در حال تایپ رمان در پسِ عاشقانه‎های تلخم| MAEE_A کاربر انجمن یک رمان|انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع MAEE_A
  • تاریخ شروع

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
کد رمان: 1587
ناظررمان: نسترن بانو
63831

نام رمان:در پس عاشقانه‎های تلخم

نویسنده:MAEE_A

ژانر:عاشقانه-تراژدی-اجتماعی
خلاصه:دختر 16ساله‌ای که به‎خاطر هوش بالاش و اخلاق فوق‌العاده عالیش،ورد زبون خیلیاست و همین باعث میشه که خواستگارای زیادی داشته باشه.ولی هیچ‌کدوم مورد قبولش نیست تا این‎که...
[این رمان بر اساس واقعیت نوشته شده و فقط نام خانوادگی اشخاص تغییر کرده]
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
333
امتیاز
21,133






نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥


به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
مقدمه:
می‌خواهم بگویم
از روزی که آمد
از روزی که دلِ مرا با خود برد
از روزی که با اشک‌هایم غصه خورد
از روزی که با خنده‌هایم شادمان گشت
از روزی که مرهم دردهایم شد
از روزی که دلیل لبخندهایم شد
می‌خواهم بگویم
از همان روزی که مرا عشق خود خطاب کرد
از همان روزی که با دیدنش دلم لرزید
و از روزی که او از پیشم رفت
او،رفت و دنیایم،تیره شد؛تار شد
و من در غم نبودش سوختم و خاکستر شدم
تازیانه‌ی کنایه‌های اطرافیان را به جان خریدم
و هم‌چنان عشق او را در دلم پایدار ساختم
می‌خواهم بگویم اما کنایه‌ها،مهر سکوتی‌ست بر لبانم

و من متهم هستم؛متهم عاشقی!
#MAEE_A

#پارت_اول
با خستگی کلیدم‌و از تو کوله‌ام در آوردم و توی قفلِ در حیاط انداختم.در رو پشت سرم بستم و همون‌طور که داشتم طول حیاط رو طی می‌کردم،به امتحان امروز فکر می‌کردم.این امتحانمون از همه مهم‌تر بود و باید نمره‌ی خوبی ازش می‌گرفتم.اونقدر غرق افکارم بودم که با وجود آسانسور از پله استفاده کردم.کلید رو انداختم و وارد خونه شدم.فکر کنم ماهان هنوز خواب بود واگرنه خونه انقد ساکت نبود.درسته خسته بودم و حسابی گرمم بود ولی اول مامانم.
رفتم تو آشپزخونه پشتش به من بود و مشغول آشپزی.من هم که طبق معمول مث جن وارد می‌شدم و مامانم متوجه اومدنم نمی‌شد.از پشت بی هوا گونه‌ش رو بوسیدم و گفتم:
-سلام مامان نوشینم چطورین؟
مامان-سلام دختر گلم.منم خوبم حالا که دیدمت.باز تو مثل جن اومدی؟
-ببخشید مامانم عادت دارم.
مامان-عزیزم تو که همیشه آرومی.امتحان چطور بود؟
- خوب بود فردا آخریشه دیگه تموم می‌شه.
همون لحظه صدای جیغ و داد ماهان بلند شد.
ماهان-سلام بر خواهر خرخونم چطوری عشق من؟
آروم خندیدم و گفتم:
-سلام داداش خوبی؟
ماهان-خوبم.چرا با لباس اینجایی هنوز؟
-اومدم به مامان سلام کنم که از زور خستگی همین‌جوری اینجا نشستم.
ماهان-خب چرا خود آزاری می‌کنی دختر؟اول لباسات‌و دربیار بعد بیا سلام کن.
ابرویی بالا انداختم و همون‌طور که انگشت اشاره‌ام رو جلوش تکون می‌دادم گفتم:
-نه داداشم من اگه رو به موت هم باشم اول باید به مامان سلام کنم.
همون لحظه صدای بابا درست از پشت سرم بلند شد:
بابا-پس ما اینجا هویجیم؟
-داداش فکر کنم توهم زدم!
ماهان-چرا؟
-حس کردم صدای بابا رو شنیدم.
این حرفم مصادف شد با خنده‌ی مامان و ماهان.برگشتم سمت صدا که دیدم بابا با یه اخم با نمک و دست به کمر داره نگام می‌کنه.انقدر ذوق کردم که بدون فکر کردن به حرفی که زدم پریدم بغلش و بوسه بارونش کردم.
-سلام بابا محسنم خوبید؟کی اومدید؟
با محبت دستی به سرم کشید و در حالی که سرم رو می‌بوسید گفت:
بابا-سلام گل دخترم.حالا که دیدمت عالیم.من هم ساعت 9 رسیدم.تو سر جلسه‌ی امتحان بودی.
-آهان به سلامتی رسیدید؟خسته که نشدید؟مسیر خیلی طولانی بوده.
بابا-چرا اتفاقا خیلی خستم تو هواپیما اصلا نشد بخوابم.(3-4) ساعت تو راه بودم.
نگاهی به چشم‌های سرخ از بی‌خوابیش انداختم و با ناراحتی گفتم:
-بمیرم الهی!بابا برید استراحت کنید خیلی خسته‌اید؛چشماتون سرخِ‌سرخه.
بابا-خدانکنه باباجان.
-شما برید استراحت کنید 1-2 ساعت دیگه برای ناهار بیدارتون می‌کنم.
بابا دهن بازکرد حرف بزنه که ماهان گفت:
ماهان:اه‌اه!!بسه بابا حالم بد شد.چه خبره این‌همه تعارف تیکه پاره می‌کنین.ایش!
خنده‌ام گرفت.خجالت نمی‌کشه واقعا این بشر!21 سال سنشه هنوز مثلِ بچه‌های ده-دوازده ساله رفتار می‌کنه.ماهان دقیقا عکس منه.من خیلی آرومم ولی گاهی‌اوقات شیطنت‌های مختص به خودم رو دارم.البته شیطنت‌هام به دور از ادب نیست.همیشه سعی داشتم موقع صحبت کردن تمام جوانب رو بسنجم و یک‌وقت کسی رو ناراحت نکنم.و تا به حال یادم نمیاد به هیچ‌کس چه تو دلم چه با زبون فحش داده باشم.البته گاه به فحش‌ها و شیطنت‌هایی که به صورت دوستانه ردوبدل می‌شه می‌خندم ولی خودم حتی به شوخی هم ازش استفاده نمی‌کنم.عقیدم اینه کلا!!برعکس من ماهان پسر شوخ و شیطونیه.همیشه و در همه حال شوخی می‌کنه ولی شوخی‌هاش کسی رو ناراحت نمی‌کنه و من از همینش خوشم میاد!در عین شوخ بودن،مودب هم هست و این خیلی برای من مهمه.خیلی‌ها به‌خاطراین اخلاقم ازم دوری می‌کنن و گاها تیکه می‌اندازن که بچه مثبتی و از این حرفا.ولی من برام اهمیتی نداره.من اخلاقم اینه؛اگه کسی من‌رو بپسنده با همین افکار و عقایدم می‌پسنده.نمی‌دونم چقدر تو فکر بودم که با صدای ماهان به خودم اومدم:
ماهان-کجایی دختر؟دو ساعته زل زدی بهم؛خوردی من‌و تموم شدم دیگه هیچیم نموند واسه خاطر خواهام!!
همین‌طور داشت پشت سر هم حرف می‌زد که با خنده پریدم وسط حرفش:
-خب بابا تو ام...داشتم فکر می‌کردم.
ماهان-به چی؟
-به تفاوت‌هامون!
ماهان- آهان..
-آره
ماهان:برو لباسات رو در بیار دو ساعته اینجا واستادی.
-راست میگی‌ها من رفتم.

رفتم تو اتاقم و لباسام‌رو با لباس راحتی عوض کردم...
 
آخرین ویرایش

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
#پارت_دوم
رو تختم دراز کشیدم و به اتفاقات امروز فکر کردم.
(فلش بک-دو ساعت قبل بعد از جلسه‌ی امتحان)
ریحانه-مائده چطور دادی؟خوب بود؟
-من که عالی دادم همه رو بلد بودم.
ریحانه-ولی خیلی سخت بود ها!
-نه بابا این که آسون بود.
ریحانه-برا تو آسونه ولی برای من نه.
-ریحانه جانم اگه تلاش کنی هیچ فرقی بین من و تو نیست.
ریحانه-خب راست می‌گی.
-حالا بیا بریم پیش بچه‌ها ببینیم چطور دادن.
ریحانه- باشه بریم.
با هم‌دیگه به سمت یک اکیپ از بچه‌ها که دور هم روی زمین نشسته بودن رفتیم.
-بچه‌ها چطور دادین؟
سوده-وای مائده خیلی سخت بود.
مهتاب-آره بابا این استاده فکر کنم از ما کینه گرفته.
مبینا-بچه‌ها جلوی بعضیا به استاد عزیزشون..
با طعنه ادامه داد:
مبینا-توهین نکنین می‌رن راپورت می‌دن بدبخت می‌شیم.
سارینا-راست می‌گه نه که بعضیا خیلی خرخون و خودشیرینن...
سوده و مهتاب وسط حرفش پریدن و با اعتراض گفتن:
سوده و مهتاب-سارینــــــــــا!
سارینا-چیه؟اگه دروغ می‌گم بگو دروغ می‌گی.
مهتاب- درسته که مائده درسش خوبه ولی تا حالا شده به خاطر اینکه نمره‌اتون پایین بوده بهتون تیکه بندازه؟شده تا حالا جواب طعنه‌هاتون‌رو بده؟همیشه باهاتون مهربون برخورد کرده ولی شما...
کم کم داشت صداش اوج می‌گرفت.
دستم‌رو روی شونش گذاشتم و با صدای آرومی گفتم:
-مهتاب‌جان آروم‌تر اگه با این حرف‌ها آروم می‌شن بذار بگن.
مهتاب-مائده آخه چرا انقدر خوبی؟به‌خدا مهربون‌تر از تو توی کل عمرم ندیدم.
-عزیزم خوبی از خودته من فقط دوست‌ندارم کسی‌رو ناراحت کنم.
مهتاب-ولی اینا خیلی دارن بهت بد می‌کنن چطور می‌تونی انقدر خوب باهاشون برخورد کنی؟
-من ذره‌ای ازشون ناراحت نیستم.ممکنه از جایی ناراحت باشن و یه جوری بخوان خودشون‌رو خالی کنن.مهم نیست بذار اون شخصی که باعث می‌شه آروم بشن من باشم.
مهتاب-واقعا نمی‌دونم چی بگم.هیچ حرفی ندارم که در برابر مهربونی‌هت بهت بگم.
با لبخند دستی رو شونش زدم و به همراه ریحانه به طرف دیگه‌ی حیاط حرکت کردیم.
-ریحانه بریم خونه؟حوصلم سر رفت.
ریحانه-آره بریم.
چادر دانشجوییم رو سرم کردم و کوله‌ی مشکیم‌رو روی دوشم انداختم.زیپ چادرم رو بستم.
-بریم ریحان؟
ریحانه-سرتا پا مشکی شدی مائده.مقنعه مشکی، چادر مشکی،کوله مشکی،کفش مشکی...مگه می‌ری عزاداری؟
-خب رنگ مشکی رو دوست دارم.
ریحانه-باشه بابا بریم.
داشتیم قدم‌زنان به سمت در حیاط می‌رفتیم که با حس کردن این‌که شخصی داره صدام می‌کنه ایستادم و به طرف صدا چرخیدم.سارینا و مبینا بودن.
-جانم؟
سارینا زیر چشمی نگاهی به ریحانه انداخت.فهمیدم موضوعیه که نمی‌خوان اون باشه واسه همین گفتم:
-ریحانه جانم میشه بری دم در تا منم بیام؟
ریحانه-باشه.
بعد از اینکه ریحانه رفت دوباره به سمتشون بر گشتم و گفتم:
-جانم بفرمایید.
مبینا-ام ... راستش...می‌خواستیم...
-راحت باش بگو.
سارینا-مبینا من می‌گم بهش...مائده ما می‌خواستیم به خاطر رفتاری که باهات داشتیم...ازت معذرت بخوایم...
 
آخرین ویرایش

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
#پارت_سوم
لبخندی زدم و دستم‌رو رو شونش گذاشتم و گفتم:
-من‌که گفتم از شما ناراحت نیستم نیازی به عذرخواهی هم نبود چون ناراحتی یا کینه‌ای از شما به دل ندارم.
جفتشون سرشون پایین بود.
مبینا سرش‌رو بالا آورد و نگاهم کرد دیدم چشماش اشکی شده سارینا هم چشماش قرمز شده بود و برق اشک توش دیده میشد.
دوتایی بغلم کردن و مبینا گفت:
مبینا-مائده تو خیلی مهربونی...تا حالا هیچ‌کس نبوده که در برابر تیکه انداختن‌های ما انقدر خوب برخورد کنه.
سارینا-تو یک فرشته‌ای مائده...خیلی خوبی؛خیلی.
لبخندی به این‌همه محبتشون زدم و گفتم:
-بچه‌ها دیگه زیادی دارین شرمنده‌ام می‌کنین.
ازم جدا شدن و اشکاشون‌رو پاک کردم و گفتم:
-دیگه نبینم گریه کنین‌ها حالا می‌شه من برم؟مامانم منتظرمه ممکنه نگران بشه.
لبخندی زدم و بعد از اینکه ازشون خداحافظی کردم به سمت ریحانه که کلافه با سنگ زیر پاش بازی می‌کرد،رفتم.
-ببخش ریحانه جانم دیر شد شرمندتم.
ریحانه-نه عزیزم ایرادی نداره.
هر دو به سمت خونه‌هامون حرکت کردیم.
(زمان حال)
با صدای ماهان به خودم اومدم.ساعت روبه روی تختم رو نگاه کردم که ساعت 2 رو نشون می‌داد.یعنی من از ساعت 11/30 داشتم فکر می‌کردم؟تک‌خنده‌ای کردم و به سمت آشپزخونه حرکت کردم.دیدم سفره چیده شده و مامان داره بشقاب آخر رو روی سفره می‌ذاره.اخم کم‌رنگی کردم و گفتم:
-مامان چرا صدام نکردید واسه کمک؟چرا کاراتون‌رو تنها انجام می‌دین؟آخه مامان گلم خسته می‌شین انقدر کار می‌کنین.
مامان-دخترم تازه از امتحان اومده بودی دیدم خسته‌ای صدات نکردم حالا هم عیبی نداره برو بابات‌رو صدا کن.
رفتم که دیدم بابا دراز کشیده و خوابه؛دستم‌و رو شونش گذاشتم و گفتم:
-بابا باباجون...پاشید ناهار حاضره.
بابا-دخترم بیدارم برو الان میام.
سر سفره نشستم.هممون منتظر بودیم تا بابا بیاد بعد غذارو شروع کنیم.
بعد از چند دقیقه بابا اومد و همگی با یک بسم الله شروع کردیم.
-بابا مگه قرار نبود ماموریت‌تون یک‌ماهه باشه؟
(پدر من شغلشون امنیتیه و به دلایلی نمی‌تونم از جزئیات کارشون بگم.یک‌ماه ماموریت خارجه رفته بودن که امروز برگشتن.)
بابا-خب امروز یک ماه شد دیگه!
-وا بابا...من فکر کنم ده روز هم نشد؟چرا انقد زود گذشت؟
ماهان-آخه نه که جناب‌عالی خیلی سرتون توی درس و کتابه متوجه گذر زمان نمی‌شید!!بابا 25اردیبهشت رفتن امروزهم که 25 خرداده برگشتن.
-چه‌جالب!
چهارتایی خندیدیم و تا آخر غذا حرفی رد و بدل نشد.
غذا که تموم شد ظرف‌هارو تو ماشین ظرف‌شویی چیدم و بعد از جمع و جور کردن آشپزخونه به سمت اتاقم رفتم.هنوز به اتاق نرسیده بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد.تلفن بی‌سیم رو برداشتم و جواب دادم:
-بله؟
صدای یه خانوم بود که نمی‌شناختمش.
شخص-سلام
-سلام جانم بفرمایید؟
شخص-شما مائده خانوم هستی؟
-خودم هستم.شما؟
شخص-من عاطفه هستم عاطفه یزدانی.همسر آقای پورحسین همسایه‌ی پدربزرگت.
من‌که نمی‌شناختم ولی فکر کنم مامان و آقاجون بشناسنشون.
-بله متوجه شدم.
خانوم یزدانی-خب دخترم مامان هستن؟
-بله هستن گوشی خدمتتون الان می‌دم بهشون از من خدانگهدار.
خانوم یزدانی-خداحافظت دخترم.
گوشی رو به مامان دادم و رفتم تو اتاقم و مشغول خوندن برای امتحان فردام شدم.
تقریبا یک ربع بعد یه نفر در زد و با بفرمایید من وارد شد.مامان بود.
-جانم مامانم کاری داشتین؟
مامان-ام... مائده جان.. چیزه..
-جانم مامانم چی شده؟راحت باشید.
مامان-ام....امروز...می‌خواد برات..
 
آخرین ویرایش

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
#پارت_چهارم
مامان-مائده جان امروز قراره برات خواستگار بیاد.
درسته کمی ناراحت و عصبی شدم ولی تقصیر مامان که نبود؛برای چی باید باهاش تند حرف بزنم؟!
-همین بود مامان جان؟
مامان-آره همین!
-خب این،انقدر ناراحتی داشت که کلی مِن‌مِن کردین؟
مامان-خب فکر کردم ناراحت می‌شی.
-مامان تا حالا شده وقتی ناراحت یا عصبی بودم باهاتون بد صحبت کرده باشم؟
مامان-نه دخترم من کی همچین چیزی گفتم؟
-خب پس دلیلی نداشت انقدر گفتن این موضوع براتون سخت باشه؛حالا کی قراره بیان؟
مامان-امشب ساعت 7
-امروز 25 امه؟
مامان-آره
-خب...باشه موردی نداره.فردا هم آخرین امتحانمه.مامان اگه کاری دارین بگین انجام بدم که باید برای فردا بخونم.
مامان-نه دخترم همیشه موقعی که مهمون میاد کمک می‌کنی این دفعه کار زیادی ندارم همون‌هم خودم انجام می‌دم تو درست رو بخون مهم‌تره.
-مطمئنین زیاد نیست؟
مامان- آره عزیزم راحت باش.
بعد از این که گونه‌ام‌رو بوسید رفت بیرون و من موندم.نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم.ساعت 2/30 رو نشون می‌داد.کتابم رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.با شنیدن صدای تق‌تق در به خودم اومدم.
-جانم بفرمایید؟
در باز شد و ماهان اومد تو.
ماهان-جانت بی‌بلا.کور نشدی توی تاریکی؟!
نگاهی کردم که دیدم اتاق تاریکه.پنجره‌ی اتاقم هم بسته بود و پرده‌ش کشیده شده و اتاق تاریک بود.من‌هم داشتم با نور چراغ مطالعه می‌خوندم.
تک‌خنده‌ای کردم و گفتم:
-انقدر حواسم به درس بود که متوجه نشدم؛با نور چراغ مطالعه می‌خوندم.
ماهان-هنوز که آماده نشدی.
-حالا کو تا ساعت 7؟!
ماهان-خانوم یه نگاه به ساعت بنداز تا بفهمی چقد به 7 مونده.
ساعت رو میزی‌ام رو نگاه کردم که با دیدن ساعت مخم سوت کشید.6/30 بود.یعنی 4 ساعت تمام داشتم می‎خوندم.با هول از رو صندلی میز تحریرم بلند شدم و گفتم:
-وای داداش چرا زودتر نیومدی.خب هرکی ندونه تو که می‎دونی من وقتی دارم درس می‎خونم زمان و مکان یادم می‎ره.
ماهان-ببخشید حالا که چیزی نشده آماده شو.
لپم‎رو کشید و از اتاق خارج شد.سریع در کمدم رو باز کردم و نگاهی کلی به لباس‎ها انداختم.یه تونیک سفید چشمم رو گرفت.درش آوردم و با دقت بیشتری نگاهش کردم.این لباس‎رو تا حالا نپوشیده بودمش؛زیرش حریر بود و روش گیپورِ طرح‎دار.آستین‎هاش سه ربع بود.شلوار کتون سفیدم رو پوشیدم و ساق دست طرح‎دار سفیدم رو دستم کردم تا برهنگی ساعدم پوشیده بشه. روسری ساتن ساده‎ام رو درآوردم و بعد از گذاشتن طلق مدل لبنانی بستمش.عادتمه همیشه باید طلق بذارم واگرنه روسریم خراب وایمیسته.به قول ریحانه بعضیا معتاد موادن تو معتاد طلقی!
با یادآوری حرف‎های بامزه‎اش لبخندی روی ل**ب‎هام نشست؛خب آماده بودم.علاقه‎ای به لوازم آرایش نداشتم و ازشون استفاده نمی‎کردم.نگاهی به ساعت مچیم انداختم که 7 رو نشون می‎داد.از بین چادرهام چادری که مادرجون برام از کربلا آورده بود رو برداشتم.زمینه‎اش سفید بود و گل‎های طلایی درشتی داشت.چون مادرجون هفته‎ی پیش آورده بود تا حالا نپوشیده بودمش.کش چادر رو که دور سرم انداختم مصادف شد با زنگ آیفون.فوری چادرم رو مرتب کردم و رفتم دم در...
 
آخرین ویرایش

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
#پارت_پنجم
به ترتیب بابا ،مامان،ماهان و آخر از همه من ایستاده بودیم.در باز شد و یه آقای حدودا 50-52 ساله وارد شد.شیک‌پوش و مرتب بود.بعد از سلام و احوال‌پرسی با مامان و بابا و ماهان،به من رسید.آروم و سربه‌زیر سلام کردم.
آقای‌پورحسین-سلام دخترم خوبی؟
-خیلی ممنون خوش اومدید؛بفرمایید.
آقای پورحسین-ممنون دخترم.
عاطفه‌خانوم-سلام مائده‌جان خوبی دخترم؟
-سلام؛ممنونم خوش‌اومدید.
بعد از عاطفه‌خانوم و آقای‌پورحسین یک دختری وارد شد که فکرکنم هم‌سن و سال خودم بود.
مائده-سلام خوش اومدید.
دختر-سلام زن‌داداش؛من پریا هستم خواهر پارسا؛ 17 سالمه هم‌سن خودتم.
چشمکی به چهره‌ی بهت زده‌ام زد و رفت روی مبل دو نفره نشست.زن داداش؟من هنوز خواستگارم‌رو ندیدم بعد اومده می‌گه زن داداش!
هنوز تو بهت بودم که با دیدم دسته‌گلی از رزهای قرمز و سفید به خودم اومدم.
دسته گل رو گرفتم و آروم گفتم:
مائده-سلام خوش اومدید.
پارسا-سلام ممنونم.
ناخودآگاه سرم رو بالا آوردم. وقتی چهره‌ش رو دیدم،فوری سرم‌رو پایین انداختم و پارسا رفت نشست.رفتم توی آشپزخونه و گلدون رو آب کردم و دسته گل رو توش گذاشتم؛گلدون رو روی اپن گذاشتم.خیلی معذب بودم اونم به‌خاطر این‌که آشپزخونه جزیره‌ای بود و به پذیرایی دید داشت و من کاملا توی دیدرس پارسا و پریا بودم.شکر خدا بقیه من‌رو نمی‌دیدن.به تعداد مهمون‌ها لیوان توی سینی گذاشتم و چایی‌هارو ریختم.دیگه کاری نمونده بود.سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس می‌کردم روی صندلی میز غذاخوری نشستم. سرم‌رو که بالا آوردم دیدم پارسا و پریا دارن نگاهم می‌کنن.پارسا سریع نگاهش‌رو دزدید ولی پریا با ابرو یک‌اشاره به پارسا و یک‌چشمک به خودم زد. لبخند عظیمی زد و روش‌رو برگردوند.منظورش‌رو نفهمیدم؛برای خودم شونه‌ای بالا انداختم و مشغول بازی‌کردن با انگشت‌هام شدم.حدودِ ده‌ دقیقه‌ای گذشت که صدای بابا رو شنیدم:
بابا-مائده جان،دخترم چایی‌ها رو بیار.
-چشم.

سینی چایی‌رو برداشتم و به سمت پذیرایی حرکت کردم...
 
آخرین ویرایش

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
#پارت_ششم
با این که تا به حال خواستگار زیاد داشتم،هیچ‌وقت به این مقدار استرس نداشتم.و فکر می‌کنم استرسم‌هم به‌خاطر برخورد اول با پارسا بود.اوه!چه زود هم پسرخاله شدم!چایی‌ها رو اول به آقای‌پورحسین و عاطفه‌خانوم و پریا تعارف کردم و بعد رفتم سمت مبل تک‌نفره‌ای که پاسا روش نشسته بود.چایی رو جلوش گرفتم و با لحن آرومی گفتم:
-بفرمایید
اونم مثل خودم آروم گفت:
پارسا-دست‌شما درد نکنه.
زیر ل**ب خواهش "می‌کنم"ی گفتم و باقیِ چایی‌ها رو به مامان و بابا و ماهان تعارف کردم.سینی رو روی اپن گذاشتم و روی مبل تک نفره‌ای که کنار ماهان بود نشستم.سرم پایین بود و از شدت استرش داشتم با انگشترفیروزه‌ام که کادوی ماهان برای روز تولدم بود،بازی می‌کردم.اصلا از صحبت‌ها هیچی متوجه نشدم تا این‌که باشنیدن صدای‌بابا که من‌رو مخاطب قرار می‌داد به خودم اومدم:
بابا-مائده جان دخترم آقا پارسارو به اتاقت راهنمایی کن.
-چشم.
بلند شدم و با دست اشاره‌ای به طرف در اتاقم کردم و با عذرخواهیِ‌کوتاهی خودم جلوتر حرکت کردم.دم در اتاقم ایستادم و گفتم:
-بفرمایید.
پارسا-خواهش می‌کنم خانوم‌ها مقدم‌تَرَن.
سرش پایین بود و وقتی که سرش و بالا آورد نوشته‌ی روی در اتاقم رو دید.وای!این‌روکه نکندم.فقط داشتم دعادعا می‌کردم معنیش‌رو نفهمه.ولی آخه مگه می‌شه متن به این سادگی رو نفهمید؟!
در اتاق رو باز کردم جلوی تختم ایستادم.چند ثانیه به متنش خیره شد و بعد انگار که به زور خنده‌اش و قورت داد چند‌تقه به در زد و وارد شد و با این کار بهم فهموند که معنیش‌رو گرفتم.من همیشه از این‌که بدون در زدن وارد اتاقم بشن ناراحت می‌شدم.ولی هیچ‌وقت به روی خودم نمی‌آوردم؛اوقاتی که در حال درس خوندن بودم اگه کسی یک‌دفعه وارد اتاقم بشه به شدت وحشت می‌کنم چون موقع درس خوندن حواسم به هیچی نیست.به همین‌خاطر نوشته‌ای با مضمون:
(ورود بدون در زدن ممنوع)به زبانِ انگلیسی روی در اتاقم زدم.از خجالت داشتم می‌مردم.یک دور کوتاه اتاقم رو از نظر گذروند.
با اشاره‌ای به صندلی میز تحریرم گفتم:
-بفرمایید.
صندلی رو عقب کشید و روش نشست و من‌هم روی تخت نشستم.
پارسا-خب شما اول شروع می‌کنید یا من؟
مائده-شما بفرمایید.
پارسا-باشه...خب در مورد شغل و تحصیلاتم که توی جمع شنیدید.
اوه من که اصلا حواسم نبود!
-شرمنده!متاسفانه من حواسم نبود اصلا توی جمع جز حرف پدرم چیزی متوجه نشدم.
لبخندی زد و گفت:
پارسا-خب..باشه موردی نداره دوباره می‌گم...من پارسا پورحسین،فوق‌لیسانس رشته‌ی مهندسی‌صنایع که توی یک شرکت مشغول به کار هستم.حقوق ثابتم غیر از پاداش و اضافه‌‌کاری4 تا6 میلیون‌تومانه که فکر می‌کنم کفافِ‌زندگی دونفررو بده.خب من این چیزها رو گفتم شما اگر سوالی دارید من درخدمتم.
-خب...شما ملاکتون از همسر آیند‌ه‌اتون چیه؟
پارسا-من فقط دوتا چیز خیلی برام مهمه یکی صداقت و دومی اعتماد اگه این دوتا رومن به همسر آیند‌ه‌ام و متقابلا ایشون به من داشته باشن من هیچ‌مشکلی ندارم.
- تا اون‌جایی که من می‌دونم اکثر آقایون با کار کردن همسرشون مخالفن و من هدفم کار کردنه شما مشکلی ندارید با این مورد؟
پارسا-من با کار کردن خانوم‌ها مخالف نیستم به‌نظرم خانوم‌ها خیلی‌هم خوبه که کار کنن ولی به اندازه؛نه به‌حدی که زندگیشون رو فراموش کنن.
- بله متوجهم؛خب شما اگر سوالی ندارید بریم بیرون؟
پارسا-یک‌سوال داشتم.
-بفرمایید.
پارسا-شما دوسال دیگه کنکور دارید درسته؟
-خیر من امسال کنکور دارم.

چون سرم پایین بود چهره‌اش و نمی‌دیدم ولی تعجب از صداش مشخص بود...
 
آخرین ویرایش

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
#پارت_هفتم
پارسا-امسال؟مگه شما 16سالتون نیست؟
-درسته 16سالمه.
پارسا-پس...چه‌طوری امسال کنکور دارین؟
لبخندی به لحن متعجبش زدم و گفتم:
-2سال جهشی خوندم واسه همین امسال کنکور دارم.
لحظه‌ای سرم‌رو بالا آوردم و با نگاه‌تحسین برانگیزش مواجه شدم.
-ببخشید من‌هم یک سوال داشتم؟
پارسا-بفرمایید.
-می‌تونم سنتون رو بدونم؟
-موردی نداره.
پارسا-من 22سالمه.
این دفعه نوبت من بود که تعجب کنم.
مائده-چه‌جوری با 22سال سن فوق لیسانس دارین؟
پارسا-خب من‌هم 2سال جهشی خوندم و توی دانشگاه اکثرا ترم تابستون بر می‌داشتم.
مائده-آهان!
پارسا-بله..خب اگه حرفی نیست بریم بیرون؟
مائده-خیر حرفی نیست...بریم.
هردو بلند شدیم و از در خارج شدیم.خانواده‌ها مشغول صحبت بودن تا ما رو دیدن ساکت شدن و منتظر به من نگاه کردن.هوف!داشتم زیرنگاهاشون ذوب می‌شدم.
آقای‌پورحسین-خب دخترم شیرینی رو بخوریم؟
هنوز تصمیم قطعی رو نگرفته بودم واسه همین نگاهی به مامان و بابا و ماهان انداختم که با تکون دادن سر موافقتشون‌رو اعلام کردن.همیشه موافق بودن چون تا حالا موقعیتِ همه‌ی خواستگارهام عالی بوده ولی خودم قبول نمی‌کردم.نفس عمیقی برای کم کردن استرسم کشیدم و گفتم:
مائده-با عرض شرمندگی اگه ایرادی نداره من تا 3 روز دیگه جوابم‌رو اعلام کنم چون الان بیشتر ذهنم درگیر امتحانمه... فردا آخریشه و بعدش بهتر می‌تونم تصمیم بگیرم.
عاطفه‌خانوم-خواهش می‌کنم دخترم دشمنت شرمنده... موردی نداره پس من 28ام تماس می‌گیرم تا جوابت‌رو اعلام کنی
-چشم
با اصرارهای فراوان مامان برای شام نگهشون داشتیم. مامان زرشک پلو با مرغ درست کرده بود.ساعت 10 بود و من و ماهان داشتیم سفره‌رو پهن می‌کردیم.
مائده-داداش می‌شه این سینی رو بذاری روی سفره؟یکم سنگینه من نمی‌تونم.
بعد از این که این حرف‌رو زدم،هنوز ماهان از جاش یک‌میلی‌متر هم تکون نخورده بود که پارسا مثلِ جت اومد و سینی رو برد.حتی نایستاد جلوش‌رو بگیرم.با این کارش همه زدن زیر خنده و من در تلاش بودم که جلوی خنده‌ام‌رو بگیرم.در آخر هم با یک سرفه خند‌ه‌ام رو جمع کردم.زیر ل**ب یک "خودشیرین"نثارش کردم و مشغول ریختن برنج توی دیس شدم.آخرین کف‌گیر برنج رو که داشتم می‌ریختم دستی اومد دیس رو برداره منم بدون نگاه کردن گفتم:
-داداش مهمونا رو تعارف کن بیان سرسفره تا من خودم این دیس رو بیارم یه نگاه هم بنداز ببین...
ادامه‌ی حرفم رو با دیدن شخص رو به روم خوردم.یعنی دلم می‌خواست یک‌مولکول بشم و تو هوا محو بشم!پارسا جلوم ایستاده بود و من اینا رو داشتم بهش می‌گفتم برای این که ضایع‌بازیم و جمع کنم یک‌سرفه کردم و گفتم:
-متاسفم فکر کردم داداشمه. شما زحمت نکشید بفرمایید خودم میارم.
پارسا زد زیرخنده و من مثل لبو سرخ شده بودم.مامان و ماهان هم که این حرف‌های من‌رو شنیده بودن داشتن همراهش می‌خندیدن.نگاهی به ماهان کردم و با نگاهم داشتم براش خط و نشون می‌کشیدم که خنده‌اش‌رو خورد و گفت:
ماهان-خب حالا آقا پارسا انقدرها هم که خنده‌دار نبود.
پارسا نگاه متعجبی بهش انداخت و گفت:
پارسا-همین الان همراه من داشتی می‌خندیدی که!!
ماهان-نزدیک بود مائده من‌رو بزنه!
یعنی دلم می‌خواست آب بشم برم توی‌زمین آبروم رو برد با اعتراض گفتم:
-داداش!!من تا حالا انگشتم بهت خورده که اینجوری می‌گی؟
ماهان-نه این‌و راست می‌گی تا حالا انگشتت‌هم بهم نخورده
چشم‌غره‌ای نمایشی براش رفتم و گفتم:
-داشتم می‌گفتم...مهمون‌ها رو تعارف کن بیان یک‌نگاه هم بکن ببین چیزی کم و کسر نباشه.
انقدر لحنم بامزه بود که دوباره همشون زدن زیر خنده...
 
آخرین ویرایش

MAEE_A

منتقد آزمایشی + ناظر رمان
ناظر رمان
عضویت
8/11/18
ارسال ها
1,610
امتیاز
43,073
محل سکونت
×مـــشـــهـــد×
وب سایت
forum.1roman.ir
#پارت_هشتم
همون لحظه پریا اومد توی آشپزخونه و با حالت مشکوکی به ما نگاه کرد و گفت:
پریا-تنها تنها به چی می‌خندین؟
خندیدم و گفتم:
-هیچی یک‌سوتی دادم داشتن به اون می‌خندیدن.
البته جوری گفتم که فقط پریا بشنوه.
پریا-خب چی بود؟بگین منم بخندم.
با حالت ناله‌مانندی گفتم:
مائده-فکر‌کنم همتون دست‌به‌دست هم دادین آبروی منِ بدبخت‌رو ببرین نه؟
ماهان-نه عزیزم این چه حرفیه؟
-قربونت!
یک‌دفعه یادم اومد اون دوتا هم اینجاان با کف دستم کوبیدم رو پیشونیم و گفتم:
-اینم دومیش.
نگاه کردم که دیدم پریا و پارسا قرمز شدن.
ماهان-بخندین راحت باشین.
تا این‌رو گفت جفتشون زدن زیر خنده؛من‌هم برای فرار از اون موقعیت دیس برنج‌رو برداشتم و گفتم:
-بفرمایید سرسفره.
با این حرفم خنده‌هاشون شدت گرفت؛من‌هم که فرار رو برقرار ترجیح دادم و در رفتم سر سفره نشستم.همون موقع عاطفه‌خانوم از سرویس بهداشتی اومد وکنارم نشست.صدای خنده‌ی اون‌سه تا،تا اینجا هم می‌اومد.
عاطفه‌خانوم-چی‌شده که اینا انقدر می‌خندن؟خودت‌هم که سرخ شدی!
همون لحظه پریا اومدو حرف‌های مامانش‌‍رو شنید گفت:
پریا-هیچی مائده یه سوتی داد داشتیم به اون می‌خندیدیم.
لبم‌رو به دندون گرفتم.مطمئن بودم بیشتر سرخ شدم.پریا طرف دیگه‌ام نشست.
همه نشسته بودن و مشغول به خوردن شدن.حس کردم کسی داره نگاهم می‌کنه ولی توجه نکردم چون فکر کردم توهم زدم.چند ثانیه بعد صدای شیطون پریا رو شنیدم که درِگوشم بهم گفت:
پریا-مائده جان داداشم از اول به‌جای غذا تو رو خورد...دوساعته زل زده بهت تو هم که دریغ از یک‌نیم نگاه!
با شنیدن این حرف لقمه‌ای که توی دهنم بود توی گلوم پرید و شروع به سرفه کردم.چند ثانیه بعد همزمان دوتا لیوانِ‌آب جلوم گرفته شد. حالا توی اون شرایط خند‌ه‌ام گرفته بود.شانسی یکی‌رو گرفتم و سر کشیدم که بعله!بخشکی شانس!یکی از لیوان‌هارو پریا گرفته بود و اون یکی رو پارسا منم نزدیک‌ترینش که مال پارسا بودرو گرفته بودم. خداروشکر به جز مامانم و عاطفه خانوم کسی این صحنه رو ندید.دیگه کُپُنَم پر شده بود.پریا دهن‌باز کرد حرف بزنه که گفتم:
-به جان خودم نفهمیدم لیوان رو از کی گرفتم اینم سومیش...می‌گن تا سه نشه بازی نشه حکایت منه!جان من بی‌خیال‌شو که امشب به اندازه کافی خجالت کشیدم!
با صدای بلند خندید و گفت:
پریا-خیلی‌خوب حالا!من‌که چیزی نگفتم.
سرم‌رو آوردم بالا که دیدم پارسا قرمز شده؛وای خدا من‌رو بکش!!حرفامون‌رو شنیده بود.من کلا ساکت باشم سنگین‌ترم.تا آخر غذا در سکوت کامل سرم‌رو پایین انداختم و مثلِ یک‌دختر خوب غذام‌رو خوردم.تا درس عبرتی باشد برای خودم که کلا حرف نزنم!

بعد از شام هم خودم به تنهایی سفره رو جمع کردم و برای این‌که چشم تو چشم کسی نشم نذاشتم کسی یک‌نمکدون جابه‌جا کنه.برای این‌که یکم بیشتر معطل کنم ظرف‌ها رو توی ماشین ظرف‌شویی نذاشتم و خودم شستم اونم با پایین‌ترین سرعت!
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه

بالا