برگزیده رمان جنگجویان گورج (و اتحاد با شیاطین) | nazy.8 کاربر انجمن یک رمان

دیدگاهتون درباره رمان؟

  • عالیه_ دوست داشتین

    رای 44 83.0%
  • متوسط_ بهتره بیش تر کار کنم

    رای 6 11.3%
  • ضعیف_افتضاح بود

    رای 0 0.0%
  • شخصیت محبوب شما؟

    رای 0 0.0%
  • آترین

    رای 14 26.4%
  • حمیدنردبون و ننه

    رای 6 11.3%
  • آرتیمیس

    رای 8 15.1%
  • آرتور

    رای 4 7.5%
  • آدریانوس

    رای 8 15.1%
  • سوفی

    رای 2 3.8%

  • مجموع رای دهندگان
    53

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
38780
کد رمان:1577
ناظر رمان: MAEE_A

نام رمان: جنگجویان گورج (و اتحاد با شیاطین)
نام نویسنده: nazy.8
ژانر: تخیلی/عاشقانه
خلاصه رمان:
ملاقاتی که سرنوشت زمین را می‌سازد. دختری بی‌خبر از هر چیز، در برابر گروهی ناشناس.
حرف‌هایی که رد و بدل می‌شود؛ حقیقتی کهنه که سال‌هاست فاش نشده، آشکار می‌شود.
و در این بین، دوستی ممنوعه‌ای که به سرعت، در حال پیشرفت است.
این ها چه تاثیری بر روی زندگی او دارد؟

توضیح درباره نام:
دو سرزمین در شمال ایران وجود دارد با نام‌های گُوِرج و سِبِرج. در سرزمین گورج، به دلیل زیبایی و آباد بودن آنجا، آن را به سرزمین فرشتگان می‌نامند؛ اما سرزمین سِبِرج که در آن در شب، صداهای مخوف و ترسناکی مانند جیغ شنیده می‌شود که به خاطر همین، به آن سرزمین شیاطین می‌گویند.
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
336
امتیاز
21,133








نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
سخن نویسنده:
با عرض سلام به کاربران انجمن یک رمان.
این دومین کارمه ولی هنوز هم تازه کارم. این رمان چند جلدی هست و بعضی چیزها واقعی هستن و من بهش شاخ و برگ دادم و بزرگش کردم.
این رمانم رو تقدیم می‌کنم به میترای عزیزم که خیلی خیلی دوستش دارم و همچنین تک تک دوست‌های عزیزم(@Shabnm.8 و @Mohadeseh_kh ) که خیلی بهم انرژی می‌دن و همراهم هستن.
امیدوارم خوشتون بیاد.
در پناه حق.

«به نام خدا»

مقدمه:
من...
خسته شده‌ام
خسته از پنهان بودن
اما این شروع جنگ است
و من اول کار...
قسم می‌خورم
به آتش بکشم
آن که را که آتش را روشن کرد
 
آخرین ویرایش

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
در صورت اینکه از داستان خوشتون اومده و دوست دارید از پست های جدیدی که گذاشته میشه، اطلاع پیدا کنید، " اشتراک " در بالای صفحه رو بزنید. ممنون.

همینطور که نفس نفس می‌زدم، دستم رو به دیوار گرفتم تا نیوفتم.
خم شدم و سرفه ای کردم. مایعی به دهنم هجوم آورد. به سرعت به داخل حموم شیرجه زدم و محتویات دهنم رو خالی کردم.
بوی خون، باعث شد عوقی بزنم و دوباره سرفه کنم. سرفه های مکرر و سوزش زیاد گلوم یه طرف، نفس کم آورده بودم و همه جای بدنم هم درد می‌کرد. دقایقی بعد، سرفه ام تموم شد و تونستم نفسی بکشم. به سختی لباس هام رو کندم و خودم رو به زیر دوش کشوندم. آب، سردِ سرد بود ولی دوباره آتیش گرفتم. از زیر دوش کنار پریدم و آب رو گرم کردم.
با برخورد آب گرم، آرامشی وارد بدنم شد. حسی رو داشتم که وقتی مواد به یه معتاد می‌رسه.
با دیدن خودم، توی جام خشک شدم. نگاهم رو از آیینه گرفتم و زیر گردنم رو بررسی کردم.
دستم رو بالا آوردم و روی زخم کشیدم. جای انگشت های کسی که به شدت قرمز شده، بود. با سوزش زخم، به سرعت دستم رو کنار کشیدم. خدایا! اینا از کجا اومدن؟
تو طول حموم کردن، فکرم درگیر اتفاق امروز و زخم های روی بدنم بود.
از حموم که در اومدم، لباس هامو پوشیدم و به جای همیشگی، پناه بردم.

* * *
با ولع، هوای تازه رو به داخل ریه هام، فرستادم. همیشه اینجا بوی خوبی می‌ده و همینه که منو عاشق این جا کرده.
اینجا بیشتر پر از گل و چمنه تا درخت. پیر ترین درخت اینجا هم همینیه که بهش تکیه دادم. درخت تنومند با شاخه هایی که سر به فلک کشیده بود و می‌وه های آبدار و شیرینی که لذت بخش بود.
اسمش رو گذاشتم همدم. چون واقعا همدم تنهایی های من بوده. هر روز، چند ساعتی رو تنهایی این جا میام و با خودم خلوت می‌کنم. چیزی با بازوم برخورد کرد به خاطر همین از فکر بیرون اومدم. به سرعت سرم رو به طرفی که شئ عجیب پرت شده بود، چرخوندم. کسی اونجا نبود. ترسی توی دلم افتاد. دستم رو به طرف شئ عجیب بردم و برداشتمش. سنگی که ترک های سیاهی داشت و از بین اون ها، نوری قرمز رنگ معلوم بود.
کمی باهاش بازی بازی کردم که یک دفعه ای خاکستر شد و به زمین ریخت. این دفعه جداََ ترسیدم و از جام بلند شدم.
دیوانه وار به سمت خونه ی ننه جون، دویدم. از پشت صدای دادی شنیدم ولی اهمیتی ندادم و سرعتم رو بیش تر کردم.
چند باری نزدیک بود با کله به زمین بخوردم ولی تونستم خودم رو کنترل کنم.
از دور که خونه ننه جون رو دیدم، داد زدم:
-ننه...ننه!
از این که خونه نباشه، ترسیدم. وقتی رسیدم، دستم رو مشت کردم و محکم به در چوبی کوبیدم.
نفس نفس زنان:
-ننه تو رو خدا درو باز کن.
در باز شد و ننه جون سراسیمه بیرون اومد و با لحجه زیبای گیلانی، گفت:
-یا خدا...چی شده بلامیسر؟ مگه جن دیدی؟
دستاش رو باز کرد و منو به آغوش خودش، کشوند. نفس عمیقی کشیدم و عطر مادرانه اش رو داخل ریه هام کردم.
آروم تر گرفتم و با کمی هیجان و استرس، گفتم:
-یه چیزی از جن هم فراتر!
متعجب شد و ابرو های رنگ شده ی نازکش رو بالا انداخت.
-وا مادر! جن خیلی قدرتا داره...حالا چی دیدی؟
-یه چیزی به طرفم پرت شد و یه دفعه هم غیب شد. به خدا با همین چشمای خودم دیدم...حتی لمسش هم کردم.
ننه جون عینکش رو جا به جا کرد و عادی، گفت:
خب اینا که خیلی عادیه...یه چیزی بگو که کم‌یاب باشه...مثل جن!
 
آخرین ویرایش

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
کلافه گفتم:
-ننه جون؟! چرا کلید کردید رو جن؟!
با دست چین و چروک دارش، ضربه ای آروم به کمرم زد و گفت:
-بلامیسر؟ ای همه بهم نگو ننه...هی به او تروچه(بچه) گفتم، تره تی(تو هم) بهش اضافه شدی؟ ایسه دوخنسه پیلامأر یا مأر.(منو صدا بزن مادر یا مادربزرگ)
از ته دل زدم زیر خنده. اونقدر خندیدم که اشک از چشمام اومد.
دستم رو روی صورت چروکیدش گذاشتم و به چشمای مشکیش که آرامش رو همیشه منتقل می‌کرد، خیره شدم.
-آخه قربونت برم من...نصف فارسی نصف گیلکی چرا می‌گی؟ بعدم به اون حمیدنردبون می‌گی بچه؟
با کمی مکث گفتم:
-مأر جان.
به لبای صورتیش، خنده مهمون شد.
با لحجه به فارسی، گفت:
-آخه مأر جان...عصبانیم می‌کنی آدم قاطی می‌کنه دیگه... بعدش هم تو گفتی که زبون ما رو بلد نیستی.
بی توجه به حرفش، پریدم وسط:
-می تِرا دل بُبه.(یعنی من دوست دارم)
خنده ای کرد و گفت:
-ولی من عاشق بُبه.
از جلوی در کنار رفت و منو به کلبه کوچیکش، راهنمایی کرد.
همونطور که به سمت سماور می‌رفت گفت:
-او بچه هم که خیلی وقته سری نزده.
چشمام رو گرد کردم.
-مأر جان!؟ او که همین دیروز اینجا بود.
روی پتوی گلبافتی که روی زمین پهن شده بود، نشستم. استکان کمرباریکِ حاوی چایی رو جلوم گذاشت و از توی کمد گوشه ی اتاق، یه بالش در آورد و به طرفم انداخت.
چایی رو جلوی بینیم گرفتم و عمیق بو کشیدم. لبخندی زدم و برای هزارمین‌بار، ننه رو تحسین کردم.
حواسم به حرفش جمع شد.
-ها...او که برای دیدن تو اومده بود تا مادربزرگش.
به سمت بالش خم شدم و برداشتمش. جلو تر رفتم و بالش رو پشتم گذاشتم.
-بشین دیگه مگه من مهمونم؟ بعدم بد برداشت نکنین ما هیچ چیزی بینمون نیست.
موزیانه خندید. روبروی من نشست و به تنها پشتی توی خونه، تکیه داد.
چشمای مشکیش رو ریز کرد و گفت:
-آره جان خودت.
شونمو بالا انداختم و گفتم:
-چرا بزرگش می‌کنین آخه؟ حالا اینو ول کنین... من به خاطر یه چیز دیگه اینجام.
سرش رو تکون داد و با هیجان گفت:
-هـا بگو مأر جان می‌شنوم....جن و اینا دیگه؟
پوفی کردم. اه این ننه هم گیر داده به جن.
-نه نمی‌دونم به جن ربط داره یا نه... راستش جدیدا یه اتفاقایی داره برام می‌افته.
بعد مکثی، ادامه دادم:
-جدیدِ جدید هم که نه... بچه هم که بودم این چیزا بودن ولی نه به این شدت و واضحی.
به چایی اشاره کرد و گفت:
-سرد شد... بخور بلامیسر.
بعد از حرفش، ظرفی رو از کنارش در آورد و جلوم گذاشت. با دیدنش، آب دهنم راه افتاد.
زیر ل**ب تشکری کردم. چایی رو برداشتم و همراه با شیرینی مخصوص ننه(کاکا شیرینی)، به بدن زدم.
در این هنگام هم همه چی رو برای ننه از جمله خواب هایی که می‌بینم و زخم های روی بدنم، گفتم.
اون هم مثل هم مثل همیشه به حرفام گوش داد و در آخر ازم خواست که چند روزی رو پیشش بمونم.
 
آخرین ویرایش

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
* * *
گیج، دستم رو روی سرم گذاشتم و به دور خودم چرخیدم.
دور و اطرافم پر از درخت های بلندی بود و از همه بد تر نمی‌دونستم که کجا هستم.
از دور صدای غرشی اومد. وحشت زده، شروع به دویدن کردم.
صدا، نزدیک و نزدیک تر می‌شد و من بد جور می‌دویدم تا موجود وحشتناک به من نرسه.
لحظه ای به عقب برگشتم تا ببینم کسی دنبالم هست یا نه.
کنترلم رو از دست دادم، دستام رو جلوی خودم گرفتم و با کله به زمین خوردم.
جیغم تو خنده‌ی ترسناکش، گم شد. کسی جلوی پام قرار گرفت. جیغ دیگه ای از ترس کشیدم و اشکام روونه شد.
شمشیرش رو بالا برد و چیزی زمزمه کرد. اشکام قطع شدن و دهنم بسته شد. به سرعت، چهار دست و پا ازش دور شدم.
ناگهان دردی تمام وجودم رو فرا گرفت. عربده ای زدم و روی زمین افتادم. نفسم تنگ شده بود و درد، امونم رو بریده بود.
اشکام سرازیر شدن. من نمی‌خواستم اینطوری بمیرم.
صدای دختری بلند شد:
دستتو بکش...کیا
صداش توی گوشم پیچید.
صورتم سوخت. دستم رو روی گونم گذاشتم و آخی گفتم.
خیز برداشتم و همونطور که نفس نفس می‌زدم، آب‌قند رو از نردبون گرفتم و یک نفس سر کشیدم.
ننه کنارم نشسته بود و زیر ل**ب دعا زمزمه می‌کرد و به طرفم فوت می‌کرد.
از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. لحظه ای خودم رو توی آیینه دیدم. از حرکت ایستادم و خیره شدم.
موها و چشمام از همیشه روشن تر شده بودن و به قرمزی میزدن. آب دهنم رو قورت دادم، درو باز کردم و خارج شدم.
صدای نردبون در اومد:
-آترین؟ کجا؟
ننه هم جلوی در اومد و گفت:
-عرق کردی...سرما می‌خوریا.
برگشتم و گفتم:
-زود بر می‌گردم...باید جایی برم.
بی‌توجه به سر و وضعم، به سمت همدم، دویدم.
از دور که دیدمش، سرعتم رو کم کردم و قدم زنان به سمتش رفتم.
وقتی رسیدم، نشستم و بهش تکیه دادم. آروم زمزمه کردم:
-هر کی که هستی...ولم کن.

* * *
-فقط یادمه خواب ترسناکی بود...نمی‌دونم...چیزی زیاد یادم نمیاد...به جز یه اسم.
نردبون با هیجان، گفت:
-چی؟
با شک گفتم: -کیا؟ آره کیا بود فکر کنم.
دستاش رو به هم کوبید و مثل بچه ها ذوق زده شد.
نردبون: وای...ما فقط خواب کسایی رو می‌بینیم که می‌شناسیمشون.
نگاهی بهم کرد:
-پس شما ها همدیگه رو می‌شناسید.
اخمی کردم و سرمو به طرفین چرخوندم.
-نه من کسی به این اسم نمی‌شناسم.
 
آخرین ویرایش

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
بعد از حرفم، هر دو به فکر رفتیم.
ننه، سینی چایی رو برداشت و به سمتمون حرکت کرد. نردبون، سریع از جاش بلند شد و سینی رو گرفت و جلوی من گذاشت.
نگاهم رو از چایی های خوشرنگ، گرفتم و تو چشمای ننه خیره شدم.
-دستت درد نکنه...بیا بشین زحمت نکش.
لبخندی زد و آروم آروم، به کمک عصایی که شوهر خدابیامرش هدیه داده بود، سمت ما اومد و نشست.
ننه با لحجه گفت:
-زحمت چیه مأر جان؟ تو هم مثل بچم حمید.
در جوابش لبخندی زدم و چیزی نگفتم. دقایقی بعد دوباره به حرف اومد:
-می‌دونی وقتی می‌خوابی روحت آزاد می‌شه؟
سرمو تکون دادم و اوهومی گفتم.
ننه: نفهمیدی کجا بودی؟
اخمی کردم. از وقتی که اومدم، هر دو منو سوال پیچ می‌کنن و از همه بد تر این که ننه این سوالو برای صدمین بارِ که می‌پرسه.
ننه که دید جواب نمی‌دم، به حرف اومد:
-پاشو الان باید یه جایی ببرمت...
نردبون با هیجان چاییشو سر کشید و وسط پرید.
نردبون: وای که من عاشق اون زنم.
لبخندی عمیق زد که تمام دندوناش بیرون ریخت. خنده‌ای کردم و زیر ل**ب، احمقی گفتم.
ننه با عصاش، به پای نردبون زد و گفت:
-نبینم دور ورش بپلکی.
نردبون نیشش رو بست و مظلوم شد:
-ننه؟
ننه در حالی که چاییشو فوت می‌کرد، گفت:
-ها ننه ما با ای چیزا خر نمی‌شم.
نردبون به سمت ننه خم شد و بو*س*ه ای طولانی، روی پیشونش زد.
بعد به حالت اول برگشت و گفت:
-حالا می‌ریم؟

* * *
همونطور که سنگ ها رو با پام کنار می‌زدم، به وراجی نردبون هم گوش می‌دادم.
نردبون: وای هر چی بگم کمه. ببین کارش حرف نداره.
لحظه ای به فکر رفتم. چه قدر مثل زنا حرف می‌زد! مثل وقتی که زنا می‌خوان پز جایی رو که ناخنشون رو درست می‌کنن، بدن یا وقتی از یه جای گرون لباس می‌خرن.
وسط حرفش پریدم: گفتی اسمش چی بود؟
نردبون با لبخند بزرگی، گفت:
-وای هیچ وقت اسمشو یادم نمی‌ره.
سرشو به طرف من کرد و ادامه داد:
-اسمش یه نمور عجیب غریبه...مثل تو که اسمت پسرونس.
اخمی کردم.
-نه خیر هم...اسم من کاملا دخترونس. شما به خودت یه زحمت بده تو اینترنت سرچ کن می‌فهمی...بی‌سواد!
نربون با لجبازی، گفت:
-پسرونس.
-دخترونس.
نردبون: پسرونه.
روم رو سمت ننه که نفس نفس می‌زد، کردم. دستش رو گرفتم و سرعتم رو کم تر کردم.
-ببینید اذیتم می‌کنه. مگه آترین اسم دختر نیست؟
ننه قدمی دیگه برداشت و سرشو تکون داد.
ننه: والا...من...ک..ه...
توی جاش ایستاد و نفس عمیقی کشید. منم با این حرکتش، ایستادم تا بتونه نفسی تازه کنه.
بعد از مکثی گفت:
-من از ای اسم های امروزی که سر در نمیارم...ولی اسمت قشنگه.
بهم خیره شد و ادامه داد:
-به چشم ها و موهات میاد.
نردبون: کسی رو نمی‌شناسی که موهاش مثل تو، نارنجی باشه؟
اخم کردم.
-نه...من هیچ کدوم از اعضای خانوادم رو ندیدم...چند بار بگم؟
نردبون هول، گفت:
-نه نه منظورم اینه که کسی رو ندیدی که مثل خودت باشه؟
-نه.
بعد از حرفم، همه سکوت کردیم و راه افتادیم. حمید، پسر مهربون با موها و چشمای مشکی، بینی استخوانی، صورتی سبزه و ل**ب های متوسطی بود. توی این چند ماهی که اینجا اومدم، خیلی زود تونستم با این دو نفر، ارتباط برقرار کنم و این برای من، شانس بزرگی بود چون توی شهر غریبی مثل اینجا، وجود چند تا دوست الزامی بود.
دقایقی بعد، نردبون خونه ی اون زن رو نشون داد. کسی که می‌تونست کار های عجیبی بکنه.
شاید کلید حل مشکلاتم دست اون باشه...سوفی!
 
آخرین ویرایش

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
در چوبیِ رنگ و رو رفته رو هول دادم؛ با صدای بدی باز شد و من صورتم رو جمع کردم چون صداش روی مغزم یورتمه رفت.
به داخل نگاهی انداختم. زمین هم از چوب و فضای خونه هم خیلی تاریک بود.
آروم، قدمی به داخل برداشتم. پام که روی زمین قرار گرفت، صدای چوب ها، در اومد. اخمی کردم.
این صداها نشون میده که خونه، خیلی قدیمیه. صدایی اومد. آب دهنم رو قورت دادم و با ترس، خیره شدم.
صدای نردبون از بغلِ گوشم، اومد:
-برو دیگه.
سرم رو به طرفش چرخوندم و گفتم:
-نمی‌بینی؟ کسی نیست. اگه هم باشه من دیگه نمی‌رم...پشیمون شدم.
یه دفعه ای هولم داد و من به صورتِ شیرجه، داخل خونه افتادم. همزمان با این اتفاق، جیغی کشیدم.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و دو تا فحش رکیک بهش، دادم.
ننه با اخم، خفه شو ای بهم گفت و بعد عصاش رو کوبید و حرکت کرد.
نردبون هم شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
-ننه دستور داد...و اینکه تو الان عصبانی هستی من جوابتو نمی‌دم فکر نکن کم آوردم.
به طرفش خیز برداشتم و داد زدم:
من عصبانی ام؟!
قبل اینکه عکس‌العملی نشون بده، صدایی اومد.
-عودا!
برگشتم تا ببینم که صدا از کیه. همین که برگشتم، چیزی به سرعت به طرفم پرت شد. جیغی کشیدم و قبل اینکه بتونم تکونی بخورم، زن روی من افتاد و عصاش رو به صورتت افقی روی گردنم قرار داد.
دستام رو به سمتش بردم و سعی کردم اون رو از خودم دور کنم.
دقایقی درگیر بودیم تا اینکه نفس کم آوردم و بدنم، سست شد.
زن از روم بلند شد و من نیم خیز شدم و به طور وحشتناک، سرفه کردم. وقتی به حالت عادی برگشتم، با درد از جام بلند شدم و بهش نگاه کردم.
بهرته بهش بگم پیرزن تا ز...
صبر کن ببینم! اون یه پیرزنه.
-تو یه پیرزنی!
اخمی کرد و با صدای وحشتناکی، توپید:
-مودب باش! بهتره سوفی صدام کنی وگرنه خودم می‌خورمت!
خنده ای کردم و با تمسخر، گفتم:
تو می‌خوای منو بخوری؟...پیرزن!
دهنش رو باز کرد و دندونای وحشتناکش رو نشون داد. جیغی زدم و به طرف در، فرار کردم.
روی من افتاد و گردنم رو از پشت گرفت. دوباره جیغی کشیدم و شروع کردم به تکون خوردن.
آخر سر هر دو روی زمین افتادیم. آخی گفتم و قلتی زدم. تمامِ بدنم درد،‌ می‌کرد.
ننه جلو اومد و گفت:
-کافیه! سوفی اون از ماست!
سوفی توی یک حرکت، از جاش بلند شد و عصبانی به ننه نگاه کرد.
قبل اینکه اون حرفی بزنه، من به حرف اومدم:
-تو چطور تونستی...
 
آخرین ویرایش

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
دست هایی جلوی دهنم قرار گرفتن و مانع ادامه حرفم شدن. اینبار به جای اینکه برای آزادیم تلاش کنم، آروم ایستادم.
انگار که از قبل می‌دونستم که باید سر جام، بایستم! نه استرس داشتم و نه نگران. خالی بودم...خالی از هر احساس.
سوفی قدم برداشت و روبروم قرار، گرفت. با چشماش به کسی که دهنم رو گرفته بود، اشاره ای کرد. دستش رو که برداشت، برگشتم تا ببینم چه کسی اینکار رو کرد اما... دور خودم، چرخیدم. نردبون و ننه کجا رفتن؟ اون مرد کجاست؟
صدایی اومد:
-تو می‌ترسی!
به سمت سوفی برگشتم اما اون دیگه اونجا نبود. قلبم شروع کرد به تند زدن.
ترسیده داد زدم:
-برگردیـن...کمک...یکی کمک کنه.
گرد و خاک به همراه باد، به طرفم وزید. چشمام رو بستم و دستم رو جلوی صورتم گرفتم.
باد هر لحظه زیاد تر می‌شد و من دیگه نتونستم بایستم. جیغی کشیدم و قبل اینکه به زمین برخورد کنم، احساس سبکی کردم.
به سرعت چشمام رو باز کردم. چی؟!
توی عقل نمی‌گنجید! من روی هوا معلق بودم و دور و اطرافم همه سفید بود. یا کارِ اون زنیکس یا...یا اینکه من تو کمام!
دقایقی همونطور معلق بودم و از پهنای صورت، اشک می‌ریختم و به زندگیم فکر می‌کردم.
ای کاش هیچوقت با اونا دعوا نمی‌کردم که مجبور بشم بیام اینجا و زندگی کنم...ای کاش.
اشکام رو با آستین لباسم، پاک کردم.
دوباره داد زدم:
-بسه دیگـه!
صبر کردم. نه نه یکی باید جواب بده. پس من توی کما هستم. با یاد آوریش، اشکام روونه شدن.
دوباره پاکشون کردم و سعی کردم منطقی عمل کنم. اصلا چه اتفاقی افتاد؟ اون از پیرزن که مثل جومونگ می‌موند و اون از گرد و خاکی که توی خونش، به پا شد. صبر کن ببینم! ننه اونو معرفی کرد! نکنه با همدیگه همدستن و می‌خوان منو بخورن؟ از فکرم، خندم گرفت. سرم رو به طرفین تکون دادم. الان چه وقت این حرفاس؟ لحظه ای یه فکری به ذهنم اومد. شاید هم از ترس بیهوش شدم و توی خواب هستم. در هر صورت، نباید فرصت رو از دست بدم.
ترس رو کنار گذاشتم، شروع کردم به شنای غورباقه! اگر هم خواب نباشه، من که نباید تا آخر عمرم اینجا بمونم. تا آخر عمرم؟ شاید همین الان هم مرده باشم. لحظه ای بعد، فضای اطرافم شروع کرد به تغییر کردن! نگران، به پایین نگاه کردم.
درخت ها به سرعت شروع کردن به رشد کردن و بالا و بالا اومدن و از کنارم رد شدن. نوری به چشمم خورد. گیج به خورشیدی که توی آسمون ظاهر شده بود، نگاه کردم. ناگهان، زیر دلم خالی شد و من به سرعت به سمتِ زمین، پرتاب شدم.
از ته دل، اسم خدا رو فریاد کشیدم. قبل اینکه به زمین برخورد کنم، لحظه ای معلق شدم و بعد افتادم.
همونطور که دراز کشیده بودم، لبخندی زدم. من خیلی خوابم میاد...خیلی!
 
آخرین ویرایش

secret.girl8

منتقد انجمن + ویراستار آزمایشی
منتقد انجمن
عضویت
6/19/18
ارسال ها
1,213
امتیاز
34,373
محل سکونت
کهکشان راه شیری
* * *
-آترین؟
چشمام رو باز کردم و گنگ به ل**ب هاش، نگاه کردم.
زمزمه وار گفت:
-دوست دارم!
پلک هام روی هم افتادن و صدای زن در گوشم اکو شد.
دوست دارم...دوست دارم...دوست دارم.
ناله ای کردم و غلتی زدم. دستم رو روی سرم گذاشتم و آروم، توی جام نشستم.
صورتم از درد جمع شد؛ طاقت نیاوردم و همونطور که دراز می‌کشیدم، زدم زیر گریه.
اشکام، صورتمو خیس کرده بودن و وقتی باد به صورتم می‌خورد، حس بدی بهم دست می‌داد. انگار که سوزش کمی رو احساس کنم.
دستم رو بالا آوردم و با آستینم، صورتم رو خشک کردم. نفس عمیقی کشیدم و تصمیمم رو گرفتم.
کمی که از بدن دردم، کم شد، از جام بلند شدم.
دور و اطرافم پر از درخت های بلندی بود و نمی‌دونستم که کجا هستم.
دستی به لباس هام کشیدم و تکوندمشون. در آخر، دستام رو به هم زدم تا خاکِ روی اونا هم، بریزه.
نگاهم به پام افتاد. خم شدم و شلوارم رو بالا دادم. با دیدن زخمم، سوزشش بیشتر شد.
شال پاره پورم رو درآوردم و به دور پای چپم، بستم و محکم گره زدم.
بعد از کارم، لنگون لنگون، شروع به راه رفتن کردم. توی ذهنم، سوال های بدون جوابِ بی‌شماری، داشتم.
به نیروهای ماورایی اعتقاد داشتم ولی انتظار روبرویی با اونا رو، نه...اصلا.
بادی که وزید، باعث شد موهای به رنگ آتیشم، به رقص در بیان و لرزی به تنم، بیوفته.
غروب بود و هوا هم به سرعت رو به سردی می‌رفت. دستام رو جلوی دهنم گرفتم و هایی کردم.
بعد بازوهام رو گرفتم و به صورت عمودی، دستام رو حرکت دادم تا شاید گرمم بشه.
صدای زوزه گرگ، از دوردست اومد. ترسیده، سرم رو به طرف صدا چرخوندم.
دوباره صدا تکرار شد. به سرعت شروع کردم به دویدن.
صدای دادی از نزدیک اومد. همونطور که نفس نفس می‌زدم، ایستادم.
به دور خودم چرخیدم. این صحنه ها چه قدر آشناس. انگار که توی خواب دیده باشم.
از دور صدای غرشی اومد؛ ترسیدم.
دستم رو روی سرم گذاشتم و به دور خودم چرخیدم. از کدوم طرف برم؟
وحشت زده، شروع به دویدن کردم.
صدا، نزدیک و نزدیک تر می‌شد و من بد جور می‌دویدم تا موجود وحشتناک به من نرسه.
لحظه ای به عقب برگشتم تا ببینم کسی دنبالم هست یا نه.
کنترلم رو از دست دادم، دستام رو جلوی خودم گرفتم و با کله به زمین خوردم.
جیغم تو خنده‌ی ترسناکش، گم شد. کسی جلوی پام قرار گرفت. جیغ دیگه ای از ترس کشیدم و اشکام روونه شد.
شمشیرش رو بالا برد و چیزی زمزمه کرد. اشکام قطع شدن و دهنم بسته شد. به سرعت، چهار دست و پا ازش دور شدم.
ناگهان دردی تمام وجودم رو فرا گرفت. عربده ای زدم و روی زمین افتادم. نفسم تنگ شده بود و درد، امونم رو بریده بود.
اشکام سرازیر شدن. من نمی‌خواستم اینطوری بمیرم.
صدای دختری بلند شد:
-دستتو بکش...کیا.
صدای ضربه های شمیر به گوش رسید. نیم خیز شدم و بهشون، نگاه کردم.
مردِ هیکلی که فقط یه چیزی مثل شورت به تن داشت و دختری با موهای آبی کوتاه. موهایی که معلق روی هوا، مثل موج اینور و اونور می‌شدن.
زخمم، به طرز وحشتناکی درد گرفت. نگاهم رو ازشون گرفتم و سعی کردم خودم رو نجات بدم.
اما نتیجه اش پخش شدنم روی زمین بود. ناله ای کردم. لعنت بهتون...لعنت!
سرم رو بلند کردم و روم رو به طرف اونها کردم.
ناگهان مرد، خنده وحشتناکی کرد و به صورت شن در اومد و باد اون رو برد.
ترسیدم؛ بد هم ترسیدم. این همه اتفاق توی یه روز برای من خیلی زیاده خیلی!
بی‌جون، به دختر که حالا نفس عمیق می‌کشید، خیره شدم.
به طرفم اومد و روی یه زانو، نشست.
دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت:
-به من اعتماد کن.
* * *
سوم شخص
آترین، قبل از آنکه بیهوش شود، دستش را در دستِ خدای شکار گذاشت چون راهی جز اعتماد، نداشت.
آرتیمیس، لبخندی زد. او احساس وصف نشدنی داشت چرا که خواهرش، دستش را برای اولین بار، گرفته بود.
چشمانش را بست و تمرکز کرد. لحظه ای بعد هر دو در مخفی‌گاهِ گُوِرج، بودند.
 
آخرین ویرایش

بالا