برگزیده رمان جنگجویان گورج (و اتحاد با شیاطین) | nazy.8 کاربر انجمن یک رمان

دیدگاهتون درباره رمان؟

  • عالیه_ دوست داشتین

    رای 50 83.3%
  • متوسط_ بهتره بیش تر کار کنم

    رای 7 11.7%
  • ضعیف_افتضاح بود

    رای 0 0.0%
  • شخصیت محبوب شما؟

    رای 0 0.0%
  • آترین

    رای 15 25.0%
  • حمیدنردبون و ننه

    رای 7 11.7%
  • آرتیمیس

    رای 8 13.3%
  • آرتور

    رای 8 13.3%
  • آدریانوس

    رای 8 13.3%
  • سوفی

    رای 2 3.3%

  • مجموع رای دهندگان
    60

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
38780
کد رمان:1577
ناظر رمان: MAEE_A

نام رمان: جنگجویان گورج (و اتحاد با شیاطین)
نام نویسنده: nazy.8
ژانر: تخیلی - عاشقانه
خلاصه رمان:
یک شیطان به دنبال تصرف دو سرزمین سبرج و گورج هست؛ او درحال جذب نیرو است که آترین به جنگجویان می‌پیوندد تا از انسان‌های عادی محافظت کند؛ اما ناگهان همه چیز درهم می‌پیچد. دوستی ممنوعه‌ای شکل می‌گیرد و اتفاقات ناگواری رخ می‌دهد که هیچ کس نمی‌تواند حدس بزند چه کسی برنده میدان است. شاید همین دوستی ممنوعه بتواند همه را نجات دهد.


توضیح درباره نام:
دو سرزمین در شمال ایران وجود دارد با نام‌های گُوِرج و سِبِرج. در سرزمین گورج، به دلیل زیبایی و آباد بودن آنجا، آن را به سرزمین فرشتگان می‌نامند؛ اما سرزمین سِبِرج که در آن در شب، صداهای مخوف و ترسناکی مانند جیغ شنیده می‌شود که به خاطر همین، به آن سرزمین شیاطین می‌گویند.

در حال ویرایش
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263








نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
سخن نویسنده:
با عرض سلام به کاربران انجمن یک رمان.
این دومین کارمه ولی هنوز هم تازه کارم. این رمان چند جلدی هست و بعضی چیزها واقعی هستن و من بهش شاخ و برگ دادم و بزرگش کردم.
این رمانم رو تقدیم می‌کنم به میترای عزیزم که خیلی خیلی دوستش دارم و همچنین تک تک دوست‌های عزیزم(@Shabnm.8 و @Mohadeseh_kh ) که خیلی بهم انرژی می‌دن و همراهم هستن.
امیدوارم خوشتون بیاد.
در پناه حق.

«به نام خدا»

مقدمه:
من...
خسته شده‌ام
خسته از پنهان بودن
اما این شروع جنگ است
و من اول کار...
قسم می‌خورم
به آتش بکشم
آن که را که آتش را روشن کرد
 
آخرین ویرایش

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
در صورت اینکه از داستان خوشتون اومده و دوست دارید از پست های جدیدی که گذاشته میشه، اطلاع پیدا کنید، " اشتراک " در بالای صفحه رو بزنید. ممنون.

همینطور که نفس نفس می‌زدم، دستم رو به دیوار گرفتم تا نیوفتم. خم شدم و سرفه‌ای کردم. مایعی به دهنم هجوم آورد. به سرعت به داخل حموم شیرجه زدم و محتویات دهنم رو خالی کردم.
بوی خون، باعث شد عوقی بزنم و دوباره سرفه کنم. سرفه‌های مکرر و سوزش زیاد گلوم یه طرف، نفس کم آورده بودم و همه جای بدنم هم درد می‌کرد. دقایقی بعد، سرفه‌ام تموم شد و تونستم نفسی بکشم. به سختی لباس‌هام رو کندم و خودم رو به زیر دوش کشوندم. آب، سردِ سرد بود ولی دوباره آتیش گرفتم. از زیر دوش کنار پریدم و آب رو گرم کردم. هر وقت پوستم با چیز سردی تماس پیدا می‌کرد، احساس آتیش گرفتن بهم دست می‌داد.
با برخورد آب گرم، آرامشی وارد بدنم شد. حسی رو داشتم که وقتی مواد به یه معتاد می‌رسه. با دیدن خودم توی آیینه، توی جام خشک شدم. نگاهم رو از آیینه گرفتم و زیر گردنم رو بررسی کردم.
دستم رو بالا آوردم و روی زخم کشیدم. جای انگشت‌های کسی که به شدت قرمز شده بود. با سوزش زخم، به سرعت دستم رو کنار کشیدم. خدایا! اینا از کجا اومدن؟
تو طول حموم کردن، فکرم درگیر اتفاق امروز و زخم‌های روی بدنم بود. از حموم که در اومدم، لباس‌هام رو پوشیدم و به جای همیشگی، پناه بردم.

* * *
با ولع، هوای تازه رو به داخل ریه‌هام فرستادم. همیشه اینجا بوی خوبی می‌ده و همینه که من رو عاشق این جا کرده.
اینجا بیشتر پر از گل و چمنه تا درخت. پیرترین درخت اینجا هم همینیه که بهش تکیه دادم. درخت تنومند با شاخه‌هایی که سر به فلک کشیده بود و میوه ‌ای آبدار و شیرینی که لذت بخش بود.
اسمش رو گذاشتم همدم. چون واقعا همدم تنهایی‌های من بوده و هست. هر روز چند ساعتی رو تنهایی این جا میام و با خودم خلوت می‌کنم.
چیزی با بازوم برخورد کرد به خاطر همین از فکر بیرون اومدم. به سرعت سرم رو به طرفی که شئ عجیب پرت شده بود، چرخوندم. کسی اونجا نبود. ترسی توی دلم افتاد. دستم رو به طرف شئ عجیب بردم و برداشتمش. سنگی که ترک های سیاهی داشت و از بین اون‌ها، نوری قرمز رنگ معلوم بود. کمی باهاش بازی بازی کردم که یک دفعه‌ای خاکستر شد و از لای انگشت‌هام روی زمین ریخت. این دفعه جداََ ترسیدم و از جام بلند شدم.
دیوانه‌وار به سمت خونه‌ی ننه جون دویدم. از پشت صدای دادی شنیدم ولی اهمیتی ندادم و سرعتم رو بیش‌تر کردم.
چند باری نزدیک بود با کله به زمین بخورم ولی تونستم خودم رو کنترل کنم.
از دور که خونه ننه جون رو دیدم، داد زدم:
-ننه... ننه!
از این که خونه نباشه، ترسیدم. وقتی رسیدم، دستم رو مشت کردم و محکم به در چوبی کوبیدم.
نفس نفس زنان:
-ننه تو رو خدا درو باز کن.
در باز شد و ننه جون سراسیمه بیرون اومد و با لحجه زیبای گیلانی، گفت:
-یا خدا...چی شده بلامیسر؟ مگه جن دیدی؟
دست‌هاش رو باز کرد و من رو به آغوش خودش کشوند. نفس عمیقی کشیدم و عطر مادرانه‌اش رو داخل ریه‌هام کردم.
آروم‌تر گرفتم و با کمی هیجان و استرس گفتم:
-یه چیزی از جن هم فراتر!
متعجب شد و ابروهای رنگ شده‌ی نازکش رو بالا انداخت.
-وا مادر! جن خیلی قدرتا داره...حالا چی دیدی؟
-یه چیزی به طرفم پرت شد و یه دفعه هم غیب شد. به خدا با همین چشم‌های خودم دیدم...حتی لمسش هم کردم.
ننه جون عینکش رو جا به جا کرد و عادی گفت:
خب اینا که خیلی عادیه...یه چیزی بگو که کم‌یاب باشه...مثل جن!
 
آخرین ویرایش

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
کلافه گفتم:
-ننه جون؟! چرا کلید کردید رو جن؟!
با دست چین و چروک دارش، ضربه‌ای آروم به کمرم زد و گفت:
-بلامیسر؟ ای(این) همه بهم نگو ننه...هی به او تروچه(بچه) گفتم، تره تی(تو هم) بهش اضافه شدی؟ ایسه دوخنسه پیلامأر یا مأر.(منو صدا بزن مادر یا مادربزرگ)
از ته دل زدم زیر خنده. اونقدر خندیدم که اشک از چشم‌هام اومد.
دستم رو روی صورت چروکیدش گذاشتم و به چشم‌های مشکیش که آرامش رو همیشه منتقل می‌کرد، خیره شدم.
-آخه قربونت برم من...نصف فارسی نصف گیلکی چرا می‌گی؟ بعدم به اون حمیدنردبون می‌گی بچه؟
با کمی مکث گفتم:
-مأر جان.
به ل**ب‌های صورتیش، خنده مهمون شد.
با لحجه به فارسی گفت:
-آخه مأر جان...عصبانیم می‌کنی آدم قاطی می‌کنه دیگه... بعدش هم تو گفتی که زبون ما رو بلد نیستی.
بی‌توجه به حرفش، پریدم وسط:
-می تِرا دل بُبه. (یعنی من دوست دارم)
خنده‌ای کرد و گفت:
-ولی من عاشق بُبه.
از جلوی در کنار رفت و من رو به کلبه کوچیکش، راهنمایی کرد.
همونطور که به سمت سماور می‌رفت گفت:
-او بچه هم که خیلی وقته سری نزده.
چشم‌هام رو گرد کردم.
-مأر جان!؟ اون که همین دیروز اینجا بود.
روی پتوی گلبافتی که روی زمین پهن شده بود، نشستم. استکان کمرباریکِ حاوی چایی رو جلوم گذاشت و از توی کمد گوشه‌ی اتاق، یه بالش در آورد و به طرفم انداخت.
چایی رو جلوی بینیم گرفتم و عمیق بو کشیدم. لبخندی زدم و برای هزارمین‌بار، ننه رو تحسین کردم.
حواسم به حرفش جمع شد.
-ها...او که برای دیدن تو اومده بود تا مادربزرگش.
به سمت بالش خم شدم و برداشتمش. جلو تر رفتم و بالش رو پشتم گذاشتم.
-بشین دیگه مگه من مهمونم؟ بعدم بد برداشت نکنین ما هیچ چیزی بینمون نیست.
موزیانه خندید. روبروی من نشست و به تنها پشتی توی خونه، تکیه داد.
چشم‌های مشکیش رو ریز کرد و گفت:
-آره جان خودت.
شونم رو بالا انداختم و گفتم:
-چرا بزرگش می‌کنین آخه؟ حالا اینو ول کنین... من به خاطر یه چیز دیگه اینجام.
سرش رو تکون داد و با هیجان گفت:
-هـا بگو مأر جان می‌شنوم....جن و اینا دیگه؟
پوفی کردم. اه این ننه هم گیر داده به جن.
-نه نمی‌دونم به جن ربط داره یا نه... راستش جدیدا یه اتفاقایی داره برام می‌افته.
بعد مکثی، ادامه دادم:
-جدیدِ جدید هم که نه... بچه هم که بودم این چیزها بودن ولی نه به این شدت و واضحی.
به چایی اشاره کرد و گفت:
-سرد شد... بخور بلامیسر.
بعد از حرفش، ظرفی رو از کنارش در آورد و جلوم گذاشت. با دیدنش، آب دهنم راه افتاد. زیر ل**ب تشکری کردم. چایی رو برداشتم و همراه با شیرینی مخصوص ننه(کاکا شیرینی)، به بدن زدم. در این هنگام هم همه چی رو برای ننه از جمله خواب‌هایی که می‌بینم و زخم‌های روی بدنم، گفتم. اون هم مثل هم مثل همیشه به حرف‌هام گوش داد و در آخر ازم خواست که چند روزی رو پیشش بمونم.
 
آخرین ویرایش

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
* * *
گیج، دستم رو روی سرم گذاشتم و به دور خودم چرخیدم. دور و اطرافم پر از درخت‌های بلندی بود و از همه بدتر نمی‌دونستم که کجا هستم. از دور صدای غرشی اومد. وحشت زده، شروع به دویدن کردم. صدا، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و من بد جور می‌دویدم تا موجود وحشتناک به من نرسه. صداها قطع شد و لحظه‌ای به عقب برگشتم تا ببینم کسی دنبالم هست یا نه. کنترلم رو از دست دادم، دست‌هام رو جلوی خودم گرفتم و با کله به زمین خوردم. جیغم تو خنده‌ی ترسناکش، گم شد. سایه‌ی کسی که جلوی پام قرار گرفت رو به وضوح دیدم. جیغ دیگه‌ای از ترس کشیدم و اشک‌هام روونه شد. شمشیرش رو بالا برد و چیزی زمزمه کرد. اشک‌هام قطع شدن و دهنم بسته شد. به سرعت، چهار دست و پا ازش دور شدم. ناگهان دردی تمام وجودم رو فرا گرفت. عربده‌ای زدم و روی زمین افتادم. نفسم تنگ شده بود و درد، امونم رو بریده بود.
اشک‌هام روی گونه‌هام سرازیر شدن. من نمی‌خواستم اینطوری بمیرم.
صدای دختری بلند شد:
-دستت رو بکش...کیا!
صداش توی گوشم پیچید.
-دستت رو بکش...کیا!
صورتم سوخت. دستم رو روی گونم گذاشتم و آخی گفتم. خیز برداشتم و همونطور که نفس نفس می‌زدم، آب‌قند رو از نردبون گرفتم و یک نفس سر کشیدم. ننه کنارم نشسته بود و زیر ل**ب دعا زمزمه می‌کرد و به طرفم فوت می‌کرد. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. لحظه‌ای خودم رو توی آیینه روی دیوار دیدم. از حرکت ایستادم و خیره شدم. موها و چشم‌هام از همیشه روشن‌تر شده بودن و به قرمزی می‌زدن. آب دهنم رو قورت دادم، در رو باز کردم و خارج شدم.
صدای نردبون در اومد:
-آترین؟ کجا؟
ننه هم جلوی در اومد و گفت:
-عرق کردی...سرما می‌خوری‌ها.
برگشتم و گفتم:
-زود بر می‌گردم...باید جایی برم.
بی‌توجه به سر و وضعم، به سمت درخت همدم دویدم. از دور که دیدمش، سرعتم رو کم کردم و قدم زنان به سمتش رفتم. وقتی رسیدم، نشستم و بهش تکیه دادم. آروم زمزمه کردم:
-هر کی که هستی...ولم کن.

* * *
با چشم‌های عسلیش بهم خیره شده بود و ل**ب‌هاش رو می‌جوید.
-فقط یادمه خواب ترسناکی بود...نمی‌دونم...چیزی زیاد یادم نمیاد...به جز یه اسم.
نردبون با هیجان، گفت:
-چی؟
با شک گفتم:
-کیا؟ آره کیا بود فکر کنم.
دست‌هاش رو به هم کوبید و مثل بچه‌ها ذوق زده شد.
-وای! ما فقط خواب کسایی رو می‌بینیم که می‌شناسیمشون.
نگاهی بهم کرد و ادامه داد:
-پس شماها همدیگه رو می‌شناسید.
اخمی کردم و سرم رو به طرفین چرخوندم.
-نه من کسی به این اسم نمی‌شناسم.
 
آخرین ویرایش

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
بعد از حرفم، هر دو به فکر رفتیم. ننه سینی چایی رو برداشت و به سمتمون حرکت کرد. نردبون، سریع از جاش بلند شد و سینی رو گرفت و جلوی من گذاشت. نگاهم رو از چایی‌های خوشرنگ، گرفتم و تو چشم‌های مشکی ننه خیره شدم.
-دستت درد نکنه...بیا بشین زحمت نکش.
لبخندی زد و آروم آروم به کمک عصایی که شوهر خدابیامرش هدیه داده بود، سمت ما اومد و نشست.
ننه با لحجه گفت:
-زحمت چیه مأر جان؟ تو هم مثل بچم حمید.
در جوابش لبخندی زدم و چیزی نگفتم. دقایقی بعد دوباره به حرف اومد:
-می‌دونی وقتی می‌خوابی روحت آزاد می‌شه؟
سرم رو تکون دادم و اوهومی گفتم. در حالی که چشم‌هاش رو بسته بود، پرسید:
-نفهمیدی کجا بودی؟
با شنیدن حرفش، اخمی کردم. از وقتی که اومدم، هر دو من رو سوال پیچ می‌کنن و از همه بدتر این که ننه این سوال رو برای صدمین بارِ که می‌پرسه. ننه که دید جواب نمی‌دم، به حرف اومد:
-پاشو الان باید یه جایی ببرمت.
نردبون با هیجان چاییش رو سر کشید و وسط پرید.
-وای که من عاشق اون زنم.
لبخندی عمیق زد که تمام دندون‌هاش بیرون ریخت. خنده‌ای کردم و زیر ل**ب، احمقی گفتم. ننه با عصاش، به پای نردبون زد و گفت:
-نبینم دور ورش بپلکی.
نردبون نیشش رو بست و مظلوم شد:
-ننه؟
ننه در حالی که چاییش رو فوت می‌کرد، گفت:
-ها ننه ما با ای (این) چیزا خر نمی‌شم.
نردبون به سمت ننه خم شد و بو*س*ه‌ای طولانی، روی پیشونش زد. بعد به حالت اول برگشت و گفت:
-حالا می‌ریم؟
از این حالتش خنده‌ام گرفت؛ مانند بچه‌ها ل**ب‌های نه چندان بزرگ و صورتی‌اش را به قول معروف ورچیده و چشم‌هاش رو مثل گربه شرک کرده بود.

* * *
همونطور که سنگ‌ها رو با پام کنار می‌زدم، به وراجی نردبون هم گوش می‌دادم.
-وای هر چی بگم کمه... ببین کارش حرف نداره.
لحظه‌ای به فکر رفتم. چه قدر مثل زن‌ها حرف می‌زد! مثل وقتی که زن‌ها می‌خوان پز جایی رو که ناخنشون رو درست می‌کنن، بدن یا وقتی از یه جای گرون لباس می‌خرن.
بی‌حوصله وسط حرفش پریدم:
-گفتی اسمش چی بود؟
نردبون با لبخند بزرگی، گفت:
-وای هیچ وقت اسمش رو یادم نمی‌ره.
سرش رو به طرف من کرد و ادامه داد:
-اسمش یه نمور عجیب غریبه...مثل تو که اسمت پسرونست.
از اینکه دوباره این موضوع را یاد‌اوری می‌کرد، اخمی روی پیشونیم نشست.
-نه خیر هم! اسم من کاملا دخترونس. شما به خودت یه زحمت بده تو اینترنت سرچ کن می‌فهمی...بی‌سواد!
نربون با لجبازی ابروهای هم رنگ چشم‌هاش را بالا انداخت و گفت:
-پسرونست.
کمی خودم را نزدیک حمید نردبونی که دست‌هاش رو توی جیبش کرده بود و سنگی رو شوت می‌کرد، کردم و شمرده گفتم:
-دخــتــرونست.
از من جلو افتاد و صداش رو شنیدم که اروم گفت:
-پسرونه.
روم رو سمت ننه که نفس نفس می‌زد، کردم. دستش رو گرفتم و سرعتم رو کم‌تر کردم.
-ببینید اذیتم می‌کنه. مگه آترین اسم دختر نیست؟
ننه قدمی دیگه برداشت و سرش رو تکون داد.
-والا...من...ک..ه...
توی جاش ایستاد و نفس عمیقی کشید. من هم با این حرکتش ایستادم تا بتونه نفسی تازه کنه. بعد از مکثی گفت:
-من از ای اسم‌های امروزی که سر در نمیارم...ولی اسمت قشنگه. بهم خیره شد و ادامه داد:
-به چشم‌ها و موهات میاد.
-کسی رو نمی‌شناسی که موهاش مثل تو نارنجی باشه؟
چینی به بینی گوشتی‌ام دادم.
-نه...من هیچ کدوم از اعضای خانوادم رو ندیدم...چند بار بگم؟ بعدشم موهای من به قرمزی می‌زنه.
نردبون هول گفت:
-نه نه منظورم اینه که کسی رو ندیدی که مثل خودت باشه؟
توی یک کلمه جوابش رو دادم.
-نه!
بعد از حرفم، همه سکوت کردیم و راه افتادیم. حمید، پسر مهربونی با موها و چشم‌های سبز عسلی، بینی استخوانی، پوستی سفید و ل**ب‌های متوسطی بود. قیافه‌ش هیچ شبیه ننه نبود اما خودش اصرار داشت که به ننه رفته است. توی این چند ماهی که اینجا اومدم، خیلی زود تونستم با این دو نفر ارتباط برقرار کنم و این برای من شانس بزرگی بود چون توی شهر غریبی مثل اینجا، وجود چند تا دوست الزامی بود. دقایقی بعد، نردبون خونه‌ی اون زن رو نشون داد. کسی که می‌تونست کارهای عجیبی بکنه. شاید کلید حل مشکلاتم دست اون باشه...سوفی!
 
آخرین ویرایش

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
در چوبیِ رنگ و رو رفته رو هول دادم؛ با صدای بدی باز شد و من صورتم رو جمع کردم چون صدای جیر جیرش روی مغزم یورتمه رفت. به داخل نگاهی انداختم. زمین هم از چوب و فضای خونه هم خیلی تاریک بود. آروم قدمی به داخل برداشتم. پام که روی زمین قرار گرفت، صدای قژقژ چوب‌ها در اومد و باعث شد اخمی روی پیشونیم شکل بگیره. این صداها نشون میده که خونه خیلی قدیمیه. صدای زمزمه مانندی از داخل اومد. آب دهنم رو قورت دادم و با ترس به تاریکی خیره شدم. صدای نردبون از بغلِ گوشم اومد:
-برو دیگه.
سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم:
-نمی‌بینی؟ کسی نیست. اگه هم باشه من دیگه نمیرم...پشیمون شدم.
یکدفعه‌ای هولم داد و من به صورتِ شیرجه، داخل خونه افتادم. همزمان با این اتفاق، جیغی کشیدم. دستم رو روی قلبم گذاشتم و دو تا فحش رکیک بهش، دادم. ننه با اخم، ساکت شو ای بهم گفت و بعد عصاش رو کوبید و حرکت کرد.
نردبون هم شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت:
-ننه دستور داد...و اینکه تو الان عصبانی هستی من جوابت رو نمی‌دم فکر نکن کم آوردم.
به طرفش خیز برداشتم و داد زدم:
من عصبانی‌ام؟!
قبل اینکه عکس‌العملی نشون بده، دوباره صدایی اومد.
-عودا!
برگشتم تا ببینم که صدا از کیه. همین که برگشتم، چیزی به سرعت به طرفم پرت شد. جیغی کشیدم و قبل اینکه بتونم تکونی بخورم، زن روی من افتاد و عصاش رو به صورت افقی روی گردنم قرار داد. دست‌هام رو به سمتش بردم و سعی کردم اون رو از خودم دور کنم. دقایقی درگیر بودیم تا اینکه نفس کم آوردم و بدنم، سست شد. به گلوم چنگ زدم و برای نفس کشیدن تلاش کردم.
زن از روم بلند شد و من نیم خیز شدم و به طور وحشتناکی سرفه کردم. وقتی به حالت عادی برگشتم، با درد از جام بلند شدم و با چشم‌ها و صورتی که مطمئن بودم قرمز شدن، بهش نگاه کردم. موهاش به رنگ نقره‌ای می‌زد و ابروهای نازک و صورتی پر از چروک داشت. بهرته بهش بگم پیرزن تا زن! صبر کن ببینم! اون یه پیرزنه. این رو به زبون آوردم:
-تو یه پیرزنی!
اخمی کرد و با صدای وحشتناکی توپید:
-مودب باش! بهتره سوفی صدام کنی وگرنه خودم می‌خورمت!
خنده‌ای کردم و با تمسخر، گفتم:
-تو می‌خوای منو بخوری؟...پیرزن!
دهنش رو باز کرد و دندون‌های وحشتناکش رو نشون داد. جیغی زدم و به طرف در فرار کردم. موهام رو از پشت کشید که روی زمین افتادم و دادی زدم. برگشتم و سینه خیز راهم رو ادامه دادم گه روی من افتاد و گردنم رو از پشت گرفت. دوباره جیغی کشیدم و شروع کردم به تکون خوردن. آخر سر هر دو روی زمین افتادیم. آخی گفتم و غلتی زدم. تمومِ بدنم درد، می‌کرد. ننه جلو اومد و گفت:
-کافیه سوفی!
سوفی توی یک حرکت، از جاش بلند شد و عصبانی به ننه نگاه کرد. قبل اینکه اون حرفی بزنه، من به حرف اومدم:
-تو چطور تونستی...
 
آخرین ویرایش

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
دست‌هایی جلوی دهنم قرار گرفتن و مانع ادامه حرفم شدن. اینبار به جای اینکه برای آزادیم تلاش کنم، آروم ایستادم. انگار که از قبل می‌دونستم که باید سر جام بایستم! نه استرس داشتم و نه نگران. خالی بودم...خالی از هر احساس. سوفی قدم برداشت و روبروم قرار گرفت. با چشم‌هاش به کسی که دهنم رو گرفته بود، اشاره‌ای کرد. دستش رو که برداشت، برگشتم تا ببینم چه کسی اینکار رو کرد اما هیچ کسی اونجا نبود. دور خودم چرخیدم. نردبون و ننه کجا رفتن؟ اون مرد کجاست؟ صدای سوفی از پشتم اومد:
-تو می‌ترسی!
به سمت سوفی برگشتم اما اون دیگه اونجا نبود. قلبم شروع کرد به تند زدن. ترسیده داد زدم:
-برگردیـن...کمک...یکی کمک کنه.
گرد و خاک به همراه باد، به طرفم وزید. چشم‌هام رو بستم و دستم رو جلوی صورتم گرفتم. هر لحظه شدت باد بیش‌تر می‌شد و نمی‌تونستم چشم‌هام رو باز نگه دارم و پاهام شل شدن. جیغی کشیدم و قبل اینکه به زمین برخورد کنم، احساس سبکی کردم. به سرعت چشم‌هام رو باز کردم.
از دیدن وضعیتم، فکم قفل شد. من روی هوا معلق بودم و دور و اطرافم همه سفید بود. نمی‌تونستم باور کنم این واقعیته.
یا کارِ اون زنیکس یا...یا اینکه من تو کمام! دقایقی همونطور معلق بودم و از پهنای صورت، اشک می‌ریختم و به زندگیم فکر می‌کردم. ای کاش هیچوقت اینجا نمی‌اومدم. اشک‌هام رو با آستین لباسم، پاک کردم.
دوباره داد زدم:
-بسه دیگـه! جادوگر من رو برگردون!
صبر کردم. نه نه یکی باید جواب بده. پس من توی کما هستم. با یاد آوریش، اشک‌هام روونه شدن. دوباره پاکشون کردم و سعی کردم منطقی عمل کنم. اصلا چه اتفاقی افتاد؟ اون از پیرزن که مثل جومونگ می‌موند و اون از گرد و خاکی که توی خونش به پا شد. صبر کن ببینم! ننه اون رو معرفی کرد! نکنه با همدیگه همدستن و می‌خوان من رو بخورن؟ از فکری که کردم، نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم. سرم رو به طرفین تکون دادم. الان چه وقت این حرف‌هاست؟ لحظه‌ای یه فکری به ذهنم اومد. شاید هم از ترس بیهوش شدم و توی خواب هستم. ترس رو کنار گذاشتم، شروع کردم به تکون دادن دست و پاهام کردم که بیش‌تر شبیه شنای غورباقه بود! اگر هم خواب نباشه، من که نباید تا آخر عمرم اینجا بمونم. تا آخر عمرم؟ شاید همین الان هم مرده باشم. لحظه‌ای بعد، فضای اطرافم شروع کرد به تغییر کردن! نگران به پایین نگاه کردم.
درخت‌ها به سرعت شروع کردن به رشد کردن و بالا و بالا اومدن و از کنارم رد شدن. نوری به چشمم خورد. گیج به خورشیدی که توی آسمون ظاهر شده بود، نگاه کردم. ناگهان، زیر دلم خالی شد و من به سرعت به سمتِ زمین پرتاب شدم. از ته دل، اسم خدا رو فریاد کشیدم. قبل اینکه به زمین برخورد کنم، لحظه‌ای معلق شدم و بعد افتادم. همونطور که دراز کشیده بودم، لبخندی زدم. من خیلی خوابم میاد...خیلی!
 
آخرین ویرایش

nazy.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,266
امتیاز
38,073
محل سکونت
کهکشان راه شیری
* * *
-آترین؟
چشم‌هام رو باز کردم و گنگ به ل**ب‌هاش، نگاه کردم.
زمزمه‌وار گفت:
-دوست دارم!
پلک‌هام روی هم افتادن و صدای زن در گوشم اکو شد.
-دوست دارم...دوست دارم.
ناله‌ای کردم و غلتی زدم. دستم رو روی سرم گذاشتم و آروم توی جام نشستم. صورتم از درد جمع شد؛ طاقت نیاوردم و همونطور که دراز می‌کشیدم، اشک‌هام روونه شد. صورتم خیس شده بود و وقتی باد به صورتم می‌خورد، حس بدی بهم دست می‌داد. انگار که سوزش کمی رو احساس کنم. دستم رو بالا آوردم و با آستینم صورتم رو خشک کردم. نفس عمیقی کشیدم و تصمیمم رو گرفتم.
کمی که از بدن دردم کم شد، از جام بلند شدم. دور و اطرافم پر از درخت‌های بلندی بود و نمی‌دونستم که کجا هستم.
دستی به لباس‌هام کشیدم و تکوندمشون. در آخر، دست‌هام رو به هم زدم تا خاک رو بتکونم. نگاهم به پام افتاد. خم شدم و شلوارم رو بالا دادم. با دیدن زخمم، سوزشش بیشتر شد. شال پاره‌ام رو درآوردم و به دور پای چپم بستم و محکم گره زدم.
بعد از کارم، لنگون لنگون شروع به راه رفتن کردم. توی ذهنم، سوال‌های بدون جوابِ بی‌شماری داشتم. به نیروهای ماورایی اعتقاد داشتم ولی انتظار روبرویی با اون‌ها رو نه؛ اصلا. بادی که وزید، باعث شد موهای به رنگ آتیشم، به رقص در بیان و لرزی به تنم، بی‌افته. غروب بود و هوا هم به سرعت رو به سردی می‌رفت. دست‌هام رو جلوی دهنم گرفتم و هایی کردم. بعد بازوهام رو گرفتم و به صورت عمودی، دست‌هام رو حرکت دادم تا شاید گرمم بشه. صدای زوزه گرگ، از دوردست اومد. ترسیده، سرم رو به طرف صدا چرخوندم. دوباره صدا تکرار شد. به سرعت شروع کردم به دویدن. صدای دادی از نزدیک اومد. همونطور که نفس نفس می‌زدم، ایستادم. به دور خودم چرخیدم. این صحنه‌ها چه قدر آشناست. انگار که توی خواب دیده باشم. از دور صدای غرشی اومد؛ ترس وجودم رو برداشت. دستم رو روی سرم گذاشتم و به دور خودم چرخیدم. از کدوم طرف برم؟ وحشت زده، شروع به دویدن کردم. صدا، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و من بد جور می‌دویدم تا موجود وحشتناک به من نرسه.
لحظه‌ای به عقب برگشتم تا ببینم کسی دنبالم هست یا نه. کنترلم رو از دست دادم، دست‌هام رو جلوی خودم گرفتم و با کله به زمین خوردم. جیغم تو خنده‌ی ترسناکش، گم شد. کسی جلوی پام قرار گرفت. جیغ دیگه ای از ترس کشیدم و اشک‌هام روونه شد.
شمشیرش رو بالا برد و چیزی زمزمه کرد. اشک‌هام قطع شدن و دهنم بسته شد. به سرعت، چهار دست و پا ازش دور شدم.
ناگهان دردی تمام وجودم رو فرا گرفت. عربده‌ای زدم و روی زمین افتادم. نفسم تنگ شده بود و درد، امونم رو بریده بود.
اشک‌هام سرازیر شدن. من نمی‌خواستم اینطوری بمیرم. صدای دختری بلند شد:
-دستت رو بکش...کیا.
صدای ضربه‌های شمیر به گوش رسید. نیم خیز شدم و بهشون نگاه کردم.
مردِ هیکلی که زره قرمزی به تن داشت و دختری با موهای آبی کوتاه. موهایی که معلق روی هوا، مثل موج اینور و اونور می‌شدن. زخمم، به طرز وحشتناکی درد گرفت. نگاهم رو ازشون گرفتم و سعی کردم خودم رو نجات بدم. اما نتیجه‌اش پخش شدنم روی زمین بود. ناله‌ای کردم. لعنت بهتون...لعنت! سرم رو بلند کردم و روم رو به طرف اون‌ها کردم. ناگهان مرد، خنده وحشتناکی کرد و به صورت شن در اومد و باد اون رو برد. ترسیدم؛ بد هم ترسیدم. این همه اتفاق توی یه روز برای من خیلی زیاده خیلی!
بی‌جون، به دختر که حالا نفس عمیق می‌کشید، خیره شدم. به طرفم اومد و روی یه زانو، نشست. دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:
-به من اعتماد کن.
* * *
سوم شخص
آترین، قبل از آنکه بیهوش شود، دستش را در دستِ خدای شکار گذاشت چون راهی جز اعتماد، نداشت. آرتیمیس، لبخندی زد. او احساس وصف نشدنی داشت چرا که خواهرش، دستش را برای اولین بار، گرفته بود. چشمانش را بست و تمرکز کرد. لحظه ای بعد هر دو در سرزمین گُوِرج، بودند.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا