ویژه رمان مهرگان (جلد دوم خاتمه بهار) | الیف شریفی کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع Elif
  • تاریخ شروع

شخصیت محبوب شما در رمان؟ (زود قضاوت نکنید!)

  • آروا

  • آراز

  • سپنتا

  • محمد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#1
به نام خدا

کد رمان:1565
ناظر رمان: roro nei30 @roro nei30
نام رمان: مهرگان | جلد دوم خاتمه بهار
نویسنده: الیف شریفی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی، معمایی


خلاصه:
بیست و چهار سال گذشته است. حالا بهار تمام شده و پاییز با عاشقانه‌هایش سر می‌رسد. این‌جا، در پاییز عاشقانه‌ها، دختری متولد می‌شود از تبار زرتشت.
آروا مومنی، دخترک قصه ما، زمانی که حس می‌کند به اندازه کافی بزرگ شده‌است، تصمیم خود را مبنی بر سفر به اهواز و دیدن برادر ناتنی که از پنج سالگی او را ندیده مطرح می‌کند. او پس از موفق شدن در گرفتن رضایت، خانه را ترک می‌کند. خانه‌ای که همان روز، در آتشی سخت می‌سوزد و آروا در یک ساعت، تمام خانواده‌اش را از دست می‌دهد الا برادر ناتنی که حتی مادرشان را، مادر صدا نمی‌زند. این داستان، روایت یک ماجراجویی را در بردارد. ماجراجویی برای پرده برداشتن از مرگی که، تمام مرگ‌ها و راز قبلی را فاش می‌کند. ماجراجویی که، خنده دارد، گریه دارد، غم دارد و عشق و شاید هم، مرگ را...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
332
لایک ها
6,116
امتیاز
21,133
#2







نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#3
- قسمت اول -
دستش را بر روی دهانش می‌گذارد تا صدای جیغش بیش از این بلند نشود. از زیر دستش در می‌رود و روی مبل‌های کرم رنگ هال می‌پرد. پرشی از شادی می‌زند که موهای بلند و سیاهش که خرگوشی بسته‌است، کاملا به هوا می‌روند. مانند بچه‌ها زبانش را بیرون می‌آورد و می‌گوید:
- اگه می‌تونی حالا بیار من رو بگیر!
او که باخنده مشغول دیدن دلبری‌هایش بود، دستی میان موهایش می‌برد و می‌گوید:
- که از من فرار می‌کنی آره؟ نشونت میدم دلبر!
به دنبالش که می‌رود، او نیز فورا می‌دود و صدای خنده‌اش، در تمام خانه طنین می‌اندازد.
همچنان از روی مبل‌ها می‌پرد و زود و زود موهایش را کنار می‌زند. از زور خنده و دویدن، صدای نفس‌هایش از قبل بلندتر می‌شود. بالاخره طاقت نمی‌آورد و از سرعتش کاسته می‌شود و همان موقع، پرت می‌شود در آغوشش و او مانند پیروزها، دم گوشش زمزمه می‌کند:
- دیدی گرفتمت؟ از دست من فرار می‌کنی؟
سرش را پایین می‌اندازد و با تبسمی محو می‌گوید:
- چیزه، تو صدای بچه نشنیدی؟ بیدار شدا!
او بی آن‌که از موضعش پایین بیاید، گفت:
- نچ! فرار نداشتیما! گیر افتادی!
دستش را بلند کرد و تا خواست میان موهایش ببرد، صدای زنگ در و گریه بچه، در هم آمیخت.
از فرصت استفاده می‌کند و از زیر دستانش بیرون می‌جهد و می‌گوید:
- دیدی؟
و فورا به سمت اتاق بچه می‌دود. او با خنده دوباره به موهایش دستی می‌کشد و می‌گوید:
- بالاخره که تنها می‌شیم!
یک دکمه اول پیراهنش که از گرما باز گذاشته بود را می‌بندد و به سمت در می‌رود. آن را باز می‌کند و تا می‌خواهد با خوش رویی سلام کند، با دیدن چند مامور، زبانش بند می‌آید. ترسی ناخودآگاه به دلش چنگ می‌اندازد.
یکی از مامورها جلو ‌می‌آید. کلاهش را برمی‌دارد و می‌گوید:
- سلام. جناب هماوند نیک‌پندار؟
هماوند سرش را تکان می‌دهد و با جدیت می‌گوید:
- خودم هستم. بفرمایید؟
او که حالا لباسی مناسب پوشیده و شال به سر دارد، با پسر بچه سه ساله‌اش می‌رسد و با تعجب می‌پرسد:
- مشکلی پیش اومده؟
مامور نگاهی به او نیز می‌اندازد و می‌گوید:
- آقای نیک پندار شما و خانومتون با ما تشریف میارید.
هماوند اخم می‌کند و می‌گوید:
- متوجه نمیشم که برای چی؟
مرد دوباره نگاهش را به بهارین و‌ سپس پسر بچه خردسالش می‌اندازد. لحنش آرام‌تر و رنگ دلسوزی می‌گیرد:
- یه سری سوال درباره مرگِ...ِ
مکثی می‌کند و می‌گوید:
- خب، من باید این خبر رو بهتون بدم که ما امروز دو‌ جسد پیدا کردیم که طبق شواهد متلق به...
دوباره مکث می‌کند. بهارین ناخودآگاه از ترس دست پسرکش را بیشتر فشار می‌دهد.
مامور ادامه می‌دهد:
- آقای آراه و خانوم بهار سعادت هستن. متاسفم.
یک جمله بود. اما یک دنیا را بهم می‌زند. فریاد نه گفتن بهارین این‌بار تمام خانه را در می‌کند و با بی حسی کامل، مقابل چشمان پسرک حیرانش، در آغوش هماوندی بیهوش می‌شود، که خود تمام دنیایش ویران شده از مرگ مردی که برادر بود و زنی که کم از خواهر نداشت.
***
سال‌ها بعد...
پنجره را می‌بندد تا بیش از این هوای سرد، به اتاقش راه نیابد. موهای دم اسبی‌اش را محکم می‌کند و به سمت در می‌رود و زیر ل**ب می‌گوید:
- نمردیم و زمستون یزد رو هم دیدیم!
دستگیره نقره‌ای را پایین می‌برد و از اتاق خارج می‌شود. مادرش را با لباس‌های سبز رنگش در آشپزخانه می‌بیند. ناخودآگاه لبخندی بر لبش می‌نشیند و کمتر از سی ثانیه خود را به پشت سرش می‌رساند. از پشت بغلش می‌کند و می‌گوید:
- بهین بانو؟ باز که برا بابام سبز پوشیدی بابا کم این بابای ریش سفیدم رو اذیت کن!
بهین خنده‌اش می‌گیرد. دست او را از روی شکمش باز می‌کند و با اخمی تصنعی می‌گوید:
- برو کنار ببینمت! دختره پررو!
آروا بلند می‌خندد و روی میز غذاخوری می‌نشیند. سیبی از روی میز برمی‌دارد و می‌گوید:
- می‌دونم چون دلت برام تنگ میشه این‌طوری می‌کنی! ولی اصلا غم به دلت راه نده سر یه هفته دوباره ور دل خودتم.
چشمکی می‌زند و می‌گوید:
- تو هم این یه هفته با بابا مجردی زندگی کن! من که می‌دونم بابام فقط به‌خاطر همین اجازه داده!
بهین کفگیر را گوشه در قابلمه می‌گذارد و با اخم می‌گوید:
- من که هنوز راضی نیستم! می‌نشستی خونه درس می‌خوندی! اگه امسالم کنکور قبول نشی چی؟
آروا گاز دیگری به سیبش می‌زند آن را قورت می‌دهد. سرش را پایین می‌اندازد و می‌گوید:
- هیچی. بعدشم، من می‌دونم تو فقط نگران اینی هماوند رفتار درستی با من نداشته باشه. ولی هروقت با تلفن باهاش حرف زدم کاملا مهربون و خوش مشرب بوده. خب منم دلم می‌خواد مثل بقیه با برادرم رابطه صمیمانه برقرار کنم. زن داداشم رو ببینم. برادرزادم رو ببینم. چیز زیادیه؟ مامان؟
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#4
- قسمت دوم -
سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
- وسایلات رو جمع کردی؟
آروا سرش را چند بار تکان می‌دهد. بهین که فکر آن‌که حتی یک هفته هم یک یکدانه‌اش، از او دور باشد، دلش را می‌آزارد، اشک گوشه چشمش را پاک‌ می‌کند و می‌گوید:
- قرص‌هات چی؟ یادت نره حواست به خودت باشه. به بهارین هم زنگ می‌زنم. اهواز هواش آلوده‌تره یه وقت حالت بدتر نشه.
آروا لبخندی به محبت مادرش می‌زند و درحالی که ته مانده سیبش را به سمت ظرفشویی پرت می‌کند، می‌گوید:
- نه مامان حواسم هست.
چهره غمگین بهین پر می‌زند و با اخم می‌گوید:
- تو کی یاد می‌گیری یکم خانوم باشی آروا؟ این چه وضعشه؟ بیا پایین از رو‌میز اصلا! الان بهش بگیم براش خواستگار هم اومده نه نمیگه!
آروا از روی میز پایین می‌پرد و می‌گوید:
- بابا همیشه میگه بچه بمون. منم نمی‌خوام خانوم شم. تا وقتی هم بابام هست ور دلش می‌مونم!
زبانش را در می‌آورد و لیوانی را برمی‌دارد.
بهین نگاهی به ساعت می‌اندازد و می‌گوید:
- دیرت نشه!
آروا که لیوان را از شیر پر می‌کند، آن را کامل می‌نوشد و خودش نیز به ساعت بزرگ سالن چشم می‌دوزد و می‌گوید:
- خب دیگه وقتشه. بابا گفت خودش میاد ایستگاه اتوبوس. من برم آماده شم.
فورا از کنار بهین رد می‌شود و به اتاقش می‌رود. شور عجیبی بابت اولین سفرش به تنهایی و البته دیدن برادری که جز عکس، قیافه‌اش را سال‌هاست ندیده، وجودش را فرا می‌گیرد.
مانتوی آبی‌اش را با شال سفیدی می‌پوشد و کیفش را برمی‌دارد. کیف مسافرتی سبکش را نیز برمی‌دارد و مقابل آینه می‌رود. رژ لبش را برمی‌دارد و کمی رنگ به ل**ب‌های رنگ و رو رفته صبحگاهی‌اش می‌زند. چشم‌ از چشم‌های آبی رنگ خودش در آینه برمی‌دارد و از اتاق بیرون می‌رود. بهین دست به سینه به دیوار رو به‌رویش تکیه داده است. آروا کمی هم دلش برای مادرش می‌سوزد اما، بالاخره باید عادت می‌کند برای اولین بار دخترش مدتی از او دور باشد. کیفش را روی زمین رها می‌کند و به سمتش می‌رود. او را محکم در آغوش می‌گیرد و می‌گوید:
- نبینم مامان خوشگلم ناراحت باشه! هوم؟
بهین دستی به سرش از روی شال می‌کشد و با صدای بغض دار می‌گوید:
- مراقب خودت باش فرشته.
آروا از بغل مادرش بیرون می‌آید و می‌گوید:
- مامان؟ اسم من آرواست ها خوشگل!
بهین لبخند می‌زند و می‌گوید:
- معنیش که فرشتست. چه فرقی داره؟
آروا چیزی نمی‌گوید. درخانه همیشه، هم پدرش، هم مادرش، او را معمولا فرشته صدا می‌زدند. کیفش را از روی زمین برمی‌دارد و درحالی که فکر می‌کند هرلحظه ممکن است مادرش پیشمان شود، تقریبا به سمت در می‌دود و می‌گوید:
- خداحافظ مامان.
سریع کتانی‌های سفیدش را به پا می‌کند و حیاطشان را پشت سر می‌گذارد.
به محض باز کردن در حیاط، دوباره منظره خیابان جلو رویش ظاهر می‌شود. او همیشه دوست داشت خانه‌شان در جای خلوت و آرامی باشد. خواسته‌ای که حالا که داشت بیست ساله می‌شد، تاکنون تحقق نیافته بود.
دستش را برای تاکسی بلند میکند. مرد پیر داخلش بی توجه به او، به سرعت از کنارش می‌گذرد. آروا کمی به جای خالی آن خیره می‌ماند و سپس شانه‌ای بالا می‌اندازد. برای دومی دست بلند می‌کند. این‌بار مردی حدودا چهل ساله با ته ریشی که به سپیدی می‌زند راننده است. آروا در صندلی عقب می‌نشیند. نگاهی به داخل کیفش می‌اندازد و درهمان حال می‌گوید:
- میرم ترمینالی که نزدیک حومه‌ست.
مرد، باشه‌ای می‌گوید و ماشین را راه می‌اندازد. بالاخره کیف پولش را در کیف شلخته‌اش پیدا می‌کند. کرایه را حساب می‌کند و به صندلی تکیه می‌دهد. با این‌که اولین بارش است شهرش را ترک می‌کند، به جای دلتنگی تنها شعف است که حس می‌کند.
مانند کودکانی که وقتی اولین بارشان است به جای مهمی می‌روند، در ذهنش خیابان‌های اهواز را تجسم می‌کند.
یک ربع از زمانش که با تجسم اهواز و خانه برادرش می‌گذرد، صدای مرد را می‌شنود و سپس تاکسی که مچاز حرکت می‌ماند.
تشکر می‌کند و پیاده می‌شود. وارد محوطه اتوبوس‌ها می‌شود. تعداد خیلی زیادی اتوبوس رنگی در سمت راستش، و در مقابل‌ آن‌ها، اتوبوس‌های وی ای پی سفید بودند. آروا که کمی گیج می‌شود، کمی کنارتر می‌رود و روی نیمکتی می‌نشیند. بلیتش را از جیب مانتواش بیرون می‌آورد. علیرغم اصرار مادر و پدرش برای سفر با هواپیما، خودش سفر با اتوبوس را برگزیده بود. زیرا دوست داشت راهش تا می‌تواند طولانی‌تر شود و البته، توان این را هم داشته باشه که تمام جاده و راه‌ها و شهرهای بینشتن را ببیند.
بار دیگر لبخند بر لبش آمد و بلیت اتوبوس وی ای پی یزد-اهوازش را در جیبش گذاشت.
حالا، یک ربع دیگر گذشته بود و هوای زمستانی یزد که از فصل‌های دیگر قابل تحمل‌تر بود هم آروا را خوشحال نمی‌کرد. نگاهی به صفحه موبایلش برای ساعت می‌اندازد و با حرص می‌گوید:
- بابا آخه تو کجایی؟
موبایلش را هم در جیبش می‌گذارد. به بغل دستش نگاه می‌کند. مادری فرزندش را کنار خود نشانده و دارد به او کیک و شیرموز می‌دهد. نگاهش را از بچه می‌گیرد و به بوفه می‌دوزد. برای گذراندن وقتش هم شده به آن‌جا می‌رود. بسته‌ای لواشک با شکلاتی می‌گیرد و بی آن‌که به جای قبلی‌اش برگردد، ایستاده مشغول خوردن می‌شود. مانند همیشه، کاملا بی قید، میان اتوبوس‌های رنگی که هیچ مسافری ندارند شروع به حرکت می‌کند و به رنگ‌هایشان خیذه می‌شود و شهرهای رویشان را می‌خواند. لواشکش که تمام می‌شود، موبایلش را دوباره بیرون می‌آورد و این بار شماره پدرش را می‌گیرد. انتظارش برای شنیدن صدای همیشه جدی پدرش بی جواب می‌ماند. گوشی‌اش را دوباره در جیبش می‌گذارد و می‌گوید:
- حتما کار داره، الانه که برسه.
دوباره به گشت و گذارش ادامه می‌دهد. پنج دقیقه به حرکت اتوبوسش، مسافران همگی سوار می‌شوند. آروا اما، کنار راننده دست به سینه می‌ایستد.
چشمش، میخ در آهنی زنگ زده بزرگ است که هر لحظه پدرش سر برسد. صدای زنگ موبایلش بلند می‌شود. فورا بیرون می‌آوردش. نام “عمه آبان” چشمک می‌زند. مردمکش را می‌چرخاند و بی آن‌که توجهی داشته باشد، دوباره گوشی‌اش را در جیبش می‌گذارد.
راننده جوان اتوبوس به سمت آروا برمی‌گردد و می‌گوید:
- خانوم سوار نمی‌شید.
آروا بی آن‌که نگاهش را از در بگیرد، می‌گوید:
- الان!
کمی دیگر منتظر می‌ماند‌. راننده از کنارش می‌رود و سوار می‌شود. آروا زیر ل**ب می‌گوید:
- یعنی نمیاد بدرقم کنه؟
خالی بودن محوطه در ساعت دو ظهر، جوابی برای سوالش بود. زنگ موبایلش دوباره بلند می‌شود. باز عمه‌اش است. قصد جواب ندارد. به سرش می‌زند خاموشش کند. دستش روی دکمه پاور می‌ماند. اگر پدرش زنگ بزند چه؟
پوزخندی به ساده لوحی خودش می‌زند و به سمت اتوبوس برمی‌گردد. دستش را به میله نقره‌ای اش می‌گیرد و از پله‌هایش بالا می‌رود. اتوبوس تقریبا پر است. شماره بیست و دو را پیدا می‌کند. جایش کنار پیرزنیست که از حالا خوابش برده. در جایش می‌نشیند و کیفش را کنار خودش می‌گذارد. خم می‌شود تا شکلاتش را نیز بیرون بیاورد که دوباره زنگ موبایلش بلند می‌شود. موبایلش را با بی حوصلگی بیرون می‌آورد‌ این بار مادرش است. دستش روی آیکون سبز رنگ می‌گذارد و گوشی را دم گوشش می‌گذارد. برخلاف انتظارش، صدای عمه‌اش است که در گوشی می‌پیچد:
- آروا چرا جوابم رو نمیدی دختر؟
صدای بغض آلودش، آروا را متعجب و کنجکاو می‌کند. به عمه دیکتاتور مانند و بی احساسش گریه نمی‌آمد! بزاقش را قورت می‌دهد و چیزی نمی‌گوید. عمه‌اش قبل از او می‌گوید:
- چیزی نپرس. فقط زود بیا بیمارستان نزدیک خونه من. زود!
اطاعت نمی‌کند و با نگرانی می‌گوید:
- عمه چی شده؟ بلایی سر کسی اومده؟
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#5
- قسمت سوم -
صدای نفس عمیقش را از پشت تلفن نیز می‌شنود. دیگر منتظر نمی‌ماند. تماس را خاتمه می‌دهد و از جایش بلند می‌شود. همان موقع، اتوبوس روشن می‌شود. آروا کیفش را برمی‌دارد و درحالی که بغض و نگرانی، امانش را بریده، با صدای بلند می‌گوید:
- آقا نگه دار من پیاده میشم!
صدایش به راننده نمی‌رسد و اتوبوس به حرکت می‌افتد. وقتی آروا بار دیگر تکرار می‌کند، مسافرهای جلوتر به راننده می‌گویند و به محض ایستادن اتوبوس، آروا فورا به سمت در دویده و بازش می‌کند. به محض پیاده شدنش، اتوبوس به سرعت از کنارش می‌گذرد.
در آن محوطه بزرگ، جز مردی که در بوفه بود و باجه بلیت، کس دیگری دیده نمی‌شد. آروا فورا می‌دود و از آن‌جا خارج می‌شود. بیرون، آن طرف جدول‌های سفید و سبز، تعداد زیادی تاکسی منتظر برای مسافر ایستاده‌اند. فورا به سمت جلویی ترین می‌رود و سوار می‌شود. نام بیمارستان را می‌دهد و اشک از چشمانش جاری می‌شود. حتما دوباره پدرش سکته قلبی داشته و در ییمارستان بستریست. اگر عمه‌اش کمی دیرتر به او زنگ می‌زد چه؟ که مادرش را آرام می‌کرد؟ او بی شک با دیدن وضع پدرش حالش بد می‌شد.
نگاه خیره راننده را روی خود حس می‌کند. از آن‌که چیزی نمی‌پرسد، خوشنود است و اشک‌هایش را پاک‌ می‌کند. هیچ کس در خانه و خانواده، هرگز آروا را گریان ندیده بودند. او همیشه در بدترین شرایطش می‌خندید و بقیه را نیز به خنده می‌انداخت.
این‌که واقعا بیمارستان فاصله زیادی با ترمینال داشت یا چون ناراحت بود، دیر می‌گذشت، اما بیست و پنج دقیقه طول کشید تا ساختمان بسیار بزرگ بیمارستان مقابلش ظاهر می‌شود.
تا می‌آید پیاده شود، یادش می‌آید کرایه‌اش را نداده است. فورا حسابش می‌کند و پیاده می‌شود. وقتی تلف نمی‌کند. از در همیشه باز می‌گذرد و فضای سبز بیمارستان را پشت سر می‌گذارد. از در ورودی نیز می‌گذرد و کاملا اتفاقی، قسمت پرتردد اورژانس را انتخاب می‌کند. مقابلش، دو راهروی بزرگ ظاهر می‌شود. یکی از دست‌هایش را به سرش می‌گیرد و می‌گوید:
- اصلا به من نگفت کی مریضه؟ اگه مادرم باشه چی؟
نگاهش میان بخش زنان و مردان در نوسان می‌ماند. میان آن همه شلوغی و چهره ناآشنا، بالاخره مردی را به سبب آشناییش دنبال می‌کند. وقتی به عمه‌اش می‌رسد، یادش می‌آید او همان راننده عمه‌اش بود. دوباره دستی به گونه‌هایش می‌کشد. هروقت گریه می.کرد، بینی‌اش سرخ می‌شد و مسلما دوست نداشت عمه‌اش آن را ببیند. گوشه‌ای کز می‌کند و به او که با قد بلندش، در طول سالن پر التهاب رفت و آمد می‌کند و گوشی‌اش دم گوشش است. قطره اشکی از چشمان سبز زمردی‌اش می‌زدودد و می‌گوید:
- هماوند من واقعا نمی‌دونم! ولی... حالش خوب نیست! بیا!
هر دو کیف آروا از دستش می‌افتد. اگر پدرش بود هرگز به هماوند نمی‌گفت و اگر حال مادرش وخیم نبود، عمرا از هماوندی درخواست آمدن می‌کرد که پانزده سال است به دیدن مادرش نیامده.
دستان سر شده‌اش به دیوار می‌گیرد و سعی می‌کند بر خودش مسلط باشد. تمام عضوهایش، گویی از کار می‌افتند و تمام بدنش، انگار سراپا گوش می‌شود. صدای عمه‌اش را دوباره می‌شنود که با بی قراری از نیامدن آروا و پدرش می‌گویند. این بار ذهنش پی پدرش می‌رود. پس او کجاست؟ بزاقش را تند تند قورت می‌دهد اما راهی برای کاهش ضربان قلبش سراغ ندارد. پنج دقیقه، با پاهایی سر شده، سراپا می‌ماند و عمه‌اش هموز در میان جمعیت سراسر نگران برای عزیزانشان، او را نمی‌بیند.
مردی از اتاقی بیرون می‌آید. پزشک نیست. لباس آبی به تن دارد. دستش را بلند می‌کند و می‌گوید:
- دوستان لطفا سعی کنید آروم باشین این‌جا بیمارستانه!
کمی از همهمه سالن کاسته می‌شود. صدای عمه‌اش، بار دیگر در گوشش می‌پیچد:
- آقا سعداللهی، دکتر چیزی راجع به مریض ما نگفتن! بهین بانو سعادت. حالش چطوره؟
آروا مرد را نمی‌بیند، اما خب، صدایی که آرام‌تر می‌شود را می‌شنود:
- بهتون نگفتن خانوم؟ سوختگیشون بیش از حد بود. وقتی که آوردنش این‌جا هم کاری از دستشون بر نمی‌اومد. الان هم بردنش سردخونه.
کاش اشتباه شنیده بود. اصلا، شاید هم منظورش فرد دیگری بود. آری حتما منظورش فرد دیگری بود. ولی مگر چند نفر در زندگی عمه‌اش بود که به خاطرش عصبانی شود و فریاد “دروغ میگید” سر دهد. عصبانیت عمه‌اش، مهر تاییدی می‌شود بر خاتمه مرگ مادرش که همین صبح، با نوازشش صبحش را شروع کرده بود. آرام آرام می‌خزد و روی سرامیک‌های سرد و کثیف می‌نشیند. صدای مادرش بارها و بارها در گوشش می‌پیچد. خنده‌هایش، گریه‌هایش، نصیحت‌هایش، عصبانی شدن‌هایش و تعریف کردن‌هایش.
چهره جدی و جذابش حتی در پنجاه و اند سالگی و چشمان زمردی که هربار لباس سبز می‌پوشید، بیش از پیش در چشم می‌زد و دل می‌ربود از پدری که چنان عاشقانه او را دوست داشت و نازش را خریدار بود، که مادرش بیش‌تر به زنان چهل ساله شباهت داشت تا همسن و سال‌هایش.
زیر ل**ب آرام می‌گوید:
- امکان نداره آروا! یعنی چی؟ این چرت و پرتا چیه؟ مادرت نمرده!
نگاهش را به کیف‌هایش می‌دوزد. هردو را با دستی می‌گیرد و سعی می‌کند به کمکشان بلند شود. به پشت سرش نگاه نمی‌کند. بی آن‌که اهمیتی دهد تنها راخ می‌رود. قسمت‌های ممنوعه بیمارستان را هم گویی یادش رفته. تنها، صدای زنگ‌ موبایلش است که او را به خود می‌آورد. با همان رفتارهای سرد و ربات مانندش، موبایل را از جیبش در می‌آورد. نام پدرش روی صفحه موبایل، بغض را به گلویش می‌آورد. اگر پدرش می‌دانست قطعا می‌مرد! او هم توان گفتنش را نداشت. سرش را بلند کرد و چند پرستار را دید که جسدی را از جلویش می‌بردند. یعنی مادرش را نیز همان‌طور برده بودند؟ ناخودآگاه پاهایش را به دنبال آن‌ها می‌کشد. گوشی‌اش همچنان زنگ می‌خورد. یکی از پرستارها گوشی دم‌گوشش را پایین می‌اندازد و می‌گوید:
- یه تماس از دست رفته از دخترش داشته. ولی جواب نمیده. چیکار کنم؟
پرستار دیگر، که زن مسن‌تریست، با اخم می‌گوید:
- خب بگرد به پدر و مادری، زنی، چیزی زنگ بزن!
پرستار جوان‌تر دوباره سرش را در گوشی می‌برد. مدل آن یک آیفون پنج با کاور سیاه ساده است‌. بی اختیار، تصویری در ذهنش نقش می‌بندد و صدای خودش که می‌گوید:
- بابا نگیر این سیاه رو زشته. ببین این سفیدش خوبه!
پدرش، لبخندی می‌زند و کاور سیاه را از دستش می‌گیرد.
- من که برای قشنگیش نمی‌خوام. هم باید مردونه باشه هم وقتی افتاد چیزیش نشه!
- آخه بابا تو‌ کی دیدی آیفون بیفته و چیزیش بشه؟
تصویر محو می‌شود. بی آن‌که اختیاری روی کارش داشته باشد، به سمت آن‌ها می‌دود و بی هیچ مکثی پارچه سفید را از روی فرد برمی‌دارد. همان پرستار مسن‌تر با داد می‌گوید:
- چیکار می‌کنی خانوم؟
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#6
- قسمت چهارم -
آروا گوش نمی‌دهد. آن‌ها که چهره وحشت زده‌اش را می‌بینند از حرکت می‌ایستند. آروا دستش را جلو می‌برد و روی صورت سردش می‌گذارد. چشمان وحشت زده‌اش تمام صورتی که هیچ تفاوتی با پدرش ندارد را می‌کاود و زیر ل**ب زمزمه می‌کند:
- نه!
پرستار مسن‌تر، این بار رفتارش آرام می‌شود. دست چپش را روی شانه‌ آروا می‌گذارد و می‌گوید:
- می‌شناسیش دخترم؟
آروا حتی نیم نگاهی هم به او نمی‌اندازد. صدایش بلندتر می‌شود و با بغض می‌گوید:
- نه نه امکان نداره! نه نمیشه چطور می‌تونین هردوتون تو یه روز تنهام بذارین؟
دستانش را دو طرف صورت پدرش می‌گذارد و اشک‌هایش، بی مهابا روی جسم بی جان پدرش می‌ریزند. بلندتر می‌گوید:
- بابا؟ بابا پاشو! بابا تو رو به اون خدایی که می‌پرستیش پاشو! بابا جون من پاشو تو هم مثل مامان تنهام نذار. بابا؟
فریاد بابا گفتن‌هایش، کل همهمه افراد آن‌جا را ساکت می‌کند. آروا اما، نفسش بند می‌آید. میان بابا گفتنش‌هایش، مرتب سرفه می‌کند و پرستار کنارش، سعی می‌کند او را کنار بزند.
بالاخره زورش به زور آروای نوزده ساله می‌چربد و او را کنار می‌زند و بقیه، جسد معین را از چشمانش دور می‌کنند. رقابت آروا با آن زن بی نتیجه می‌ماند و با مظلومیت می‌گوید:
- شما بهش بگین خانوم! بگین پاشه آخه من که کسی رو تو این دنیا ندارم. بی بابام چیکار کنم؟
به پشت سرش اشاره می‌کند و می‌گوید:
- همین الان، اون‌جا گفتن مامانم سرد خونه‌ست. خانوم... اونا خودشون میرن، چرا کسی به فکر من نیست؟ چرا نمیگن من بدون اونا می‌میرم؟ مگه نمی‌دونن اونا نفس منن نباشن نفسم قطع میشه؟
پرستار، او را در آغوشش می‌گیرد و آروا به راحتی آن را می‌پذیرد و شانه او را مهمان اشک‌هایی می‌کند که زندگی از دست رفته‌اش را سوگواری می‌کردند.
***
از آتشکده خارج می‌شود و نفس عمیقی می‌کشد. هفته‌ای می‌گذرد که این آتشکده، مهمان جسد مادرش است و اویی که هفته‌ایست خودش را نشان هیچ کس نداده بود، نتوانست از آن‌ها بخواهد او را به زادگاهش، اهواز ببرند. تمام این یک هفته را، در خانه پیرزنی هفتاد ساله گذراند که پدرش هرسال فطریه و کمک‌هایش را برای او می‌برد و آروا این یک هفته‌ای را که مهمانش بود، تمام کارهایش را برایش انجام می‌داد و او هم مثل آروا از مرگ معین و بهین، متاثر بود. سوار تاکسی می‌شود. کیف پولش را بیرون می‌آورد و به باقی پول‌هایش چشم می‌دوزند. خیلی زیاد نیست اما باز هم کفاف سفر می‌کند. از آینه کوچک به راننده چشم می‌دوزد و می‌گوید:
- میرم قبرستون.
مرد نگاهی به آتشکده‌ای که از آن بیرون آمده بود و سپس به آروا انداخت. اما حرفی نزد و ماشین را به راه انداخت. زیاد دور نبود و این برای آروایی که هرروز راه قبرستان تا آتشکده را دو بار می‌پیمود و به دنبال تسلی روحش، در آرامگاه پدر و مادرش بود، خوشایند بود. بی هیچ حرفی پیاده می‌شود. آن راه دور و دراز را بی آن‌که خسته شود می‌پیماید. امروز پنج شنبه بود و قبرستان، از روزهای قبل شلوغ تر. از آرامگاه پسر بیست ساله‌ای که عبارت “جوان ناکام” روی آن حک شده بود می‌گذرد و به سنگ سیاه پدرش می‌رسد که با خطی زیبا، “معین مؤمنی” روی آن حک شده است.
گلاب کوچکش که فقط کمی در آن مانده را بیرون می‌آورد. همین گونه نیز قیر پدرش همیشه خوشبوست چون به علاوه او، کسان دیگری هم به او لطف داشتند. آروا در صورتی رنگ گلاب را باز می‌کند و روی سنگ قبر می‌ریزد. آن را با دستش همه جای سنگ می‌برد و بو*س*ه‌ای نیز بر سنگ مزار پدرش می‌زند. کاملا راحت روی زمین می‌نشیند و می‌گوید:
- خب دیگه بابا، خودت هم می‌دونی این قضیه یکم پیچیدست. مثلا من الان نمی‌دونم تو تو برزخی و اعتقادت به خدات درست بوده، یا مامانم درست می‌گفته و الان پیش اهورا مزداست. به هر حال، این وسط من نه فاتحه بلدم بخونم، نه اگه بلد بودم کاملا مطمئن بودم که همچین چیزی لازمه. خب، تو خودت از مزدیسنا بودن من راضی بودی!
مکث می‌کند. به زمین چشم می‌دوزد و می‌گوید:
- ولی حداقل می‌تونم آرزوی این رو داشته باشم که الان هرجا هستی خوشحال باشی!
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#7
- قسمت پنجم -
سرش را بلند می‌کند. به درختانی که اطراف قبرستان را گرفته چشم می‌دوزد و می‌گوید:
- خب، به مامان هم گفتم. خاله کبری راست میگه. دیگه ناراحتی کردن دردی از من دوا نمی‌کنه. شما رو هم بر نمی‌گردونه.
بزاقش را قورت می‌دهد. شاید هم بغضش است.
- عمه خونه نیست. غیبش زده. خونه‌مون هم کامل سوخته. من دیگه جایی ندارم برم.
با انگشتش، شکل‌های نامنظمی با خاکریزه‌های روی زمین می‌کشد و ادامه می‌دهد:
- کبری خانوم میگه برو‌ پیش داداشت. میگه خون خون رو‌ می‌کشه حتما قبول می‌کنه باهاش زندگی کنی. راستش، این تنها راهیه که برام‌ مونده؛ اگه اون اون‌جوری که مامان رو‌نمی‌خواست منم پس بزنه، دیگه جایی رو ندارم بمونم. یتیم خونه هم که برای پایین هجده ساله‌هاست!
لبخند تلخی بر لبش می‌نشیند.
- یه حسی بهم میگه اون قبول می‌کنه. آخه، اون خیلی آدم خوش قلبی به نظر می‌رسه. این‌جا نبودی بمونی، خیلی برای مامان ناراحت بود. من که یواشکی تو مراسماتون بودم، همه رو زیر نظر داشتم. دیدم یواشکی برای مامان گریه می‌کرد. طفلک خیلیم برای پیدا کردنم تلاش کرد. کلیم سر عمه داد زد که چطور نمی‌دونه من کجام و خیلی آدم بی مسئولیته‌. الانم به چند نفر سپرده من رو پیدا کنن.
سرش را به آسمان می‌دوزد و می‌گوید:
- میرم پیشش. هرچند درس خون نیستم و نهایت چهار ماه مونده، ولی کنکور سعی می‌کنم قبول شم. ولی، می‌دونم اگه زده بودید مخالفت می‌کردید، اما من دنبال قاتل مامان و مسبب مرگ تو هم می‌گردم بابا. اون روز اگه من از خونه نزده بودم بیرون منم با مامانم تو اون آتش سوزی عمدی می‌سوختم. پشیمون نیستم که زنده موندم. چون باز هم تو اون سکته رو می‌زدی و کسی نبود قاتلمون رو پیدا کنه. الانم من تمام تلاش خودم رو می‌کنم. آدم دونسته بمیره بهتر از اینه که جاهل از دنیا بره یا مثل ترسوا بخاطر این‌که دوباره بهش سوء قصد نشه خودش رو مخفی کنه.
صدای قرآنی از قبرهای کناری بلند می‌شود و صدای گریه‌های زن‌ها. پسر بچه‌ای، ظرف خرمایی جلویش می‌گیرد و می‌گوید:
- خانوم نذر بابامه، بفرمایید.
نگاهش را به چشمام سیاه بزرگش می‌دوزد. چه مظلومانه مثل خودش یتیم شده است. دستش را می‌برد و خرمایی برمی‌دارد. تشکر می‌کند. پسرک، می‌گوید:
- بابای تو هم رفته پیش خدا؟
آروا دوباره سرش را بلند می‌کند. کمی به چشمان منتظر پسر خیره می‌شود و می‌گوید:
- آره. رفته پیش خدا.
پسرک فورا لبخند می‌زند. ظرف خرما را زیر بغلش می‌زند و می‌گوید:
- مامانم میگه چون بابا آدم خوبیه خدا تو بهشتش راهش میده. میگه بابا اون‌جا خوشحال‌تره. اگه این‌طوره نمی‌دونم چرا گریه می‌کنه، ولی خب اینم گفته اگه براش نذری پخش کنم و بقیه رو خوشحال کنم، بابا هم اون دنیا خوشحال میشه. تو برای بابات نذری دادی؟
گازی از خرمای در دستش می‌گیرد و می‌گوید:
- خب، تو خرما رو مادرت آمده کرده. ولی من مامانمم اون دنیاست.
لبخند روی لبش، عمیق‌تر می‌شود. می‌گوید:
- پس الان تو هم مامانت و هم بابات بهشتن و خوشحال. مگه نه؟
آروا لبخندی به سادگی‌اش می‌زند. دستش را بلند می‌کند و گونه نرم پسرک را می‌کشد و می‌گوید:
- آره‌. الان هر دوشون خوشحالن.
پسرک با خوشحالی از کنارش می‌گذرد و خودش اما، زیر ل**ب می‌گوید:
- ولی من نیستم!
دستش را بار دیگر روی سنگ قبر پدرش می‌کشد و بلند می‌شود. صدای قرآن همچنان طنین انداز است. آروا نیم نگاهی به آن طرف می‌اندازد و می‌گوید:
- امیدوارم به قول اونا بهشت باشی. من رفتم بابا.
به او پشت می‌کند. از میان سنگ قبرها بار دیگر می‌گذرد و گورستان را پشت سر می‌گذارد. به تاکسی‌ها خیره می‌شود اما بهتر بود صرفه جویی می‌کرد. دستانش را در جیب مانتواش می‌گذارد و شروع به قدم زدن تا ترمینالی می‌کند، که بار قبل همه چیز از آن‌جا شروع شد.
***
- آخ. یواش خواهر من!
دختری که تقریبا هولش داده بود، با دستپاچگی مقنعه‌اش را جلو می‌آورد و می‌گوید:
- ببخشید خانوم. حواسم نبود.
چشمانش فورا از روی صورت آروا می‌لغزد و به پشت سرش دوخته می‌شود. بلافاصله لبخندی شیرین بر صورت بی آلایشش می‌نشیند و با ذوق می‌گوید:
- مامان!
آروا کنار می‌گذارد و می‌رود. آروا از آن جمع خانوادگی قشنگ چشم می‌گیرد و به اطرافش که چشم وا می‌کند، همه حداقل یک نفر به استقبالش آمده است. شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- خب منم اگه می‌گفتم می‌اومدن!
از کنار جمعیت گذشته و از ترمینال اهواز بیرون می‌رود. نگاهی به خیابان رو در رویش می‌اندازد و دستانش را جیب‌هایش می‌گذارد.
- با این‌که اون طور نشد که می‌خواستم، ولی بالاخره اومدم!
راننده‌ای که مشغول کشیدن سیگارش بود، رو به آروا می‌گوید:
- خانوم جایی می‌خواید برید درخدمتم!
مسلما حالا که داشت هوا تاریک می‌شد، آروا این درخواست را می‌پذیرفت. اما اگر این وسط، می‌دانست که خانه هماوند کجای اهواز است. بلاتکلیف به پیراهن طوسی مرد خیره می‌شود اما دریغ از یک نشانی یا سرنخی که از طریق آن هماوند را پیدا کند. حتی یک شماره تلفن.
دستش را محکم به پیشانی‌اش می‌کوبد و زیر ل**ب می‌گوید:
- آروای احمق! حالا می‌خوای چیکار کنی؟
همتن‌جا به دیوار آجری تکیه می‌دهد. نگاه مرد راننده بالاخره به سمت مشتری دیگری جلب می‌شود. فکرها و راه حل‌های بی نتیجه آروا زمانی به پایان می‌رسد، که دیگر هوا کاملا تاریک است و از روشنایی روز خبری نیست!
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#8
- قسمت ششم -
بالاخره تکیه‌اش را از دیوار می‌گیرد. زیر سایه نور نارنجی رنگ چراغ‌های خیابان، پاهای بی رمقش را به دنبال خودش، به جایی حوالی ناکجا آباد می‌کشد. درماندگی و حیرانی همان‌جا در آن خیابان اهواز بود جایی که آروا حتی نامش را نمی‌دانست. در شناسنامم‌اش، محل تولد اهواز بود اما آروا، هیچ نمی‌دانست از این زادگاه غریب چرا که در همان دوران طفولیت، به یزد رفته تا زندگی بهتری را تجربه کنند. به دور از کنایه همسایه‌ها، در محله‌ای در یزد، جایی که خود محل سکونت عمدتا زرتشتیان بود.
چند خیابان و کوچه را که پشت سر می‌گذارد، دیگر ناخودآگاه خنده‌اش می‌گیرد. بی کسی یعنی همین. آروایی که از بچگی از کنار مادرش جم نخورده بود حالا در شهری دیگر در ساعت هشت و‌ نیم شب، کوچه کردی می‌کرد. عملی که چندان به مزاج آروای همیشه شیطان و آزاد، بد نمی‌آمد.
خیابان، حالا رفته رفته خلوت‌تر می‌شود. آروا پایش را از روی جدول‌هایی که رنگشان را به خوبی تشخیص نمی‌داد، گذر داد و وارد خیابان شد. با فاصله کمی از جدول‌ها، زیر سایه درختان حرکت کرد و با دیدن درختی بی برگ و بزرگ، آن طرف خیابان، تصمیم به تغییر جهتش داد. در خیابان خالی، احتمال وجود ماشینی را نمی‌داد‌ پس بدون دید زدن، با خیال راحت به سمت آن طرف حرکت کرد. هنوز مسافت چندانی را طی نکرده بود که صدای و نور ماشینی، باعث شد وحشت زده به عقب برود، اما عکس العملش به حدی دیر بود که قسمتی از ماشین به پایش ضربه بزند. خم شد و با هردو دستش پای راستش را در دست گرفت.
شیشه ماشین پایین رفت و راننده جوان آن، سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت:
- خانوم حالتون خوبه؟
آروا که به شدت عصبانی شده بود، پایش را ول کرد و سرش را بلند کرد. صدایش را صاف کرد و گفت:
- خیلی نگرانید بفرما تشریف بیارید پایین از رو شیشه سختتون نشه!
به او جا می‌خورد. از بالا پریدن ابروهایش مشخص است.
- خانوم شما خیلی دانا هستید هنگام رد شدن از خیابون حواستون جمع باشه!
آروا بزاق دهانش را قورت می‌دهد و می‌گوید:
- شما چرا سرعتت انقدر بالاست که نتونید به موقع ترمز بگیرید؟
تا می‌خواهد جوابش را بدهد، صدای زنگ موبایلش بلند می‌شود. زیر ل**ب عذر می‌خواهد و موبایلش را برمی‌دارد. آروا که تا چند دقیقه پیش مشغول بحث بود، با دیدن رفتار محترمانه‌اش، ناخودآگاه از برخوردش شرمسار می‌شود. صدای فرد پشت تلفن، از آن‌جا قابل شنیدن است:
- سپنتا کجایی؟ قرار نبود امشب بیای این‌جا؟
پسر که انگار نامش سپنتا بود، نگاهی به آروا می‌اندازد و می‌گوید:
- تو راه بودم. ده دقیقه دیگه می‌رسم.
آروا بی اختیار کمی جلوتر می‌رود.
- باشه پسرم. فقط، خبری از اون مردا نداری؟ چیزی نفهمیدن؟
سپنتا، دستی به صورتش می‌کشد و می‌گوید:
- نه پدر. شما نگران نباش. فردا خودم میرم یزد.
آروا دستش را جلو می‌برد و موبایل را با یک ‌حرکت از دست سپنتا می‌رباید. در مقابل چشمان متحیر سپنتا، آن را دم گوشش می‌برد و می‌گوید:
- البته لازمم نیست بیاد. همین الان پسر یکی یدونت داشت خواهر یکی یدونت رو زیر می‌گرفت!
سکوتی، میان حمع حاکم می‌شود تا این‌که هماوند با بهت می‌گوید:
- آروا؟
آروا به صورت متعجب سپنتا لبخند می‌زند و می‌گوید:
- خودم هستم.
صدای هماوند، این بار با عصبانیت در گوشی می‌پیچد:
- دختر احمق کجا بودی؟ نمی‌دونی چقدر نگرانت شدم؟ اصلا اگه به سپنتا برنمی‌خوردی چطور من رو پیدا می‌کردی؟ آدم انقدر سبک سر؟
آروا ل**ب پایینی‌اش را گاز می‌گیرد و به آرامی می‌گوید:
- من گوشی رو‌میدم دست صاحابش.
سپس با دو انگشت گوشی را به سپنتا که همچنان با تعجب به او خیره‌ است می‌دهد. سپنتا بی هیچ حرفی تماس را قطع می‌کند و می‌گوید:
- پس آروا تویی!
آروا کیفش را روی شانه‌اش جابه جا می‌کند و می‌گوید:
- آشنایی رو بعدا بکنیم؟ آخه فعلا از آشناییت خوشحال نیستم.
سپنتا در آن طرف را باز می‌کند و زیر ل**ب بیشعوری نثارش می‌کند. آروا که می‌نشیند، در را به آرامی می‌بندد و می‌گوید:
- بیشعور، عمته!
نگاه خیره سپنتا را که روی خودش حس می‌کند، سرش را به طرفش می‌چرخاند. مکثی می‌کند و با مظلومیت می‌گوید:
- عمه‌ت که منم! گل به خودی زدم!
لبخندی بی اراده بر لبان سپنتا می‌نشیند که او را کاملا شبیه به پدرش می‌کند. به جز تنها یک تفاوت، چشمان سیاهی که برخلاف چشمان سبز هماوند، از مادرش به ارث برده بود. از میان تمام خانواده سعادت و نیک پندار، آروا و حالا به ظاهر سپنتا، تنها افرادی بودند که از چشمان سبز برخوردار نبودند.
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#9
- قسمت هفتم -
ماشین سپنتا جلوی خانه‌ای دوبلکس با نمایی مرمرین می‌ایستد. آروا تمام خانه را از نظرش می‌گذراند و به سمت سپنتا بازمی‌گردد که مشغول باز کردن کمربند ایمنی‌اش است. کمی شالش را جلو می‌کشد و می‌گوید:
- تو هم این‌جا می‌مونی؟
سپنتا سرش را بلند می‌کند و‌ نیم نگاهی به نگاه کنجکاو آروا می‌اندازد. در ماشین را باز می‌کند و می‌گوید:
- نه. من مستقلم.
سپس پیاده می‌شود و در را می‌بندد. آروا نیز در سمت خودش را باز می‌کند و پیاده می‌شود. تا می‌خواهد حرف بزند، سپنتا که زنگ در را می‌زند، می‌گوید:
- اشکال نداره وسایلات رو بعدا خودم میارم بالا.
آروا نگاه قدرشناسانه‌ای به او می‌اندازد و همان موقع، صدای زنی از آیفون طنین انداز می‌شود:
- کیه؟
سپنتا دستانش را در جیب‌هایش می‌برد و می‌گوید:
- ماییم مامان.
در با صدای تیکی باز می‌شود اما بهارین بار دیگر می‌گوید:
- خب مثل بچه آدم بیاین جلو دوربین. بعدشم مگه تو کلید نداری؟
تبسم محوی روی لبان سپنتا می‌نشیند و با شوخی می‌گوید:
- ببخشید زحمتتون انداختم مامان. خواستم برای حریم شخصیتون احترام قائل شم.
منتظر جواب نمی‌ماند و بعد از ورود آروا، وارد می‌شود.
آروا که هم خوشحال است و هم هیجان زده، منتظر سپنتا نمی‌ماند و به سمت پلکان‌هایشان که مانند نما مرمرین بود می‌رود. کفش‌هایش را همان‌جا بیرون می‌آورد و در گوشه‌ای می‌گذارد. دستش را روی میله نقره‌ای رنگ می‌گذارد و یکی یکی پله‌ها را بالا می‌رود و پارکینگ را جا می‌گذارد. در نهایت، به یک در سفید بزرگ، با گلدانی از کاکتوس رودر رو می‌شود. به رسم ادب، دو تقه به آن در می‌زند و منتظر می‌ماند. باز شدن در، مصادف می‌شود با رسیدن سپنتا در پشت سرش.
مقابلش، زنی چهل ساله‌ایست که لباس‌های شیکی به تن دارد و موهای سیاه و مواجش، آزادانه رها شده‌اند. در چشم‌های سیاهش، که کاملا شبیه چشمان سپنتاست، تنها تعجب موج می‌زند و در نهایت لحن صدایش، که بهن زده می‌گوید:
- آروا تویی؟ خدای من! چقدر بزرگ شدی!
آروا به تعجبش حق می‌داد. طبق گفته مادرش، آخرین باری که بهارین و هماوند او را دیده بودند، تنها پنج سال سن داشته است.
آغوش بهارین گشوده می‌شود و صورت زیبایش با لبخندی مزین می‌شود:
- بیا این‌جا ببینم!
آروا بلافاصله می‌خندد و در آغوش بهارین می‌رود.
- سلام خاله بهارین. خوشحالم دوباره می‌بینمت.
بهارین دستش را نوازش وار پشت آروا می‌گذارد و همان موقع، صدای هماوند از پشت سرش بلند می‌شود:
- خانوم اجازه میدی منم ببینمش؟
بهارین بی آن‌که از آروا را از آغوشش خارج کند، می‌گوید:
- نه فعلا!
سپنتا به دیوار کنارش تکیه می‌دهد و می‌گوید:
- من چی؟ اجازه هست بیام تو؟
بهارین آروا را از آغوشش خارج می‌کند و می‌گوید:
- بیا تو آروا جان تا پدر و پسر دادشون بلند نشده!
آروا با لبخند از کنار بهارین می‌گذرد و وارد خانه می‌شود. هنوز کامل چشم وا نکرده که درد شدیدی درگوشش حس می‌کند. صدای “آخ” گفتنش، با حرف زدن هماوند هماهنگ می‌شود:
- ببینمت دختر! یه هفتست کجایی؟
آروا مقابل چهره جدی هماوند قرار می‌گیرد و بزاقش را قورت می‌دهد. دستش را بلند می‌کند و با لبخند دندان نمایی می‌گوید:
- درود اخوی. آروا هستم. اخت جنابعالی.
هماوند می‌خندد و گوش آروا را ول می‌کند. یقه لباسش را درست می‌کند و می‌گوید:
- اینا رو میدونم اختی. یه چیز بگو ندونم. مثلا این‌که کجا بودی؟
آروا شالش را از سرش درمی‌آورد و بهارین آن را از دستش می‌گیرد و می‌گوید:
- هماوند ولش کن خسته‌ست طفلک. بذار یه نفس تازه کنه.
آروا، گوشش را مالش می‌دهد و می‌گوید:
- خونه یه خانوم پیر می‌موندم. آشنای بابام بود.
هماوند سرش را تکان می‌دهد و دستش را پشت آروا می‌گذارد. او را به سمت نشیمن راهنمایی می‌کند و می‌گوید:
- نگرانت بودم. این چه کاری بود آخه؟
آروا در سکوت به اطرافش نگاه می‌اندازد. یک نشیمن بزرگ با دو پنجره بزرگ که منظره آن، چراغ‌هایی بود که در نور شب می‌درخشید. کاناپه‌های بژ رنگشان، با رنگ پرده‌ها و دکوراسیون هم‌خوانی داشت و فضای خانه به دل می‌نشست. خصوصا میز کوچکی که کنار کاناپه‌ها بود و قاب عکس‌های مختلفی با سایز‌های مختلف روی آن چیده شده بود.
با صدای هماوند، از دید زدن دست برمی‌دارد و چشم در چشمان همرنگ مادرش، می‌دوزد.
- ببینمت دختر! چقدر بزرگ شدی! آخرین باری که دیدمت قد یه نخود بودی!
آروا کنار هماوند، روی کاناپه می‌نشیند و می‌گوید:
- چون زیاد بهم سر می‌زدی، طبیعیه.
هماوند موی بسته شده‌اش را می‌کشد و می‌گوید:
- بلبل زبونی نکن دختر. از این به بعد که ور ول خودمی. دلتنگیامون جبران میشه!
بهارین لیوان‌های آبمیوه را روی عسلی جلویشان می‌گذارد و آن طرف آروا می‌نشیند. آروا نگاهش را به تکه یخ داخل‌ آن‌ها می‌دوزد و می‌گوید:
- خب، درسته الان اومدم تو ولی تکلیف من چی میشه؟ قرار نیست که این‌جا بمونم!
بهارین موهایش را پشت گوشش می‌اندازد و می‌گوید:
- چی میگی آروا؟ پس کجا قراره بمونی؟
هماوند خم می‌شود و لیوانی برمی‌دارد.
- چرت و پرت نگو اختی. تو دیگه بخوای و نخوای این‌جایی!
سپنتا از در چهارچوب در می‌ایستد و می‌گوید:
- مامان حوله تمیز پیدا نمی‌کنم!
بهارین بلند می‌شود و دنبالش می‌رود. آروا نیز لیوانی برمی‌دارد و می‌گوید:
- من دلم نمی‌خواد مزاحم شما باشم هماوند. شما حتی با پسرتونم تو یه خونه نیستین!
هماوند آبمیوه‌اش را کامل سرمی‌کشد و می‌گوید:
- قضیه سپنتا فرق داره. هر پسری تو سن اون دوست داره مستقل باشه. بعدشم این تعارفا به اون آروایی که باهاش حرف می‌زدم یکی نیستا. مامانت که می‌گفت کپی خودمی در هر مورد!
آروا سرش را پایین می‌اندازد. مادرشان را تنها مادر آروا خطاب کرده بود! پس از مکثی، می‌گوید:
- شاید این‌که فقط یک هفته از بی کس شدنم می‌گذره روش تاثیر گذاشته!
 

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,029
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#10
- قسمت هشتم -
حواسش همچنان به آبمیوه نارنجی رنگ و بوی مطبوعش است که دستی دور شانه‌اش حلقه می‌شود.
- این حرف رو ‌نزن آروا خب؟ آخرین باره ازت این رو می‌شنوم! تو‌ من رو داری. منی که تا حالا نبودم ولی بعد از این تمام و کمال کنارتم. تو زن داداشی داری که قدر دختر نداشتمون دوستت داره. نمی‌تونه جای مادرت رو پر کنه اما همون‌طور که خاله صداش می‌زنی، حمایتاش رو ازت دریغ نمی‌کنه. تو دیگه یه دختر بالغی. الانم دیگه وارد یه زندگی جدید میشی. محیط جدید و افراد جدید که مطمئنا ازشون خوشت میاد!
آروا سرش را بلند می‌کند و با لبخند به صورت مهربان هماوند خیره می‌شود. هماوند یکی از ابروهایش را بالا می‌برد و می‌گوید:
- فقط یه قول بهم بده! این‌که همون‌جوری باشی که تو خونه خودتون بودی! من از آدمای آروم خوشم نمیاد!
سپنتا، وارد نشیمن می‌شود و می‌گوید:
- من رو می‌گه!
بهارین که پشت سرش وارد نشیمن می شود، می‌گوید:
- باز که گفتی اینو!
هماوند بی آنکه آروا رو از خودش دور کند، می‌گوید:
- تو استثنا هستی! البته بازم ترجیج می‌دادم به جای رفتن به آراه، به من یا مادرت می‌رفتی!
سپنتا آن طرف‌تر می‌نشیند و می‌گوید:
- حالا که شده!
هماوند به سمت آروا برمی‌گردد و باصدای آرامی می‌گوید:
- درست مثل آراه با باباشم مشکل داره!
آروا می‌خندد و می‌گوید:
- آراه همون پسرداییم؟
هماوند سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:
- همون.
بهارین از آشپزخانه می‌گوید:
- غذا حاضره!
هماوند آروا را که حالا آبمیوه‌اش را تمام کرده بلند می‌کند و می‌گوید:
- حالا پاشو و یکم از دستپخت خانومم بخور که تا عمر داری یادت نره!
آروا سرش را کج می‌کند و می‌گوید:
- راستی؟ برای همین انقد چاق شدی دیگه؟
بهارین غذا را روی میز می‌گذارد و باخنده می‌گوید:
- دیدی هماوند؟ این دخترم فهمید اضافه وزن داری!
هماوند طبق معمول کنار بهارین ‌می‌نشیند و می‌گوید:
- زندگی به کامم خوش است خانوم. می‌خوای اضافه وزن هم نداشته باشم؟
زیر ل**ب ادامه می‌دهد:
- می‌خوای هروعده بعد تموم شدن غذام نگی، بازم بریزم؟ منم که سست!
آروا با خنده کمی غذا برای خودش می‌کشد و شروع می‌کند‌. همان‌طور که هماوند می‌گفت، دستپخت بهارین کاملا به مزاج آروا خوش آمده بود. همچنین، حرف هماوند درباره سپنتا نیز درست بود. او پسر آرامی بود که در مقابل خوش صحبتی‌های پدر و مادرش، تنها می‌خندید و کم پیش می‌آمد آغاز کننده بحث باشد. اما بهارین و هماوند، همان‌طور که همه از ان‌ها می‌گفتند، همچنان پس از سال‌ها زندگی شیطنت‌ها و شیرین زبانی‌های خود را حفظ کرده بودند. حتی، همان عشق زیبایشان را.
آن شب با کلی تعریف کردن خاطره و با خنده سپری شد و آخر شب سپنتا راهی خانه خودش شد و بهارین نیز اتاق خالی سپنتا را که دکور زیبایی داشت را برای آروا آماده کرد و پس از چیدن لباس‌هایش در کمد خالی سپنتا و گفتن جای چیز‌های مورد نیازش، او را تنها گذاشت و آروا، اولین شبش را از زندگی جدیدش را، به پایان رساند.
***
 

Similar threads

بالا