• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان من ارگ بمُ تو نقش جهانی | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #91
سرعت موتور کم شده و باد، ملایم‌تر به صورتم می‌خورد. سعی می‌کنم از همین چند ثانیه لذت ببرم. جلوی یک کتاب‌فروشی جمع‌وجور نگه می‌دارد؛ ویترین چوبی، چراغ‌های زرد روشن، انگار که شب را دعوت کرده باشند داخل. ناخودآگاه لحن هلیا روی زبانم جاری می شود.
- ایولا خیلی زنی به خدا. دمت گرم.
از موتور می‌‌پرم پایین. آنقدر سوار متور دایی شده‌ام که دیگر یک پا استاد حساب می‌شوم.
- آخرش نگفتی. طرف کی بود؟
به شیشه کلاه کاسکت زرد‌رنگش که با متورش یکی بودند خیره می‌مانم. چهره‌اش را نمی‌بینم. با این حال مرا یاد مادام نوار در یک کالبد دیگر می‌انداخت. زن‌هایی که دست زن دیگری را، بی‌سوال، می‌گرفتند.
- یه اشتباه قدیمی.
بشکنی دو انگشتی روی هوا می‌زنم و سری تکان می‌دهم.
- بیخیال، مال گذشتست.
کرایه را میدهم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #92
- بابا جان، این چه کاریه؟ می‌افتی یه وقت.
لبخندم کش می‌آید.
کله‌ی بی‌موی براقش زیر نور زرد مغازه برق می‌زند. آن کله با ریش‌های بلند و خرمایی‌اش تضاد عجیبی ساخته است؛ اما همان ریش‌ها صورتش را صبور کرده‌اند.
- نمیوفتم. من اینجا هیچ وقت نمیوفتم.
آرنج‌هایم را از دستش می‌کشم و دو طرف بدنم باز می‌کنم.
- منو ببین.
چشم می‌بندم و عمیق نفس می‌کشم.
- وسط پاییز، این کوچه بوی بهار می‌ده.
هوا اشتباه برداشت می‌کند و به سرفه می‌افتم. دستم را روی گلو می‌گذارم؛ کم مانده چشمانم از حدقه بیرون بپرد. او پوزخند می‌زند و گلدان بزرگی را در آغوش می‌گیرد.
- بابا جان، از تهران جز دود و غبار انتظار بیشتر داری؟
هنوز هم سرفه‌های خشک گلویم را می‌خراشد؛ لاکن کوتاه‌تر شده. پشت سرش وارد کتابفروشی می‌شوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #93
- مامانم...مامانم پاک عقلش رو از دست داده. داره با دستای خودش زندگیشو به فنا میده.
آذر کنار پیشخوان ایستاده. یک حبه قند می‌اندازد گوشه‌ی دهانش و به جای جواب دادن، چایی که از قبل ریخته و سرد شده را هورت می‌کشد.
من اما می‌جوشم. نمی‌خواهم تمام جوانی مادرم پایم خاک شود.
- فکر می‌کنه اگه ازدواج کنه، به من ظلم کرده.
دست می‌کشم روی پیشانی‌ام. نگاهم می‌افتد به کتانی‌های ساده‌ی آذر؛ هدف کتانی‌های او نیست، دنبال راهی می‌گشتم تا مامان را از خر شیطان پایین بیاورم.
- زوری نمیشه که باباجان. مادرت بچه نیست. هزار ماشالا یه زن بالغه. عقلش می‌رسه.
هنوز زل زده‌ام به کفش‌های او که با یک بشکن نگاهم را بالا می‌کشاند.
- اخماتو وا کن. اینجا ماتم‌کده نیست. اینجا کتابفروشی منه. یا آستین بالا بزن، یا از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #94
- اگه اون روز اصرار نمی‌کردم سفارششو تو ببری، باهاش آشنا نمی‌شدی باباجان.
دست‌هایم در هوا مشت می‌شوند. دستبند مرواریدی‌ام تاب می‌خورد؛ مثل این که هنوز نمی‌داند باید بماند یا پاره شود. سرم پایین است. فقط نفسم، همراه خنده‌ای عصبی بیرون می‌افتاد.
- الکی دنبال مقصر نگرد پدر ژپتو. خودم از یه آدم بی‌ارزش، بت ساختم.
بی‌هوا برای پنهان کردن لرزش صدا، کارتن را از دستانش می‌‌قاپم و دو گوشه چپ و راستش را فشار می‌دهم.
- حالا خودمم به همون بت سنگ می‌زنم تا بشکنه.
و قسمتی از انسان همین است.
خودش می‌سازد،
خودش مقدس می‌کند،
خودش سنگ میزند،
و خود، ویران می‌شود.
اگر هم خونی است،
از دل او جاری‌ست نه از بت‌شکسته!

آذر دوباره از فلاکس چای می‌ریزد و بی‌آن‌که نگاهم کند بحث را می‌پیچاند.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #95
از همان روزهایی که آذر حقوقم را کمی بیشتر می‌داد تا کفش‌های کهنه‌ام را عوض کنم.
از همان روزهایی که دیگر صدایم می‌کرد، «باباجان».
این بابا جانش بی‌اندازه به دل من می‌نشست. من نمی‌توانستم مردانگی‌اش را ببینم و لام تا کام حرفی نزنم. باید آستین‌هایم را بالا می‌زدم، باید ناهید و آذر را سر و سامان میدادم؛ حتی اگر خودم بلد نبودم زندگی خودم را سر و سامان بدهم.
از کتاب‌فروشی بیرون میایم. زنگوله‌ها پشت سرم به صدا درمی‌آیند؛ انگار بدرقه‌ام می‌کردند. کارتن را سفت‌تر بغل می‌گیرم و راه می‌افتم. فاصله زیاد نیست. چند خانه پایین‌تر، آن سوی کوچه، مغازه آقای مشیری است.
شیشه‌های خاک‌گرفته‌اش زیر نور کم‌جان غروب، بی‌صدا فریاد می‌زنند، «حال و روزمان فاجعه بارست.» با قدم‌های بلند، نیمه‌لی‌لی‌کنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #96
یخ را کیسه کیسه در لباسم خالی کرده‌اند که منجمد می‌شوم. آن ماشین مشکی، همان بود که بوی باروت می‌داد. بی‌اختیار و احمقانه قدمی عقب می‌روم، مثلا می‌خواستم مرا نبیند.
اما کیقباد، با همان لبخند یک‌وری، در حالی از ماشین پیاده می‌شود به شیشه‌های غبارآلود چشم دوخته. بدون خم آوردن به شانه‌هایش صاف می‌ایستد. طوری مسلط دست‌هایش در جیب کت بلند و مردانه‌اش فرو می‌برد که انگار برای عکاسی یک مجله مد دارد ژست می‌گیرد.
- کی اون‌جاست؟
صدای لرزان و فرو خورده آقای مشیری، با باز شدن دوباره‌ی در یکی می‌شود. کیقباد داشت داخل می‌آمد! وحشت‌زده کارتن را به سینه می‌فشارم و عقب‌تر می‌روم. ناگهان کمرم به ستون کتاب‌های تلنبارشده می‌خورد و با صدایی مهیب، همه‌چیز فرو می‌ریزد.
احساس می‌کنم در پشت سرم، کتاب‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #97
- چه بلایی سر زبونت اوردی؟
جمله‌اش را با برافروختگی پرسیده.
من هم گستاخانه به در اشاره میزنم.
- بیرون.
چشم چپش را ریز می‌کند و کلافه، با پشت دستکش‌ مخملی‌اش گونه‌اش را می‌خاراند.
- بیرون بلد نیستم. جواب منو بده.
فشار انگشتم روی کارتن بیشتر می‌شود. درد عصبی بازوی راستم باز هم سر و کله‌اش پیدا شده است.
- اینجا...مال تو نیست...دستور نده.
- مال منه!
حرف صریح‌اش را هضم نکرده‌ام که آقا مشیری با آن قامت خمیده و عصای چهارپایه‌اش از میان سنگر کتاب‌ها بیرون می‌آید.
نگاهمان همزمان درهم گره می‌خورد.

هیچ‌وقت شبیه بقیه‌ی پیرمردها نبود، حتی حالا!
صورت کشیده و استخوانیش بخاطر موهای کم پشتی که داشت لاغرتر دیده می‌شد. یک عینک گرد و زرد به چشم زده که حالت هنری و کمی روشنفکرانه بهش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #98
دستکش‌های مخملش را با وسواس مرتب می‌کند.
- تبریک چی؟ نمیگی؟
باز آن پوزخند یک وری روی لبش پهن می‌شود.
با دست به محوطه خاک گرفته و تاریک اشاره میزند.
- از امروز اینجا مال منه.
سر روی شانه راستش خم می‌کند.
این حرکت لعنتی‌اش را حفظ بودم. می‌خواست تمام دقتش رویم باشد.
- من مهمون‌نوازم شاهدخت. اگه بخوای، می‌تونی مهمونم باشی!
چهره درهم می‌کشم.
- تو...تو...دیوانه‌ای.
- نه!
قاطعانه می‌گوید و کلاه شاپویش را روی سر، روی آن موهای نیمه بلندش می‌گذارد.
- دیوونه نیستم. فقط چیزی رو که می‌خوام، باید داشته باشم.
متحیر می‌خندم. لابد میان تمام آن چه هم که می‌خواست، باید می‌آمد عد انگشت می‌گذاشت روی این کتابخانه غبار گرفته.
این مغازه روزی پناه من بود.
او در واقعیت پناهم را خریده!
به سیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #99
- عجب غلطی کردما.
زباناً شکایت می‌کنم؛ ولیکن حسابی راضی‌ام.
بی‌حواس تنه محکمی به پسرک کنار دستم میزنم.
- یـواش! چته سلیطه؟

کم‌کم صدای اعتراض بقیه رهگذران را هم در می‌آورم.
مقنعه‌ام را تا نوک بینی جلو می‌کشم. همین کم مانده مرا بشناسند.
بوی باروت زودتر از گرمای تنش، می‌چسبد به پرزهای بینی‌ام.
- خوب بزن بهادر شدی!
شنیدن صدای گوش‌نوازش، شلیک شروع است.

با یک تصمیم آنی، در پیاده‌رو شروع می‌کنم دویدن. کیقباد که نمی‌توانست با آن هیبت جلوی این همه چشم با من دنبال بازی کند، می‌توانست؟
هر دو دستم را قفل بند کوله‌ام کرده‌ام.
جلوی سرعتم را نمی‌شود گرفت؛ مجبورا با تنه دیگران را کنار میزنم. حواسم هست که چند نفری تلو می‌خورن یا حتی اتفاقی کتاب‌های یک دستفروش را لگد می‌کنم. واقعا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #100
گوش‌هایم کر شده. یک کلمه می‌شنود، «از کیقباد فرار کن!» خیز برمی‌دارم سمت مترو و لنگ روی پله برقی می‌گذارم.
یک‌دفعه صدای پرندگان و بوق‌های کرکنده، خلاصه می‌شود در هرج و مرج مَردم.
با نفس‌زدن سر پایین می‌برم. نظرم کفش‌های لوفر عزیزم را دنبال می‌کند.
خدایا تو هم می‌بینی؟ از شدت فشار درزهایش ترکیده و کم مانده شست پایم بیرون بیاید!
پوف بلندی می‌کشم و سعی می‌کنم آن لنگه‌ای که وضعیت وخیم‌تری دارد را پشت دیگری مخفی کنم.
- نسرین این دختره آشنا نیست؟
هول‌زده صورتم را میان کف دست پنهان می‌کنم.
خدایا ببخشید که غر زدم، بار آخرم بود. پله برقی هنوز آهسته حرکت می‌کند، بی‌توجه و کج و کوله، همانند پنگوئن پایین می‌روم.
- ببخشید، می‌خوام رد بشم.
نیمچه راهی برایم باز می‌کنند. با بدبختی رد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا