در حال تایپ رمان شاهزاده ی گدا |ستاره حقیقت جو کاربر انجمن یک رمان

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
کد رمان: 1562
ناظر: yeɢαɴe


به نام خالق احساس
نام رمان:شاهزاده ی گدا
نویسنده:ستاره حقیقت جو
ژانر: عاشقانه


خلاصه:
خوب‌همه چیز از یه دختر شروع میشه یه دختر
......که نمیتونه... راه بره... از خانواده تردش میکنن...
مجبور میشه با همون وضعش کار کنه... التماس
کنه... ولی دختر قصه ما مهربونه! حرف نمیزنه
میتونه بزنه ولی نمیزنه میتونه از حق خودش
دفاع کنه ولی نمی کنه چون عقایدش با همه فرق
میکنه... دختر داستان ما مجرمه! گناهکاره!...
دختر قصه ما کابوس داره و خودش کابوس خیـ
ـلیاس!رویا داره و رویای خیلیاس... خیلیا سعی میکنن
باشه و نباشه! و خیلیا هم عاشقشن...

مقدمه:
تا حالا شده تو یه باتلاق دستو پا بزنی؟بکشنت
بالا و تمیزت کنن و بعد بندازنت تو بشکه غیر(
قیر)داغ خوب من که دوست داشتم تو همون
باتلاق بمیرم تا این که زجر کش شم!
تا حالا شده از تو چاله در بیای بیوفتی تو چاه؟
خوب شاید شده حالا اکه از یه چاله بیوفتی تو
مرکز زمین. چی میشه خوب گرمای هسته ذوبت
میکنه دیگه نه؟صد در صد!داستانه من یه همچـ
ـین چیزیه از تو چاله میوفته تو مرکز زمین از تو
باتلاق میوفته تو بشکه قیر!ولی خوب خودشو
میکشه بالا!یعنی همونایی که پرتش کردن می
کشنش بالا!

*دختر قصمون کسیه که خودش نمیدونه اون یه
شاهزاده ی گداعه!شاهزاده و گدا نه !شاهزاده ی
گدا!*

توضیح:خوب نباید گفت چون اسمه رمان شاهزاده ی گداست یه رمانه در زمان قدیم؟!نه..این یه داستانه که حتی میتونه بیخ گوشمون اتفاق بیفته...


ستاره حقیقت جو38906
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,042
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
به نام افریننده عشاق
رمان شاهزاده ی گدا... نویسنده ستاره حقیقت جو...
تاریخ شروع :۹۷٫۵٫۲۰
#پارت ۱

من_تورو خدا من که گفتم کار میکنم!
آقا_برو گمشواز خونه من بیرون!
_خواهش میکنم!دیگه...دیگه تکرار نمیشه!
+با اخم اومد و دسته ی ویلچرمو گرفت و هولم داد بیرون از رو پله ها اومدیم پایین یه سره التماس میکردم!
من_تو رو خدا غلط کردم سامان!....غلط کردم.
سامان_بابا من آوردمش تو!بابا؟
بابا_تو غلط کردی!
سامان_تو یه چی بگو ساره مگه تو زنگ نزدی به بابا!؟!
ساره_من؟من غلط بکنم تو رفتی پایین این دختررو آوردی!
بابا_خفه شین همتون!
+همونجور منو برد پایین و دره زیر زمین رو باز کرد و ویلچرو هول داد تو که با ویلچر ملق زدم!یه جیغ کشیدم!که آقا داد زد!_خفه شو و درو محکم بست
!+با یه حال زار خودمو کشیدم سمته تشک کوچیکه کنار ددیوار! سرم میسوخت به پیشونیم دسن کشیدم که دستم خیس شد از خون قرمز به این رنگ عادت کرده بودم! حالا به دلایل مختلف الانم چرا؟!..چون یه ادم نمیتونه تنها توی یه زیر زمین داغون زندگی‌کنه...میتونه؟
به‌ ساعت کوچیک رو میز نگا کردم ساعت ۹شب بود!برا گوشیم اس اومد!گوشی GLXسادمو برداشتم.
سامان بود!_خوبی؟!
+جوابشو ندادم!اشکم نمیذاشت صفحه گوشی رو خوب ببینم!دو دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد!جواب ندادم که بازم زنگ خورد تو این خونه تنها کسی که به فکرم بود همین سامان بود برا بقیه که وجود نداشتم!... اگه سامان نبود منم نبودم!همش سعی میکرد چیزی که لازم دارم رو داشته باشم!و تا وسع خودش برا تهییه میکرد!+دلم نمی خواست از دستم ناراحت بشه پس جوابشو دادم.
سامان_الو؟الو؟سارا؟خوبی؟
_آ..آره‌‌‌‌...
_چیزیت نشده!من نمیدونستم بابا الا میاد!_اشکال نداره آقا حق داشت!
ساما_سارا نگو!اون اصلا حق نداشتوایساالابابابره من خودم برات وسیله میارم!
من_نمی خواد!
_نه می خواد!وایسا من الا میام پایین!
_نه الا اقا هسـت!
_انقدر نگو اقا اقا اعصابمو خورد نکن!
+گوشــیرو قطع کرد با بغض به گوشی نگا کردم!هر کـس دلش میخواست بهم حرف میزد و این منم که باید معضرت بخوام همیشه من باید. معضرت بخوام!..با خرختی تو جام دراز کشیدم و چشممو تو اتاق گردونندم یه گاز کوچولو کنار دیوار و یه شیر آب که مثله حوض بود از دم درم که موکت بود تا دوقدم مونده به حوض نزدیکه حوض یه در آهنی بود که هم دستــشویی بود و هم حموم با هم یه جا با دو قدم فاصله‌‌... تو اتاقمم که یه اتاق یا بهتر بگم انباری۸متری بود،که یه گوشش یه تشک بود و یه گوشــش لباسام!تو یه سبد که روش پارچه کشیده بودم و جامم که همش پهن بود چون نمی تونستم راه برم ...بعضی وقتا سامان کمـکم میکرد برم بیرون خودم اصلا نمی تونستم برم چون دم در دوتا پله داشت..واقعا برای انجام کارهای عادیم هم کمک میخواستم. البته میدونم که همه ی اونها‌که ناتوانث دارن اینطور نیستن ولی وضع من به دلیل کم‌بوداعتماد به‌نفسمه...و انقدر این جمله از طرف همه برام تکرار شدس که مطعن شدم!
 

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
#پارت ۲

اروم دو تقه‌به در خورد وبعد یه تک تقه این در زدن سامان بود بهش عادت داشتم اومد تو دستش سه تا پلاستیک بود...

+با دیدنم چشماش گرد شد و دویید طرفم هول ده سرمو تو دستاش گرفت و با دستمالی که ازجیبش دراورده بود پیشونیمو پاک کرد!

فقط نگاش کردم! من این داداش مهربونموبیشتر از جونم دوس دارم وخواهم داشت اگه اون نباشه قطعا منم نیستم، من از دوری سامان دق میکنم.اون همه کسمه و ادم بی کس زنده نمی مونه‌

سامان_نگا کن مرتیکه چه بلایی سرت اورده خدا ازش نگذره کثافت!

+اون همونطور حرف میزد و من نگاش میکردم. سرمو تمیز کرد و رفت کنار!و روزمین نشست

سامان_واقعا مهضرت میخوام،سارا واقعا ببخشید!

+سرشو برگردونند که چشمش به ویلچربرعکسم رو زمین خورد با چشمای در شت نگام کرد

_نگو از روش افتادی!

+سرمو تکون دادم

+سری از تاسف تکون داد بلند شد ویلچر رو گذاشت بغلم ودوباره نشست!

سامان_وااای سارا؟...+وقتی نگاهه ناراحتمو دید پوف کلافه ای کشید و گفت :

_خوبسارا..پوف.. حالا وسا یل!

چنتا لباس و خوردنی از تو پلاستیکار در اورد!نمی تونستم اعتراضــی کنم میگفت ابجیمی دوس دارم برات لباس بخرم چون تو شکت کار میکرد و من کاهای تایــپشو براش انجام میدادم بهم میگفت اینا حقوقـته!اخر سر هم یه دیگ غذا در اوردم و دوتا بشــقاب و چنگال ودیگو برداشت برا خودشو برامنغذا کشید ماکارانی بود ته دیگم برام گذاشت ویه چشمک مامان برام من زد! یه لبخند کوچیک بهش زدم واقعا وقتی نبود تنها بودم!خیلی تنها! سامان_امروز رفتم دانش گاه شاگردا یکی ازیکی بوغ تر اخره کلاسم دخترا عین چی ریخــتن رو سرم و هی استاد این جوابش چی میشه اون چی میشه و...وای مُردم!

+همیشه عادتش بود کارای هر روزشو برام تعریف میکرد! ادامه داد:

_خوب بعــده دانش گاهم رفتم شرکتو کارای تو رو نشونــشون دادم گفتن هالیه و قرار شد غیر حضوری و از طریق من نقشه هاتو اراعه بدی و کلا دیگه ردیف شد و اگرم دوس داشته باشی و حوصله!یه پرونده دارم باید برام فایل ببندی!؟میبندی؟

+مضلوم نگام کرد و چشماشو شبیح گربه کرد!_باشه من که خودم دوس دارم!

+وااای قربونت برم من!خم شدولپمو ب*و*س کرد!_آها این منشیم هســت ل*ب*ا*ش اینطوریه+لباشو مچاله کرد و داد جلو بقول معروف ل**ب شتری.

من_خوب؟بقول معروف ل**ب شتری.

من_خوب؟

_اومده میـگه: +صداشو زنونه کرد

_آقای مهندس یه خانمی زنگ زدن باهاتون کار دارن ضاهرا سارا نامی هسـتن

+دوباره با صدای خودش گفت

_سارا منم بد ضایش کردما بدا بد نه گذاشتم نه برداشتم گفتــم اوه بله بله خاننم هستن وصل کنید لطفا لبای شتریش اوفت کرد شد مورچه خوار بیا ببین!از ای‌ به بعد دپرس بودم زنگ بزن شرکت منم یه بااین خانم منشیم بخندم!یه لبخند بهش زدم غذامونو خوردیم سامان غذاهارو جمع کرد و کنارم ن‍ـشست.

سامان_چرا دپی سارا؟

_خسته شدم!

+با شیطنت نگام کرد

_قل.قلی میخوای؟

_نه نه نه من خوبه خوبم!

_نه تو قلقلی میخوای!؟

+خودشو پرت کرد روم و شروع کرد به قلقلک دادنم منممه پام تکون نمی خورد مجبور بودم با دست کنارش بزنم!_آی ای....سامان ولم کن....ای ای دردم اومد!



**سلام دوستان پارت های اول رمان کمی یکنواخت هستش تا با شخصیت ها اشنا بشیم... و اخلاقیاتشونو درک کنیم... داستان از پو‌پارت دیگه جذاب میشه امید‌وارم همراهیم کنید...خوشحال‌میشم نظراتتون رو بنویسید**
 

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
#پارت۳

آی آی کمرم سامان آی
+با ترس از روم پاشد
_چی شد اذیت شدی اره اذیت شدی ببینم کمرتو..
+اون تند تند حرف میزد و من سنگر میگرفتم که موهاشو بکشم و تونستم موهاش تو دستم بود.
من_حالا کی قلقلی(قلقلک) میخواد؟
_غلط کردم دوهفته همه‌ی کاراتو میکنم!دوهفته میام ناخوناتم میگیرم اصلا بیا دوهفته نه نه سه‌ هفته اذیتت نـمی کنم؟!خوبه؟
من_دوهفته یا سه هفته؟
_یک ماه!
!
_یک ماه دیگه؟_
اره اره
+ولش کردم که ظرف غذا رو برداشت و پا گذاشت به فرار!
_یه روز هم خوابشو بینی و برام زبون در اورد کاش می تونستم راه برم اونجوری دنبالش میدوییدم و می گرفتمش انگار متوجه شد که برگشت وبا یه نگاه گربه شرکی گفت
_میشه یه هفته باشه یک ماه زیاده

+سرمو تکون دادم که یه ب*و*س برام فرستاد و رفت بیرون منم توی تشکم دراز کشیدم و فک کردم به سامانی که برادرم بود... به برادری‌ که میتونست خیلی خوشبخت باشه... ازدواج کنه بچه دار بشه ولی به خاطر من... هی... به خاطر من نمیتونه!چون دلش میخواد مراقب من باشه!
صورتش با اون خنده خوشگلش جلو‌چشمم بود...

پسری با موهای قهوه ای طلایی کمرنگ پرنگ و پوستی نسبطا سفید و صورتی کشیده و لبایی خوش فرم و بینی متناسب با صورتش و با اون دوتا دریای اروم نگاهش‌... واقعا خواستنی بود برادر مهربون من!
برادری که استاد دانشگاه بود‌ و معماری درس میداد و توی یه شرکت نقشه کشی هم به عنوان مهندس ارشد کار میکرد...
همه ی دختر ها عاشقش بودن ولی به قول خودش اون عاشق خواهراشه!(منو ساره)...
+هی انقدر فکر کردم که نفهمیدم کی توی روشنایی اتاق خوابم برد!...
**
من از همان ها بودم
که
همواره غرق بودم
در غصه هایم،
همان ها که ساعت ها بی دلیل قدم میزنند
در تاریکی بغض میکنند
می نشینند
ل**ب پنجره و باران را میبویند
یک دست لباس را ماه ها میپوشند
و آخرین بار که از ته دل خندیده اند
را به یاد ندارند
حتی نمیدانند
دردشان چیست
و مشکل کجاست
اما
تو که آمدی:)
خوشبختی،
در خانه ام را زد...
**
صدای بوم بوم میومد،یه کی به در میکوبید!
از خواب پاشدم که در به ظرب باز شد و آقا اومد تو چشماش کاسه ی خون بود!
تا منو دید عین جنون زده ها حمله کرد تو یعغه لباسمو گرفت و بلندم کرد داشتم میمردم عین وحشی ها داد میزد و سامان سامان میکرد!
آقا_تو گفتی بره!... تو به سامان گفتی بره.. اره؟ کثافت،تو بهش گفتی حالا من بچمو از کجا بیارم ها؟ها؟دختره ه‍...ه سامانم رفت!کثافت!تو گفتی بره؟!
 
آخرین ویرایش

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
#پارت۴

از یعقه بلندم کرده بود،داشتم خفه میشدم نفسم بالا نمیومد چشمام داشت میرفت که پرتم کرد رو زمین اخ کمرم... خواستم دستمو سمته کمرم ببرم که دوباره اومد بلندم کردو پرتم کرد طرف ویلچرم که با ویلچر خوردم زمین و یه جیغ بلند زدم...
فکر کنم خداهم صدای جیغمو شنید که عزراییلمو فرستاد بیرون!
درد داشتم، تا حالا این دردو تجربه نکرده بودم! تا حالادردم انقدر شدید نبود!
کمرم!...آخ!
احساس میکردم تمام مهره های کمرم شکسته
+!به زور خودمو کشــیدم سمت گوشیم و به سامان زنگ زدم گوشش خاموش بود دوباره زنگ زدم خاموش بود!
داشتم دق میکردم بیرون هم نکی تونستم برم... وااای خدا یعنی چه اتفاقی افتاده؟

**زانیار**

چشماموباز کردم و چند بار پلک زدم...سرمو برگردوندم که نگاهم به دختری که کنارم خواب بود افتاد..! هه!
+به صورتش دقیق شدم‌موی مشکی و چشمای آبی لبای بزرگ که انگار پروتـزه ولی نیست پوست سفید و ابروهای بلند هشـی مشکی که رنگ شده نیست و مژه های بلند کـه با‌ریمل‌حالت داده‌ موهایب که تا کمی پایین‌ تر از شونشه،همرو بافت آفریقایی زده بود..‌ اه اصلا هم به موهای کم پشتش نمی اومد-_-
قیافشو از بربودم نه این که دقت کرده باشم نه الان دوماهه باهاشم قیافش تکراری شده برام... خیلی تکراری!
با بیحالی از رو تخت بلندشدم‌‌‌... پوف کی حال دارخ بره بیمارستان... بعده شستن سرو صورتم با سر صدا لباسامو پوشیدم و دوش ادکلن سردمو گرفتم...
یه نفس عمیق کشیدم...خسته بودم از دنیا و ادماش از..از همه!از توآیینه‌دیدم که آیناز توتخت نشست ملافه(ملحفه)از رو بالا تنش افتاد ولی اهمیت نداد! فک میکردبا این کارا جذبش میشم!
ملحفرو به استلاح دوره خودش پیچید و اومد طرفم به عادت یه پوزخند زدم که برا اطرافیانم حکم همون لبخند رو داشت!آینازااومد روبروم قد بلندی کرد و من رو ب‍*‍وس‍*‍ید! جوابشو ندادم که ازم فاصله گرفت...
آیناز_دلم برات تنگ میشهه هانی؟
+بیخیاا سرمو تکون دادم!
من_میام خونه اینجا نباشیا تختـم‌تمیزکن بعد برو!
_شب بیام؟!
_خودم راجب شـب حرفی زدم!
_نه..خوب..زانی‍...
_تا اخر هفته نیا ولی مهمونیرو بیا!
_باشه..ممنون
+از اتاق اومدم بیرون و برا صبـحانه یه لیوان شیر خوردم!
از خونه رفتم بیرون امروز باید میرفتم بیمارستان!
عمل داشتم!
تو ماشین بودم و یه رب بعد تو بیمارستان در حال عوض کردن لباسم!

**دوستان از این به بعد حجم پارت ها کمی کمتر میشه**
 
آخرین ویرایش

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
#پارت۵

به عکس روی میز کارم نگا کردم یه دختر خیلی خوشکل!

ولی آدما به اندازه قیافشون زیبا نیستن!‌‌..هستن؟این عکسم برای عبرت گذاشتم گذاشتمش جلوم که یادم باشه کی بودم، و کجا بودم، و به کجا رسیدم، یادم باشــه‌دوتادریای خشنو!که زندگیمو نابود کرد...باید یادم باشه... سریع بلند شدم و رفتم طرف در...
با دیدن مردمی که میومدن طرفم و پسراخمویی که دستمو کشید به طرف اون تخت خونی!...
یهو کپ کردم،و همونجور دنبالشون رفتم یه پسر جون حدود ۲۶-۲۷ساله که رو تخت بود وکنار پهلوش خونی بود و خونش‌کل تخت و لباسشو
قرمز کرده بود! به قیافش نگا کردم..چقدر..اشنا...اوه.اینکه...اینکه.. باعجله گفتم ببرنش اتاق عمل ...

*سارا*

به در مشت زدم صد باره به در مشت زدم
من_آقا تورو خدا بزار بیام تو!تورو خدا بیرون سرده خواه‍ـش میکنم..ساره؟
+در باز شد.
ساره_اه گمشو برو دیگه دختره کثافـ...چیزی میخواستین آقا؟
+یه دفعه ازقیافه اخمو و عصبی افتادو چهرش ‌یه قیافه غیر معنوا گرفت و صداش پره ناز شدچشـماشو ریز کرده بود و ل*ب*ا*ش یه کم از حد معمولبزرگتر!
با تعجب سرمو برگردوندم اونطرف که ساره نگا می کرد یه پسر با قیافه معمولی و جذاب!
چهرش نرس ناک بود و چشماش قهوه ای نه شکــلاتی‌نه ...نمی دونم یه چیزی تو مایه های همین رنگ های تیره...با دیدن قیافم گیج و منگ نگام کرد و با ذوم رو چشمام کپ کرد ترس و تعجب رو میتونستم تو چشماش ببینم!
خیلی شدید و خیلی زیاد و غیر قابل کنترل اروم اومد طرفم و همونجور مات چهرم بود با دو گانگی و سردرگمـمی‌دست چپشو بالا اورد ولی‌انگار بین راه پشیمون شده باشه یکه خورده نگام کرد...
ساره_چی میخواین آقا؟
+پسره‌اب دهنشو قورت داد و به زور‌کلمه «رها» از دهنش در اومد،بعد انگار به خودش اومده سریع خودشو عقب کشید و هول و سریع برگشت طرف ساره...
پسره_سارا...سارا..برو بگو سارا بیاد کارش دار!
+ساره با خشم منو نشون داد و درو محکم بست

+پسره با یه پوزخند کم رنگ گفت
_تو سارایی؟ +فقط سرمو تکون دادم که پوزخندش پرنگ تر شد و...
 

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
#پارت۶

پوزخندش پرنگ تر شد و اومدو بی اجازه ویلچرمو هول داد طرف ماشینش و همونطور بدون توجه به من معذب بغلم کرد و پرتم کرد رو صـندلی جلو ماشین! ویلچر رو گذاشت کنار وخودش اومد سوار‌ماشین شد ...

*سارا*

تو بغل سامان بودم!..هیچ جای دنیا انقدر برام ارامـش بخش نبود اون رو موهامو میبوسید و من هق میزدم! من_اونا..هق...اونا انداختنم ...بیرون...هق...گفتن...گمشم...از جلو چشمشون کنار...گــفتن منو نمی خوان...گفتن منو...دوس..ندا..دارن!
سامان_غلط کردن...ا چرند گفتن عصبی بودن...عصبی
بودن...
**
زندگی دفتری از خاطره هاست...
یک نفر در دل شب...
یک نفر در دل خاک...
یک نفر همدم خوشبختی هاست...
یک نفر همسفر سختی هاست...
چشم تا باز،کنیم...
عمرمان میگذرد...
ما همه همسفر و...
رهگذریم...
آنچه باقیست...
فقط...
خوبی هاست..
.
**
بودن ناراحت بودن ولشون..کن..خوب؟
+ازش‌جدا شدم...
من_آقا گفت..تو به خاطر من رفتی..
_نگوآقا!
+از دادش چسپیدم به ویلچر!
_مـ..من‌.همش..میگم..آقا!
+خودشو کوبوند رو تخت و برای اولین بار من گریه داداشمو دیدم دیدم داره از تهه دل گریه میکنه
من_سامان؟
سامان_میدونی چرا این طوری شدم؟
+سرمو به نه تکون دادم چشماش بسـت و ادامه داد!
_اونیکه بهش میگی آقا...همون آقا...می خواست تورو بده به شریکش چرا؟چون خانم آقای شریک نازاست و تو قرار بود امروز با مرده ازدواج کنی!هه!بعد تو هی آقا آقاکن خوب تو قرار بود باهاش ازدواج کنی براش بچه بیاری. +چشمام گشاد شد...چی؟من؟!... سام ادامه داد: _‌دیشب با بابا دعوا گرفتم میدونی چی گفت؟!گفت:_راه نمی تونه بره بچه که میتونه بیاره...هه..اصلا چرا من بگم بابا این پدره...واقعا...پدره...می خواست تورو بفروشه...منم رفتم با یارو دعوا گرفتم دوتا از نوچه هاش با چاقو زدنم... +باورم نمیشد ممکن نیست!نه!نه!
...
 

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
#پارت۷

ادامه داد:
_هه! بقول تو اقا انتظار داشت برم بگم بیا من ابجیمو میارم تو برو سیغش کن عقدم نه ها؟سیغه!می فهمی چی میگم!سبغه تو۲۱سالگی سیغت میکنن تو۲۱سالگی زن میشی میفهمی
+سرمو تکون دادام برخلاف چند ثانیه پیش مستقیم تو چشمام نگاه میکرد...
**
لقمه ی بزرگتر از دهانت بودم!
همین بود که مرا خرد میکردی تا اندازه شوم …
**
دریای چشماش بارونی‌شده بود! اروم‌ ویلچرو حرکت دادم ‌و از یخچال کوچیک یه جا اب برداشتم و بهش دادم که باکمال میل خوردش تمام آبو لا جرعه سر کشید...
من_راست گفتی؟
_هه آره..ولی تو باور نکن آقا د
وست داره!
_چـ..چرا اینجوری شدی؟
_چجوری!
_عصبانی!+با خشم برگشت طرفم!
_میفهمی چی میگم؟..اصلا حرفه منو متوجه شدی؟..اصلا فهمیدی
_ببخــشید از...از دهنم پرید معذرت می خوام تو اروم باش..‌من...من الا چیکار‌کنم؟
_چی چیکار کنم؟
سامان_فعلا که من بیکارستانم..توهم بمون..
با صدای در سر هر دومون چرخید سمته در...که در باز شد و من همون پسری که اومده بود دنبالم رو دیدم! با همون اخم رو صورتش!
ولی این دفعه قیافش خنسی بود! با صدای لرزونی سلام گفتم که جوا
بمو نداد! فقط سری برای سامان تکون داد که سامان با یه لحن تشکر امیز جوابشو داد! سامان_سلام زامیار...ممنون که سارا رو اوردی! _سلام...خواهش میکنم!....
+آها اسمش زانیاره.
زانیار_یه لحضه بیا کارت دارم!
+با من بود یا با سامان!خوب من چیکار کنم باهاش برم!؟سامان برام سر تکون دادکه برو + سره ویلچر رو برگردونندم و رفتم طرف در و تو راهرو که دیدم نیــست با اسانسور رفتم پایین!نمی دونم اتاقش‌کدومه حالا چی کار کنم!؟یه دفعه یکی پشت ویلچــرمو و هولم داد طرف یه اتاق تند برگشتم که بـبینم کیه که در کمال نا باوری زانیار رو دیدم!
چـیزی نگفتم که رفتیم تو یه اتاق مرتب ول. تیره رنگ منو دم در ول کرد و خودش رو میز مخصوص نشست!چند دقیقه دیدم حرف نمی زنه یه لحضه سرمو که تمام مدت پایین بود رو بالا آوردم که دیدم ذوم منه وا یه جوری نگام می کرد که داشتم قالب تهی میکردم!
یه پوزخند زد...چشاش رو به سرخی بود و گوشه چشمش به کشیده شد
ه بود،و این قیافشو ترسناک کرده بود.
با یه صدای دورگه گفت. :
_بلد نیستی فیلم بازی‌کنی نه؟
_چــی؟
(با صدای کنترل شده ای داد زد)_خفه شو!
+چنتا نفس عمیق کشید!
زانیار_تو؟تو رهایی مگه نه؟
_نـ..نه!+یه دفعه به چشمام زول زد وو چنتا نفس عمیق کشید!...
_سامان چیت میشه؟
_دا...داداشم!
_خوب ببین من اصلا بلد نیستم تفره برم یا دلداریت بدم و رکو راست میگم:که سامان
داره میمیره و ما اینجا تو این بیمارستان امکانا
ت کافی نداریم!و یا دکتری که بشه سامانو معالجه کنه تو شهر های دیگه هم دکتر هست و هم امکانات ولی ریسک زیادی داره به نظر من که اگه مـی تونیین ببرینش به‌*....*تا اونجا عمل بشه منم دکتر رضایی رو اونجا میشناسم که پزشک خوبیه و...
 

ستاره حقیقت جو

مدیر تالار موسیقی + خبرنگار + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/11/18
ارسال ها
2,153
امتیاز
42,373
محل سکونت
همسایگی لوسیفر
#پارت۸

میتونه از پسه کارش بر بیادو اگه تو و اون داداش چش قشنگت وضع مالی خوبی داشته باشین داپاشتو میبری *...* ...گرفتی؟
+سرمو تکون دادم چیزی نگفتم که با عصـبانیت گفت :
_گفتم داداشت‌داره میمیره پول میخوای باید دم در بهزیستی بایسی!
+با تعجب نگاش کردم!چرا اخلاقش یه جوریه!یه جور؟
_نبایدباهام اینـ....
_گمشو بیرون...دختره گدا گشنه!
_من پدرم اگه بخواد ببمارستانتونو میخره پس بی احترامیـ...
+بلند شد و پسته ویلچرو گرفت و هولم داد بیرون که خوردم به دیوار و از یه طرف افتادم رو زمین... که صدای جیغ چنتا پیرزن و همراه
مریضا بلند شد....
نگام به پسره زانیار بود که بی تفاوت رفت تو اتاقش و درو بست دوتا خانم ها اومدن و بلندم کردن و‌کمکم کردن بشینم رو ویلــچر... بغض داشت خفم میکرد..خدایا!...
نگاهشون ترحم داشت به زور و با کلی بغض خودمو رسوندم زه اتاقی‌که سامان بود گوشیه سام بغل‌تخت برداشتمش و به آقا زنگ زدم!که سره دوتا بوغ جواب داد.‌...
_سامان...سامان پسرم خودتی..سام؟
_سلام آقا!...
_...هیش..گوشی سامان دسته تو چیکار میکنه؟
_آقا حاله سامان بده....بیمارستان *...*
_خودم میام....بوق...بوق...بوق...
+گوشیرو قطع کرد و به حرفام گوش نداد اولش فکر کرد سامانه چه قدر مهربون بود ولی وقتی دید منم دگرگون شد
تا حالا لحن مهربونشو نشنیده بودم البته تو این
۳*۴سال...هوف..
*
کنار تخت سامان نشسته بودم که پرستار اومد‌ گفت برم بیرون...
داشتم از گرسنگی میمردم ولی پول هم نداشتم...
کنار راهرو نشستم

*زانیار*


به قیافه دختره فکر کردم وقتی دم در اون خونه دیدمش داشتم میمردم!!! یاده کاری که باهام کرد افتادم وقتی گفت رها نیست دلم ‌میخواست زمینو زمانو بهم بدوزم...
 

بالا