در حال تایپ رمان به دنبال انتقام | Mahbanoo_A کاربر انجمن یک رمان

سطح رمان رو در چه حد می بینید؟

  • عالی

    رای 10 76.9%
  • خوب

    رای 3 23.1%
  • بد

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
کد رمان: 1596
ناظر:|یاس|yAs



نام رمان: به دنبال انتقام
نام نویسنده: Mahbanoo_A کاربر انجمن یک رمان
ژانر: عاشقانه
خلاصه:
خانواده چیه؟ همون‌که تعدادی افراد هم‌خون باهم زندگی می‌کنند؟ یا معنایی فراتر از این‌ها داره؟ از خودگذشتگی و فداکاری پدر و مادر؟ عشق بین اعضای خانواده؟ اصلا آدم‌ها برای داشتن خانواده حاضرند دست به چه کارهایی بزنند؟ ازدواج؟ کسانی که خانواده‌ای از دست دادن چی؟
من ماهکم می‌خوام انتقام بگیرم. انتقام از کسی که به خاطر یک کینه قدیمی خانواده من، همه‌کس و وجود من رو ازم گرفت.
مقدمه:
مرا با دلم آشتی نیست
مرا با دلم میلی نمانده است
یا که اشتیاقی
تا به هر ضرب اهنگش
سرشار از شادمانی گردم
یا به هر موج تمنایش
شب بیدار تنهایی‌اش مانم
مرا با دلم
اندک خشمی نمانده است
یا کمترین کینه‌ای
تا به بهانه‌اش
سلاخ بی‌عطوفت صبرم باشم
یا به امید انتقامی
روزها و شب‌های مکرر
با او به اجبار مدارا کنم
مرا با دلم دیگر آشتی نیست
یا حتی به قهری
تا با دلیل و بی دلیل
او را به قربانگاه کشانم
و از خون گرمش
زخم کهنه‌ی انتظارم را التیام بخشم.

41118
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,290
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
فصل اول
همه لباس سیاه پوشیده بودند، هوا بارونی بود و انگار آسمون هم دلش به حال من می‌سوزه. به آسمون نگاه کردم که قطره بارونی کنار چشمم افتاد و قطره بعدی... و دوباره خیره قبر شدم که دوتا از عزیزانم رو داخل خودشون داشت، چشم از قبر گرفتم و به اطراف نگاه کردم هرکسی چتری دستش بود و من این‌جا تک و تنها ایستاده بودم، تمام لباس‌هام خیس بود و هرکسی که رد می‌شد با نگاهاش آزارم می‌داد. هیچ حسی جز دلسوزی و ترحم تو چشم‌هاش نبود. اون‌ها که درد من رو نکشیدن، من عزیز دردونه، یک شبه تمام زندگیم رفت هوا، زندگیم نابود شد.
بعد از تموم شدن مراسم یکی یکی می‌اومدن و تسلیت می‌گفتن، هه تسلیت این‌ها به چه دردم می‌خوره؟ هیچ دردی از من دوا نمی‌کنه، مرهم روی زخمام نمی‌شه، من هر دو رو از دست دادم. دیگه حمایتشون رو ندارم، دیگه آغوششون رو ندارم. قطره اشک سمجی چکید و لابه لای باند ناپدید شد و صورتم به سوزش افتاد.
حس کردم کسی کنارم ایستاد برگشتم و به اون شخص نگاه کردم، آرتان بود.
- بیا بریم همه رفتن یک ساعته به قبر ذل زدی. حالت هنوز خوب نشده، باید بری پیش دکتر.
بغضم هر لحظه بزرگتر می‌شد و حس خفگی بهم دست می‌داد.
- آرتان من بدونشون چیکار کنم؟ دکتر بخوره تو سرم، می‌خوام چهره‌ام هیچ وقت مثل قبل نشه، وقتی ندارمشون...
اشکام پایین اومدن و نذاشتند حرفم رو کامل کنم، دست های آرتان دورم حلقه شد تو بغلش فرو رفتم، من فقط آغوش خانوادم رو می‌خوام، همین جا قسم می‌خورم که انتقام بگیرم. انتقامتونو ازش می‌گیرم، نمی‌ذارم یک آب خوش از گلوش پایین بره، باید تقاص این کارش رو پس بده. من زندگیش رو براش از جهنم بدتر می‌کنم همون طور که زندگی من رو جهنم کرد.
گذشته
وای استاد لطفا، استاد چرا انقدر درس می‌دی، به جون خودم کلی کار دارم. ای کاش دیروز می‌رفتم و کادو رو می‌خریدم. استاد که نمی‌تونه ذهن من رو بخونه، نا‌امید به صندلی تکیه دادم که صدای خسته نباشید استاد بلند شد، خوشحال بلند شدم و با عجله از کلاس خارج شدم. دویدم و وارد پارکینگ دانشگاه شدم و به سرعت سوار ماشین شدم و حرکت کردم. خب خب بذارید از خودم بگم که من یکی یک دونه پارسا کیان و مهرانگیز کیان هستم، تو خانواده ما خیلی‌ها ازدواج اقوامی داشتند، وای که اصلا نمی‌شه اسم اقوام رو بیارم، خودتون حدس بزنید که چه آدم‌هایی هستند. خب بگذریم تقریبا بیست سالمه و ترم پنج حسابداریم و امشب هم تولد پدرمه. اگر دیروز کادو می‌خریدم الان خیالم راحت بود، نمی‌دونم چرا همیشه دقیقه نود همه کار‌هام رو باید انجام بدم. بابا دوست داره همیشه خودمون سه نفر جشن بگیریم، حالا فرقی نمی‌کنه که تولد کی باشه. با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم وسط رانندگی به چه چیز‌هایی فکر می‌کنم. راهنما زدم و کنار خیابون ایستادم، اسم آرتان روی صفحه گوشی چشمک می‌زد.
- سلام آرتی.
- سلام و درد هزار بار گفتم نگو آرتی. الان کجایی؟ زودی بیا که کار دارم.
- باشه اومدم، فعلا.
و تق قطع کردم حتی نذاشتم چیزی بگه. خب چیکار کنم دست خودم نیست، حالا می‌پرسید که آرتان کیه؟ پدر ایشون جناب امین نیک نژاد وکیل خانوادگی ما هست یعنی در اصل دوست صمیمی باباست و این‌هم شازده پسرش آرتان نیک نژاد.
تا رسیدم دیدمش که به ماشینش تکیه داده بود، با سرعت جلوش رفتم و روی ترمز زدم که تکان محکمی خورد. خندم رو پنهان کردم و در همون حال از ماشین پیاده می‌شدم گفتم:
- سلام مجدد آرتان خان.
- سلام، کجا موندی؟
- شرمنده استاد تا لحظه آخر درس می‌داد. عمو و خاله خوبن؟ خودت خوبی؟
- اره خوبن، منم خوبم. راستی ماهک چی می‌خوایی بخری؟
- نمی‌دونم آرتان، بابا همه چی داره.
- حالا بیا بریم ببینیم چی پیدا می‌شه.
با آرتان داخل پاساژی رفتیم که کلی ادکلن‌های خوشبو داشت. فروشنده چند تا رو آورد که خیلی خوشبو بودند، بین چندتا مونده بودم. در اصل شک داشتم که ادکلن بگیرم.
- چی شد ماهک کدومش رو انتخاب کردی؟
- نمی‌دونم کدوم رو انتخاب کنم، یکی رو بگیریم اگر بابا خوشش نیومد میام یک چیز دیگه می‌گیرم.
آرتان بین ادکلن ها نگاهی کرد و یکیش رو برداشت بهم داد.
- ماهک این چطوره؟
رایحه خنک و ملایمی داشت. محصول کمپانی چنل بود، بلو د چنل. یک دفعه فروشنده شروع کرد به توضیح دادن این که چطور ادکلنی هست.
- سلیقه عالی دارین، این ادکلن صدر نشین ادکلن‌هایی هست که در ایران استفاده می‌شه، از رایحه‌اش مشخصه که برای استفاده روزانه، مراسم مهم و محل کار مناسبه و...
همین‌طور توضیح می‌داد، یاد استاد افتادم که همش درس می‌ده.
- همین رو برمی‌دارم.
 
آخرین ویرایش

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
فروشنده ادکلن رو داخل جعبه گذاشت و رو به روم گذاشت، کارت عابر بانکم رو به طرف فروشنده گرفتم که یک کارت دیگه روی کارتم قرار گرفت. با تعجب به طرف آرتان برگشتم که با اخم نگاهم می‌کرد. فروشنده کارت آرتان رو گرفت و گفت رمز. اصلا هم تعارف نکرد که قابل نداره و این حرف‌ها، یک دفعه گفت رمز و آرتان هم رمزش رو گفت.
- 6070
- چرا نذاشتی حساب کنم کادو تولد بابای منه.
آرتان با اخم نگاهم کرد، همش اخم می‌کنه ولی خیلی جذاب می‌شه با اون چشم‌هاش که با هر لباسی که می‌پوشه، همون رنگی می‌شه، چشم‌هاش مثل خاله زیبا هست یعنی مادرش.
آها داشتم می‌گفتم آرتان جمله مشهورش این هست که وقتی با یک مرد بیرون می‌آیی نباید دست تو جیبت کنی. از پاساژ بیرون اومدیم، آرتان به طرف ماشینش رفت، ماشین من هم که کنارش پارک بود.
- ماهی فعلا، سلام برسون. مواظب خودت هم باش.
- فعلا. باشه حتما، توهم.
آرتان با سرعت از کنارم گذشت و بوقی زد، منم هم سوار ماشین شدم و به طرف خونه حرکت کردم.
**
- خب رژمم بزنم تموم می‌شه.
رژ زرشکی زدم و یک بوسی برای خودم فرستادم و از اتاق خارج شدم و به طرف سالن رفتم. بابا هنوز نیومده بود و مامان هم داشت میوه‌ها رو روی میز می‌ذاشت، یک موز برداشتم که با چشم‌غره مامان روبه رو شدم.
- مامان، راستش بابا پشت سرته.
تا مامان بخواد برگرده نصف موز رو خوردم، وقتی فهمید اذیتش کردم یک دونه پشت سرم زد.
- اخ.
- دختر بیست سالته خجالت نمی‌کشی من رو سرکار می‌ذاری؟ ببین همه موز‌ها رو خورد. کم بخور چاق می‌شی، کسی نمیاد تو رو بگیره، رو دستمون می‌مونی.
- مامان نگران نباش رو دستتون نمی‌مونم.
- حا...
صدای ماشین بابا اومد و مامان حرفش نیمه تموم موند. تا بابا وارد شد مامان به طرفش رفت و بوسش کرد، کتش رو گرفت. کار همیشه مامانه منم از پشت سر برف شادی‌ها رو خالی کردم.
- سلام بابا... تولدت مبارک.
دو تا ب*و*س تپل هم روی لپش گذاشتم.
- ممنون بابا ولی لازم نیست من رو زیر برف کنی دختر بابا.
خندیدم و بابا به طرف اتاق رفت و مامان هم پشت سرش. من هم روی مبل بیکار نشستم و یک موز دیگه برداشتم. بابا اومد و روی مبل نشست مامان هم به طرف آشپزخونه رفت.
- مامان، بابا اومد دیگه بیا کیک بخوریم. راستی بابا، مامان می‌گه می‌خواد من رو شوهر بده، واقعا درسته؟
همون موقع مامان از تو آشپزخونه با کیک اومد.
- دختر من کی این‌طوری گفتم؟ گفتم کم بخور چاق می‌شی، روی دستمون می‌مونی.
- دیدی بابا، مامان می‌خواد من رو شوهر بده.
بابا بغلم کرد و روی سرم رو بوسید، اصلا تو آغوش بابا حل شدم انقدر که آرامش و امنیت داشتم.
 
آخرین ویرایش

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
بابا دست مامان رو گرفت و کنارش نشوند.
- من دخترم رو شوهر نمی‌دم.
مامان هم با نگاه مخصوص خودش به بابا نگاه کرد.
- پارسا؟
این پارسا گفتن مامان یعنی اگر تا فردا شب شوهرش ندی، دیگه اتفاقات بعدش رو خودتون حدس بزنید.
- مامان خانم؟ می‌خوای من رو شوهر بدی نه بابا رو که این‌طوری صداش می‌کنی.
- چی؟ دختر ورپریده ببین چی می‌گه.
بابا هم که کلا رو ویبره بود و می‌خندید. از بغل بابا بلند شدم و وسط هردوشون نشستم و دستم رو دور شونشون انداختم.
- شما عشق‌های منید، نفس منید، وجود منید.
یک بوس محکم رو لپ مامان کردم که جای رژم موند. ریز ریز خندیدم بابا هم که دید و قهقهه‌اش بالا رفت. مامان با تعجب نگاهمون می‌کرد. آخه مامان بدش میاد که جای رژ رو صورتش بمونه، حالا اگر بفهمه.
- به چی می‌خندین؟ ماهک نکنه جای رژت مونده؟
بابا سرش رو تکون داد و مامان هم خواست بازوم رو نیشگون بگیره که بابا دستش رو گرفت.
- ایول بابایی، خب بریم سراغ کیک بعدش هم کادو.
شمع چهل و پنج سالگی بابا رو روشن کردم، بابا هم نگاهی به هردومون کرد و بعد شمع رو فوت کرد، محکم کف زدم و بابا رو بغل کردم. تا مامان بخواد بابا رو بغل کنه به طرف کیک حمله کردم و دوتا تیکه برداشتم و با چنگال دست مامان و بابا دادم و یک تیکه بزرگ هم خودم برداشتم و شروع به خوردن کردم. آخرین ذره کیک رو که خوردم بلند شدم و به طرف اتاقم رفتم. کادو بابا رو برداشتم و داشتم می‌اومدم که با چه صحنه‌ای روبه‌رو شدم. بابا، مامان رو بغل کرده بود و داشتند راجب من حرف می‌زدند.
- مهری ببین الان که رفته خونه چقدر ساکته وقتی نباشه افسردگی می‌گیرم.
- اره پارسا بعضی وقت‌ها اذیتم می‌کنه و سربه‌سرم می‌ذاره ولی با همین اذیت‌هاش زنده‌ام.
اره، بعضی وقت‌ها اذیت می‌کنم و شیطون می‌شم بعضی وقت‌ها نه انقدر ساکت می‌شم که صدا از دیوار میاد از من نه. کلا حال و هوام ابریه.
- پارسا؟
- جانم عزیزم؟
- خیلی خوشحالم که شماهارو دارم.
- منم همین‌طور خانومی. وجود شماها بهم امید و انگیزه می‌ده.
عجب صحنه رمانتیکی ولی متأسفانه مجبورم بهم بریزمش. به طرف بابا رفتم و بغلش کردم و کادو رو دادم و مامان هم بوسیدم.
- خب من برم دیگه فردا صبح کلاس دارم، شب بخیر.
مامان و بابا شب بخیر گفتن و منم با دو رفتم تو سرویس بهداشتی و مسواک زدم و وارد اتاق شدم روی تخت دراز کشیدم، بشمار سه خوابم برده بود.
 
آخرین ویرایش

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
اووف خسته شدم، از صبح دانشگاه داشتم. کی این دانشگاه تموم می‌شه.
- مامان؟ بابا؟ مامان؟ کجایین؟ اهل منزل؟
ای بابا نیستن، گوشیم رو برداشتم تا زنگ بزنم، بوق می‌خورد ولی کسی جواب نمی‌داد. حتما مامان دوباره گوشیش سایلنته و جواب نمی‌ده، به بابا زنگ می‌زنم. هر چقدر به بابا زنگ زدم جواب نداد، نگران شدم اما گفتم شاید بابا تو جلسه هست.
- بعدا زنگ می‌زنم، الان یک چیزی بخورم.
وارد آشپزخونه شدم و یک چیز آماده درست کردم و خوردم. بابا و مامان سابقه داشته که گوشی رو جواب ندن، به خاطر همین زیاد نگران نشدم اما این دفعه با دفعات قبل فرق داشت و من نفهمیدم . بعد از خوردن غذا، سراغ گوشی رفتم تا دوباره زنگ بزنم. هنوز دستم به گوشی نرسیده بود که در ورودی باز شد و بابا و مامان وارد شدن، ولی اون هم با چه حالی تو یک کلمه داغون.
- سلام چیزی شده؟ چرا این شکلی شدین؟
مامان در حالی‌که کمک بابا می‌کرد گفت:
- چیزی نیست، نگران نباش.
- نه یک چیزی شده، تا حالا بابا رو این‌جوری ندیدم، ببینید دستش هم روی قلبشه. بابا شما بگید چی‌شده؟ بیشتر نگرانم نکنید.
بابا دستش رو آروم از روی قلبش برداشت و لبخندی به روم زد.
- امروز یک‌دفعه حالم بد شد، نگران نباش دخترم.
مامان با نگاهش بهم گفت برم تو اتاق، می‌دونم که یک چیزی شده ولی امیدوارم اتفاق بدی نباشه. اما بعضی وقت‌ها نمی‌شه شرایط یا تقدیر رو عوض کرد.
با تنی خسته از روی تخت بلند شدم، تو این چند روز اصلا درست نخوابیدم نه من نه مامان و بابا، دو روز پیش بود که فهمیدم قضیه چیه. دو ماه قبل یکی میاد شرکت تا بابا شریک بشه، بابا هم اول قبول نمی‌کنه اما بعد از چند بار رفتن و اومدن و این‌که بابا از کسایی که اون شخص رو می‌شناختن می‌پرسه که چطور آدمی هست و این جور چیزها. همه هم می‌گن آدم خوبیه و دروغ و نیرنگ و فریب تو کارش نیست. وقتی قرارداد بسته می‌شه اون شخص با جعل امضای بابا، تمام اموال رو به اسم خودش می‌زنه و ورشکست می‌شیم، این‌طور بگم که حتی لباس‌های تنمون هم برای خودمون نیست. فکر کنم از طرف شخصی به اسم میلاد راد واسطه بوده، خودش هم اسمش جهانگیر جهانی بوده. صدای زنگ بلند شد. یک نگاه به ساعت کردم، هه ده صبحه، در رو که باز کردم یک شخص همراه مأمور وارد شدن. همون شخص تا من رو دید شروع کرد به داد و فریاد زدن.
- کجاست؟ اون مرتیکه کجاست؟ باید هرچه زودتر این جا رو تخلیه کنید. چقدر برم و بیام...
نذاشتم بقیه حرفش رو بزنه.
 
آخرین ویرایش

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
- هی آقا چه خبرته؟ هر روز یکی میاد این‌جا و داد و بی‌داد می‌کنه. مگه سرآوردی؟ صدات رو ببر، این‌جا خونه ما هست، تو هم هیچ حقی ندار...
با شنیدن صدای بابا حرفم نصفه موند.
- باشه جناب تا یک هفته دیگه مهلت بدید این کار رو می‌کنیم.
- اما بابا!
- هیچ راهی نداریم دخترم.
بابا و مامانم تو این چند روز پیر و شکسته شدن و هیچ‌کاری از دستم برنیومد. اون شخص دوباره صداش بالا رفت که مامور دخالت کرد.
- به این آقا هم مهلت بده، یک هفته بعد بیا این‌جا رو تحویل بگیر.
بعد از کلی حرف زدن جناب تازه راضی شدن که یک هفته مهلت بده و بعد از یک هفته تشریف نحسش رو بیاره، بره گم بشه مرتیکه الدنگ. هر روز یکی با مأمور میاد که من حقم رو می‌خوام. من که می‌دونم بابا هیچ‌وقت چشمش دنبال مال یکی دیگه نبوده. تا یک هفته پیش اصلا فکرش رو نمی‌کردم این بلاها سرم بیاد. یک هفته بعد از تولد بابا همه چیز روی سرمون آوار شد. امتحانات هم به بدبختی پاس کردم.
- ماهکم به چی فکر می‌کنی؟
- به این اتفاقات اخیر مامان.
- خدا ازش نگذره.
- کاش می‌تونستم کاری انجام بدم ولی هیچ کاری از دستم برنمیاد.
مامان بغلم کرد و تو بغلش بغضم شکست و انقدر گریه کردم تا خوابم برد. نمی‌دونم چه موقع بود که حس کردم یکی بغلم کرده و داره منو می‌بره. چشم‌هام رو باز کردم و با چهره شکسته بابا روبه‌رو شدم.
- بابایی بذارم زمین، کمرت آسیب می‌بینه.
- نترس دختر بابا چیزی نمی‌شه. نمی‌دونم چرا دلم می‌‌خواد امشب فقط نگاهت کنم.
وارد اتاق شدیم و من رو روی تخت گذاشت و خودش هم کنارم نشست.
- می‌دونی من وقتی با مامانت ازدواج کردم فقط هیجده سالم بود و مامانت سیزده سال. انقدر دوستش داشتم که امین(دوست صمیمی و وکیل بابا) همیشه اذیتم می‌کرد، تا این‌که خودش عاشق شد و ازدواج کرد و بچه‌دار شد ولی ما تا زمان بیست و پنج سالگی بچه‌دار نشدیم. وقتی خدا تو رو بهمون داد چقدر خوشحال شدیم، تو آسمون‌ها بودیم. تو باعث افتخار منی، هر‌طوری باشی و هرکاری بکنی من بهت افتخار می‌کنم، چون می‌دونم منظوری داشتی، این رو بدون تا زمانی که هستیم حمایتت می‌کنیم و بعدش هم که نبودیم...
دستش رو روی قلبم گذاشت و ادامه داد.
- جای من و مادرت این‌جاست و بهت امید می‌دیم.
لبخندی زدم و بغلش کردم که مامان وارد اتاق شد و کنارمون نشست. هرسه هم رو بغل کردیم، نمی‌دونم چرا دلم نمی‌خواست ازشون جدا بشم.
- دوستون دارم، هیچ‌وقت تنهام نذارین.
لبخندی زدن و پیشونیم رو بوسیدن. اون لحظه حس خیلی خوبی داشتم، حسی که دیگه تجربه نکردم. همون‌جا تو بغلشون خوابم برد، کاش نمی‌خوابیدم تا اون‌ها برن و من رو تنها بذارن.
 
آخرین ویرایش

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
نمی‌دونم چه موقع بود که بوی گاز رو حس کردم، احساس می‌کردم دارم خفه می‌شم. چشم‌هام رو باز کردم هوا تاریک بود، هر لحظه بیشتر احساس خفگی می‌کردم، به سختی به طرف پنجره رفتم تا بازش کنم .
- اه... با... باز... شو... لع... نتی...
نتونستم نفس بکشم . برای ذره‌ای هوا تقلا می‌کردم که بالاخره موفق شدم و پنجره رو باز کردم. تند و پشت سرهم نفس می‌کشیدم تا هوا رو قورت بدم. همون لحظه ماشینی از روبه‌روی خونه رد و نگاهم به سمتش کشیده شد فقط تو هوای نیمه تاریک فقط نیم رخش رو دیدم. خواستم نفس بعدی رو بکشم و عکس العملی نشون بدم که یک‌دفعه حس کردم یک توده هوای خیلی داغ من رو به شدت از پنجره به بیرون پرتاب کرد و صدای بووم بلند شد. تو حیاط پرت شده بودم و قسمت راست بدنم به شدت می‌سوخت و سوزشش خیلی زیاد بود، سرم و دست چپم به خاطر محکم به زمین خوردن، درد وحشتناکی داشت. به سختی برگشتم و به خونه نگاه کردم که دیدم در حال سوختنه، شعله‌های آتیش تمام خونه رو گرفته بود، همه این اتفاقات در کمتر از چند دقیقه افتاد. اون لحظه ذهنم فقط یک چیز رو دستور می‌داد. اون‌هم صدای جیغم بود که تو فضا پیچید ولی فایده‌ای نداشت.
*آرتان*
با صدای زنگ تلفن خونه بیدار شدم وقتی بلند شدم ساعت چهار صبح بود، تا سمت تلفن رفتم مامان و بابا هم اومدن.
- این‌موقع شب کیه؟ بخیر بگذره.
- نمی‌دونم بابا.
تلفن رو برداشتم و جواب دادم.
- بله بفرمائید؟
- منزل آقای نیک‌نژاد؟
- بله امرتون خانم؟
- متاسفم اما شما خانواده کیان رو می‌شناسید؟
- بله اتفاقی افتاده؟
- راستش الان تمام اعضای خانواده بیمارستان بستری هستند اگر می‌شه خودتون رو هر چه سریع تر به بیمارستان(....) برسونید.
گوشی از دستم افتاد. باورش برام سخت بود، شک بزرگی بهم وارد شد.
- چی شده پسرم؟
- بابا باید برم بیمارستان(...) من رفتم.
بدون تعویض لباس، سوییچ رو برداشتم و به طرف بیمارستان حرکت کردم، با سرعت می‌رفتم و چراغ قرمزها رو رد می‌کردم. اون لحظه هیچی برام مهم نبود جز وضعیت ماهک. وارد بیمارستان که شدم به سمت پذیرش رفتم. وقتی پرسیدم که دنبال چه کسایی هستم صورتش درهم شد و به دکتری که همون لحظه کنارم ایستاد سلام کرد.
- سلام آقای دکتر، ایشون از دوستان خانواده کیان هستند.
به مردی که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. منتظر بودم که یک چیزی بگه.
- بفرمائید از این‌طرف.
- می‌شه لطف کنید و بگید چه اتفاقی براشون افتاده؟
دکتر در اتاقی رو باز کرد و رفت داخل منم به دنبالش، چرا هیچی نمی‌گه دارم عصبی می‌شم.
- می‌شه بگید چی‌شده؟ چرا حرف نمی‌زنید؟
- می‌خوای رک بگم؟
- اره غیر از این انتظاری ندارم.
- خب راستش حال آقای کیان و خانومشون اصلا خوب نیست، یعنی وخیمه. ممکنه اصلا دووم نیارن، مثل این‌که خونشون آتیش گرفته و نود درصد ریه و شش‌ها از بین رفته و با دستگاه زنده هستند. باید بگم که سوختگی بدنشون درجه سه هست.
ذهنم قفل کرد و زمان ایستاد، روی صندلی افتادم.
- چی؟ چه طوری؟ یعنی... منظورم...
هضم این اتفاق خیلی سخت بود و غیر قابل باور. دکتر روی صندلی نشست و با کمی مکث ل**ب باز کرد.
- سوختگی که براساس حرارت به وجود میاد فرد دچار ضایعاتی می‌شه. درمان سوختگی مجاری تنفسی که در اثر سوختگی‌های حرارتی در محیط‌های بسته به وجود میاد بسیار سخته، مشکلات زیادی به وجود میاره و میزان مرگ و میر هم در افراد رو افزایش می‌ده.
مکثی کرد و ادامه داد.
- و دخترشون دچار سوختگی درجه دو شدن. قسمت راست بدنشون دچار آسیب شده. در سوختگی درجه دو سطح پوشش اولیه پوست از بین می‌ره تا حدی سطح عمیق پوست نیز دچار آسیب دیدگی می‌شه و ضواید پوستی یعنی مجاری عرق، غدد چربی باقی می‌مونه که با استفاده از این‌ها می‌شه به بازسازی پرداخت. اما در سوختگی درجه سه حتی عمق پوست مو بافت‌ها می‌سوزه و هیچ کاری از ما ساخته نیست.
 
آخرین ویرایش

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
دروغ می‌گه نه؟ اره من که هنوز ندیدمشون.
- می‌خوام الان ببینمشون.
- نمی...
کنترلم رو از دست دادم و با داد گفتم:
- می‌خوام ببینمشون اون‌هم همین الان.
دکتر به ناچار سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت. پشت سرش هم من بیرون رفتم که با مامان و بابا روبه‌رو شدم.
- چی‌شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
چی می‌گفتم؟ بگم سوختن؟ زنده بودنشون معلوم نیست؟ چی؟ سرمو پایین انداختم که صدای دکتر اومد.
- می‌خوایی ببینیشون؟
- اره بریم لطفا.
مامان و بابا پشت سرم می‌اومدن. جلوی ای‌سی‌یو ایستادیم و دکتر با ناراحتی سری تکان داد.
- آقا و خانم کیان این‌جا هستند.
به اتاقی اشاره کرد.
- دخترشون هم اون اتاقه فقط از پشت در.
- باشه، ممنون.
سمت اتاق آقا پارسا و مهری خانوم رفتم. هر کدوم تو یک اتاق مجزا ولی کنار هم بودند. از پشت شیشه دیدمشون که کلی دستگاه دورشون بود و اسمش رو نمی‌دونم ولی یک چیز هلالی که روش پارچه سفیدی داشت روی بدنشون بود. صورتشون اصلا مشخص نبود کلا نابود و از بین رفته بود. حالم کم‌کم داشت بد می‌شد، چشم‌هام رو بستم و برگشتم که با چشم‌های درشت شده و پر از اشک مامان و بابا روبه‌رو شدم. به طرف اتاق ماهک رفتم، سرم پایین بود می‌ترسیدم نگاه کنم که وضعیت اون‌هم وخیم باشه. آخه چرا اصرار کردم که می‌خوام ببینمشون. اما بالاخره باید ببینم آروم سرم رو بالا آوردم که با دیدن وضعیتش هم ناراحت شدم هم خوشحال. ناراحت از این‌که همون وسیله روی بدنش بود و سمت راست صورتش سوخته بود و خوشحال از این‌که بدون دستگاه نفس می‌کشید و می‌تونست حالش بهتر بشه.
یک‌دفعه صدای جیغ دستگاه‌ها بلند شد. برگشتم سمت صدا، از اتاق آقا پارسا و مهری‌خانوم بود. با هجوم پرستار‌ها و دکتر ما رو بیرون کردند.
- وای امین دیدی؟ آخه این چه مصیبتی بود؟ وای براشون بمیرم. امین، ماهک چی؟
بعدش هم اشک‌هاش سرازیر شد و بابا بغلش کرد. چیزهایی که می‌دیدم رو باور نمی‌کردم.
بعد از چند دقیقه دکتر بیرون اومد. به سمتش رفتیم.
- دکتر چی شد؟ حالشون خوبه؟
صورت دکتر درهم شد. امیدوارم حدس‌هام اشتباه باشه و ذهنم اشتباه کرده باشه چون ماهک داغون می‌شه، بیشتر از هر چیزی تو این دنیا به خانواده‌اش وابسته هست.
- متاسفم که این رو می‌گم اما قبلا هم گفتم، واقعا متاسفم.
صداش تو سرم اکو می‌شد" متأسفم" عقب‌عقب رفتم و کنار دیوار سر خوردم و افتادم. یک دفعه صدای فریاد بابا بلند شد، مامان بی هوش شده بود.
- پرستار؟ پرستار؟
چنان داد می‌زد که دوتا پرستار اومدن و با کمک بابا، مامان رو بردن. وای ماهک دیگه ماهک سابق نمی‌شه، این رو مطمئنم.
 
آخرین ویرایش

Mahbanoo_A

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
8/17/18
ارسال ها
104
امتیاز
3,753
سن
22
محل سکونت
شیراز... شهر راز
وب سایت
forum.1roman.ir
چند ثانیه بعد دوتا تخت که روشون ملحفه سفید کشیده شده بود آوردن.
- کجا می‌رید؟ نبرید ماهکم داغون می‌شه، ماهکم طاقت نمیاره.
پرستاری نزدیکم شد.
- تسلیت می‌گم اما باید به سردخونه انتقال داده بشن.
بعد از زدن حرفش رفت. منم بلند شدم و پشت در ای‌سی‌یو رفتم که بابا همراه دکتر اومد. چشم‌های بابا سرخ بود و مشخص بود به سختی جلوی ریزش اشک‌هاش رو گرفته.
- حالش خوب می‌شه؟ کاری از دستتون بر میاد؟ اگر نمی‌تونین ببرمش خارج از کشور؟ اون‌جا بهترین دکترهای جراحی رو داره.
دکتر با آرامش دست روی شانه بابا گذاشت.
- آقای نیک‌نژاد درسته دکترهای اون‌طرف بهترین هستند اما ما هم این‌جا دکترهای بهتر از اون‌طرف داریم. این‌هم بگم که حالش خوب می‌شه، خودم و یکی از دکترهای دیگه عملش می‌کنیم، قول می‌دم صورتش مثل روز اول می‌شه.
صورتش مثل روز اول بشه، قلبش هم مثل روز اول می‌شه؟
- نگران مخارج عمل نباشید، می‌خوام از الان شروع کنید.
- نگران نباشید. فردا صبح زود عملش می‌کنیم.
- آقای دکتر می‌خوام پیشش باشم می‌شه؟
- اره فقط به پرستار بگو لباس مخصوص رو بهت بده.
- ممنونم.
با کمک پرستار لباس رو پوشیدم و وارد اتاق شدم. روی صندلی کنار تختش نشستم و به صورتش نگاه کردم. سمت راست صورتش سوخته بود و جاهای قرمزش مشخص بود. دکتر که می‌گه خوب می‌شه.
- ماهک، اگر بیدار بشی و بفهمی چی‌شده می‌دونم طاقت نمیاری ، داغون می‌شی . خیلی درد بزرگیه ولی نمی‌تونم این‌جوری روی تخت ببینمت، به این آروم بودنت حس خوبی ندارم . هم دوست دارم بیدار بشی هم نه.
آهی کشیدم و سرم رو گوشه تخت گذاشتم . ماهک خوب می‌شه یعنی باید خوب بشه. ماهک بود و کمک‌هاش ماهک و مهربونی‌هاش. الان که این‌جا نشستم فقط مدیون ماهکم. آروم آروم چشم‌هام گرم شد که با صدای ناله‌ای از جام پریدم، ناله‌های ماهک بود.
- ماهک جاییت درد می‌کنه؟ چیزی لازم داری؟
هنوز صدای ناله‌هاش می‌اومد کم‌کم چشم‌هاش رو باز کرد.
- آر... تان... ما... مان... بابا...م
بغض گلوم رو گرفت، حالا چی بهش بگم؟ با چشم‌های اشکیش منتظر بود که جوابش رو بدم.
- حالشون خوبه، خیالت راحت باشه.
- دروغ... نگو... خود...م دیدم... خونه... داشت... می... سوخ...ت.
- دروغ نمی‌گم، حالشون خوبه.
ماهک چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید.
- آرتان... صورت... و... بدنم... می... سوزه... دلم... می‌خواد... بخوابم.
- چیزی نیست یک مدت بگذره حالت خوب می‌شه. الان هم سعی کن بخوابی باشه؟
ماهک سرش رو تکون داد و چشم‌هاش رو بست اما تا یک ساعت بعدش فهمیدم بیداره.
 
آخرین ویرایش

بالا