• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان اردیبعشق | گلناز جدیدی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع گلناز جدیدی
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 886
  • کاربران تگ شده هیچ

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #11
اون روزها به خوبی می گذشت با بچه های مدرسه جدید خیلی جور شده بودم عصر ها بعد مدرسه قرار میذاشتیم بریم سینما ، کافه و به امتحان های آخر سال که نزدیک شدیم به جای بیرون، خونه های هم می رفتیم و درس ها رو باهم مرور می کردیم البته به بهونه درس کلی هم شیطونی می کردیم و شماره های که گرفته بودیم با یه خطی که هانیه مخصوص همین کار خریده بود و همیشه خاموش بود زنگ می زدیم و سر به سر پسرا می ذاشتیم و دوباره خط خاموش می کردیم.
چهارشنبه آخرین امتحان بود خوب یادم حرفو فن داشتیم با خوشحالی از جلسه بیرون اومدم و پریدم هوا و کتاب پرت کردم اونور گفتم هورااا تموم شد.
تک تک بچه ها رو بغل کردم و به هم قول دادیم توی تابستان همو ببینیم . همون روز ثمین بهم گفت که قراره جمعه ها با جمع چنتا ازدوستاشون برن کوه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #12
بعد یه ۴۰ دقیقه بالا رفتن به یه سرویس بهداشتی رسیدیم که سریع بردیا گفت
- آخ آخ من برم که دیگه خیلی حاجت لازمم
هادیم پشت بندش گفت
-گل گفتی داداش منم چشام دیگه هیچ جارو
نمی بینه ، محمد توام میای ؟
-نه داداش شما برین .
ثمینم گفت
-منم میرم کی میاد .
شیدا و یاسمینم باهاش رفتن النازم با یه عشوه ای گفت
-منم برم رژلبمو تمدید کنم.
انگار نمی گفت رژلبش تمدید نمی شد .
تا بیان رفتم رو‌چمنا نشستم .
-چمنا نم داره براتون خوب نیست بیایین اینجا رو جدولا بشینین
یه لبخند پسر کش زدم گفتم
-نه اکیه مرسی خنکیش حالم خوب می کنه .
خودش یکم کشید اون طرف تر گفت
-رحمتونو سرد می کنه و به اصطلاح آب میکشه
قرمز شدم این چی گفت پسره بی حیا اما برای این که دیگه چیزی نگه رفتم یکم اون ور ترش نشستم
و از خجالت سرم انداختم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #13
با شنیدن صدای اذان از فکر اومدم بیرون و از تخت بلند شدم رفتم کنار پنجره،پرده حریر صورتی کنار زدم چشمم افتاد به گنبد فیروزه ایی مسجد که با نور های اطرافش بیش تر خودنمایی می کرد.
یک لحظه دلم برای خدا تنگ شد، برای بغل کردنش برای بودنش،سریع وضو گرفتم سجاده سفید رنگی پهن کردم.
-خدا جونم، خدای خوبم،تو را به بزرگیت قسم
می دهم، دستم بگیر خیلی تنهام ، تنها امید و آخرین امیدم تویی؛ شروع کردم به نماز خواندن و بعدش انگار خیلی سبک بودم و قلبم آروم گرفت و خوابم برد.
با حس دستای نرم کوچیکی چشمام را باز کردم، چشمای شیطون شنتیا دیدم که به من زل زده.
-گندمی بلندشو دیگه صبحانه که نیومدی باهم بخوریم حداقل بیا ناهار باما بخور .
-مگه ساعت چنده؟
مثل خنگا نگاهم کرد و دماغشو یه چین داد گفت
-نمیدونم اما باید ۲...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #14
شنبه ساعت ۱۰ صبح کلاس مقررات ملی ساختمان داشتم اما متاسفانه طبق معمول دیر از خواب بیدار شده بودم دیشب هم اصلا خوابم نبرده بود و تمام ذهنم پیش آخرین پیام محمد بود که گفت
-این آخرین باری که بهت پیام می دهم اگه جواب ندادی دیگه پیامی از من روی موبایلت نخواهی دید .
و واقعا هم دیگه هیچ پیامی نداده بود و این نگرانم می‌کرد و من دلیل نگرانیمو نمی دونستم مگه خودم تصمیم نگرفته بودم که دیگه جواب پیام ها را ندهم مگه از خدا نخواسته بودم که دست از سرم برداره که راحت تر فراموشش کنم، اما چقدر بی تاب بودم هر چند ثانیه یک بار گوشیموچک می کردم .
بعد از کلی کلنجار رفتن تصمیم گرفتم بزنم به بیخیالی و حال دلمو خوب کنم اگر چه سخت بود.
مانتو طوسی روشنم با یک شلوار لوله تفنگی مشکی پوشیدم ویک ریمل پر و پیمون هم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #15
یه قلوپ دیگه از شیر کاکائو را خوردم تا بتونم بغضم قورت بدم و مسلط حرف بزنم .
-ببین محمد منو تو از دو دنیای موازی هستیم به درد هم نمی خوریم .
-دنیای موازی چیه ، بگو مامانم چی گفت .هرچی از خودش می پرسم که جواب نمیده تو بگو .
قول داده بودم که جلو پسرش خرابش نکنم .
-مامانت حرف بدی نزد فقط واقعیت ها رو گفت منم بهشون که فکر کردم دیدم راست میگن،نمی تونم با تو زندگی کنم فقط چشممو باز کرد همین.
-یعنی چی نمی تونم، قرار بود ما بیاییم خواستگاری ،بعد امتحاناتت عقد کنیم منم برم کارم اون طرف درست کنم بیام تورو هم ببرم مگه ایناتصمیمای ما دوتا نبود؟
-همین دیگه من فکر کردم دیدم نمی تونم بیام ، نمی تونم مامانم تنها بذارم ، اصلا غربت دوست ندارم ،خوبه که الان به این نتیجه رسیدم.
-گندم این تصمیم دو تایمون بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #16
روی چمن ها نشسته بودم داشتم رفت آمد آدم های خوشبخت نگاه می کردم ، خوشبخت …..
چه کلمه غریبی از این به بعد برای من،دیگر منی وجود ندارد بدون او .
خاطرات گذشته ول کن ذهن من نبودن .
ثمین بهم گفته بود که قرار با هادی اینا برن باغ بردیا اینا و از منم خواسته بود که برم می گفت قرار شیدا هم بیاد و دور هم خیلی خوش میگذره، شب هم می مونیم.
این تمام ذهن منو درگیر کرده بود چجوری به مامان بگم که راضی بشه شاید تا شب قبول
می کرد،اما خوابیدن غیر ممکن بود .
بعد از گفتن هم دقیق همون رفتاری که ازش انتظارداشتم شد .
-باغ کیه ؟
-باغ ثمین اینا فامیلاشونم هستند ، به منم گفت برم خوش می گذره.
-تو که فامیلاشونو نمی شناسی واسه چی بری ؟
- تو تولد ثمین بودن و تقریبا همونان که جمعه ها باهاشون میریم کوه .
-نه نمیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #17
همین طور که پشت سر پدر مادر ثمین می رفتم اطراف باغ نظرمو جلب کرد.
سمت راستم یه زمین چمن خیلی بزرگی بود که از دو دروازه ایی که این سر اون سرش بود معلوم بود که زمین فوتبال و یه قسمتش هم توربسگتبال بود .
و‌کنار این زمین چمن دوتا میز پینک پونک گذاشته و ‌چند عدد سکو برای نشستن و‌ تشویق کردن، دقیقا مقابلش سمت چپ یه استخر روباز با یه سکو پرش خیلی بلندی بود.
روبرو هم یه ساختمان دوطبقه که سر تا سر شیشه های دودی کار شده بود و از بیرون داخل معلوم نبود ، بردیا و خانوادش جلو در منتظرما ایستاده بودن، بردیا با دیدن من با یه لبخند بزرگ گفت
-به گندمکم که اومده چه روزی بشه امروز پس قرار خیلی خوش بگذره بهمون و رو کرد به سمت پدر و مادرش و گفت
-گندم دوست صمیمی و جیک تو‌جیک ثمین.
پدر بردیا یک مرد توپل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #18
بعد از ۱۰ دقیقه که شیدا آروم شد گفت که مامانش چند وقته که سرطان ریه گرفته و حالش خوب نیست الانم یک هفتس که حالش بد ترشده و غصه مامانش داره جونشو می گیره .
که ثمین انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت
-راستی کنکورت چی شد ؟
-هیچی به اصرار بابا و هادی رفتم دادم ، اما انقدر ذهنم پیش مامانم بود که اصلا نمی دونم چیکارکردم ،فقط به خاطر قولم به مامانم سعی کردم زود بلند نشم و تا جایی که می تونم تمرکز کنم .
بعد دوباره زد زیر گریه و گفت
-خیلی سخته ، خیلی .
و من همون لحظه یاد بابام افتادم و باتمام وجودم درک می کردم چقدر از دست دادن عزیز سخته ، کاش خدا هوای شیدا داشته باشه ونذار درد منو تجربه کنه .
همون موقع صدای پسرا از اون سمت باغ اومد که بردیا داشت یه موضوعی تعریف می‌کرد .
انگار محمدم رسیده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

گلناز جدیدی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
3/5/25
ارسالی‌ها
28
پسندها
116
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #19
اون روز بهمون خیلی خوش گذشت ، بچه ها سعی کردن جو‌ جوری کنن که شیدا چند ساعتی از حال هوای مادرش خارج بشه.
در بازی وسطی که ما دخترها یک تیم بودیم و پسرا هم یک تیم البته بماند که الناز گفت من می‌‌خوام با تیم بردیا اینا باشم و خودش و ‌چسبوند به پسرا و پشت اونا قایم می‌شدکه توپ بهش نخوره یه جا دیگه بردیا حرصش در آمد با دست گرفتش و گفت محکم بزنیدش که دیگه از توپ خوردن فرار نکنه و ثمینم که کینه شتری ازش داشت همچین توپ پرتاب کرد که توپ به زیر شکمش خورد و خیلی دردش گرفت با اشک جمع ما را ترک کرد .
همه بلند بهش خندیدن ، راستش من خیلی ناراحت شدم با این که از دستش دلخور بودم اما باز هم دوست نداشتم باهاش این‌طور برخوردبشه ، محمد هم بردیا دعوا کرد و هم ثمین گفت که کارشون درست نبوده اما مگه این دوتا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا