• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان من ارگ بمُ تو نقش جهانی | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #101
آن پسرک شرمنده پابه‌فرار می‌گذارد‌ و نوای کوبش قدم‌هایش روی سرامیک‌ها، در تونل می‌پیچد. تلاش می‌کنم دهانم را باز کنم.
نمی شود؛ فکم گُر گرفته، اصلا شاید شکسته!
با تشویش فشار دستم را بیشتر می‌کنم.
نباید به مترو می‌آمدم، بزرگترین اشتباه عمرم را کردم.
در میان این سیل جمعیت که نگاه‌هایشان چون سوزن بر تنم فرو می‌رود، چگونه پیکر پخش و پلایم را جمع کنم؟

چانه‌ دردناکم خفیف می‌لرزد.
شیده چقدر ترحم‌ا‌نگیزی دختر... .
قطرات اشک، چون شبنمی گرم، از گونه‌ام سُر می‌خورد و در میان موهای کنار شقیقه‌ام مخفی می‌گردد. بی‌اراده دست از چانه‌ام برمی‌‌دارم و آستین کتم را روی صورت ملتهبم می‌کشم.
کم‌کم اطرافم جز آن جوراب‌های رنگارنگ، پر می‌شود از آدم.
مهم نیست، دیگر هیچ چیز مهم نیست، درخلال دست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #102
پیش از آن‌که زبانم باز شود، کسی از میان جمعیت جواب میدهد:
- بیچاره درد داره خب! یه پسر جوراب‌فروش داشت فرار می‌کرد، خورد تو کمر این بنده خدا.
رد حرفش هنوز در هواست که بقیه هم وول می‌خورند و صدا درمی‌آورند.
«آره منم دیدم، با صورت خورد زمین.»
«محکم افتاد، معلومه گیج شده.»
ولوله‌ایست که به پا شده؛ اما کیقباد انگار هیچ‌کدامشان را به گوش نمی‌شنود.
دستش را از روی صورتم جدا می‌کند؛ با همان وقار عجیبش، گلوی خودش را لمس می‌کند و انگشتان پوشیده‌اش در مخمل نرم دستکش، روی برجستگی سیب آدمش سر می‌خورند. یک حرکت عادی و بی‌دلیل که تهش نوعی تهدید خاموش دارد!
- اَک‌هی بلوطی، زرد کردی؟
شتاب‌زده انگشت روی گونه‌ام می‌چسبانم. به حتم رنگ و رویم پریده.
کوله‌ام را که نمیدانم چه زمان عقب پرت کرده بود، حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #103
سلام و درود و مهرررر
گفتمان آزاد داریم، نظراتتون رو حتمی بگین اونجا⁦♡
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


- دِ نه! جونت و نمی‌خوام. گوشت و می‌خوام واسه شِنُفتن حرفام.
مجال نمی‌دهد. انگشتانش، مصمم و بی‌شتاب، مقنعه‌‌ام که عقب رفته‌ بود را تا چانه‌ پایین می‌کشند. لب باز می‌کنم برای جیغ، اما صدای گرم، صبور و نفوذکننده‌اش زیر گوشم می‌‌لغزد؛ پارچه نخی مقنعه مانع است، گرمی نفس‌هایش را اندک روی پوست سردم حس می‌کنم.
- اون دختر مو بنفشه رو دیدی؟ همون که تختهA2 دستشه...قیافش داد می‌زنه دانشجوی هنر باشه. قول میدم کله‌شم حسابی داغه برای سینما و فتنه‌های رسانه، دوست داری ببینیش؟ می‌خوای صداش بزنم؟
غرق سرد روی پیشانی‌ام می‌نشیند.
دخترک هرگز نباید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #104
با اندکی فاصله، چفت سینه سخت و مردانه‌اش می‌شوم.
- خودت اجازه دادی بلوطی!
اگر بگویم تنش بخاریست، دروغ نگفته‌ام. با همین فاصله بند انگشتی، گونه‌ام از حرارت می‌سو‌زد.
- خانما، آقایون نمایش تمام.
آوای لطیف و ملایمش این‌بار از بالای سرم‌ قاطع‌تر است. سایه دستانش شانه‌ام را تصرف کرده و مثل یک چهارچوب نامرئی، به دورم کشیده شده. حس می‌کنم با موبایل شماره می‌گیرد. چیزی نمی‌بینم؛ ولی دلم می‌گوید طبق منوال موبایل به آن سنگینی را با یک انگشت اشاره روی گوش نگه‌ داشته.

بی‌هوا قدم‌هایش جلو میاید. مجبور میشوم هم قدم با او؛ اما عقبکی راه بروم. مقنعه‌ نگاهم را گرفته؛ با این حال، خوب میدانم هر که ما را می‌دید به اشتباه خیال می‌کرد در وسط مترو، بدون مرز یکدیگر را در آغوش گرفته‌ایم.
- نجم آب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #105
دلم می‌خواهد همین‌جا، همین لحظه، تمام دست‌وپاچلفتی‌بازی‌هایم را خاک کنم. .
درست کنار گوشم، نجوایی مثل تیغ در مخمل می‌لغزد:
- نترس گرفتمت. سقوط تو‌ خط قرمز منه!

تمام بدنم مورمور می‌شود. آن کلام کیقباد، هر چند طنز، یک چیزی دارد...چیزی که مرا از زندان این تنِ می‌برد وسط آسمان آبی دلم. لعنت به خودم… .
شیده متوجه‌ای او کیست؟ دراکولا، او خود دراکولا است. پس دست دلت را بگیر و در دهانش بکوب.
سر پله برقی، وسط راه مردم هستیم. با قامت بلندش به عقب هدایتم می‌کند. کنج دیوار اسیر می‌شوم. دیوار پشت سرم با کاشی‌های ریز، یک اقیانوس و دو ماهی را ترسیم کرده که سایه‌ کیقباد رویش می‌افتد و درخشش را می‌بلعد. سرش را پایین می‌آورد و لبه‌ی کلاهش مالکانه روی موهایم می‌‌نشیند، انگار صاحب‌شان باشد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #106
سلام و درود و مهر به روی ماهتون
نمی‌دونم چرا این پارتو دوست دارم، اصلا نمی‌دوم چرا؛ ولی امیدوارم شما هم دوست داشته باشین.⁦⁦ʘ⁠‿⁠ʘ⁩
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

- خدایا شکرت، هیچی هوای آزاد خودت نمیشه.
قسم میخورم این آخرین‌باری بود که مترو مرا در خودش دید، من و او به هیچ‌وجه بدرد هم نمی‌خوریم.
-شاهدخت!
با یادآوری حضور قباد، گلوله‌ای به جان حال خوبم شلیک می‌شود. دست خودم نیست. با کج کردن اجزای صورتم ادای شاهدخت گفتنش را در می‌آورم و قدم برمی‌دارم. از یک خروجی دیگر آمده بودیم که می‌خورد به پارک. صدایش، این‌بار جدا از شوخی، جوری‌‌است که پدرها وقتی اعصاب‌شان از لج‌بازی بچه‌شان خرد می‌شد، حرف می‌زدند.
- خستم نکن می‌دونی که اهل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #107
فک تیزش می‌لرزد و می‌دانم دارد خودش را کنترل می‌کند. انگشتان دست راستش که تا آن لحظه در جیبِ کتش گم شده بود، بیرون میاید و پوست گلویش را فشار می‌دهد.
- ببین بلوطی... .
کلافه‌ام می‌کند. چرا جدی‌ام نمی‌گرفت؟
- من نه بلوطی‌ام، نه شاهدخت. یه غریبم، یه غریبه که خیلی دورتر از این حرفاست.
جوابم، مثلِ ضربه‌ای است که بالاخره به سیمِ آخرِ صبرش زد. دیگر نه خیابان برایش اهمیت داشت، نه اعتبارش. فقط من حضور داشتم و تمامِ خشمِ فروخورده‌اش.

کوله‌پشتی‌ام را از رویِ شانه می‌کند و در یک قدمی‌ام می‌ایستد. پیش از آنکه فرصتِ نفس کشیدن پیدا کنم، کوله را با تمامِ قدرت به تخت سینه‌ام می‌کوبد. ضربه آنقدر ناگهانی است که در جا تلو می‌خورم.
- چته؟ مگه... .
- دِ ن دِ شاهدخت! آخه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #108
- زبون دومتریت کو؟
در این عالم نیستم؛ در حبابی از خلأ، میانِ زمین و آسمان معلق مانده‌ام، حواسم، چون ماری زخمی، هنوز در پی آن خاطره‌یِ شوم می‌خزد؛ همان زن، همان شعله‌های حریص. گیج و منگ نگاهم را حوالی لبانِ خوش فرم و مردانه کیقباد می‌چرخانم. زبانم بی‌اجازه‌ از حصار دندان‌هایم می‌گریزد.
- میام... .
- آ باریکلا بلوطی.
کیقباد به مقصودِ پلیدش رسیده است؛ فاتحانه و خشنود، گامی نزدیک‌تر می‌آید. بندهای کوله‌ام را شل و ول روی شانه‌هایم می‌اندازد. بدونِ آنکه کلامی میانمان رد و بدل شود، می‌دانم که می‌رود تا آن هیولایِ کلاسیکش را از کوچه میهن و جلوی کتابفروشی مشیری بیاورد. اما اهمیت ندارد. بدون ذره‌ای توان، سر سنگین و ضعف پاهایم مجبورم می‌کند همان گوشه جلوی در ورودی مترو، روی جدول سنگی آوار شوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #109
اگر باز هم فرار کنم، مسخره است؟
دندان‌هایم را چنان بر هم می‌فشارم که دردش تا شقیقه می‌پیچد. چته شیده، می‌ترسی؟ می‌ترسی که پیشِ کیقباد اعتراف کنی سوار شدن در این اتاقکِ فلزی، بندِ دلت را پاره می‌کند؟ حق هم داری؛ او منتظر است تا این ضعف را اسباب بازی دستش کند. آب‌دهانم را که در گلویم گره خورده، فرو می‌دهم.
منِ خر نمی‌توانم به زبان بیاورم که نه تنها از این ماشین، که از تو، از آن نگاه آبیِ بُرنده‌ات که گویی تا مغزِ استخوانم را می‌کاود، وحشت دارم!
دستم چون سربی گداخته، آهن سرد دستگیره را لمس می‌کند. حتی نمی‌دانم جایگاهم کجاست؛ صندلی عقب یا کنارِ او... .

لاکن کیقباد خوب بلد است، پیش دستی می‌کند تا تصمیمم را عوض نکنم. با آن کت باوقارش، سمت در شاگرد خم می‌شود و از داخل بازش می‌کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,829
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #110
عالی است. منظورش از بعضیا منم دیگر... .
پشت چراغ قرمز ترمز می‌کند و دستی را می‌کشد.
ندیده میفهمم کلاه شاپواش را سر برمی‌دارد.
- از من می‌ترسی؟
سوالش ناگهانی‌ است, و البته ادامه‌دار. آهسته سری سمتم می‌چرخاند، آهسته‌تر می‌‌گوید:
- آخه باز لکنت گرفتی!
کاش می‌توانستم سرم را جایی بکوبم؛ جایی آن‌قدر سخت که حافظه‌ام ترک بردارد و این لحظه از ذهنم پاک شود. ابروهایم را در هم گره می‌زنم. سعی می‌کنم بلندتر حرف بزنم تا لکنتم پشت صدای قاطعم مخفی شود.
- دیو که نیستین...یه...آدم معمولی ترس نداره.
نوای خنده زیر لبی‌اش را نه از بغل گوش، رسماً روی گوشم می‌شنوم. خداکند عقب‌تر بروی مرد مومن موهای تنم را سیخ کردی. باز هم نگاهی طرفش نمی‌‌چرخانم؛ ولی خوب میدانم وقتی پوزخند میزند با همان اندک خمِ لب، چقدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] delnia

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا