• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | ملیکا کاربر انجمن یک رمان

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
یاسکا
نام نویسنده:
ملیکا
ژانر رمان:
#جنایی_مافیایی #تراژدی #عاشقانه
کد رمان: 5656
ناظر: MAEIN MAEIN


خلاصه: همه‌چیز از یک جرقه آغاز شد. جرقه‌ای بزرگ به نام مرگ. تنها کسی که می‌توانست از زیر بار این آوار برخیزد، قطعاً ققنوس بود. ققنوسی که از میان شعله‌های شیطان برمی‌خیزد و روی بال‌هایش نقش انتقام خودنمایی می‌کند. بی‌شک نام این ققنوس در زمره‌ی اولاد شیطان مقرر بود. یاسکا، دختر شیطان، از میان خاکسترهای قابیل به چنان ققنوسی مبدل شد که تاریخ از او به‌عنوان تنها وارث ضحاک یاد خواهد کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NIKO

Y.SALIMI❁

میکسر آزمایشی + منتقد آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,694
پسندها
8,879
امتیازها
33,973
مدال‌ها
25
سطح
18
 
  • مدیر
  • #2
1000064887.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Y.SALIMI❁

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
هر چه از پیش می‌گذشت؛ دگر نه هدف اهمیت داشت نه نطفه‌ی کینه‌ی قلب.
همه‌چیز در راکدترین حالت ممکن به سوی جلو پیشروی می‌کرد! در راهی قدم می‌زدم که بعد از هدف و قبل از رسالت قرار داشت!
رسالتی که همه‌ی ما روزی به دست او خواهیم مرد.
من همچنان در این راه غرق ظلمات ادامه می‌دهم؛ لیکن نه اطلاعی از اقبال داشتم و نه از خویشتن!
به گمانم قرار بر این بود که من بسوزم و بسازم تا شوم آیینه‌ی عبرت همه آیندگان.​
 
آخرین ویرایش
امضا : NIKO

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
با وهم و چشمانی گشادشده از شوک، خیره‌ی صحنه‌ای بودم که از صمیم قلب در تلاش بر انکارش بودم و چشم، عجیب، بی‌رحمانه صادق بود. ماشین در این راه ناهموار مدام تکان می‌خورد و این سر بی‌تن جابه‌جا می‌شد و گاه به در ماشین کوبیده می‌شد. با هر بار کوفته شدن گویی بر سر خودم ضربه می‌خورد؛ همان‌قدر سخت و همان‌قدر دردناک. صدای نفس‌هایم که تقلا‌ می‌کرد مرا زنده نگه دارد، عجیب مضحک بود. هنوز هم صدایش در گوشم می‌پیچید و می‌پیچید:
- سریع برو سمت ماشین ... بجنب...
و جیغ ممتد من که دوباره شروع شده بود. از ترس به خود می‌لرزیدم و بی‌توجه به کثیف شدن ماشین توسط کفش‌های گلی، به جیغ کشیدن ادامه دادم. آن اتفاق چند دقیقه‌ی پیش چیزی نبود که بتوان فراموش کرد و یا سعی بر بی‌توجهی نسبت به آن داشت. نمی‌دانم پاشا چطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : NIKO

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
بی‌توجه به خوابی که آشفتگی ذهنی‌ام را در جای‌جای بدنم بروز می‌داد و من در جدال با او بودم، به سوی سرویس بهداشتی رفتم. طبق معمول آب سرد و چهره‌ی ماتم‌گرفته‌ی درون آینه. به قول ظاهربین‌ها، یخی. از نقش تصویر آینه چشم گرفتم و بی‌میل سوی آشپزخانه رفتم. بعد روشن کردن قهوه‌ساز به روف‌گاردن پناه بردم. صدای زاغ، کبوتر و گنجشک در هم آمیخته بود. خوب به یاد دارم آن شب صدای هیچ جنبنده‌ای به گوش نمی‌رسید. گویا کائنات، همه می‌دانستند چه کشتاری در راه است و گریخته بودند. هنوز خبری از هیاهوی شهر و انسان‌های کذاب نبود. این جلوه‌ی زیباتری برای منی که در رأس این زنجیره‌ی نجس و باطل مقرر بودم داشت.
با صدای قهوه‌ساز دل از منظره گرفتم و به آشپزخانه برگشتم. درحالی که قهوه‌ام را بر روی میز قرار می‌دادم، صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : NIKO

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
بار دیگر به محموله‌ی اسلحه‌ها نگاه کردم و رو به جهانگیر گفتم:
- اسلحه‌ها تقلبیه.
جهانگیر یکی از کلاشینکوف‌ها را برداشت و درحالی که آن را وارسی می‌کرد گفت:
- آره، ولی از اون تقلبی‌هاست که با اصلش مو نمی‌زنه. نذاشتی بچه‌ها رو بیاریم، حالا چی‌کار کنیم؟
- شیخ طارق تو کدوم ماشینه؟
- بنز دومی. نمی‌خوای چیزی بگی؟
گمان می‌کنم تا این‌جا هزاربار این سوال را به هزار نحو پرسیده بود. کلافه بازدمم را با صدا بیرون دادم و بدون جلب توجه افراد شیخ طارق، دهانم را نزدیک میکروفون مقرر بر یقه‌ی لباسم کردم:
- طارق داخل بنز دومه عابد.
جهانگیر کلافه پرسید:
- هنوز نمی‌خوای بگی نقشه رو؟ اصلاً ما چرا بدون افرادمون اومدیم؟
پلک‌هایم را محکم به هم فشردم و سویش براق شدم:
- دو دقیقه ببند، الان می‍...
صدای انفجار، کلامم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NIKO

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
دوباره جهانگیر مرا مخاطب قرار داد:
- حالا که نقشه‌ت تموم شد، لطف کن دیگه تعریفش کن.
کنار لبم را خاراندم و با رضایت حاصل از این پیروزی، تعریف کردم:
- من واقعاً نمی‌فهمم تو چطور نمی‌فهمی؟ وقتی شیخ طارق این قرار رو زود قبول کرد، معلوم بود تقلبی‌هاش رو دستش باد کرده و خواسته به من غالب کنه. از طرفی عابد هم خصومت شخصی با شیخ طارق داشت، پس برای کشتنش هر کاری می‌کرد. حالا من این دو نفر رو به هم رسوندم و از اون‌جایی که به ظاهر با عابد متحد شده بودم و بهش اعتماد کرده بودم، براش فرصت خوبی بود از شر منم خلاص شه. حالا الان فکر می‌کنه هم من و هم شیخ طارق رو کشته.
- و این‌طوری نه از افراد خرج کردیم، نه پول.
- دقیقاً. این یعنی یه تیر و دو نشون.
- حالا این اسلحه‌های تقلبی رو برا چی می‌خوای؟
- مشتری خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NIKO

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
تلفنش را از جیب شلوار شش جیب لجنی رنگش خارج کرد و بعد چند ثانیه تلفن را مقابلم گرفت. تلفن را گرفتم و دم گوشم قرار دادم:
- الو ... طاهر.
صدای خش‌دار طاهر درحالی که بینی‌اش را بالا می‌کشید به گوش رسید:
- جونم رئیس.
همیشه از این مردک لاابالی بیزار بودم؛ اما کار راه‌انداز بود:
- اگه نئشه‌ای گوشی رو بده به شاهین یا حامد.
دوباره بینی‌اش را بالا کشید و جواب داد:
- نه رئیس روالم. خیلی وقته فاز متو رفته. هوش و حواسم با شماست.
امیدوارمی زیرلب زمزمه کردم و گفتم:
- طاهر می‌خوایم وارد جاده نود و هشت سیستان بشیم؛ ولی باید از پلیس ایالتی رد شیم، راه‌دررو چی داری؟
صدای بینی طاهر مجدداً به گوش رسید. بعد از چند ثانیه جواب داد:
- بذار سیستم بیاد بالا، بگمت. لوکیشنت رو رد کن.
- همین تماس رو ردشو بزن.
چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NIKO

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
قطع کردم و چشم دوختم به جاده‌ی بی‌آب و علف. هر از گاهی دو سه‌تا صخره دیده می‌شد و تا چشم کار می‌کرد برهوت بود. صدای جهانگیر مانع از تفکر بیش‌تر من باب جاده و فضای اطرافش شد:
- سه‌تا ردیاب گذاشته بودن، از پنجره انداختم بیرون تا یه مدت معطل‌شون کنه. پلاک هم نداشتن.
درحالی که جهانگیر بر روی صندلی شاگرد جا می‌گرفت پاسخ دادم:
- اشکال نداره. رسیدیم روستا جورش می‌کنیم.
- روستا؟
- باید وارد نگور بشیم تا از یه راه دیگه وارد جاده نود و هشت بشیم.
- ولی افراد طارق...
کلامش را قطع کرده و گفتم:
- از یه راه دیگه می‌ریم.
جهانگیر دیگر حرفی نزد که با رسیدن به بریدگی، دور زدم و با انداختن به دنده یک، وارد جاده خاکی شدم. راه شدیداً ناهموار بود و نیاز به یک پاترول یا جیپ داشت. آسفالت‌های نصفه و نیمه همراه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NIKO

NIKO

کاربر فعال سرگرمی
کاربر فعال بخش
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
175
پسندها
1,420
امتیازها
9,763
مدال‌ها
7
سن
17
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
با رسیدن به میدان کوچک روستا، نگاهی به حجره‌هایی که همه‌شان بسته بودند انداختم. وارد یکی از خیابان‌ها شده و دانه به دانه‌ی خانه‌ها را دید زدم. واقعاً خالی از سکنه بود. حتی سگ ول‌گردی نیز وجود نداشت. از راه آمده برگشتم و به خیابان دیگری وارد شدم. با این که روستای بزرگی بود؛ اما این چنین خالی از سکنه بودن بسیار متعجب‌کننده بود.
با دیدن پیرمردی عصا به دست و زنبیلی که در دست دیگرش بود، به سمتش پا تند کرده و صدایش زدم:
- حاج آقا!
پیرمرد از حرکت ایستاد و به سوی من برگشت. لباس بلند و سفیدرنگ مرد تا سر زانو می‌رسید و شلوار گشاد هم‌رنگ با پیراهن، چند جایی زدگی داشت. جلیقه‌ی سیاه‌رنگش کمی خاکی شده بود و عمامه‌ی بر سرش را نیز بی‌حواس بسته بود. بی‌آن که چیزی بپرسم پاسخ داد:
- بنزین نداریم. باید بری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : NIKO

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا