عجب تيپي زده شلواره سرمه اي و مانتو كرم روشن با شالو كيفو كفش بِربِري. عمه اليم ٢٥ سالشه پوست گندمي داره با چشماي ابي و موهاي قهوهاي تنها عضو صورتش كه خيلي به چشم مياد لباي قلوه ايشه كلا خيلي خوشگله ولي به پاي من نميرسه( خود شيفته كي بودم من) به سمت لِكسوزه عمه ميريم. يعني عمه الي اينقدر اين ماشينو دوس داره كه قابل توصيف نيست جوري كه به اين ماشين ميرسه به ما نميرسه. اينقدر قربون صدقه اش ميره كه عمه كوچيكم بهش ميگه:
-يعني النا به خدا اينجوري كه قربون صدقه اين ماشين ميري قربون صدقه راشا نميري . داري يك كاري ميكني اين خرس گنده به ماشين حسودي كنه.
 

Mahpishoni

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/17
ارسال ها
122
لایک ها
937
امتیاز
5,003
محل سکونت
جایی که ارامشه
#4
سوار ماشین شدیم عمه الی رو به من پرسید : خب عزیز دل عمه کجا بریم ؟
- عمه مگه فراموش کردی امشب تولد رها و رهام باید بریم خرید
- ای وای مگه این راشا حواس واسم میزاره
- بعله دیگه عاشقی عمه بزن ماکانو صداشم بده بالا
عمم موزیک رو گذاشت و به سمت پاساژ حرکت کردیم
رسیدیم عمه الی رو به من : زلزله تا من ماشین رو پارک می کنم همین جا منتظر بمون
- با اینکه کار سختیه ولی باشه
- خیلی رو داری ندا
- تازه شدم عین خودت
پنج مین منتظر وایسادم تا عمه الی بیاد هوفف کم کم حوصلم سر می رفت که دیدم اومد باهم دیگه رفتیم تو پاساژ سه دور زدیم بالاخره نظر من جلب شد به نیم تنه دامن سفید ساده ولی خیلی خوشم اومد ازش رفتیم تو فروشنده مغازه دوتازن بودن یکی محجبه یکی هم جلف من رو به خانم محجبه گفتم : سلام میشه نیم تنه دامن سفیده داخل ویترین رو برام بیارین
دختر هم گفت : حتما
بعد رو به همون دختر جلفه گفتم : رنگ بندی هم دارن
در جواب گفت : بله عزیزم‌ الان می گم براتون بیاره و از همون جا گفت : سیمین سیمین رنگ بندی نیم تنه دامنه رو هم بیار
بعد از ده مین سمین اومد لباس رو ازش گرفتم و رفتم داخل پرو و پوشیدمشون عالی بود خدایا چی ساختی
وجی : کمتر بباز
- خفه باو
عمم رو صدا کردم‌ گفتم : عمه بیا ببین خوبه
عمه الی اومد گفت: چه خوشگل شدی
- بودم خبر نداشتی
لباس رو در اوردم اومدم بیرو سایز منو عمه طنی یکیه پس واسه اونم میگیرم رنگ سفید که ست باشیم دوتا گرفتم مثل هم ست کیف کفشش هم گرفتم رفتم پای صندق حساب کردیم و اومدیم بیرون عمه هنوز لباس انتخاب نکرده بود اوف پنچ مین همین طوری دور زدیم بالا خره چشم عمه لباسی رو گرفت صد هزار بار شکر رفتیم داخل مغازه پسر جوونی تو مغازه بود عمه بهش گفت چه لباسی می خواد اونم اورد لباس عمه یه نیم تنه با شلوار ست به رنگ صورتی چرک اونم پوشید اندازش بود ست کیف و کفش هم خریدیم و یه راست رفتیم خونه در ورودی رو که باز کردم ....
 
آخرین ویرایش

Tannaz

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,253
لایک ها
7,725
امتیاز
24,673
#5
وارد حياط خونه شديم و از كنار استخرو الاچيق با باغ رد شديم وارد خونه شديم. رفتم سمت بابا ارتا كه روي مبل نشسته بود و سفت از پشت بوسش كردم.
-سلام بابا جونم خوبي؟ خسته نباشي .
ارتا-سلام دختره خوشگلم تو رو كه ديدم خستگي از تنم در رفت.
يك ب*و*س ابدارم كرد.
طناز-اُه ، اُه زن داداش كجايي كه شورت به دست دخترت قاپيد شد.
تا امدم جوابشو بدم مامان از اشپز خونه با سينيه شربت امد بيرون.
باران-توي اتيش پاره شوهرمو نقاپي دخترم هر چقدر دوس داره بدزدتش.
قند تو دلم اب شد.زبوني برا عمه طني دراز كردم.
طناز-اهاي ببندش پشه رفت توش، باشه بابا فهميدم زبون كوچيكم داري فقط موندم اين دوتا زبونو خدا برا چي به تو داده كه سلام كردنم بلد نيستي؟! اگه خدا اين دوتا زبونو ميداد به يه لال باور كن لاله خواننده معروفي ميشد حيف.
خيلي بد ضايع ميكنه لعنتي ولي من كم نميارم.
-عمه طني جون همه كشته مرده اين زبونه شيرينه منن.
طناز-يا ابولهول سقفو بگيريد الان ميريزه كشته مردها يا همون افغانيا زبون درازشونو از دست ميدن.
همه زدن زير خنده. رفتم نشستم كنار بابا و گفتم:
-خوبه حدعقل من كشته مرده افغاني دارم تو چي؟ مگسم پست ميزنه.
-خوبه خودت ميدوني كشته مردهات افغانين. بهتر كشته مرده ندارم والا ازاديمو با هيچ چيزي عوض نمي كنم.
تا امدم جوابشو بدم عمه النا مداخله كرد:
-بسه فهميديم شماها تو جواب دادنو پرو بودن رو دست نداريد.
ميثم-بعله خجالتم نمي كشيد داريد جلو ما از پسر حرف ميزنين.
طناز-وا چه ربطي داره تازه از خداتم باشه ما چيز مخفي ازتون نداريم هميشه تو جمع حرف ميزنيم در اين باره.
-والا اصلا ميخواي از اين به بعد بزنيم تو كار يواشكي تازه ما كه اصلا درباره پسرمسر حرف نزديم اينجوري ميكني بزنيم چه ميكني؟!
ميثم-چشمم روشن حرف بزنيد ببينم در چه حالي هستيد؟
طناز-بشين سرجات ميثم نمي خواد رگ غيرتت بزنه بالا تا موقعي كه داداش ارتا هست.
ميثم-تو كلا علاقه اي به احترام به بزرگتر نداري!
طناز-ببخشيد مثلا من عمه اتم تو بايد احترام بزاري.
-عمه اي كه ٣ سال ازم كوچيكتره.
-خوب باشم چه ربطي داره؟! يعني احترام نبايد بزاري؟!
بابا مداخله كرد:
-بس كنيد جفتتون.
خيلي جدي گفت كه همه ساكت شدن.مامان سكوتو شكست.
باران-خوب چيا خريدين.
-لباس برا تولد امشب تازه يك دست لباس ست با لباس خودم برا عمه طني گرفتم.
طناز-برا من! چرا اخه كمدم كه داره ميتركه؟! اما بازم دستت درد نكنه زحمت كشيدي.
-نه بابا زحمت چيه خواستم با هم ست كنيم.
رفتم مشماي لباسو بهش دادن كه رفت طبقه بالا برا عوض كردنش . پيش بابا برگشتم و به صورت مردونش نگاه كردم. اصلا بهش نمي خورد ٤١ سالش باشه ولي هست. چشم ابرو قهوه ايه با پوست گندمي خيلي خوش تيپه. بابا تو كار ديزاينه و يك شركت داره. بابا و مامانم وقتي خيلي جون بودن ازدواج كردن وقتي كه مامانم ١٩ سال داشتو بابامم ٢٤.مامان باران زن خيلي خوشگليه ٣٧ سالشه با پوست گندمي و چشاي سبز به همراه موهاي خرمايي. خانواده مادرم به شدت با ازدواج مادرم با پدرم مخالف بودن ولي مامانم به خاطره بابام از خانوادش ترد شد ولي هيچ وقت پيش بابام احساس تنهايي نكرد. اونا واقعا عاشقانه همو دوست دارن و زوج جالبي هستن. البته كه عمه طني مشكل ترد شدن مامانو حل كرد. ما يك خانواده ٦ نفره هستيم شايد باورتون نشه كه مامان من ٤تا بچه داره و هنوز قيافه اش جونه ولي بايد باور كنيد. اولين بچه ميثمه بعد ارسين ، ارشام و منم اخري و عزيز دوردونم. ميثم٢٢ سالشه پوست گندمي داره و مثل بابام چشم ابرو قهوه ايه. كلا خيلي تو دل برو هست و كشته مرده زياد داره.ارسين يا به قول عمه طني خشك زاده تو دلم ميخندم چون هيچ وقت خدا ارسينو طني ابشون با هم تو يك جوب نرفت. خوب حقم دارن عمه طني شر و شيطونو شادو شنگ ولي ارسين مغرور عصباني خشك . عمه معروفش كرده به خشك زاده ولي نميدونم چيشد كه بعد از ١٦ سالگيش ديگه اون پسر بچه شاد نشد داداشم. ما همه پشت سر هم به دنيا امديم يك سال بعد از ارسين ارشام به دنيا امد يك سال بعد از ارشام من به دنيا امدم. ارشام ٢٠ سالشه. ادم پايه ايه خيلي رو خانوادش حساسه و بيشتر سرو سِرشم با عمه طني اينا يك كارايي يواشكي انجام ميدن كه بلاخره گندش در مياد.
 

Tannaz

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,253
لایک ها
7,725
امتیاز
24,673
#6
خانواده ما جزء قشره مرفحه البته تعريف از خود نباشه. بابام رئيس يك شركت ديزاينه و طراحيه ميثمم مثل عموم موسي افسري ميخونه البته عموم سرگرده . ارسين در حال خوندن معماريه ولي يك جا كار ميكنه كه كسي جز بابا نمي دونه كجاست .ارشامم مثل ارسين در حال خوندن معماريه ولي نميدونم چرا معماري؟! اخه اصلا اهل درسو كتاب نيست. از فكرو خيال ميام بيرون و به عمه طني كه لباسو پوشيده امده پايين نگاه ميكنم. خيلي لباسه بهش ميومد ولي براش گشاد بود. اخي عزيز دلم باز وزن كم كرده البته وزني نداشت ولي روز به روز داره به خاطر بيماريش لاغرتر ميشه ديگه داره ميشه عينهو ني قليون .
قبلا هم سايز من بود اما الان خيلي اب رفته. من هكليم و چون بكس كار ميكنم درشتم عمه هم تا حدودي شبيه منه ولي بعد از يك مسموميت لعنتي مشكلاته معده و دستگاهه گوارشش كار دستش داد و به قرص خوردن مجبورش كرد البته كه تقصير خودشه كه هيچ وقت مثل ادم غذا نميخوره. با حرف بابا از فكر بيرون امدم.
ارتا-چه بهت مياد ولي برات يكم گشاده.
- بابا خودت كه ميدوني عمه هم سايز منه منم برا همين سايز خودم براش گرفتم ولي معلومه باز ترك غذا كرده كه اينقدر لاغر شده.
بابا با اخم عمه رو نگاه كرد و عمه هم با چشماي به خون نشسته منو نگاه ميكرد و برام خطو نشون ميكشيد.
ارتا-طناز ندا چي ميگه؟ باز غذا و قرصاتو نخوردي درس حسابي؟
طناز-وايي داداشي من خوبم اين ندا چرتوپرت ميگه توجه نكن.
باران-نه معلومه لاغر تر شدي رنگو رو هم نداري زياد.
طناز-نه بابا زن داداش من خوبم.
ميثم-وايستا ببينم اصلا امروز غذا خوردي با قرصاتو؟
عمه با شك ميگه:
-اره بابا خوردم.
النا- تو كه امروز اصلا خونه نبودي چه طور خوردي؟
ميثم مشكوك نگاهش كرد.
ميثم-جون منوقسم بخور.
طناز-اوف.....باشه بابا نخوردم سه روزي ميشه قرصامو نخوردم غذا هم يك وعده خوردم.
بابام عصبي شد.
ارتا-يعني چي طناز؟ تو كه ميدوني حالت بد ميشه پس چرا اينقدر بي فكري؟
طناز-داداش گيرنده من زندگيم برا خودم مهم نيست.
ارتا-برا ما مهمه، تو درس بشو نيستي بايد با موسي حرف بزنم.
-با داداش موسي!! اصلا حتي فكرشم نكن.
-حرف كه زدم حاليت ميشه.
عمه عصبي شد.
طناز- باشه حرف بزن مهم نيست.
رفت سمت پله هاو رفت بالا و به بابا كه هي صداش ميكردم توجه نكرد. دنبالش رفتم . در اتاقمو باز كردم تو اتاق نبود ولي در بالكن باز بود. شستم بهم خبر داد اونجاست رفتم سمت بالكن كه ديدم پشت به من رو به باغ وايستاده.
-طني اخه چرا اينجوري ميكني ما نگرانتيم؟
طناز با صداي بي حوصله اي گفت:
-ندا ابجو ميخوام ميشه برام بياري؟
-ميخواي مامان كلمو بكنه؟
برگشت سمتمو چشماي ابي خوشگلشو مثل گربه شرك گرد كرد.
طناز-ندا لطفا لطفا!
وايي خدا بگم چي كارش نكنه كه با چشماش دل ادمو ميبره.
به سمت در اتاق رفتمو بعد از پله ها وارد حال شدم خدا رو شكر بابا نبود ميثمم پشت به من داشت تلوزيون ميديد. به سمت اشپز خونه رفتم ، اخ جون مامان نيست ميرم سمت يخچالو از تهش يكي از قوطي هاي ابجو رو بر ميدارمو مثل فنر ميدم بالا تو اتاقو ميرم سمت بالكن و قوطي رو ميدم عمه.
-عمه حالا غذا خوردي ميخواي ابجو بخوري؟
طناز-من كي تو زندگيم مثل ادم غذا خوردم كه الان خورده باشم؟! نه نخوردم.
-خوب پس نخور دخترك معدت همين جوري داغون هست با ابجو داغون ترش نكن قوطي رو بده من.
دستمو بردم كه قوطي رو بگيرم كه دستشو برد عقب و با يك دستش دستمو گرفت.
طناز- حتي فكرشم نكن من چيزيم نميشه.
-احمق خانوم با معد خالي و داغون تو ابجو نمي خورن برات ضرر داره همينو ميخوري حال بد ميشه ديگه.
-وايي ندا يك جوري رفتار ميكني انگار دارم نوشیدنی ميخورم ابجو كه خيلي كم الكل داره تازه همون دلستر خودمونه كه دلستر فايده نداره كه ابجو برا كليه فايده داره.
-من ميدونم ابجو جزء مشروبات حساب نميشه البته تو خارج ايجا كه جزء مشروباته ولي چون جنابعالي زخم معده داري برات خوب نيست.
-گير نده.
قوطي رو باز كرد و يك قپ ازش خورد. چشماشو با لذت بست.
طناز-اخ كه چقدر دلم ميخواست، مامان اينا همه قوطي ها رو قايم كردن.
-من واقعا دركت نمي كنم چه جوري اينو ميخوري خيلي مزخرفه؟
-به نظر من كه عاليه.
بعد شروع كرد به خوردن و ميره تو اتاق پشتش ميرم.
-وايي طني من يادم رفت هديه بگيرم چي كار كنم؟!
-ميدونستم گيجي يادت ميره برا همين از طرف تو هم يك چيزي براشون گرفتن.
-چي؟
-دوتا هدفون، صورتي برا رها و سرمه اي هم براي رهام .
-خودت چي براشون گرفتي؟
-سوپرايزه حالا بماند چي بپوشم؟
يك قپ ديگه هم خورد .
-نميدونم حالا ببينم جشن مختلته؟
-پ.ن.پ فكر نكردي كه جدا گونه باشه اونم برا تولد دوتا بچه٦ ساله. تازه بعدش بچه ها رو خواب ميكنن پارتي ميگيريم.
-به به امشب مكافات داريم با تو ارشام.
خنديد. رفت سمت كمدمو درشو باز كرد.
-اهاي خانوم با كمد من چي كار داري؟
-حال خونه رفتن ندارم يكي از لباساي تو رو ميپوشم البته لباساي خودمم اينجا زيادن.
-اجازه هم خوب چيزيه ها!!
-نكه تو مياي تو اتاق من هر چي به چشمت مياد بر ميداري حتي به ادمم نمي گي.
خنديدم، خوب راست ميگه من با عمه طني اصلا رودرواسي ندارم اونم نداره كلا ادماي راحتي هستيم.
طناز-ندا لباستو بپوش ببينم چه طوره تو تنت موهاتو چه جوري ببينديم؟
ميرم سمت مشما و لباسمو در ميارمو عوضش ميكنم. عمه طني هم تو كمد من در حال جستجو بود.
-عمه ببين خوبه؟
برگشت سمتم يك لحظه احساس كردم خشكش زد.
طناز-واو ندا چقدر بهت مياد به پسراي جمع رحم كن.
خنديدم ، مياد سمتم يك دور دورم ميزنه.
طناز-عاليه خيلي به پوست سفيدت مياد موهاتم تيغ ماهي ميبافم و جلوشو فرق وسط ميندازم رو صورتت.عجب هلويي ميشي.
ميترکم از خنده وقتي صداشو كلفت ميكنه خيلي باحال ميشه. لباسامو در ميارم كه كثيف نشه يك تاپ گشاد ميپوشم كه تا روي رون پامه موهامو با كليپس بالا ميبندم و ميرم تو دستشويي و شروع ميكنم به شستن صورتم. عمه يك چيزي ميگه كه نمي شنوم و ميگم:
-عمه چي گفتي؟ نشنيدم.
در دستشويي باز ميشه.
طناز-ميگم به خدا اينجا بيشتر از خونه خودمون لباس دارم تو كي اين دامن توسيه رو با لباسه مشكيشو برداشتي از كمدم؟
صورتمو اب ميزنن و به لباسه تو دستش نگاه ميكنم. يك لباسيه كه سر شونه اش برهنه است و از اواسط بازوش استين داره تا زير انگشتاش حالت دست كشي داره يك سواراخ براي انگشت شستش دامنشم ساده توسيه تا روي دو وجب بالاتر از زانوشه پايينش اندازه يك بند انگشت گيپور مشكي شده، لباس ساده و شيكيه.
-اينو ميگي واسه تولد مليسا ازت گرفتم كه لباسش تنگ بود برام نپوشيدم.
-اهان خوب پس من اينو ميپوشم.
-كلا علاقه اي به رنگ روشن نداري نه؟
-نچ ،پس من همينو ميپوشم موهامو چي كار كنم؟
-موهاتو فرق كج باز بزار.
-باشه.
ميره بيرون منم با حوله دست و صورتمو خشك ميكنم ميرم بيرون.ميشينم جلو ميز توالتم و شروع ميكنن به ارايش. يك سايه اكليليه سفيد ميزنم و يك خط چشمه مشكي گربه اي هم ميكشم به همراه ريمل ، رژ گونه ميزنم از تو اينه به عمه نگاه ميكنم كه ابجوشو گذاشته رو ميز كنار تختم و دراز كشيده رو به سقف نگاه ميكنم بهش گفتم نخور حالت بد ميشه گوش نكرد حالا تحويل بگير اگرم الان بهش بگم خونمو ميكنه تو شيشه.
-عمه به نظرت رژ چه رنگي بزنم؟
لاي چشم راستشو باز ميكنه و منو تو اينه نگاه ميكنه بعد چشمشو ميبنده.
طناز-چه ارايش هم ميكني عجب حوصله اي داري قرمز جيغ بزن كه به پوست سفيدت بياد

(❤️تصاوير شخصيت هاي رمان بازي زندگي جرأت يا حقيقت!❤️) - انجمن یک رمان
 
آخرین ویرایش

Mahpishoni

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/17
ارسال ها
122
لایک ها
937
امتیاز
5,003
محل سکونت
جایی که ارامشه
#7
رژ قرمز اتیشیم رو ورداشتم و زدم به ل*با*م خب دیگه چیزی نمی خواد عمه طنی رو صداش زدم تا موهامو درس کنه اومد درستش کرد بعد روبهش گفتم: عمه طنی ممنون حالا خودت حاضر شو
- باشه
رفت که اماده شه منم رفتم سر کمدم که مانتوم رو دربیارم که رو لباسم بپوشم مانتو بلند سفیدم رو در اوردم و باشال قرمز سادم و بعد رفتم سر کمد کفشام کفش ده سانتی اونارو می پوشم و عطرمم میزنم و میرم پایین از پله ها داشتم میومدم پایین اوه اوه ببین خانواده منو چه شیک کردند باباارتام یک کت شلوار مشکی با کروات قرمز زده مامانم هم خیلی نازه شده الهی فداش شم یه پیراهن بلند دکلته قرمز میثم کت شلوار کرم پوشیده بود با کروات نسکافه ای خشک زاده هم کت شلوار قهوه ای پوشیده بود بدون کروات ارشام الهی فداش شم خیلی خوشگل شده تی شرت سفید پوشیده بود با شلوار قرمز دیگه رسیدم پایین اولین نفری که متوجه حضور من شد میثم بود که باداد گفت : ندا این چه وضعیه
- داداشیم مگه چشه
- چش نیست گوشه چرا ساپورت نپوشیدی
- بابایی چیزی نمی گه اونوقت تو شدی کاسه داغ تر
-ندا ساکت شو! اون کمر بند لباستو ببند از کنار منم جم نمی خوری ها
-نه بابا هر چی تو بگی نخیرم وضع من خیلیم خوبه من هر کاری دلم می خواد می کنم
میثم چیزی می خواست بگه که مامانم گفت : با دوتاتونم ساکت
نمی دونم میثم چرا اینطوری می کنه هم از مامان هم از میثم خیلی ناراحت شدم ولی بروز ندادم رفتم رو مبل تک نفره نشستم عمه طنی هم اومد به لباس اون کسی گیر نداد بلند شدیم و رفتم منو عمه طنی و ارشام تو یه جنسیس ارشام نشستیم هیچی نمیگفتم ساکت نشسته بودم عمه طنی هم متوجه حال من شد ازم پرسید : چرا اخمات تو همه عزیزم
ارشام به جام جواب داد: باز میثم اعصابش رو ریخته به هم
- پس خدا امشبو به خیر کنه
-امیدوارم طنی
رسیدیم خونه عمو موسی بازم بی حرف پیاده شدم و رفتم تو سعی کردم برم تو جلد شیطونم دیدم ما اولین نفری بودیم که رسیدیم عموم رو مبل نشسته بود رفتم از پشت بغلش کردم و گفتم :سلام عمویی خوبی سرگرد جونم
- خوبم زلزله تو چطوری
-منم خوبم
- ندا چیشده ؟
-هیچ عمویی میشه بعدا صحبت کنیم میرم لباسمو عوض کنم رها و رهام کجان ؟
- تو اتاقشون باشه بعدا صحبت می کنیم
رفتم لباسمو عوض کردم و اومدم دیدم بابام اینا هم رسیدن بدون توجه به میثم رفتم تو اشپز خونه پیش زن عموم از پشت گفتم : پخ
- ندا تو ادم نمیشی نه داشته سکته می کردم زلزله
-ببخشید زن عمو که ترسوندمت
-چته ندا
- هیچ ولش
رفتم پیش بقیه و نشستم کنار ارشام گوشیم رو در اوردم رفتم تو بازی کلش اتک زدم و اومدم بیرون
ارشام: ندا ارزش نداره که خودت رو ناراحت کنی دادش میثم هم به خاطر خودت گفت که چندتا چشم هیز نگات نکنن
- داداشی بی خیال بعدشم سرم رو گذاشتم رو شونه ارشام مهمونا هم رسیدن بلند شدم و باهمه سلام و احوال پرسی کردم اِ! اینکه دایی برسام رفتم پیشش و گفتم : سلام دایی جان
- سلام عشق دایی چطورمطوری ؟
- خوبم دایی تو چی ؟
- منم خوبم عزیزدلم
خلاصه مهمونی به همین منوال گذشت تا اینکه زن عمو کیک رو اورد رها و رهام هم با ذوق رفتن سمت کیک منم رفتم پیششون و گفتم : اول ارزو کنید بعد کیک روفوت کنید
رها و رهام چشم دختر عمو
- بی بلا
ماهم اهنگ تولد مبارک رو براشون خوندیم و اونا کیک رو فوت کردن کادوها هم داده شد اغلب یا لباس یا اسبابازی
کادو من دو هدفون بود صورتی برا رها و سرمه ای برا رهام
نوبت کادو عمه طنی بود که گفته بود که سوپرایزه کادوش رو که داد خیلی حسودیم شد منم از اون توله ها می خواستم هوف!
زن عمو رفت که بچه هارو بخوابونه بیست مین گذشت زن عمو اومد و مهمونی اصلی شروع شد طنی اومد پیشم
-ندا
- هوم
- بگو کارتو حوصله ندارم
-میگم پایه ای بریم نوشیدنی بخوریم
-اره عمه ناجور دلم می خواد منم امتحان کنم
عمه طنی با چشم های گرد شده نگام کرد و گفت: ندا مطمئنی می خوای امتحان کنی؟
- اره
رفتیم سمت میز کسی حواسش به ما دوتا نبود طنی ابجو ورداشت منم ویسکی طنی از میز دور شد اما من نه هی پشت هم می خوردم هی می خوردم که دیدم دست طنی اومد پیشم : ندا بسه داری زیاد روی می کنی
- نمی خوام من زیادروی نکردم میثم زیادروی کرد
- اخه اون که چیزی نگفت
- طنی تو دیگه چرا تنهام بزار اصلا از همتون بدم میاد و رفتم به پیست رقص که ناگهان .......
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Tannaz

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,253
لایک ها
7,725
امتیاز
24,673
#8
ريميكس اهنگ ماكان بند پلي شد. جيغي زدمو در حالي كه دستمو بالا سرم تكون ميدادم رفتم وسط پيست.
((طناز))
اوف ندا خيلي نوشیدنی كرده. خدا رو شكر موسي و ارتا متوجه نشدن. ميرم پيش بچه ها كه روي يك ميز ٦ نفره نشسته بود. مليسا كنار ارشام و ميلادم كنار دانيال نشسته بود رفتم بين دانيالو مليسا نشستم. چه هِروكِره اي ميكردن. ميلاد و ارشام مسابقه گذاشته بودن كه هر كي زودتر ٦ تا ليوان نوشيدني رو بخوره. سري از روتأسف براشون تكون دادم اينا بزرگ بشو نيستن اينقدر خوردن كه از قيافه اشون يك ديونه هم ميتونه تشخيص بده مستن تو دلم ميگم( ميخوريد بخوريد مشكلي نيست فقط مثل ادم بخوريد اخه اين چه وضعشه ابرو ادمو ميبريد ، والا هر چيزي اندازه اي داره). ميلاد زودتر نوشيدنيا رو تموم ميكنه و به صندليش تكيه ميده و برا ارشام كُري ميخونه ما هم ميخنديم بهشون.
ميلاد-مليسا تو چرا نمي خوري؟!
مليسا در حالي كه قيافه اشو كجو كله ميكنه ميگه:
-ايي خيلي بدم مياد شما چه طوري اين كوفتيا رو ميخوريد؟!
دانيال- به سادگي.
ليوانشو مياره بالا و به نشونه سلامتي ميخوره. والا بهترين كار ممكنه رو مليسا ميكنه سمت اينا نميره حرف حق تلخه ولي حقيقته. ميلاد يكي از ليوانا رو برميداره و ميبره جلو مليسا.
ميلاد-حالا يك قپ امتحان كن.
مليسا ليوانو پس ميزنه و سرشو كج ميكنه.
مليسا-حالم از بوشم بهم ميخوره ببرش اونور.
ميلاد-اخي بچ.....
مي توپم بهش:
-ميلاد بسه ولش كن دوس نداره يگه تو بخور نوش جونت.
دستاشو به حالت تسليم بالا مياره و با لبخندي ميگه:
-باشه بابا تسليم تو چرا يهو هاپو شدي؟!
دانيال- ساكت شو ميلاد.
اوف خدا به داد برسه. ميلاد پسر خيلي خوبيه هم سن ارشامه و زيادم اهل اينجور چيزا نيست ولي مبادا يك پارتي مثل امشب گير بياره ديگه پدر همه رو در مياره. نوشیدنی نميكنه نميكنه اما امان از موقعي كه بكنه ديگه قابل جمع كردن نيست. از فكر ميام بيرون و به ارشام نگاه ميكنم كه با تعجب به يك جايي خيره شده. صداش ميزنم. يك لحظه يك تكون كوچيك ميخوره و با تعجب نگام ميكنه.
ارشام-ببينم طني اون نداست تو پيست رقص؟!
رد نگاشو دنبال ميكنم كه چشمم ميخوره به ندا كه وسط پيست داره مثل ديونه ها ميرقصه با دوستاش. يا خدا اگه داداشام ببيننش ديگه كارش تمومه. به سمت ارشام ميچرخم.
-اره چه طور مگه؟
ارشام-ندا مسته؟ واقعا؟!به خدا اگه بابا يا ميثمو ارسين ببينن كشتنش.
بيخيال ليوان ابجومو برميدارمو ميگم:
-هيچ كاري نمي كنن تو نگران نباش.
صداي داد و بيدا ميلاد و دانيال مياد نگاشون ميكنم.
دانيال-ميلاد باور كن اگه بري سمتش ميكشمت.
ميلاد ميزنه زير خنده.
ميلاد-حالا برو فعلا بهش پيشنهاد بده بعد غيرتي شو.
باصداي جيغي ميگم:
- چي ؟!
چشمام از تعجب اندازه نعلبكي شد. دانيال نگام ميكنه همه ميزنن زير خنده.
-باورم نميشه دني!! از كي خوشت امد؟! چرا من خبر ندارم؟!
دانيال در حالي كه به عكس العمل من ميخنده ميگه:
-هنوز نه به داره نه به باره چي رو بايد به تو بگم ؟
-هر چي هستو نيست بايد اول به من بگي خيلي بي معرفتي من همه چي رو به تو ميگم.
دانيال-واي طني باور كن هيچي خبري نيست ميلاد حرف مفت ميزنه.
حق به جانب ميگم:
-خبري نيست كه برا طرف غيرتي ميشي اره؟!
ميلاد ميزنه زير خنده.
ميلاد-اخ زدي وسط هدف.
برگشتم سمتش و اخم كردم.
-تو ساكن باش لطفا. سر توهم همين دق دق رو داشتيم بزار ياد اوري كنم.
ميلاد- اِي گِل بگيرم اون دهنتو خوب حالا بلندم نمي گفتي چيزي نمي شدا.
-تو مگه مال دني رو اروم گفتي؟
كامل زدم تو برجكش .
دانيال-راست ميگه.
-تو هم ساكت شو كه از دستت شكارم اقا، واقعا كه اين رسم دوستيه كه من بايد اخرين نفر با خبر بشم؟
ميلاد- اگه بدوني كي دل دنيمونو برده كف ميكنه.
با تعجب نگاش ميكنى.
-مگه كيه؟!
مليسا با لبخند خبيثي ميگه:
-شخص غريبه نيست نزديكه.
خيلي كنجكاو ميشم .
-اه مثل ادم بگيد كيه؟!
مليسا- فريحا .
فكم ميفت زمين. باورم نميشه دانيال از فريحا خوشش بياد اينا كه مثل سگو گربه بود باهم الان يك دفعه چي شد؟! جلل خالق!
(دوستان عزيزم خيلي ممنونم كه رمان ما رو دنبال ميكنيد ولي با عرض معذرت به خاطر دلايلي تا يك هفته پستي نخواهيم داشت اميدوارم رمان مورد پسندتون باشه)
 
آخرین ویرایش

Mahpishoni

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/23/17
ارسال ها
122
لایک ها
937
امتیاز
5,003
محل سکونت
جایی که ارامشه
#9
عجب واقعا باورم نمی شه فریحا دنی امکان نداره
وجی: کاریه که شده
-خفه وجی جان
من رو به دانیال: خب حالا چرا منتظری برو بهش بگو
- خب من نمی تونم ندا قرار بود امشب باهاش حرف بزنه که وضعش اینه
-دیوونه می خوای من باهاش حرف بزنم
-فعلا منو بیخیال دوتا داداشات رو دریاب که با قیافه درهم دارن میان سمتت
نگاه کرده دیدم بعله ارتا و موسی عصبانی دارن میان سمتم وای خدا بخیر کنه رسیدن و ارتا گفت :ببخشید طناز بیا کارت دارم
منم زود بلند شدم و به همراه موسی و ارتا رفتیم تو حیاط
-جانم داداشا چیکارم دارید
موسی: تو چرا غذا نخوردی هان
وای طنی عجب دعوا قرار بشه: داداشیم می خوردم
ارتا: اگه می خوردی پس چرا اون لباسی که ندا واست خریده روتو تنت زار میزد تو و ندا یک سایز بودید
- هوف باشه نخوردم چون اشتها نداشتم گرسنم نمیشه مگه دست منه
موسی: حتی اگه گرنست نشه باید بخوری
- وای داداش گیر نده
دیدم که بچه ها دارن سوار ماشین میلاد میشن ملی هم بهم اشاره زد که بیامنم رو به ارتا و موسی گفتم :چشم چشم می خورم
و الفرار دویدم سمت ماشین و سوار شدم مانتو و شالم رو سریع پوشیدم میلادم گازشو گرفت و دبرو که رفتیم ندا هی داد می زد که بدم میاد ازت باهات قهرم فک کنم میثم رو می گفت هوف من پرسیدم :میلاد کجا داریم میریم
-بام
همه باهم : ایول
بعده یه ربع رسیدیم سریع اومدیم پایین ندا موزیک گذاشت صداشم برد بالا همه ریختیم وسط جز خودش رفت اون گوشه نشست سرشو گذاشت رو زانوهاش
(ندا)
چرا میثم این جوری می کنه اخه این جوری باهام برخورد کرد هیچ وقت این جوری نبود اشک هام راهشونو باز کردن دیدم دستی رو شونم قرار گرفت سرمو بلند کردم دیدم داداش گلمه ارشام خودمو انداختم تو بغلش و گریه هام بلند شد اون بغلم کردم دم گوشم حرف زد هی گفت و من اروم شدم
-ندا خواهریم
-جانم داداشی
-جانت سلامت نفس یه چیزی بگم
-دوچیز بگو داداشیم
- من زن می خوام
انگشت اشارم رو گرفتم سمتش و گفتم : تو
-اره من مگه من چمه
یه لحظه تصور کردم ارشام دوتا بچه بغلشه میگه اروم با ش عزیزدل بابا خندم گرفت یا به خانومش بگه خانومم چشم من ظرفا رو میشورم بلند زدم زیر خنده که توجه بقیه به سمتمون جلب شد
عمه طنی: چی شده ندا چرا داری عین دیوونه ها می خندی
-خب عمه می دونی ارشام چی گفت ؟
-چی گفت مگه تو اینجوری میخندی البته حدس می زنم
- شامی عاشق شده زن می خواد دوباره زدم زیر خنده این با بقیه جز ملی و ارشام بهمون اضافه شدند
که شصتم خبر دار شد بین این دوتا یه چیزی هست
-میلاد
-بله ندا
- میشه بریم خونه حالم خوش نیست
- باشه بریم
همه رفتیم سوار ماشین شدیم تو راه سر به سر ارشام میزاشتیم
كه يك دفعه پلیس اشاره داد وایسیم
اه لعنتی
وایسادیم گفتن باهم چه نسبی دارین من گفتم سرکار خواهر برادریم همه پوقي زدن زير خنده. سركار بد نگامون كرد و گفت همه پياده بشيد. اول اعتراض كرديم كه داد زد همه مثل جوجه از ماشين خارج شديم. اول يك نگاه به تيپ منو عمه طني و فريحاو مليسا انداخت كه با مانتو دامن كوتاه بدون ساق امديم بيرون. بيسيمشو گرفت سمت پاهامون گفت:
-اين چه وضعيه.
فريحا زد زير خنده گفت:
-سروان شماره بدم خدمتتون.
ميلادو ارشام از زور خنده زمين گاز ميزدن عمه طنيم از پشت من به فريحا اشاره كرد بزن قدش هرهر ميخنديد. سروان يك داد سرمون زد كه خندمونو خورديم اما عمه طنيو مليسا هنو ريز ميخنديد يك دفعه به خودم امدم ديدم يك چيزي جلو دهنمه خودمو عقب كشيدم و به دستگاهي كه دست سروان بود نيگا كردم سروان با اخم گفت:
-توش ها كن.
با تعجب گفتم برا چي؟
با داد باز حرفشو تكرار كرد كه چشمامو تو حدقه چرخوندم و ها كردم كه كنار دستگار يك درجه سنج بود كه امد بالا با اخم مال بقيه رو هم گرفت و با داد رو به سرباز گفت:
-اين بچه ها رو ببر پاستگاه و با والدينشون هم تماس بگير ماشينم بخوابونيد .
ميلاد معترض گفت:
-اخه چرا جناب سروان؟
سروان-سرعت غير مجاز داشتيد، نوشیدنی خوردين ، اينم از وضع لباساتون بازم بگم؟
ميلاد امد اعتراض كنه كه دستشو گرفتنو بردن تو ماشين به همراه ارشامو دانيال منو عمه طني رفتيم تو يك ماشين تا پاستگاه تو ماشين اتيش سوزنديم. رسيديم پاستگاهو ما رو بردن بازداشگاه تا زنگ بزنن پدر مادرمون بيان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Tannaz

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/15/18
ارسال ها
1,253
لایک ها
7,725
امتیاز
24,673
#10
تو بازداشگاه تا ميشد با فريحا مسخره بازي در اورديم فقط مليسا خيلي استرس داشت عمه طني هم بيخيال نشسته بود. سربازا امدن و ما رو بردن تو دفتر سرگرد نجفيان. به محض داخل شدنمو تو اتاق عمو موسي، بابا ارتا و ميثم با قيافه هاي عصباني به سمتمون برگشتن. يعني كارد ميزدي خون بابا و عمو در نميومد. رفتيم كنار پسرا وايستاديم.
موسي-نجفيان واقعا از رفتاره اين بچه ها عذر خواهي ميكنم ميشه ازت در خواست كنم ازادشون كني لطفتو بعدا جبران ميكنم .
نجفيان-اين چه حرفيه محمودي مگه ميشه دست رد به سينه سرگرد بزنم! ايندفعه به خاطر شما ازادشون ميكنم اما اگر دفعه ديگه تكرار بشه كوتاه نميام.
عمو تشكر كرد كه ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم و دستمو بردم بالا كه بچه ها خنديدن بهم ، همه به سمتم برگشتن و نجفيان گفت:
-بله ؟!
-اينجا W_C داريد؟
فريحا-اگر هست منم بيام؟
بچه ها پوقي زدن زير خنده كه چهارتاشون اخم كردن. ارشام يك نگاه بهشون كرد بعد رو به ما در حالي كه دستاشو بهم چسبوند كه مثل كاسه شد گفت:
-بچه ها انگار اينجا W_C ندارن بياين از چاه سيارمون استفاده كنيد فقط حواستون باشه پر نشه كه همين يدونه است و خالي كردنش مكافاته پس مراعات كنيد.
خنده ها شدت گرفت . عمو اسم ارشامو داد زد كه رنگ از رخ ارشام پريد. عمه طني كنارش دست به سينه وايستاده بود و يك نگاه به دست ارشام كرد و رو به ما با لحن خنده داري گفت:
-ندا چاه سيار به لطف داداشمو ارشام پر شد از ماي بي بي استفاده كن.
ديگه كل اتاق رفت رو هوا حتي سربازي كه كنارمون وايستاده بود از زور خنده سرخ شده بود. عمو عذر خواهي كرد و امد دست عمه طني و ارشامو گرفتو كشيد برد بيرون بابا هم امد منو فريحا رو گرفت . تو راه بيرون امدن فريحا يك ب*و*س برا سرگرد فرستاد كه سرگرد زد زير خنده و سري از روي تأسف تكون داد. قيافه بابا و ميثم از عصبانيت سرخ سرخ بود. اخ اخ عجب جنگي تو راهه. داداش ميلاد بيرون پاستگاه منتظرش بود و دانيالو ميلادو با خودش برد. مليسا ،عمو ، عمه و ارشام تو يك ماشين نشستن و منو فريحا، بابا و ميثمم تو يك ماشين تا خود خونه هيچ حرفي زده نشد. بعد از رسيدن به خونه ديدم ارشام با اخم از ماشين پياده شد، مليسا رنگش در رقابت با شير برنجه و عمه ام هم طبق هميشه بيخياله. اوهو معلوم تو اون ماشين جنگ بوده. ميريم سمت خونه و واردش ميشم كه همه با نگراني برميگردن. انگار خيالشون با ديدنمون راحت ميشه ولي يكهو مامان جوش مياره و از جاش بلند ميشه و مياد سمتمون و جلو منو ارشام وايميسته.
-مامان معذ.....
با سيليه محكمي كه سمت راست صورتم خورد حرفمو ميخورم ارشام تا مياد اعتراض كنه يك سيلي بدتر از من نصيبش ميشه. مامان با داد ميگه:
باران-كجا بوديد هان؟ گوشياتونو چرا هيچ كدومتون نبرديد؟ جواب بديد؟
حرف تو دهنم نمي چرخيد تا به حال نشده بود كه منو بزنه. اشك تو چشمام حلقه ميزنه و بي هيچ حرفي با گريه از كنار همه اشون رد شدم و به سمت اتاق رها رفتم و واردش شدم. در اتاقو ميبندم و به در تكيه ميدمو سر ميخورم رو زمين ميشينم. سرمو رو پاهام ميزارمو اروم گريه ميكنم يكم كه اروم ميشم ميرم بغل رها دراز ميكشم و با كلي فكر ميخوابم.
(( طناز))
اوهو عجب سيلي خورد ندا دلم براش سوخت ولي زن داداش ديوي بود برا خودشا ما خبر نداشتيم . ارتا و باران داشتن فريحا و ارشامو كامل شستشو ميدادن كه مليسا امد از من خداحافظي كرد و زنگ زد اژانسو رفت. خوب شد نموند كه جنگ اينا رو ببينه. بيخيال دست به سينه به مبل تكيه داده بودم و اونا رو نگاه ميكردم كه يك دفعه موسي و ميثم كه بيرون تو حياط داشتن حرف ميزدن وارد شدن. به محض ورودشون موسي با داد ميگه:
-اين چه ابرو ريزي بود كه انجام داديد؟
خيلي ريلكس در حالي كه لاي ناخونامو تميز ميكردم گفتم:
-كاري نكرديم كه چيزي هم نشده فقط يك شوخي كرديم همين چرا اينجوري قاطي ميكني؟
بهشون نگاه ميكنم و بعد باز با ناخونام درگير ميشم ايندفعه ميثم ميتركه.
ميثم-چيزي نشده اره؟ سه ساعت ازتون بي خبريم گوشياتونم كه نبرديد بعد از سه ساعت از پاستگاه پليس بايد زنگ بزنن كه شمارو دستگير كردن بيايم ببريموتون ميدوني چه حالي شديم ؟ميفهمي؟!
هر چي ميگذشت دادش بلند تر ميشد. از ناخونام چشم برميداوم و يك پوزخند تحويلش ميدم كه يك دفعه موسي بهم نزديك ميشه و با تمام قدرت بهم سيلي ميزنه كه ميفتم زمين. صداي جيغ زن داداشا بلند ميشه شايد توقعه همچين چيزي رو از موسي نداشتن. شدت سيلي به قدري زياد بود كه سمت چپ صورتم سر ميشه و لبم چاك برميداره. مزه تلخ خونو تو دهنم حس ميكنم. با دستم خون كنار لبمو پاك ميكنم و بهش نگاه ميكنمو پوزخند ميزنم. از جام بلند ميشم و رو به روش وايميستم و با تنفر موسي رو نگاه ميكنم.
-درست نميشي تو؟ ميثم ازت بزرگ تره يكم احترام بزار زود باش عذر خواهي كن سريع.
باز پوزخند اما ايندفعه صدا دار تحويلش ميدم. كه جئري ميشه و ميخواد باز دستشو بالا بياره و رو صورتم فرود بياره كه ارتا مداخله ميكنه و دستشو ميگيره.
ارتا-اروم باش موسي با كتك كاري نميشه كاري كرد( رو به من ادامه ميده) تو هم عذر خواهي كن الان.
رو به ميثم با بيخيالي ميگم:
-معذرت ميخوام نه تنها تو بلكه از همه با اجازتون.
و بدون توجه به كسي به سمت اتاق خودم ميرم. از زور سر درد دو تا استامينافون ميندازم بالا و لباسامو با لباساي
خرسيم عوض ميكنم و خودمو پرت ميكنم رو تخت خواب و بيهوش ميشم. به احتمال زياد فردا صورتم كبوده اما بيخيال.
 
آخرین ویرایش

Similar threads

بالا