• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هوای سمی | عارفه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Arefeh.h
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 16
  • بازدیدها 165
  • برچسب‌ها
    عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

به نظرت کدوم بخش رمان قو‌ی‌تر و جذاب‌تره؟

  • نوع نگارش

    رای 0 0.0%
  • محتوا و داستان

    رای 0 0.0%
  • توصیفات

    رای 0 0.0%
  • شخصیت پردازی و تصویر سازی

    رای 0 0.0%
  • ایده اولیه

    رای 1 100.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
هوای سمی
نام نویسنده:
عارفه
ژانر رمان:
#عاشقانه #اجتماعی #درام
کد رمان: 5662
ناظر: RAPUNZEL RAPUNZEL

خلاصه: زنی در عمق منجلاب زندگی‌اش دست و پا می‌زند. نه راه پس دارد و نه راه پیش. تنها چیزی که زندگی‌اش را تغییر می‌دهد تصمیمی ناگهانی از روی لحظه‌ای شجاعت است. می‌رود و همه چیز را پشت سرش رها می‌کند به امید ساختن زندگی جدید؛ اما نمی‌داند که سایه‌ی تاریک گذشته همیشه بر روی زندگی‌اش خواهد بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Arefeh.h

❥لیلیِ او

منتقد انجمن + شاعر آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
1,762
پسندها
21,873
امتیازها
43,073
مدال‌ها
22
سن
21
سطح
29
 
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : ❥لیلیِ او
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Benjamin4

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
فصل اول
- عروس خانوم وکیلم؟
عمه خانم همان لحظه با آرنج به پهلویم کوبید و آن صحنه را به خوبی به یاد دارم. پدرم لبخند بر لبان تیره رنگش بود و مادرم با ذوق بالای سرم‌ کله قندها را روی هم می‌سایید. به صورت پدر نگاه می‌کردم و در میان ابروهای پرپشت مشکی رنگش که چند تار موی سفید درآنها نمایان بود به دنبال اخم همیشگی‌اش بودم ولی آن روز او هم خوشحال بود. تنها روزی بود که همه‌ی ما خوشحال بودیم؛ ولی من هنوز هم‌ به دنبال پاسخی در چشمان قهوه‌ای رنگش بودم. هنوز هم منتظر بودم که در چشمانم خیره شود و بگوید که «نمی‌خواهد دخترش در این سن کم ازدواج کند؛ نمی‌خواهد من را کمتر ببیند.» با وجود عشقی لبریز که به حمید داشتم باز هم دنبال همان عشق کلیشه‌ای پدرانه بودم ولی حالا می‌دانم که من که هستم.
من یک دختر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Arefeh.h

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
هیکل دایره‌ای شکلش را به سمتم چرخاند ولی نگاهش هنوز به جعبه‌ای بود که مشغول بستن ربان پلاستیکی دور آن بود. همانطور زیر لب گفت:
- قیمت کیکای آماده رو زیرش زدن.
دوباره با دقت به داخل ویترین نگاه کردم. لبخند رضایتم را از درون شیشه‌ی ویترین روی لب‌های کوچک و برجسته‌ام دیدم. با آن پولی که در جیب شلوارم‌ داشتم می‌توانستم یک کیک کوچک بخرم. به کیک سفید رنگی که با خامه‌های بنفش و یاسی رنگ تزئین شده بود اشاره کردم و گفتم:
- میشه اینو برام بیارین؟
زن بالاخره نگاهش را از پشت عینک مستطیلی شکلش به من دوخت و بعد به کیکی که به آن اشاره کرده بودم نگاه کرد. کیک را برایم درون جعبه گذاشت. مقدار زیادی از پولم را به او دادم و با جعبه کیک از مغازه بیرون آمدم. گرمای هوا پوست نازکم را لمس کرد. تا خانه مسیر زیادی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Arefeh.h

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
چند لحظه مکث کرد و نگاهم کرد. با لحن معمولی و همیشگی‌اش گفت:
- مثلاً چه رنگی؟
شانه‌ام را بالا انداختم و گفتم:
- خب هر رنگی… .
احساس حماقت داشتم. بعضی وقتا مجبور بودم برای چیزهایی خواهش کنم که اصلاً منطقی به نظر نمی‌رسید. با لحن جدی‌تری گفت:
- خب بگو دیگه چه رنگی؟ چه رنگی سراغ داری که جلب توجه نکنه؟
دستانم سرد شده بود و این حس ترس و اضطراب را می‌شناختم.
- خب مثلا سبز یا… آبی.
ناگهان از جایش برخواست و دستانش را روی میز کوبید. با صدای بلند گفت:
- خب همینم مونده زنم لباس سبز و آبی بپوشه بره تو خیابون!
با صدای لرزانم گفتم:
- نه منظورم یه سبز و آبی تیره بود… .
از پشت میز کنار رفت و با همان صدای بلند گفت:
- بیخود! همون اول عروسیمون بهت گفتم یا چادر سرت می‌کنی یا همون رنگ مشکی می‌پوشی فهمیدی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Arefeh.h

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
آهی کشیدم و به زمین نگاه کردم. از وقتی که سالگرد سوم ازدواجمان آن‌طور تلخ گذشت و حمید اصلاً به یاد نداشت که چه روز مهمی را گذراندیم، احساس می‌کنم علاقه‌ای که به من داشت بسیار کمرنگ شده. به خوبی به یاد دارم که روز اولی که در مسیر مدرسه جلوی راهم را گرفت، چقدر سر به زیر و خجالتی بود؛ اما از شدت هیجانش تند‌تند حرف می‌زد و در انتهای حرفش به من گفت که دوستم دارد. آن «دوستت دارم» را هیچ وقت فراموش نکردم. دفعه دومی که به دیدنم آمد، گفت:
- نمی‌خوام براتون دردسر درست کنم، می‌خوام با پدرتون صحبت کنم و بیام خواستگاری و می‌دونم که هنوز دارین درست می‌خونین، می‌تونم تا تموم شدن دبیرستانتون صبر کنم.
من که در نگاه اول از او خوشم آمده بود سر از‌ پا نمی‌شناختم و با خوشحالی موافقتم را اعلام کردم. در کل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Arefeh.h

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
جلوتر آمد و دوباره رو‌به‌رویم ایستاد. باز هم سرم را بالا گرفتم که او را ببینم.
- جدی میگم خاله. بچه مرد رو پابند خونه می‌کنه و باعث میشه کمتر رفیق‌بازی کنه.
نمی‌دانم اگر مادرم زنده بود، همین نظرهای خاله را می‌داد یا نظر متفاوتی داشت؛ ولی در حال حاضر مورد اعتمادتر از خاله محبوب کسی را ندارم که در زمینه مشکلات زندگی‌ام با او مشورت کنم. در فکر فرو رفتم. آیا واقعاً آمادگی بچه‌دار شدن را داشتم؟ سکوت کردم و حرفی نزدم. خاله ناگهان دست لاغرش را پشت دست دیگرش کوبید و گفت:
- خاک به سرم! دارن اذان میگن. ظهر شد؛ من هنوز نهارم آماده نیست.
همین‌طور که به سمت آشپزخانه می‌دوید گفتم:
- اگه کاری از دستم برمیاد بیام کمک؟
از داخل آشپزخانه صدای خفه‌اش را شنیدم که گفت:
- نه عزیزم خودم باید درست کنم.
کیفم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Arefeh.h

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
آن روزی که به حمید بله گفتم فکر می‌کردم از زندگی خشک و زیربار اجبار پدرم رها می‌شوم ولی به قول روانشناسان من هم با جذابیت طرحواره‌ای ازدواج کردم. در کتابی خواندم که دخترها معمولاً جذب مردانی شبیه پدرشان می‌شوند چون به آنها حس خانه و امنیت می‌دهد؛ گاهی خودشان هم متوجه نمی‌شوند. حمید نسخه‌ای از پدرم بود با این تفاوت که یک دیوانگی خاصی در وجودش داشت که خیلی دیر متوجهش شدم. درست همان زمانی که به خاطر بد موقع تماس گرفتن از او سیلی خوردم. از آن به بعد هر بار دستی رویم بلند می‌کرد پوستم کلفت‌تر می‌شد.
بغضم را فروخوردم و به این فکر کردم واقعاً در این شرایط می‌توانم به آوردن بچه فکر کنم؟ واقعاً حمید حاضر می‌شود به خاطر بچه تغییری در خودش ایجاد کند؟ اصلاً مگر ایرادی در خودش می‌پذیرد؟! سرم را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Arefeh.h

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
نفسم بند آمده بود. نه خیالاتی بود و نه اشتباهی. خودش بود؛ حمید بود. رویش را به سمتم برگرداند و رنگ از رخش پرید. با لکنت گفت:
- سِ… سپیده… تو… .
خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- مگه قرار نبود خونه خاله محبوب باشی؟ اینجا چه غلطی می‌کنی؟
دختر پوزخندی‌ زد و ابرویی بالا انداخت و گفت:
- اوه، زنته؟! حق داری به خدا، الان معنی حرفاتو می‌فهمم.
صدای شکستن قلبم را خیلی واضح و بلند شنیدم. چیزی در درونم فرو ریخت. زبانم بند آمده بود. حمید رو به زن اخم کرد و گفت:
- ببند دهنتو.
زن با تعجب نگاهش کرد و من هنوز خشکم زده بود. حمید رو به من گفت:
- ببین برات توضیح میدم خب؟ اونجوری که فکر می‌کنی نیست!
قدمی عقب رفت و به نیمکت خوردم. دست لرزانم را مشت کردم و سعی کردم خودم را جمع و جور کنم. با صدایی که به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Arefeh.h

Arefeh.h

گوینده آزمایشی + مدیر بازنشسته
گوینده آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
1,994
پسندها
25,848
امتیازها
51,373
مدال‌ها
35
سطح
31
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
حالا من بودم که برای اولین بار در برابرش جرات پیدا کرده بودم. با صدای بلند گفتم:
- الان مشکل بودن من اینجاس؟!
سرش را به نشانه‌ی منفی تکان داد و گفت:
- نه نه… ببین همه چیو توضیح میدم.
پشتم را به او کردم و با تمام سرعتم به سمت خانه قدم‌ برداشتم. حمید پشت سرم می‌آمد و صدایم می‌زد.
- سپیده… سپیده توروخدا وایسا. احمق نشو! وایسا ببینم.
با تمام سرعتم شروع به دویدن کردم. نمی‌خواستم صدایش را بشنوم. اشک در چشمانم حلقه زد. باد به صورتم می‌خورد و اشک‌هایم بالاخره خودشان را از حدقه‌ی چشمم بیرون انداختند‌. ته دلم هنوز هم در فاز انکار بودم. می‌خواستم چیزی پیدا کنم که قانع بشوم. حمید هرچقدر هم با من خشک و سرد شده بود هیچ وقت به من خ**یا*نت نمی‌کرد! ولی متاسفانه این حقیقت داشت. آن‌ هم چه خ**یا*نت زشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Arefeh.h

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا