• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آن من دیگر | زهرا رمضانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع زهرارمضانی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها 156
  • کاربران تگ شده هیچ

زهرارمضانی

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
15/2/24
ارسالی‌ها
5
پسندها
17
امتیازها
33
سن
21
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
آن من دیگر
نام نویسنده:
زهرا رمضانی
ژانر رمان:
#درام #عاشقانه
کد رمان: 5570
ناظر رمان: MAEIN MAEIN


خلاصه: هنوز هم نجواهای عاشقانه‌ات که باب دلم بود را بخاطر دارم. مرا پر پرواز زندگی تار و تاریکت توصیف کردی و با گفته‌هایت قلب مغموم و مهموم مرا، تسکین دادی!
اما به یک باره، جوری مرا در انزوای خود محبوس کردی که هنوز هم نمی‌دانم گفته‌هایت را باور کنم یا عملت را!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

M A H D I S

ناظر ترجمه + عکاس انجمن
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
493
پسندها
7,929
امتیازها
21,583
مدال‌ها
31
سن
23
سطح
12
 
  • مدیر
  • #2
Screenshot_۲۰۲۴۰۱۱۷_۱۳۲۰۳۷_Samsung Internet.jpg«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

زهرارمضانی

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
15/2/24
ارسالی‌ها
5
پسندها
17
امتیازها
33
سن
21
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: چه زیبا گفتی آقای ابتهاج
«داغ ماتم‌هاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته می‌گرید کسی!»
در من کسی آهسته می‌گرید، در من کسی آهسته فغان می‌‌کند و من توان تسکین ندارم.
من توان هیچ کاری ندارم، وقتی نه نگاه‌اش را دارم نه لمسش را!
من توان هیچ کاری ندارم، وقتی نه لبخندش را دارم، نه صدایش را!
و چقدر سخت است که نه او باشد نه آرامش وجودش!
 
آخرین ویرایش

زهرارمضانی

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
15/2/24
ارسالی‌ها
5
پسندها
17
امتیازها
33
سن
21
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
مضطرب ناخن به دندان گرفتم همان‌طور که طول خانه را متر می‌کردم، منتظر بودم تا حامی برسد، طبق آخرین تماسمان اعلام کرد که نزدیک خانه است و شاید تا کمتر از پنج دقیقه دیگر اینجا باشد.
نمی‌دانم چقدر رفتم و برگشتم، تنها زمانی از حرکت ایستادم که صدای در خانه بلند شد، می‌خواستم حرکت کنم اما انگار به پاهایم وزنه‌های صد کیلویی وصل کرده بودند، حامی چندین بار نامم را صدا زد اما انگار تارهای صوتی‌ام به خواب رفته و قصد بیدار شدن نداشتند.
و بالاخره حامی با صورت بشاش از راهروی ورودی خانه خارج و دقیقا روبروی من نمایان شد، این چهره‌ی شادمان، آن نگاه خندان و لبان در حال تبسم از ذوق همه چیز را به من فهماند.
برگه‌ی آزمایش را از دست حامی که با خوشحالی به من خیره شده بود گرفتم.
بهت زده خیره به برگه بودم، کلمه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زهرارمضانی

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
15/2/24
ارسالی‌ها
5
پسندها
17
امتیازها
33
سن
21
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
«هفت سال قبل»
با استرس به حامی که در حال حرف زدن با برادرش بود خیره شدم. از شدت استرس، دندان روی هم ساییدم و با لبه‌ی شال مشکی رنگم ور رفتم. در دلم کارخانه‌ی رخت شویی به راه افتاده بود. هوا سرد بود و سوز سرما گواه برف یا باران می‌داد؛ اما می‌دانستم لرز من از بابت سرما نبود.
مدت کوتاهی می‌شد که مدرک تخصصی طبخ غذاهای ایتالیایی را از بهترین آکادمی مختص به همین زمینه گرفته و منتظر مکانی برای کار بودم. هر چه می‌گشتم ناامیدتر می‌شدم؛ چون یا سابقه کار می‌خواستند یا درخواست‌های غیر معقول داشتند.
بالاخره حامی تلفن را قطع نمود و به سمت من برگشت، چهره‌اش بشاش و سر حال نبود و همین باعث شد من نیز غمگین شوم.
- قبول نکرد نه؟
آنقدر لحن مظلوم و جان سوزی داشتم که برای لحظه‌ای دلم برای خودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

زهرارمضانی

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
15/2/24
ارسالی‌ها
5
پسندها
17
امتیازها
33
سن
21
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
آن دست حامی که بر روی دنده بود را گرفتم و سعی کردم دل آشوبه‌اش را از بین ببرم، کاری که او چند دقیقه‌ی قبل با من کرد؛ به او امید دادم و قبول شدنش را حتمی تلقی کردم.
بعد از مدتی با حرف‌هایم آرام شد و این از نگاه مشکی رنگش کاملاً مشخص بود.
حامی برای ثانیه‌ای نگاه از جاده گرفت و گفت:
- الحق که سنجاقک خوش یمنی برام!
با تعجب در حالی که ابروهای پهن و مشکی رنگم به بالا جهیده بود پرسیدم:
- سنجاقک؟
حامی سری تکان داد و در حالی که ماشین را دقیقاً جلوی خانه‌مان پارک می‌کرد گفت:
- کنجکاوی نکن که بعداً دلیل این حرفم رو برات میگم.
سری تکان دادم و با لبخند باشه‌ای گفتم و در ادامه پرسیدم:
- فردا ساعت چند پرواز داری؟
حامی ساعت دستش را نگاه انداخت و گفت:
- الان ساعت هشت شبه! ساعت چهار صبح پرواز دارم.
سری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا