• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین سپیده‌دم عاشقی | ساناز محمدی کاربر انجمن یک رمان

♕萨纳兹♕

کاربر سایت
کاربر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
329
پسندها
1,646
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
آخرین سپیده‌دم عاشقی
نام نویسنده:
ساناز محمدی
ژانر رمان:
#عاشقانه #مافیایی #پلیسی
کد رمان: 5670
ناظر رمان: MAEIN MAEIN

خلاصه: همان روز بود که بره‌ای بین آن همه گرگ متولد شد، گرگایی که فقط برای دریدن متولد شده بودند، بره‌ای که میان گله گرگ‌ها عزیز کرده‌ی نازپرورده‌شان بود، عاشق کسی که نباید می‌شد، شد! حال باید دید تقدیر چه برای‌شان رقم زده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

Ash;

مدیر تالار کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,454
پسندها
34,230
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
سن
17
سطح
35
 
  • مدیر
  • #2
تایید رمان.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ash;
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] h.v_asel

♕萨纳兹♕

کاربر سایت
کاربر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
329
پسندها
1,646
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا
مقدمه: مچ دستش که میرفت تا دکمه‌های پیراهن مردانه‌اش را باز کند، در دست گرفت. تبش قلبش، نبض دستش او را هم به آتش کشید . خاصیت گرما، سرد کردن نبود؛ اما گرمایش لرز بر تن دخترک نشاند. با چشم‌های سرخ و صدای گرفته، برخلاف تمام آن مدت التماسش کرد. نگاه دختر غل و زنجیر چشم‌های تب دارش شده بود.
- برو، خواهش می‌کنم.
چانه‌هایش لرزید.
- برم، همین وقتی دل دادم به دلت!
پلک بست و آب دهانش را بلعید که گلوی چرک کرده‌اش آتش گرفت. چقدر کلماتی که به زبان آورده بود برایش به شیرینی قند، شیرین و دل‌چسب بود. زندگی‌اش از همان اول در دو کلمه خلاصه می‌شد. مجبور، اجبار! حتی زمانی که مجبور هست دلبرکش را با اجبار راهی سفر دور کند. چقدر جنگیده بود، چقدر در سرش جنگ جهانی راه انداخته بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : ♕萨纳兹♕

♕萨纳兹♕

کاربر سایت
کاربر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
329
پسندها
1,646
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
- چرا این کارو باهام می‌کنی؟
- نپرس.
بغض گلویم را خراشید و طوطی‌وار لب زدم:
- چرا؟
او هم دوباره تکرار کرد:
- نپرس!
کم‌ترین حقم دانستن اتفاقات پشت پرده‌ بود. حقی که بی‌رحمانه مرا از آن دریغ می‌کرد.
- این منم رامین، لیلا، چطور می‌تونی باهام این‌طوری بد کنی؟
- دیگه همه چیزو فراموش کن سراغمو نگیر. این به صلاح هردوتامون هست.
چشمان نم‌دارم را درمانده روی هم گذاشتم و نالیدم:
- داري شوخی می‌کنی؟ چطور بعد از این همه ماه فهمیدی رفتنت به صلاح‌مونه؟
صدایم می‌لرزید و اشک از چشمانم جاري بود و چرا حس می‌کردم او هم صدایش خش دارد؟
- براي اینکه اذیت نشی، براي خودت دارم این کارو میکنم نمی‌خوام زندگیتو پاي من حروم کنی.
- فکر می‌کنی با رفتنت اذیت نمیشم، نابود میشم رامین.
- با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

♕萨纳兹♕

کاربر سایت
کاربر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
329
پسندها
1,646
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
باد در جنگ میان خرمن موهایم پیروز میدان شده بود و من به ناچار دست می‌کشم به میان تارهای سرکش فر موهایم که روی صورتم تاپ می‌خوردند را پس زدم.
نگاهم را به صفحه خاموش گوشیم انداختم و با بغضی که در گلویم متورم شده بود نالیدم:
- چرا رفتی؟!
سوالی که منتظر جواب از جانب او بودم که با تمام بی‌رحمی من را توی خماری فهمیدن گذاشته بود. میان بهت گیجی که ذهنم را احاطه کرده بود، با صدای بوق ماشینی که درست از پشت سرم بلند شد جیغی کشیدم.
فقط یک مزاحم توی خیابان به دردهایم اضافه نشده بود که شد. بدون نگاه کردن به پشت سرم راهم را ادامه دادم.
مثل سایه دنبالم می‌آمد؛ بدون هیچ توقفی. انعکاس نور جراغش در حاشیه‌های پل تمام حواس پنجگام را به کار انداخت و میان خلوتی پلی که ماشین به زور راهش در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

♕萨纳兹♕

کاربر سایت
کاربر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
329
پسندها
1,646
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
فضای سنگین شده بینمان باعث شد با تعجب به اطرافم نگاهی بیندازم. هیچ‌کدام از پس کوچه‌های خیابان مقصد خانه نبود، اخم‌هایم را جمع کردم و گفتم:
- آبتین‌خان من باید برم خونه.
زیر چشمی نگاهی کرد و گفت:
- مدینه لوکیشن یه مغازه لباس عروس رو بهم فرستاده، می‌ریم اون‌جا.
آه از نهانم بلند شد و با درموندگی به بیرون خیره شدم. چطور می‌توانستم بگویم هیچ عروسی در راه نیست و قرار نیست اتفاقی هم بیفتد.
نفس عمیقی کشیدم و عزمم را جمع کردم و گفتم:
- عروسی به‌هم خورد.
تن صدایم آرام بود. شک داشتم حرف‌هایم را بشنود؛ اما انگار شنیده بود که یک‌دفعه ماشین را روی ترمز زد که باعث شد برای دومین بار از ترس جیغ بکشم.
صورتش را جمع کرد و سمتم چرخید.
- درست نشنیدم چی گفتی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

♕萨纳兹♕

کاربر سایت
کاربر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
329
پسندها
1,646
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
تنم به لرزه درآمد. چرا هی دنیا پشت سرم برام بدمی‌آورد؟ چرا یک‌دفعه‌ منصور به خانه راهم نمی‌داد؟
- الان کجا دارید میرید؟
به راحتی جواب ‌داد:
- خونه‌ی مدینه.
اخم‌هایم را جمع کردم و نفسم را با آه بیرون فرستادم. خسته‌ام از سایه‌ی سیاهی که بر پشت بام خانه‌ام افتاده است و مانند مورخوره جانم را می‌خورد.
دلم می‌خواست این چیزا را که شنیده بود دروغی پیش نبود؛ اما می‌دانستم که نه آبتین اهل دروغ گفتن و شوخی بود نه منصور.
دوباره پرسیدم:
- مامان از کجا خبردار شد؟
با همان خونسردی‌اش گفت:
- منصور زنگ زده بهش گفته.
منصور؟ منصور؟ منصور؟ امشب چقدر اسمش برایم مضحک شده بود.
فکر که می‌کنم می‌فهمم از همان اول هم ماندنم درخانه‌ی منصور اشتباه بود. با این کارم فقط خودم را خورد می‌کردم، با این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

♕萨纳兹♕

کاربر سایت
کاربر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
329
پسندها
1,646
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
انگار صبر و حوصله‌اش سر آمده بود و این از لحن حرف زدنش مشخص می‌شد. به جای نگاه کردن به او و جوابِ سوالش، عقب عقب می‌روم و درست روبه‌روی دوربین بالای در می‌ایستم و خیره می‌شوم به آن.
- داری چی‌کار می‌کنی؟
جلو آمدنش را حس می‌کنم. تا وقتی که می‌آید و کنارم می‌ایستد و آستین مانتویم را می‌کشد.
- بیا، بریم؟
«بریم» سوالی‌اش تماماً امری‌ست. جوری می‌گوید که انگار هیچ جوابی به جز تایید حرفش قرار نیست بشنوم و من فقط خودم می‌دانم که نیم بیش‌تر این لج‌بازی و اصرارم از سرِ خجالتی‌ست که به خاطر این اتفاق کشیده‌ام.
منصور عملاً من را جلوی چشمان آبتین از خانه‌اش بیرون کرده بود که این کارش هیچ تعجب و شبهه‌ای باقی نمی‌گذاشت؛ چون که نه خونی از فرهمند در رگ‌هایم جاری بود، نه کسی در خانه بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

♕萨纳兹♕

کاربر سایت
کاربر انجمن
تاریخ ثبت‌نام
1/8/21
ارسالی‌ها
329
پسندها
1,646
امتیازها
10,133
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
با غیظ توپید:
- خسته‌م. خسته‌ی راهم. علل طلوع اومدم دنبالت که صحیح و سالم برسونمت خونه‌ی مدینه؛ چون اون گفته و منم مجبورم تن بدم به حرفش حتی اگه متنفر باشم از خواسته‌ش.
با زبان بی‌زبانی می‌گفت که متنفر است، از من، منی که از عالم و آدم برایش می‌بارد.
اخم‌هایم بیش‌تر از همیشه در هم فرو رفته‌اند.
چند تار از موهای فرم روی صورتم سر خورده‌اند.
لحظه‌ای بی‌حرف نگاهش می‌کنم و بعد قدمی برمی‌دارم تا از کنارش عبور کنم. تا همین‌جا هم اشتباه کردم. اصلاً نباید همراهش می‌آمدم. درست می‌گفت؛ من فقط برای این خانه سربار بودم و فقط خودم را به نفهمی زده بودم. منصور بعد آن سال‌ها کی برایم پدری کرده بود؟ کی به فکرم بود که این‌ بار دومش باشد؟
بغضم بیش‌تر قد می‌کشد و حتی صدای شکستن قلبم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ♕萨纳兹♕

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا