• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم BNY رمان در امتداد بامداد | الی.کا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •اِلیــکا•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 88
  • بازدیدها بازدیدها 6,577
  • کاربران تگ شده هیچ

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
در امتداد بامداد
نام نویسنده:
الی.کا
ژانر رمان:
درام، اجتماعی، عاشقانه
کد رمان: 5569
ناظر: @Sydney
تگ: برگزیده، رتبه اول درام-تراژدی، رتبه سوم BNY


در امتداد بامداد.psd 4.jpg
_بسم الله الرحمٰن الرحیم_

خلاصه:
آگاهانه پا در مسیری پر چالش می‌گذارد. برای حفظ آینده‌یشان و علی‌رغم سختی‌هایی که پیش رویش است، سعی دارد تنها دارایی‌هایش، یعنی دو فرزندش را از آن محیط نامطلوب و آشفته نجات دهد. هم‌ سو است با کسی که به فاصله‌ی چندین کیلومتر دورتر از او زندگی می‌کند. آن‌ها از همه طرف تحت فشار هستند. در نهایت تسلیم خواست تقدیر می‌شوند و مسیری را انتخاب می‌کنند که خلاف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

Ghasedak~

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
4,702
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
سن
27
  • #2
تایید رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
"خاک شد تا امید از بطنش جوانه بزند و شادی را برقصاند ."
•••••••••••••••••
فصل اول: ایستاده در مه

وقتی رسیدند که دیر وقت بود. آسمان دیگر روشن نبود و ستاره‌ها شبیه نقطه‌‌های ریز و درشت طلایی رنگ، در دل سیاهی شب برق می‌زدند. ماشین به نرمی سر کوچه‌ از حرکت ایستاد.
- صبر می‌کنم تا برسی خونه بعد میرم.
مشکی‌هایش را از روی گوی‌های خوش رنگش برداشت. لب‌های خشک شده‌اش را از سر درماندگی روی هم فشرد و از پشت شیشه‌ی دودی با دقت اطراف را کاوید؛ سپس در جواب او گفت:
- تا اینجا هم زیاده روی بود عزیزم؛ بری بهتره. فقط امیدوارم کسی ما رو باهم ندیده باشه.
از خلوت بودن کوچه‌شان مطمئن شده بود‌. برای آخرین بار به او که در سکوت اطراف را وارسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
- آخه من کجای این قضیه‌م دختر؟ حالا من باهاش حرف می‌زنم یه مدت اطرافت نپلکه. توام حرص نخور برات خوب نیست. چشم بهم بزنی اینم گذشته. بدترش رو تحمل کردی که؟!
با حرف آخرش، سرش از هجوم یک‌باره‌ی خون به دوران افتاد. زندگی‌اش آنچنان پر از ذلت بود که رستا برای ساکت کردنش حرف از گذشته می‌زد! قلبش شکست، اما به روی خودش نیاورد و زیر لب گفت:
- درسته! من باید قطع کنم، فعلا.
تماس را یک‌باره قطع کرد و موبایل را با ناراحتی داخل کیفش انداخت. از هر کسی توقع زخم زبان شنیدن داشت جز دوست دو ساله‌اش. به زحمت تن خسته‌اش را از دیوار آجری و زبر جدا کرد. کاش همان‌قدر که او می‌گفت، همه چیز آسان بود تا می‌توانست با آسودگی و بدون خیال‌های آزاردهنده از لحظه‌هایش لذت ببرد؛ اما با تصمیم پر ریسکی که گرفته بود، چنین چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
دست کوچک و تپلش را روی لب‌های گردش گذاشته بود که او رو به رویش، روی دو زانو نشست. مبین را در آغوشش گرفت و نیم نگاهی به متین که خشکش زده بود انداخت. همچنان صدای جر و بحث ناواضح یگانه و مادرش را از داخل می‌شنید. امیدوار بود این حال مبین ربطی به اهالی خانه نداشته باشد.
خطاب به متین گفت:
- چرا ساکتی پسرم؟ بیا جلو ببینمت، اصلا شما دوتا چرا تو حیاط تنهایین؟
متین خیره به آنان، در حالی که قلبش از شدت ترس تند می‌تپید، خم شد و شیر آب را بست. یقین داشت که مادرش با دانستن حقیقت او را سرزنش خواهد کرد. مجبور بود دروغ بگوید. نه به خاطر ترسی که داشت؛ برای آنکه دوست نداشت وضعیت را بدتر از چیزی که هست کند. قدمی جلو گذاشت و آب دهانش را قورت داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
- مامان، نیستش. همون موقع رفت بیرون.
قدم سوم را برنداشته بود که متین با دادن این خبر او را میخکوب کرد. فکش منقبض شد و از آنکه در لحظه دستش به او نرسیده بود، داشت به مرز انفجار می‌رسید. از طرفی نیز دوست داشت برگردد و متین را مؤاخذه کند؛ اما با یادآوری ترس و نگرانی‌اش که بابت خودش داشت، پشیمان می‌شد. به ناچار لبش را زیر دندان گرفت و کشید. سپس به قصد گلایه کردن پیش مادرش، بی‌آنکه به سمت متین برگردد، سوی خانه راه افتاد. مبین پشت سرش تقریبا می‌دوید و اعتراضی هم نمی‌کرد. دیگر صدای جر و بحث از داخل شنیده نمی‌شد. کتانی‌های سفیدش را درآورد و در کناری با دقت جفت‌شان کرد.
وارد خانه که شد، سرها به سمتش چرخیدند و مشکی‌های اشک‌آلود یگانه از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
او به طلب گرفتن حق پسرش قصد داشت بحثی راه بیندازد که با این حرف یگانه یکه‌ی سختی خورد. از این همه بی‌شرمی تنش گُر گرفت و نگاهش در نگاه مادرش قفل شد. در این میان او چقدر با بیزاری تماشایش می‌کرد! به آن همه حق به جانبی بی‌اختیار پوزخند زد. تنها کسی که در این جمع حق داشت نسبت به بقیه احساس بیزاری کند، فقط و فقط خودش بود.
به سمت خواهر کوچک‌ترش سر چرخاند و خواست در جواب گستاخی‌اش حرفی بزند که او با چشمانی گریان، به سمت اتاقش دوید. مونس نیز قلیان تنباکواش را جلو کشاند و با غیظ رو ترش کرد. گفت:
- آدم قحط بود اینو مثال بزنی. یه بی‌عرضه‌ی تمام عیار!
بی‌اعتنا به حرف او، مبین را صدا زد. سپس شال معطرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #8
متین در سکوت و با عذاب وجدانی که گریبان‌گیرش شده بود، از روی تشک‌ها گذشت و خودش را به آغوش خوش بوی مادرش سپرد. دوست داشت خودش را توجیه کند؛ اما نمی‌توانست. دلربا روی موهایشان را بوسه زد و آهسته گفت:
- یه روز که خیلی دور نیست، همه چیز درست میشه عزیزای دلم. تا اون روز هوای همدیگه رو بیشتر داشته باشین.
لحظاتی به همان منوال گذشت تا که مبین خسته شد و از آغوش مادرش بیرون خزید. متین نیز که حالش بهتر شده بود، با لبخندی زیبا به سمت جای خوابش رفت و دلربا پرسید:
- شام که خوردین؟
همان دم، مبین سر جایش قل خورد و به قصد بازی کردن لگد محکمی به پای برادر بزرگش زد. متین پای او را با شدت به عقب پرت کرد و در جواب مادرش گفت:
- مبین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
با کلافگی دستش را روی شکمش که به اندازه‌ی نیمی از توپ پلاستیکی گرد شده بود کشاند و لقمه را با اکراه جوید. داشت به ویارهای لحظه‌ای‌اش فکر می‌کرد که همان لحظه احساس کرد صدای گوش خراش موتور پیکان وانت امید را می‌شنود. پس خیلی سریع از جا برخاست و قبل از آنکه با آن‌ها چشم در چشم شود، به آشپزخانه رفت.
احساس می‌کرد به خوردن آب پرتقال رغبت بیشتری دارد تا نان پنیر خیار! پس ظرف پنیر را در حالی که دستش را روی دهانش گذاشته بود و سعی می‌کرد نفس نکشد تا بوی مرغ حالش را بد نکند، داخل یخچال برگرداند. بطری آب پرتقال را برداشت و به سمت اتاقش قدم تند کرد.
در اتاق را به آرامی بست و نگاهش را روی متین و مبین چرخاند. در خواب عمیقی فرو رفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,596
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #10
پارک شلوغ بود و صدای همهمه از دور و نزدیک شنیده می‌شد. نسیم خنکی به نرمی می‌وزید و موهای مواج سیاهش را آرام تکان می‌داد. همراه رستا زیر سایه درختان تنومند چنار، روی سکویی نزدیک به محوطه بازی کودکان نشسته بودند.
رستا کنارش نشسته و در حالی که به جنگ با کیک زنجبیلیِ دست پختِ خودش رفته بود، داشت از زندگی نه چندان سختش می‌گفت. این در حالی بود که او فقط بچه‌هایش را می‌دید و تنها صدای خنده‌ی آنان را می‌شنید. شادی آن دو به او هم سرایت کرده بود که لبخند بزرگی روی لب‌های خوش فرم درشتش داشت. حس کرد خیلی وقت است بچه‌هایش را این‌ چنین شاد و سرحال ندیده. و همین حس، به نقطه‌ی کوچک سیاه رنگی تبدیل شد و دقیقا وسط سفیدی خوشحالی‌اش نشست. با عذاب وجدان خود را به باد سرزنش گرفت که چرا از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا