- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 200
- پسندها
- 2,507
- امتیازها
- 13,753
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #71
احساس همدردی درون وجود آریان جوانه زد. دو سایهی هیولاوار در کنار هم نشسته بودند و آرامش شب را به وجودشان میکشیدند. الیورا که در گذشتهاش گم شده بود، نقاب مهربانی را از چهرهاش برداشت و بدون تظاهر ادامه داد:
- زمانی که به اوج ناامیدی رسیده بودم، استادم رو ملاقات کردم. اون یکی از پناهندههایی بود که مادرم برای فرار از کشور بهش کمک کرد. وقتی من رو پیدا کرد و هویتم رو فهمید همهی حقیقت رو بهم گفت و من رو به خونهی خودش راه داد؛ همین خونهای که حالا توی اون زندگی میکنیم. اون باعث شد تا تنفرم رو نسبت به پدر و مادرم فراموش کنم اما نفهمید که شعلهی یک نفرت دیگه رو توی قلبم روشن کرده، نفرت از مردم روستا!
آریان به چشمان صورتی الیورا خیره شد. باد پیچید و برگ درختان آوازی حزنآلود و آشنا را زمزمه...
- زمانی که به اوج ناامیدی رسیده بودم، استادم رو ملاقات کردم. اون یکی از پناهندههایی بود که مادرم برای فرار از کشور بهش کمک کرد. وقتی من رو پیدا کرد و هویتم رو فهمید همهی حقیقت رو بهم گفت و من رو به خونهی خودش راه داد؛ همین خونهای که حالا توی اون زندگی میکنیم. اون باعث شد تا تنفرم رو نسبت به پدر و مادرم فراموش کنم اما نفهمید که شعلهی یک نفرت دیگه رو توی قلبم روشن کرده، نفرت از مردم روستا!
آریان به چشمان صورتی الیورا خیره شد. باد پیچید و برگ درختان آوازی حزنآلود و آشنا را زمزمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش