• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سووتاوی فیراق | صدف چراغی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع sadaf_che
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 119
  • بازدیدها بازدیدها 3,735
  • کاربران تگ شده هیچ

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #111
- الان از هیچ چیز مطمئن نیستم ولی حاضرم قسم بخورم که اون لحظه معصوم‌تریم آدمی بود که دیده‌بودم.
لبخند تلخی می‌زند و با کشیدن نفسی عمیق و لرزان، ادامه می‌دهد:
- تازه حجره رو گرفته‌بودم، پولم به چند تخته فرش بیشتر نمی‌رسید ولی همین هم عالی بود و فقط یه چیز رو کم داشتم و برای شنیدن جوابش هم لحظه شماری می‌کردم اما... زندگیِ دیگه، هر موقع فکر می‌کنی خوشبخت‌ترین آدمی و همه چیز خوب پیش میره یه طوری نارو می‌زنه که نتونی کمر راست کنی. دو ماه گذشت، کم‌کم فهمیدم دلایل ریزش موهام و کبودیای یهویی تنم نه استرس بوده و نه حواس پرتی. مرخصی تحصیلی گرفتم و بی‌خیال روناک شدم، اونقدر نامرد نبودم که بخوام به زندگیش گند بزنم. دانشگاه نرفتم که حال گندم رو نبینه، اصلاً مگه جنازه‌ هم دیدن داشت؟ حوصله‌ی خودم هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #112
- کم‌کم فهمیدم یه جای کار می‌لنگه. زنگ و پیام‌هام رو یکی در میون جواب می‌داد. چشم‌هاش خسته بود، هر بار هم که باهاش حرف می‌زدم حواسش پرت بود و با لبخندهای اجباری سعی می‌کرد نشون بده که همه چیز خوبه. رفتارهاش طبیعی نبود، دائم فکر می‌کرد و انگار از چیزی فراری بود، انگار از خودش بدش می‌اومد و می‌خواست خودش رو تنبیه کنه. بعد از یه مدت ارتباطمون رسید به چندتا پیام، اون هم آخر شب، که خواب بوده و ندیده، کار داشته و ... . نمی‌خواستم از دستش بدم، شک کرده‌بود و یه حدس‌هایی میزدم اما همش خداخدا می‌کردم که اشتباه باشه. کار به جایی رسیده‌بود که از مهمونی‌ها بیرون می‌کشیدمش، دیگه از ارتباط گرفتن با آدما دوری نمی‌کرد. لباس‌هاش، آدمای اطرافش و ... اونقدر تغییر کرده‌بود که نمیشناختمش. با یه روانپزشک حرف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #113
***
روناک تلوتلو می‌خورد و با قدم‌هایی سست بازویش را از دست کاوه بیرون می‌کشد و با صدایی کشیده حرف می‌زند:
- چیه؟ می‌خواستی نجاتم بدی؟ واسه‌ی چی اینطوری نگاه می‌کنی؟ پسرحاجی
نکنه ناامید شدی؟
روناک مسیر نگاه کاوه را دنبال می‌کند و به گردنش می‌رسد.
- نترس! قرار نیست پای تو گیر باشه. اوه!
با خنده دستش را مقابل دهانش قرار می‌دهد و چشمکی می‌زند.
- یادم نبود تو این وسط هیچ‌کاره‌ای؛ پس دیگه اصلاً نترس.
- روناک!
روناک قدمی به کاوه نزدیک می‌شود و سرش را کج می‌کند.
- بغض کردی.
- روناک!
سیبک گلویش سخت تکان می‌خورد و سعی در فرو دادن بغضش دارد.
- بگو دروغه! بگو که اینطوری که فکر می‌کنم نیست!
قهقهه‌ی مستانه‌اش بلند می‌شود و شروع می‌کند به دست زدن.
- بذار حدس بزنم. یه دیالوگ بود از... چی بود؟ اسمش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #114
- نشنیدی؟ گفتم من کجای زندگیت بودم؟
روناک هق می‌زند.
- تو... خواستم ببینی و مجبور شی که ولم کنی. خواستم تو هم زندگیت به لجن کشیده نشه. خواستم کاری کنم که حتی اگه تموم دنیا جمع شن باز هم نتونی برگردی به منی که جز درد چیزی واست نداشتم و ندارم، به منی که لیاقت با تو بودن رو ندارم. خواستم ببینی و بکنی از من و بری، بری که نسوزی پای کسی که هیچی ازش نمونده.
تمام وجودش یخ زده، گویا به یک‌باره تمام هست و نیستش را از دست داده‌است و حال بی‌جان‌تر از آن است که بتواند حتی مویه سر دهد.
- روناک!
- روناک دستانش را قاب صورت کاوه می‌کند و لرزان لب می‌زند:
- کاوه من رو ببین! تا خوبم گوش کن! خب؟ توروخدا گوش کن! تموم این مدت همه چیز واقعی بود، همه چیز. تو تموم منی، تموم زندگیم، تموم دلخوشیم، اما من مریضم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #115
سیوان چون کسی که عزیزش را از دست داده، خمیده از جایش بلند می‌شود و از کافه بیرون می‌رود و بدون گفتن کلمه‌ای با گام‌هایی سست از خیابان عبور می‌کند. با رسیدن کنار ماشین، سویئچ را از جیبش بیرون می‌آورد که از میان انگشتانِ سِر شده‌اش زمین می‌افتد و به دنبالش سیوان نیز کنار جدول آوار می‌شود. سعید مقابل سیوان زانو می‌زند و مضطرب به صورت رنگ پریده‌اش نگاه می‌کند. دستش را روی زانوی سیوان می‌گذارد و صدا می‌زند:
- سیوان؟
سیوان سرش را بالا می‌آورد و سعید تازه متوجه چشمان پر شده‌اش می‌شود. سیوان، دست‌های لرزانش را به‌سمت دکمه‌های پیراهنش می‌برد. سعید با نگاهی نگران، تمام حرکاتش را دنبال می‌کند.
- با هم درستش می‌کنیم. باشه؟
- سعید!
سعید با شنیدن صدای لرزان و خس‌خس سینه‌اش، ترسیده خودش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #116
- سیوان!
- میریم هتل همه چی رو جمع می‌کنیم و برمی‌گردیم عمارت. باید این یارویی که کاوه گفت رو پیدا کنیم.
به‌سمت سعید برمی‌گردد و بدون اینکه فرصتی برای حرف زدن بدهد ادامه می‌دهد:
- اول روناک رو می‌فرستیم بره. یه بهونه هم جور می‌کنیم که کسی شک نکنه. بعد...
کلافه نفسش را بیرون می‌دمد و پوست لبش را می‌جود. با بلند شدن زنگ موبایلش آن را از روی داشبورد برمی‌دارد و هم‌زمان جلوی هتل پارک می‌کند.
- جانم پریچهر؟
- سل... صدات چرا گرفته‌است؟ چیزی شده؟
صدای هول‌زده و نگران پریچهر قلبش را می‌آزارد.
- چیزی نیست. پله‌ها رو دارم میرم بالا.
- پله؟
- پله‌های عمارت.
- پس عمارتی. خوبه خیالم راحت شد. راستی سیوان، خانواده‌ و دوستامم برای چهلم بیان اشکالی داره؟
سیوان پنجه‌اش را میان موهایش می‌کشد و کنار در تکیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #117
دم‌دمای صبح است که تازه به عمارت می‌رسند. سعید زودتر از سیوان بیرون می‌آید و تمام حواسش به حرکات سیوان است. با تکان خوردن پرده‌‌ی اندرونی، سیوان نیشخندی می‌زند و نگاهی به سعید که آماده باش کنارش ایستاده است می‌کند.
- اینقدر وضعیتم ترسناکه که نه‌تنها به خاتون خبر اومدنمون رو دادی حتی خودت هم چهار چشمی کنارم وایسادی؟
سعید هول شده کلمات را گم کرده و سعی دارد فضا را آرام کند.
- خیلی‌خب. آروم! نمی‌خواد به خودت فشار بیاری.
سیوان بدون اینکه حرکت کند، از گوشه‌ی چشم به سعید نگاهی می‌اندازد و بعد به پنجره چشم می‌دوزد.
- توان جنگیدن برای کسی که ارزشش رو نداره، ندارم. کارهای زمین‌های دایی تموم شده و فقط چندتا امضا می‌خواد.
- رون... .
- قرار نیست به خاطر توهمات یه آدم مریض، گند بزنم به زندگیم.
- یعنی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #118
به محض پیاده شدن از ماشین، خاتون پا تند می‌کند و مقابلش قرار می‌گیرد.
- سیوان گیان.
سیوان نگاهی به عزیز که چند پله بالاتر ایستاده و نظارگر آنهاست می‌اندازد و برخلاف باطنش که هیچ تمایلی به صحبت ندارد، تنها به رسم ادب سلام می‌کند، سپس نگاه می‌دزدد و منتظر می‌ایستد که خاتون از مقابلش کنار برود. خاتون با چانه‌ای لرزان، دستش را کنار صورت سیوان می‌گذارد و او را وادار به نگاه کردن می‌کند.
- ازم چشم می‌گیری رولم؟
ماهیچه‌های سفت شده و نفسی که حال به سختی از سینه‌اش خارج می‌شود، از چشم خاتون دور نمی‌ماند.
- سیوان؟
سیوان با صورتی سرخ به خاتون نگاه می‌کند.
- کی بالاست؟
خاتون نیم نگاهی به عزیز می‌اندازد.
- به همه گفتم برن. نمی‌خوام آشوب خانواده‌ام جایی درز کنه.
- بریم بالا! حرف دارم.
سیوان با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #119
- پریشب، تموم مسیر خودم رو سرزنش کردم که چرا کوتاهی کردم؟ چرا حواسم نبوده؟ اما الآن که فکر می‌کنم، می‌بینم تموم این مدت به همه چیز و همه کس حواسم بوده الا خودم، مراقب همه چیز بودم الا خودم و زندگیم. من... من خیلی وقته می‌جنگم که فقط زنده باشم نه که زندگی کنم، اما با این حال باز هم لیاقتم شده شنیدن سرزنش و حق داشتن همه به جز خودم. یه چیزهایی شنیدم.
سیوان با پوستی که حال به کبودی می‌زند، بین همه چشم می‌گرداند.
- که سیوان قراره ازدواج کنه و بشه پدر یه بی‌پدری.
- سیوان.
بدون توجه به لحن اخطار گونه‌ی سعید ادامه می‌دهد:
- بی‌پدره دیگه داداش. تو چرا حرص و جوش می‌خوری؟ ننش معلوم نیست عقلش رو کجا گرو گذاشته که نتیجه‌اش شده همچین فلاکتی که توش افتاده.
خاتون با دیدن اشک‌های روناک طاقتش طاق می‌شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

sadaf_che

رو به پیشرفت
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
29/8/24
ارسالی‌ها
120
پسندها
362
امتیازها
1,903
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #120
روناک بدون توجه به اخطار عزیز، ادامه می‌دهد:
- فکر می‌کنی خودم از این وضعیت راضیم؟ آره، درسته می‌خواستم باعث شه برسم به تو... .
صدای فریاد روناک و سیوان در هم آمیخته می‌شود:
- دهنت رو ببند!
- نه اینکه واسه‌ی چند روز داشته باشمت و بعدش بدبخت‌تر از الآنم شم.
هر دو نفس می‌زنند و حال تموم اعضا، نگران اطراف آن دو ایستاده‌اند. سیوان به پاکت روی میز اشاره می‌کند‌.
- بعد از چهلم میری تهران، برات خونه و ماشین و هر چیزی که لازم داری رو گرفتم. بهتره بعد از به دنیا اومدن بچه‌ات هم همونجا بمونی. به همه میگیم نمی‌تونستی اینجا رو بدون پدرت تحمل کنی؛ اگر هم برگشتی، میگیم اون بچه رو محض رضای خدا و برای شاد شدن روح دایی به سرپرستی گرفتی. برای شناسنامه اش هم کلی راه هست، خودم همه چیز رو درست می‌کنم.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا