- تاریخ ثبتنام
- 25/1/22
- ارسالیها
- 423
- پسندها
- 3,829
- امتیازها
- 16,913
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #91
سرعت موتور کم شده و باد، ملایمتر به صورتم میخورد. سعی میکنم از همین چند ثانیه لذت ببرم. جلوی یک کتابفروشی جمعوجور نگه میدارد؛ ویترین چوبی، چراغهای زرد روشن، انگار که شب را دعوت کرده باشند داخل. ناخودآگاه لحن هلیا روی زبانم جاری می شود.
- ایولا خیلی زنی به خدا. دمت گرم.
از موتور میپرم پایین. آنقدر سوار متور دایی شدهام که دیگر یک پا استاد حساب میشوم.
- آخرش نگفتی. طرف کی بود؟
به شیشه کلاه کاسکت زردرنگش که با متورش یکی بودند خیره میمانم. چهرهاش را نمیبینم. با این حال مرا یاد مادام نوار در یک کالبد دیگر میانداخت. زنهایی که دست زن دیگری را، بیسوال، میگرفتند.
- یه اشتباه قدیمی.
بشکنی دو انگشتی روی هوا میزنم و سری تکان میدهم.
- بیخیال، مال گذشتست.
کرایه را میدهم و...
- ایولا خیلی زنی به خدا. دمت گرم.
از موتور میپرم پایین. آنقدر سوار متور دایی شدهام که دیگر یک پا استاد حساب میشوم.
- آخرش نگفتی. طرف کی بود؟
به شیشه کلاه کاسکت زردرنگش که با متورش یکی بودند خیره میمانم. چهرهاش را نمیبینم. با این حال مرا یاد مادام نوار در یک کالبد دیگر میانداخت. زنهایی که دست زن دیگری را، بیسوال، میگرفتند.
- یه اشتباه قدیمی.
بشکنی دو انگشتی روی هوا میزنم و سری تکان میدهم.
- بیخیال، مال گذشتست.
کرایه را میدهم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش