• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سربازان ماه | Loona کاربر انجمن یک رمان

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
سربازانِ ماه
نام نویسنده:
*_Loona
ژانر رمان:
#رئال جادویی #جاسوسی # تریلر
کد رمان: 5649
ناظر رمان: ℛℴℎ

خلاصه:
جوخه‌ای هفت نفره، از چهار نژاد بالدار، سپردار، تغییر شکل‌دهنده و فرابین به فرماندهی لونا لایت عازم ماموریتی حیاتی هستند.
برای به دست آوردن شئ خاصی به یکی از پایگاه‌های پادشاهیِ سان نفوذ می‌کنند. به راحتی چیزی که برایش آمده بودند را برمی‌دارند. سربازان و نگهبانان این پایگاه در مبارزات تن به تن حرفی برای گفتن ندارند. چرا همچین چیز باارزشی توسط کسانی که نمی‌توانند بجنگند محافظت می‌شود؟

این داستان نمایانگر کسانی است که در مشکلات کنار یکدیگر می‌مانند و متوجه نمی‌شوند این سختی‌چقدر پیوندشان را محکم‌تر از قبل ساخته است.
 
آخرین ویرایش
امضا : Loona

Ghasedak.

مدیر تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
1,018
پسندها
2,893
امتیازها
16,473
مدال‌ها
14
سطح
13
 
  • مدیر
  • #2
تایید رمان.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

ویرایش خواهد شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Loona

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول (لونا)
مقدمه‌ی فصل:
همیشه فکر می‌کردم تا زمانی که از دستوراتِ فرمانده‌ام پیروی کنم زنده خواهم ماند. با تمام وجودم به او احترام می‌گذاشتم. او سرمشقِ تمام دستوراتی بود که به زیر دستانم می‌دادم. امیدوار بودم که آنها هم به اندازه‌ای که فرمانده‌ام را قبول دارم، من را قبول داشته باشند. از اولین روزی که به درجه‌ی فرماندهی رسیدم تنها خواسته‌ام همین بود.


بخش یکم: پایگاه سان‌سِت
- لحظاتی قبل از خراب شدن ماموریت - پایگاه نظامی سان‌سِت - پادشاهیِ سان -

بالاخره وارد زیرزمین شدیم. خنجرم را در دستِ راستم فشار می‌دادم. به پایگاهی نظامی‌ نفوذ کرده بودیم که از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Loona

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
من و الکس سمت راستِ در، جیک و سارا هم سمت چپ مستقر شدیم. همه انتظارِ یک مبارزه کوتاه را می‌کشیدیم. دستم را بالا بردم تا شمارش معکوس بدهم. وقتی آخرین انگشتم را بستم، سارا جلو رفت و به قفلِ در شلیک کرد. نفس عمیقی کشیدم. با لگد در را باز کردم و داخلِ اتاق پریدم. دو نفری که سمتِ راست صندق ایستاده‌ بودند را نشانه گرفتم. بعد از اولین شلیک یکی از سربازها زمین افتاد. گوگله دوم را شلیک کردم. سرباز دستش را بالا آورد. درست قبل از برخورد گلوله، چشمانِ زردش، رنگ قرمز به خود گرفتند. مانند لحظه برخورد تکه سنگی با آبِ برکه، گلوله امواجی قرمز رنگ درست کرد و در هوا متوقف شد. با تعجب گفتم:
- این دیگه چه قدرتیه؟
سه بار دیگر شلیک کردم. نیروی قرمز، هر سه گلوله را جلوی سرباز متوقف کرد. تفنگ را به سمتِ سرباز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Loona

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
سارا لبخندی تحویلم داد و با دستپاچگی شانه‌هایش را بالا انداخت. تا به حال همچین سپردارِ بی‌خیالی ندیده بودم. چیزی ذهنم را درگیر کرده بود، به سربازها خیره شدم و گفتم:
- چرا با وجود همچین قدرت‌‌هایی، این‌قدر ضعیف بودن؟
جیک شمشیرش را غلاف کرد و در حالی که به نگهبانانِ روی زمین نگاه می‌کرد، گفت:
- کم تجربگی؟ حتما تاحالا توی یه مبارزه واقعی نبودن!
- منظورت اینه که هنوز در حال آموزشن؟
به سربازی که کنارِ من، غرق در خون بود اشاره کرد و گفت:
- خب، بودن... دیگه نیستن.
دست به سینه نگاهی تحویلش دادم، ادامه داد:
- با توجه به این‌که نتونستن به بهترین شکل از قدرتشون استفاده کنن، منطقیه فرض رو بر این بذاریم که تا حالا مبارزه‌ای جدی نداشتن.
سارا اخم کرد و گفت:
- قدرت‌‌های عجیبشون رو توجیه نمی‌‌کنه! آخه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Loona

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
بخش دوم: حواس‎‎پرتی
در عرض یک چشم به‌ هم‌ زدن، پایگاه در همهمه غرق شد. همه‌ی سربازها مسلح بودند و به ساختمانی آژیرش به صدا در آمده بود، حمله‌ور شدند. مکس، از روی تپه شاهد جنب‌وجوشِ پایگاه بود. سربازها را می‌دید که گروه‌گروه وارد ساختمان می‌شدند و راه خروج ما را می‌بستند.
از شدت نگرانی برای جانِ برادرش، تمام دستوراتی که بهش داده بودم را زیر پا گذاشت. کمانش را برداشت و موقعیتش را ترک کرد. بعداً برایمان تعریف کرد که چطور مثل یک تک‌تیرانداز، از دور دست، چهار دژبان را نشانه گرفته و تیرش را به هدف نشانده. به راحتی از دروازه اصلی واردِ پایگاه شده. چیزی که بهش اشاره نمی‌کرد این بود که بیرون رفتنش از پایگاه به آسانی ورودِ قهرمانانه‌اش نبود.

- ساعاتی قبل از تاریکی هوا -...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Loona

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
من و جیک در پنج قدمی چادر بودیم. جیک در حالی که شمشیرش را از غلاف بیرون می‌کشید، گفت:
- آماده‌ای؟
اسلحه‌ام را در دستم تکان دادم و جواب دادم:
- با تفنگ سریع‌تر تموم نمی‌کنیم؟
- چرا؛ ولی با تفنگ که هیجانی نداره.
چشمکی زد و به چادر نزدیک‌تر شد. چادرِ بزرگی نبود. دو مشعل کنار ورودی چادر بودند. نوری که به پارچه‌ی لجنی‌رنگ می‌تابید نشان می‌داد که چه‌قدر هوا تاریک‌تر از قبل شده. مثل زمانی که در زیرزمین بودیم هر کداممان یک طرف ورودی ایستادیم. در چشمانِ سبز رنگ جیک نگاه کردم. سرم را تکان دادم و هر دو با سرعت وارد چادر شدیم. سربازی که از من دورتر بود را نشانه گرفتم و جیک به سمت سربازی که نزدیک‌تر بود حمله‌ور شد.
در عرض یک چشم به‌هم زدن کارشان را تمام کردیم. حالا که فکرش را می‌کنم، زمانی که در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Loona

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
دستم را از روی بیسیم برداشتم. در حالی که به سرباز نگاه می‌کردم گفتم:
- به هر حال فکر نکنم الان مشکلی برامون پیش بیاد؛ ولی خدا اون روز رو نیاره که اینا به قدرتشون مسلط بشن و به مرز لایت حمله کنن.
جیک جوابی نداد. دستم را روی پایم گذاشتم، بلند شدم و به سمت دینامیت‌هایی که روی زمین گذاشته بودم رفتم. سه دینامیت به جیک دادم و گفتم:
- هر سه‌تاشون رو با هم نترکونی. در اون صورت حواس‌پرتی که من درست می‌کنم تأثیری که باید رو نمی‌ذاره.
جیک یکی از ابروهایش را بالا انداخت نیشخندی زد و گفت:
- حواسم هست. درسته افراد جدید به جوخه اضافه شدن ولی لازم نیست همه چیز رو برای من توضیح بدی. من آماتور نیستم!
دو دستم را بالا بردم و جواب دادم:
- هی، فقط می‌خواستم یادت بندازم!
جیک با کنجکاوی به دینامیت و نارنجک‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Loona

Loona

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
8/6/24
ارسالی‌ها
24
پسندها
229
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سطح
3
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
بخش سوم: سنگِ سرخ
- غروبِ آفتاب - دروازه اصلی پایگاه سان‌سِت - پادشاهی سان -
به درِ اصلی نزدیک شدم. نرده‌های سیاه‌رنگ از جایی که ایستاده بودم دیده می‌شدند. دکه‌ای وسطِ دروازه‌ی بزرگ بود که ورودی و خروجی را جدا می‌کرد. دو اتاقک در چپ و راستِ دروازه قرار داشتند. اگر الکس همراهم بود، می‌توانستم از تعدادِ دقیقِ دژبان‌ها مطمئن شوم. اسلحه‌ام را در دستم فشردم. چند ثانیه چشمانم را بستم، بعد از کم شدن اضطرابم بار دیگر نگاهی به اطراف انداختم و جلو رفتم. باید تا حد امکان بدون دیده شدن داخل دکه‌ها را چک کنم. خشابم را دوباره در آوردم و وقتی از پر بودنش مطمئن شدم، به سمت نزدیک‌ترین دکه روانه شدم. خود را آماده مقابله با دژبان کردم و در را با لگد محکمی شکاندم. هیچ واکنشی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Loona

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا