• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فصل خاک | زینب گرگین کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع zeynab-g
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 50
  • بازدیدها بازدیدها 1,269
  • کاربران تگ شده هیچ

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #41
(ریحانه)

دستم روی خاک سرد و تاریک کشیده می‌شود؛ مرتبش می‌کنم.
خم شده‌ام به سمتش و لبخندم کنار نمی‌رود.
- آبجی نترسیا، من همین‌جام.
بغض اجازه نمی‌دهد درست نفس بکشم.
سرمای خاک به جانم نیش می‌زند؛ انگار تن خسته‌ام را به درون خود صدا می‌زند.
- قربون چشمای قشنگت برم. تاریکه اون‌جا؟
صدای زوزهٔ گرگ‌ها از کوه و نور ماه از آسمان روی قبرش ریخته. هیچ‌کس نیست؛ فقط منم و دردانه‌ام. از روی خاک نوازشش می‌کنم. گریه و خنده‌ام قاطی می‌شود؛ شبیه تمام زندگی.
- دیدی علی چه شکلی شده؟ مردکِ خر بعد نزدیک چهل روز برگشته؛ زمین تا آسمون عوض شده.
سینه‌ام سنگین است و شانه‌هایم سنگین‌تر. هوا سرد بود و استخوان‌هایم درد داشت. پارچهٔ سبزرنگ را بالا می‌کشم و نگران، قبرش را می‌پوشانم.
- سرد نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #42
***
نور آفتاب تنم را در آغوش گرفته بود. خاک سرد بود و تنم سنگین. با نفس عمیقی لای پلکم را باز می‌کنم و دیدن منظرهٔ قبرستان، هوشیارم می‌کند. دستم زیر سرم خواب رفته بود؛ چون چوبی خشک و دردناک. صورتم درهم می‌رود و سرم را بالا می‌کشم که با هانیه چشم‌درچشم می‌شوم. لبخندی به صورتش می‌زنم.
صدایم خش دارد و به سختی بالا می‌آید.
- صبح‌بخیر آبجی.
انگار چیز سنگینی روی تنم انداخته‌اند.
سرم خم می‌شود و دیدن پالتوی مشکی مردانه اخمم را درهم می‌برد.
- بیدار شدی؟
صدای میراث، شوک خفیفی به تنم می‌دهد. تکان می‌خورم و نیم‌خیز می‌شوم که پشت سرم می‌بینمش. روی تکه‌سنگی نشسته و با چشم‌های نگران نگاهم می‌کند. پیراهن مشکی‌اش را نگاه می‌کنم و دوباره به پالتوی روی تنم برمی‌گردم. لب می‌گزم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #43
حیران بودم. ناباور و سردرگم در اتاقش پرسه می‌زدم؛ عصبی، کلافه، ناچار… انگار میان باتلاق فرو رفته‌ام.
لباس‌هایش را مرتب می‌کردم.
اتاق را جارو می‌زدم.
آینه را تمیز می‌کردم.
رختخواب را مرتب می‌کردم و دوباره برمی‌گشتم سراغ لباس‌ها؛ بو می‌کردم و در آغوش می‌کشیدم.
می‌خواستم همه‌چیز مرتب باشد.
سالن پر از مهمان بود و من حوصلهٔ هیچ‌کس را نداشتم.
حالا که هانیه نیست، انگار تمام دنیا برایم پوچ شده.
شومیز سفیدش را به صورتم می‌چسبانم.
از ته دل بو می‌کشم و چشم می‌بندم.
کمرم را به کمد دیواری تکیه می‌دهم و پاهایم را در آغوش می‌کشم.
انگار صدای ناراحت هانیه را می‌شنوم که تخس نق می‌زند:
– آبجی، دوباره پاشا رفته تو اتاق من؟ زندگیمو بهم ریخته این بچه.
سرم را به نشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #44
علی با نیم‌نگاهی به من، کمی اخم می‌کند. انگار می‌داند که جایش نیست و از طرفی موضوع برایش آزاردهنده است.
کمی این‌پا و آن‌پا می‌کند.
- پسر علی‌زمان را فرستادن.
آن‌قدر مغزم آشفته است که ندانم منظورش چیست؛ فکر می‌کنم و با یادآوری فرزندان علی‌زمان، به پسر وسطی‌اش می‌رسم. مأمور آگاهی بود و دو سال پیش، چند باری برای خواستگاری پا پیش گذاشتند. بی‌حوصله شانه بالا می‌اندازم و نفسم را بیرون می‌دهم.
- گناه که نکردیم؛ خواستند! گفتیم نه!
علی کلافه دستی به گردنش می‌کشد و در را نیمه‌رها می‌کند و می‌رود. گمان نمی‌کنم طرف دو سال پیش را حتی به خاطر داشته باشد. من به خاطر هانیه نمی‌توانستم ازدواج کنم؛ منتی سر او نبود، خودم وابسته بودم.
شومیز سفیدش را تا می‌زنم. از روی زمین بلند می‌شوم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #45
از درون کیفش خودکار آبی و دفتر سبزرنگ مخصوصی را بیرون می‌کشد. زانویش را بالا می‌آورد و مشغول نوشتن می‌شود و هم‌زمان با من حرف می‌زند.
- من این اطلاعات رو ثبت می‌کنم. شخص مورد شکایت شما صرفاً مظنون پرونده است و ما حتماً مراحل قانونی رو برای بازجویی از ایشون طی می‌کنیم. هرگونه اقدام تلافی جویانه شخصی و دخالت تو روند قانون مورد توجه شماست.
قلبم سنگینی می‌کرد. خاطرات هانیه و چشم‌هایش نمی‌گذاشت راحت نفس بکشم. بغضم را فرو می‌دهم و فکر اینکه هانیه واقعاً رفته، راه نفسم را می‌بندد.
باورم نمی‌شود که داشتم شکایت قاتل او را ثبت می‌کردم.
- آخرین بار آقای افسری رو کی دیدید؟
آن شب کذایی... آن شب کذایی زنده می‌شود. جسم بی‌جان هانیه که درون آغوشم می‌افتد. لباس سفیدخونی جلوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #46

محسن دفتر را از من می‌گیرد و همراه با استپ، درون کیف می‌گذارد. خودکار را به سمتش دراز می‌کنم.
خودکار را می‌گیرد ولی نمی‌گذارد رهایش کند. نگاهش را بالا می‌کشد و در چشم‌های سرخ من، قفل می‌شود.
صدایم سخت بالا می‌آید:
- کمک کن انتقام هانیه رو بگیرم. من کسی رو ندارم!
نگاهش رنگ عجیبی می‌گیرد.
گلو صاف می‌کند و اخمش را در هم می‌کشد.
- وظیفم اینه!
می‌خواهد خودکار را بگیرد ولی رهایش نمی‌کنم.
نگاهش دوباره به چشم‌هایم برمی‌گردد. تلاشم این است جدیت قضیه را بداند. اگر علی و برادرهایش متوجه قضیه بشوند، نمی‌توانم جلویشان را بگیرم.
- به جز من و مهندس، کسی از این قضیه خبر ندارد. نمی‌خواهم حتی علی چیزی بداند!
نفسش را بیرون می‌دهد و عمیق نگاهم می‌کند.
- خیالت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #47
***

روزهایم بی‌رحمانه می‌گذرند؛ غرق در دلتنگی!
هر ثانیه، هر لحظه، هر دقیقه، هر نفسی که می‌کشم، هر مکانی که می‌روم، هر چیزی که چشمم می‌بیند؛ در همه‌ی بودنِ من، جای او خالی‌ست.
نمِ اشک را پاک می‌کنم.
نگاهم خیره به دفترِ مشقِ ابوالفضل است و خودش در کنارم ایستاده.
تا یک لحظه سکوت می‌شد؛ خاطرات مرا می‌بلعید.
صدای بارانی که به شیشه کلاس می‌خورد، گرمایی که از شوفاژ ساطع می‌شود و حضور ابولفضل؛ همه اتفاقات بهانه‌است برای نشان‌ دادن جای خالی او.
بچه‌ها خیلی مراعاتِ حالم را می‌کنند.
کمتر شلوغ می‌شود و بازیگوشی و خنده را کنار گذاشته‌اند.
انگار تک‌تک‌شان بچه‌های خودم بودند؛ همه‌اشان را دوست داشتم.
بودن در کنار آن‌ها، گذرِ لحظات را قابلِ تحمل‌تر می‌کند.
دستی روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #48
***
چهل روز از رفتنش گذشت... چهل روز من ماندم، خاطرات و نبودنش... چهل روزی که روی تقویم بود و برای من چهل سال طول کشید.
دلتنگی‌اش خنجری شده و هر روز که می‌گذشت، بیشتر به درون قلبم فرو می‌رفت. سنگِ قبر سفید و ساده‌ای را برایش انتخاب کرده بودم. به جای عکسش، شاخه‌ی گلی و شعری رویش؛ دوبیتی کوتاهی: «کاش بودی تا دلم تنها نبود، تا اسیر غصه‌ی فردا نبود / کاش بودی تا فقط باور کنی، بی‌تو هرگز زندگی زیبا نبود».
سنگِ سردِ مزارش را به امید او لمس می‌کنم. انگار این سنگ جای او را گرفته.
صداهای اطرافم را درست متوجه نمی‌شوم. یکی می‌خواند؛ چند نفر گریه می‌کنند.
موهایم از فکر و خیالش سفید شده و هنوز هم باورم نمی‌شود.
گاهی گمان می‌کنم در تخت بیمارستان نمازیِ شیراز خوابیده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #49
***

جیسون پی‌درپی پارس می‌کرد. در حیاطمان کوبیده می‌شد و آن‌قدر وحشیانه بود که من شستن استکان‌های چای دیشب را رها کردم.
درِ فلزیِ سالن را که باز می‌کنم، آفتاب در میانه‌ی آسمان و نسیم سرد زمستانی هم‌زمان به پوستم می‌نشیند.
جیسون با دیدن من، ساکت می‌شود و به درون خانه‌ی چوبی‌اش برمی‌گردد.
ساعت حوالی دوازده ظهر بود!
- کیه؟
صدای من ضعیف است و صدای شخص پشت در، گستاخ و دریده:
- بیا باز کن تا بهت بگم کیه!
نیاز به باز کردن نبود؛ صدای زن مومد را از صد کیلومتری هم می‌شناختم. امروز صبح از دادگاه برایم احضاریه آمد.
دمپاییِ پلاستیکیِ مشکی را می‌پوشم و به طرف پله‌های ایوان حرکت می‌کنم.
سه پله‌ی بلند ایوان را پایین می‌روم و پاهایم بی‌حوصله روی خاک‌های حیاط کشیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : zeynab-g

zeynab-g

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
57
پسندها
403
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #50


کارد می‌زدی، خونم در نمی‌آمد.
چشم‌های گل‌افروز تا آخرین حد ممکن گرد شده و رگه‌های سرخش، دورتادورِ عنبیه‌ی عسلی‌اش را پوشانده بود.
با دستش چنگ می‌زد و با چشمش التماس می‌کرد.
صدای محسن در سرم می‌پیچید: «هر اتفاقی برای شخص و اعضای خانواده‌ی مظنون بیفتد، گردن من است!»
نفسم به سختی از میان دندان‌های قفل‌شده‌ام خارج می‌شود.
رهایش می‌کنم.
خودش را به زمین می‌زند.
به سرفه می‌افتد؛ خشک و پی‌درپی!
برای ذره‌ای اکسیژن التماس می‌کند و به زمین و یقه‌اش چنگ می‌زند.
چهاردست‌وپا روی زمین به سمت در حرکت می‌کند. صدای خرخرِ نفس‌های نحسش، تسلایی بر داغ دلم می‌شود.
- گورتو گم کن، زنک! من تا سرِ پسرتو بالای دار نبینم، ولتون نمی‌کنم.
قلبم در مغزم می‌کوبید و از شدت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : zeynab-g

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا