دفتر آزادنویسی دفتر آزاد نویسی به یاد روزهای بارانی | Deku~ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mobina.Yahyazade
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 5
  • بازدیدها بازدیدها 478
  • کاربران تگ شده هیچ

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,906
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
IMG_20240512_224033_569.jpg
به یاد روزهای بارانی | Deku~
@~Deku
عزیز بابت اشتراک محتوای دفترتان با کاربران یک‌رمان، متشکریم.
-
در این تاپیک فرد دیگری جز نویسنده، حق ارسال هیچ پستی را ندارد.
درصورت مشاهده موارد غیراخلاقی با کلیک بر گزینه "گزارش" با ما همکاری کنید.
درصورت تمایل به ایجاد دفترآزادنویسی، از این تاپیک اقدام نمایید.
-
" تیم مدیریت کتاب | انجمن یک رمان "
 
امضا : Mobina.Yahyazade

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • #2
داستانک عاشقانه «احساسات واگیردار»

اولین باری که در آغوشش گرفتم، او کثیف و خسته بنظر می‌رسید. مدت زیادی نبود که می‌شناختمش، اما این کار را کردم.
شبی سرد بود که من در کنار شومینه، درحالی که پتویی دست‌بافت را بر ران پاهایم نشانده بودم، بر روی صندلی گهواره‌ای ام تاب می‌خوردم و کتابم را دقیقه به دقیقه، با اشتیاق ورق می‌زدم. در همان لحظات بود که یک‌دفعه، محکم به در خانه‌ام کوبیده شد.
- این وقت شب...؟
آهی کشیدم و از جایم بلند شدم. به محض باز شدن در، قرار بود سرمای شدیدی به خانه هجوم بیاورد، به همین خاطر بود که پتو را بر روی شانه‌هایم انداختم و در را با احتیاط باز کردم.
- پناه بر خدا...!
شخصی که دیدم را نمی‌توانم در یک واژه وصف کنم. خاک و غبار، بر روی موهای پرپشت و شانه چپ خونینش چسبیده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Deku~

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • #3
فن فیکشن کوتاه از پایتخت
عنوان: گیسوکمند

رحمت توسط جادوگر دیلاق فریبا، درون برجی بلندبالا در جنگلی سرسبز مخفی شده بود. ملکه سرزمین، هرسال فانوس‌هایی را به یاد رحمت گم گشته روشن میکرد و غم میخورد. تا این که روزی ارسطوی شجاع، که شهاب سنگ نقی را دزدیده و در کیفش قایم کرده بود، به دنبال راهی برای فرار برج را یافت. ارسطو که از قبل فن داستان گیسوکمند بود فریاد برآورد: «رحمت، موهاتو بفرست پایین!» سپس رحمت ارسطو را بالا کشید و از مرام و رفاقتش، در ازای شریک شدن در سود سنگ، او را در کمدی مخفی نمود.
جادوگر دیلاق بیدار شد و سمت یخچال رفت؛ که دید موزها تمام رفته اند و تصمیم گرفت به شهر برود. «آهای بدبخت گیس بریده، میدونی که برگردم ببینم نیستی این واگیر مریضیمو با جادو بهت منتقل میکنم.» و برج را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Deku~

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • #4
امکانش هست این در آینده رمان بشه

امان از نادانی، این فریبکار دیرین، که به آدمیان پندار فرزانگی می‌بخشد. چه، ناآگاهی گنجی‌ست فریبنده؛ روان را آسوده می‌دارد، اما نزدیکان را می‌آزارد، و شوربختانه، تا دمِ از دست رفتنش، به ارزشش پی نخواهی برد. تلماک نیز، اندر این کشاکش، نیک نمی‌دانست کدام را برتر شمارد: شور خامِ ندانستن یا ژرفای تلخِ دانایی. لیک یک چیز بر او روشن شده بود: این دو، هرگز به هم راه نمی‌دهند. دریغا که این مردمان نابخرد، ذرّه‌ای اعتنا به هم‌فهمی و هم‌سویی نداشتند؛ که در دیده‌شان، زن را نه به فرهیختگی، بل به زیبایی، نژاد و دارایی می‌سنجیدند.
ایتاکا را سرنوشتی شوم در کمین بود، و خشم تلماک، چون توفانی در دریا، در تلاطم.
«پناه بر زئوس... اینا دیگه چه جونورایی‌ان؟»
در ژرفای ذهنش، تلماک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Deku~

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • #5
این‌ها را به منی نگو که دوست داشتن را بلدم. این‌ها را به منی نگو که می‌دانم دوست داشتن چیست.
آدم وقتی کسی را دوست دارد، دلش را نمی‌شکند. اگر هم بشکند، پشیمان و سرخورده می‌شود، چرا که به آن دل اهمیت می‌دهد.
و چقدر امید داشتم که ممکن است مرا واقعاً دوست داشته باشی... چقدر بخشیدم و‌ فرصت دادم و باز هیچ نشد. تمام ادعاهایت باد هوا بودند. تو دوستم نداری.
سعی کردی عوضم کنی، می‌خواستی کس دیگری باشم که بتوانی مرا دوست بداری.
و ای کاش دو غریبه بودیم که مجبور به دوست داشتن یکدیگر نیستند؛ راحت یکدیگر را رها می‌کردیم و این عذابمان تمام می‌شد.
اندازه صدها کوه فاصله میان اذهانمان است. تو عاداتم را می‌بینی، رفتار و سبک زندگی‌ام را می‌بینی و متصوری که مرا می‌شناسی، اما هیچ‌ نمی‌دانی که در این ذهن چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Deku~

Deku~

کاربر فعال بخش
سطح
29
 
تاریخ ثبت‌نام
8/10/18
ارسالی‌ها
2,134
پسندها
24,449
امتیازها
46,373
مدال‌ها
23
  • #6
آن‌چنان کاورده اند اهل ادب
در جهانی پر ز رنج صالحان
بر صلاح است پیشه نقد اَلَم
گر کفایت نکند صبر کلان
ولیکن گر بدانی تا ابد
لعن و نفرین و گله بر کائنات
نگشاید مشکلی در حاجتت
درمیابی چاره را در مهرگان
با بزرگی و مرمت در خلأ
می‌کنی باریکه‌ی نوری عیان

صرفاً واسه نمره جشنواره سرودمش
 
آخرین ویرایش
امضا : Deku~
عقب
بالا