• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,578
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
همسایه حیاط مشترک
نام نویسنده:
پریا . ظ
ژانر رمان:
عاشقانه، درام، جنایی
کد رمان: 5778
ناظر رمان: @miss_marynovel

خلاصه:
گاهی زندگی برای شکست دادن آدم‌ها، همه‌چیز را از آن‌ها می‌گیرد. این بار نوبت آوین است؛ دختری که خیال می‌کرد خوشبختی، همیشگی است اما سرنوشت، درست از همان جایی ضربه می‌زند که هرگز انتظارش را ندارد و او را ناچار می‌کند با حقیقتی روبه‌رو شود که هیچ‌وقت برایش آماده نبود؛ حقیقتی که می‌تواند او را بشکند... یا از او زنی بسازد که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.
حالا فقط یک سؤال باقی می‌ماند... آیا زندگی حریف دختری می‌شود که تسلیم شدن را بلد نیست؟
 
آخرین ویرایش

M A H D I S

هنرمند انجمن
سطح
24
 
تاریخ ثبت‌نام
2/7/22
ارسالی‌ها
869
پسندها
13,241
امتیازها
31,973
مدال‌ها
40
سن
25
  • #2
Screenshot_۲۰۲۴۱۱۰۹_۲۰۳۳۲۴_Samsung Internet.jpg«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : M A H D I S

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #3
بوی نم، اولین چیزی بود که به مشامم خورد. پلک‌هام سنگین بودند و تاریکی، انگار روی صورتم آوار شده بود.
نفس کشیدم...پس هنوز زنده بودم.
صدای باز شدن در، سکوت سنگین اتاق رو شکست. بی‌اختیار گوش‌هام تیز شد. صدای قدم‌هایی آروم و حساب‌شده به گوش رسید؛ قدم‌هایی که بی‌هیچ عجله‌ای روی زمین کشیده و هر ثانیه نزدیک‌تر از قبل می‌شدند.
ناگهان طناب دور مچ‌هام شل شد و همون لحظه، چشم‌بند از روی چشم‌هام کنار رفت. باریکه‌ای از نور، مستقیم به صورتم تابید. سوزش تندی توی چشم‌هام پیچید و با اخم پلک‌هام رو روی هم فشردم.
ــ ترسیدی؟
نفسم تو سینه حبس شد. نه، امکان نداشت... این صدا...
با تردید چشم‌هام رو باز کردم. درست مقابلم زانو زده بود. همون ریش نامرتب، همون لبخند نفرت‌انگیز، همون نگاهی که هر بار انگار از تهِ لجن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #4
پدرم همون آدمی بود که هیچ‌وقت چیزی برای برادرش کم نمی‌گذاشت.
برخلاف بهروز، من تو رفاه بزرگ شده بودم. پدرم تو شرکت نفت کار می‌کرد و مادرم، استاد شیمی محض دانشگاه تهران بود. مادرم املاک زیادی رو از پدربزرگم به ارث برده بود؛ باغ دماوند، زمین‌های تهران و دارایی‌هایی که حتی از همه‌شون خبر نداشتم.
تابستان همون سال، برخلاف خواسته پدرم که اصرار داشت در رشته ریاضی ادامه بدم، به خاطر علاقه خودم، کنکور زبان شرکت کردم و رتبه‌ای دو رقمی آوردم. بعدش تمام فکر و ذکرم دانشگاه شده بود.
مادرم از همون لحظه‌ای که نتیجه رودید، با تمام وجود کنارم ایستاد و تشویقم کرد اما پدرم نه مخالفت می‌کرد، نه موافقت. فقط به تصمیمم احترام گذاشته بود.
من تو خونواده ای بودم که هیچ‌وقت کمبودی رو احساس نکردم و خیال می‌کردم اوضاع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #5
عصبی سرش رو جلوتر آورد.
- نفهمیدم... بلندتر حرف بزن.
بغضم رو قورت دادم اما بازم انگار راه نفسم بسته بود. آروم گفتم:
- مامان، بابا... تازه فوت شدن... این حرف‌ها... الان...
خیلی جدی نگاهم کرد.
- می‌دونم نگران چی هستی! دهن مردمو نمی‌شه بست ولی قول میدم که مراسم نداشته باشیم ما هم مثل تو صاحب عزاییم. همیشه به آسی می‌گفتم خیلی دختر عاقلی هستی اشتباه نمی‌کردم. بهش فکر کن. مطمئنم آخرش خودت هم می‌فهمی این تنها راهیه که الان به صلاحته. آسی عصری احتمالاً میاد پیشت.
رفت و درو بست. مات و مبهوت به در خیره بودم. با پشت دست‌هام صورتم رو پاک کردم. دهن مردم؟ اما من منظورم خودم بود. خدایا یعنی چیزی که شنیدم حقیقت داشت یا توهم زده بودم؟
آروم لبه تخت نشستم. فکرهای زیادی توی سرم می‌چرخیدن. زن‌عمو آسیه چطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #6
دوباره مسخره خندید.
-- دانشگاهتو بذار دم کوزه آبشو بخور! اسکول فرض کردی ما رو؟ بحث مدیریت میلیاردها پوله که یه ضعیفه از پسش برنمیاد باید آقا بالا سرش باشه. تازه همین زنِ من بودن، کم از دانشگاه واسه تو تیتیش مامانی نداره!
دست‌هام مشت شده بود. از شدت تعجب، عصبی پوزخند زدم و گفتم:
-- درست حرف بزن. من ضعیف نیستم و احمق هم نیستم که بیام زن یکی مثل تو بشم تا مدیریتم کنی!
بهروز که از عصبانیت مشت‌هاش رو گره کرده بود سریع بلند شد و اومد جلوم وایساد، اون‌قدر نزدیک که بوی تند عرقش به صورتم خورد جوری که نتونستم تحمل کنم و یک قدم عقب رفتم.
-- نه پس زبون هم داشتی!
تو چشم‌‌هام خیلی جدی زل زد و ادامه داد:
-- باید از اینکه راضی شدم باهات ازدواج کنم پاهامم ماچ کنی! چون بی‌کس و کاری و من تنها پسرعموتم دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #7
با دیدنشون به دروغ دستم رو روی قلبم گذاشتم.
- شما... اینجا چیکار می‌کنید عمو؟
- دیروز آسی طبقه بالا رو تمیز کرده بود انگشترش رو گم گرده. سر شبی برگشتیم دیگه گفتیم بیدارت نکنیم خودمون دنبالش بگردیم. ببخش عمو جون ترسوندیمت برو بخواب.
زن‌عمو خیلی مصنوعی با لبخند داشت نگاهم می‌کرد. نگاهم روشون چرخید و فقط به گفتن یه "آهان" بسنده کردم.
- میریم تو اون اتاق بزرگه می‌خوابیم تا فردا که تو هم امشبو نترسی.
سرم رو آروم تکون دادم. جفتشون سریع دنبال هم داخل اون اتاق رفتن. همین که در بسته شد، تازه فهمیدم دستم هنوز از استرس می‌لرزه.
نمی‌تونستم بخوابم. کلی فکر کردم؛ اینا عملاً برای دزدی اومدن... چه علنی چه به اسم ازدواج. فکر کردن با آدم ساده لوحی طرف هستن ولی نشون‌شون میدم با کی طرفن! فردا که پیش وکیلمون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #8
همون‌جوری که طاق‌باز رو تخت دراز کشیده بودم و نگاهم به سقف بود، پلاک گردنبندم رو محکم تو دست‌هام فشار می‌دادم . اما کجا برم؟ خونه‌باغ؟ اما اونجا سه سوته پیدام می‌کنن.
باید دور و ور جاهایی که می‌شناسن رو خط می‌کشیدم. پس کجا برم؟ اونقدر حالم گرفته بود که بعد از دوبار زنگ خوردن گوشیم متوجه ویبره‌اش شدم.
اسم روی صفحه گوشیم، سارا بود؛ هم‌کلاسی دوران دبیرستانم و تنها دوستی که واقعاً بهش نزدیک بودم. با دیدن اسمش، بدون معطلی جواب دادم. تازه از مسافرت برگشته بود و از هیچ‌کدوم از این اتفاق‌ها خبر نداشت. همه‌چیز رو براش تعریف کردم؛ از عمو، از بهروز، از ترسی که تا مغز استخونم نفوذ کرده بود.
بیچاره، از خودم هم شوکه‌تر شده بود.
آخرش، با صدایی که دیگه امیدی توش نمونده بود، ازش خواهش کردم اگه جایی سراغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #9
بغضم ترکید. بعد از شنیدن حرف‌ها و گریه‌های بی‌امونم، آروم دستم رو گرفت، دلداریم داد و گفت هرچه زودتر برم پیشش. باورم نمی‌شد انقدر سریع همه‌چیز داره جور می‌شه. موقع خداحافظی دستش رو بوسیدم و بغلش کردم. بوی گل محمدی می‌داد. دوباره اشکم سرازیر شد. با دست‌های لرزونش پاکشون کرد و گفت:
- دخترم، می‌دونم تو دلت چه خبره. شاید خدا منو وسیله کرده که مشکلت حل بشه. بهش توکل کن.
همون لحظه، انگار یه ذره از سنگینی روی سینه‌م کم شد. آرامشی که توی وجود پریدخت خانم بود، کم‌کم به منم منتقل شده بود. با یه حس خوب و پر از اعتماد بنفس از اونجا برگشتم.
وقتی به خونه رسیدم زن‌عمو خونه نبود. نوشته خودم رو از رو در یخچال برداشتم و به اتاقم برگشتم .باید وسایلم رو جمع می‌کردم.
کوله‌مو آوردم؛ همه‌ی کتاب‌ها و جزوه‌هام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #10
همین که اون حرف از دهنم بیرون اومد، حالم از خودم به هم خورد. یک لحظه برگشت انگار تعجب کرد چون تا دیروز با نفرت نگاش می‌کردم.
-- کافیه که زن حرف گوش کنی واسه بهروز باشی.
-- ر... راستش یه خواهشی دارم؛ من نمی‌تونم بیرون برم یعنی اجازه ندارم و نمی‌خوام رو حرف بهروز حرفی بزنم. میشه شما به سلیقه خودتون یه لباس واسه روز عقد برام بخرید هیچی لباس ندارم!
زن عمو: حالا این‌همه خرج واسه چی؟ یه لباس از همونای خودتو بپوش، خودمونیم!
-- ولی من... دوس دارم واسه خودتونم یه لباس بخرید.
کارت بانکیم رو سمتش گرفتم که چشم‌هاش برق زد.
-- نه عزیزم تو چرا ؟
می‌دونستم تعارف الکی می‌کنه، به زور دستش دادم، تو یه کاغذ هم رمز رو نوشتم و بهش دادم. سریع بلند شد. ذوق تو چشم‌هاش برق می‌زد و هرچقدر هم سعی می‌کرد پنهونش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا