• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چشم‌های بسته | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها 626
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
چشم‌های بسته
نام نویسنده:
ویدا
ژانر رمان:
#جنایی #معمایی #عاشقانه
کد رمان: 5657
ناظر: MAEIN MAEIN

خلاصه:

قاتلی با لقب انزوا وجود دارد که نه جنسیت آن، نه اسم اصلی آن و نه هیچ مشخصات دیگری از او وجود ندارد. او هر چشم آبی را که می‌بیند می‌کشد. حال، او پنج نفر را به خانه‌ی متروکه‌ی خود کشانده است. دو مرد و سه زن.
آیا آن‌ها جان سالم به در می‌برند؟

«سخن نویسنده:
نکته: ژانر عاشقانه، ژانر آخر رمان هست و تا تقریبا پارت‌های آخر رمان میاد.
امیدوارم خوشتون بیاد و از خواندنش لذت ببرید.»
 
آخرین ویرایش

Y.SALIMI❁

میکسر آزمایشی + منتقد آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,691
پسندها
8,849
امتیازها
33,973
مدال‌ها
25
سطح
18
 
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Y.SALIMI❁

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
پیش‌گفتار
***

درحال جمع کردن ساکش است. طرف مقابلش درحال بازی کردن با انگشتان دستانش می‌پرسد:
- چرا قاتل شدی؟
- چون... من خوب یاد گرفتم که اگر می‌خوام مظلوم نباشم؛ پس باید ظالم باشم!
پس از کمی مکث ادامه می‌دهد:
- زندگی به من یاد داد که توی این دنیا، از زمانی که متولد میشم تا زمانی که می‌میرم، در هر صورت می‌خورم پس باید بزنم! اگه نزنم، فقط محکم‌تر می‌خورم و آسیب بیش‌تری می‌بینم.
اخم‌هایش درهم می‌رود و به کوله‌پشتی او نگاه می‌کند:
- منظورت رو متوجه نشدم.
- بذار ساده‌تر برات بگم. زندگی مثل زمین بازی فوتبال می‌مونه، گل نزنی؛ گل می‌خوری، دفاع نکنی، می‌بازی! هرکسی تازه‌وارده، صرفاً بازیکن بدی نیست و هرکسی که حرفه‌ای صرفاً برنده نیست. درست مثل زندگی که هرکس بدبخت‌تره، همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
بخش اول: انزوا
***

همه بادقت به تلوزیون بزرگ زل زده‌اند. یکی از پرستاران، کنترل را در دست می‌گیرد و صدا را زیاد می‌‌کند‌. خبرنگار بی.بی.سی، درحالی که دارد با زور خودش را جمع می‌کند، در همان حالت نشسته و با چشمان بسته، برعکس کار همیشگی‌اش در پخش زنده، تند اخبار را می‌گوید:
- قاتلی زنجیره‌ای و طبق حدس و گمان‌هایمان، قاتل سریالی، به هرکسی که چشم‌آبی دارد می‌رسد، اون رو با خشونت می‌کشد.
سرش را تکان می‌دهد و موهای زرشکی و کوتاهش، روی هوا تکان می‌خورد. از داخل پروژکتور بزرگ پشت سرش، تصویر زنی که چشمانش باز مانده است و چاقوی قصابی بزرگی در پیشانی‌اش فرو رفته است. بین لبه‌ی چاقو و پیشانی‌اش کاغذی کوچک قرار دارد. امضای کج و معوجی رویش است و با خطی ناخوانا. رویش نوشته است: انزوا،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
«فردا، ساعت چهار بعد از ظهر»
بیلی با دو زن دیگر و دو مرد، مقابل درب خانه ایستاده‌اند. به دور اطراف‌شان با ترس و تردید نگاه می‌کنند و سعی می‌کنند فاصله‌ای کامل از یکدیگر داشته باشند. صدای جیرجیر درب خانه، حواس همه را جلب می‌کند. زنی قدکوتاه، با گیسوانی احتمالا متوسط که به شکل گوجه‌ای بسته شده‌اند و با یونیفرمی قرمز با خط‌های زرد بر روی جیب‌شان، در را باز می‌کند. اولین چیزی که در وجودش به چشم می‌آید، مژه‌های بلند و چشمان سبز رنگش هستند. دست‌هایش را روی یک‌دیگر می‌گذارد و در این هنگام لاک‌های سیاه‌رنگ و رنگ‌ورو رفته‌اش خودش را به چشم می‌کشد. کلاه آفتابی برعکسش، باعث ناپدید شدن موهایش می‌شود. ناگهان دهان باز می‌کند و با صدایی نازک و در عین حال گرفته‌اش سخن می‌گوید:
- خوش اومدید. این‌جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
سوال می‌کند:
- خوبی؟
- آره به کارت برس. سرم یکم گیج رفت. بعد کارت این چمدان‌ها رو هم ببر بالا.
سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و دوباره با راه رفتنش به طرف انبار، صدای جیرجیر تخته چوب‌ها زیر پایش بلند می‌شود.
در این هنگام پزشک آلیس، در اتاق خود مشغول ترمیم کردن آرایش ملایم روی صورت خود است‌. موهای طلائی خودش را با کلیبسی خردلی از بالا جمع کرده است. مداد چشم را داخل چشمان قهوه‌ای خود می‌کشد و چندین بار این کار را در هر چشم تکرار می‌کند. پس از تمام شدن ترمیم، از روی تخت قدیمی و تاشو بلند می‌شود و روی صندلی چوبی می‌نشیند. کیفش را از روی میز آرایشی فرسوده برمی‌دارد و کتاب انجیل را در می‌آورد. در این هنگام دست به دعا برمی‌دارد که قاتل بین کسانی که در خانه جمع شده‌اند نباشد. او منتظر چمدانش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
در این هنگام در اتاق بیلی برای بار دوم توسط آبلارد زده می‌شود. بیلی با حالتی خسته و عصبی در را باز می‌کند:
- بله؟
آبلارد بدن شبیه به زامبی خود را تکان‌تکان می‌دهد و کلاه قرمز با خط‌های زردش را صاف می‌کند:
- معمار بیلی... باید هرچه سریع‌تر کار خودتون رو آغاز کنید. احتمالا همه نیاز به یک تخت جدید و وسایل جدید دارند!
بیلی با چشمان ریزشده پاسخ می‌دهد:
- معمارها مسئول این کار ها نیستن. شما برای بازسازی خونه من رو کشوندین این‌جا.
آبلارد چشمان سیاه خود را می‌خاراند.
- خب... توی شغل‌تون نیست توی این موارد کمک کنید؟
- بله هست؛ ولی... باشه. انجامش بدیم دیگه. بریم که شب رو روی یک تخت نرم بخوابیم!
آبلارد با لبخند سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و راهش را می‌کشد و می‌رود. بیلی، در اتاق را پشتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
آدا از داخل اتاق کری بیرون می‌آید.
- دیگه کاری ندارین خانم کری؟
- خیر، فقط... یادتون نره که حتماً حتماً، اگر نمی‌خواین جنس کف کل اینجا رو سرامیک کنید، لطفاً لطفاً تخته‌چوب‌های کف اتاق من رو عوض کنید.
آدا سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد و باسرعت چند متری که با بیلی فاصله داشت را طی می‌کند. سرش را می‌خاراند و با عجله می‌گوید:
- بله؟ امرتون چیه؟
بیلی طبق عادت همیشگی‌اش، گردنش را ماساژ می‌دهد و می‌گوید:
- از کجا شروع کنیم به کار؟
- اتفاقاً مثل این‌ که آبلارد همه رو خبر کرده و الان آقای فیلیپ آماده‌ان... .
فیلیپ دست به جیب پشت آدا متوقف می‌شود:
- آماده رو که بله... بستگی داره با کی و با چه اخلاقی آشنا شم!
آدا شانه‌ای بالا می‌اندازد و دوان‌دوان از پله‌ها پایین می‌رود.
فیلیپ لبش را تر می‌کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
بیلی دست به سینه می‌ایستد و به نرده‌ی پله تکیه می‌دهد. چند ثانیه‌ای به آدا و آبلارد چشم می‌دوزد و سپس شروع به سخن گفتن می‌کند:
- چطور ما نت و آنتن نداریم؛ ولی باید مهارت‌مون رو باهاتون به اشتراک بگذاریم؟ من یکی که تا خط‌های آنتن گوشیم پر نشه، هیچ‌کاری انجام نمیدم.
سپس روی برمی‌گرداند و دست‌گیره‌ی در اتاقش را فشار می‌دهد. قبل از وارد شدن به اتاق می‌گوید:
- ندیمه بودن خوش بگذره!
و وارد اتاق می‌شود در را نیز پشت سرش می‌کوبد. چند ثانیه‌ای با چشمان بسته به در تکیه می‌دهد. به این فکر می‌کند که اصلاً چرا درخواست کسانی را که غریبه هستند قبول کرد؟ اگر آن موقع هنوز به رئیسش ثابت نشده بود، عوضش احتمال اخراجش پایین ده درصد بود، نه مثل الانش که بالا نود درصد است. اگر می‌توانست زمان را به عقب باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

vida1

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
179
پسندها
763
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
سطح
7
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
سپس شانه‌ای بالا می‌اندازد و روی تخته‌های چوب کف زمین می‌نشیند. پس‌ از چند دقیقه صدای زده‌شدن در اتاق بلند می‌شود.
- کیه؟
صدای بیلی از پشت در بلند می‌شود:
- باز کن کار دارم.
- نداشته باش. ازت خوشم نمیاد.
بیلی قهقهه‌ای می‌زند و می‌گوید:
- منم عاشق چشم و ابروت نیستم. تصمیم گرفتیم اتاقا رو بدون این که آدا و آبلارد بفهمن نو نوار کنیم... حالا اگه دوست داری روی اون تخت تاشو و سفت بخوابی... مختاری!
پس از کمی مکث، کسان دیگری را مخاطب قرار می‌دهد:
- بریم بچه‌ها خدارو شکر این نمیاد.
فیلیپ با سرعت از جایش برمی‌خیزد و از در خارج می‌شود.
- منم میام.
کریستوف نیشخندی می‌زند و با صدای بلند می‌گوید:
- زنا ما رو می‌خوان کنترل کنن؛ ولی... درست فکر کردن!
کری با متانت می‌ایستد و بدون هیچ واکنشی به طرف پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 0, مهمان: 2)

عقب
بالا