• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان خاکستر آئرال: چهره‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 95
  • بازدیدها بازدیدها 2,446
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #71
احساس همدردی درون وجود آریان جوانه زد. دو سایه‌ی هیولاوار در کنار هم نشسته بودند و آرامش شب را به وجودشان می‌کشیدند. الیورا که در گذشته‌اش گم شده بود، نقاب مهربانی را از چهره‌اش برداشت و بدون تظاهر ادامه داد:
- زمانی که به اوج ناامیدی رسیده بودم، استادم رو ملاقات کردم. اون یکی از پناهنده‌هایی بود که مادرم برای فرار از کشور بهش کمک کرد. وقتی من رو پیدا کرد و هویتم رو فهمید همه‌ی حقیقت رو بهم گفت و من رو به خونه‌ی خودش راه داد؛ همین خونه‌ای که حالا توی اون زندگی می‌کنیم. اون باعث شد تا تنفرم رو نسبت به پدر و مادرم فراموش کنم اما نفهمید که شعله‌ی یک نفرت دیگه رو توی قلبم روشن کرده، نفرت از مردم روستا!
آریان به چشمان صورتی الیورا خیره شد. باد پیچید و برگ درختان آوازی حزن‌آلود و آشنا را زمزمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #72
آریان پاهایش را به عرض شانه باز کرد و با هیجان گارد گرفت. قلبش با سرعت می‌کوبید، تنش گرم شده و حس مبارزه طلبی او را به سوی جنبش می‌کشید. یولیوس شمشیرش را از زمین بیرون کشید و گفت:
- با شمارش من شروع خواهیم کرد. یک، دو... .
آریان پیش از آن‌که یولیوس شماره‌ی بعدی را به‌زبان بیاورد، به‌سرعت حمله کرد. شمشیرهای چوبی که به دلیل تمرین فراوان فرسوده شده بودند، با صدای بلند به یک‌دیگر برخورد کردند. یولیوس با چهره‌ای کلافه و ملامت‌کننده و آریان با هیجان و چشمانی که پس از مدت‌ها می‌درخشید، بهم خیره بودند. هر دو با حرکاتی سریع حمله و دفاع می‌کردند، شمشیرها باری دیگر بهم برخورد کردند و مسابقه‌ای از قدرت شروع شد. یولیوس هیچگاه در آموزش آریان سهل‌انگاری نکرده بود. قدرتمند شدن آریان موجب افزایش نیروی او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #73
***
در شرق سرزمین رافل، در شهر مرزی تارین خورشید با نهایت قدرت می‌تابید، گویا قصد خفه کردن زمین را داشت. زمین مانند دهانی تشنه ترک برداشته بود و توسط خونِ اجساد افتاده بر زمین سیراب می‌شد. باد سردرگم به هر سو می‌دوید و بوی متعفن مردار را پخش می‌کرد. جاسوس‌های کشور تالکان هیچگاه از نفوذ به کشور رافل دست نکشیدند. ایوان به عنوان یک تاراجگر*، با پا جاسوسی را برگرداند که لباس رزمی مشابه خودش به‌تن داشت؛ نیزه‌ی خونی را درون گلویش فرو کرد و برای اطمینان یک بار نیزه را چرخاند. صدای تهوع‌آور خورد شدن استخوان‌ها و پاره شدن رگ‌ها در گوشش پیچید و چهره‌اش از انزجار در پشت پارچه سفید درهم رفت. نیزه را بیرون کشید، شمشیر سرباز دیگری را که خون بر رویش خشک شده بود، برداشت. به سمت واگن کوچک زنگ‌زده برگشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #74
با خروج از چادر، ایوان با تابش دوباره خورشید بر چشمانش و شدت بوی تعفن، چهره‌اش جمع شد. به سرعت دنبال الکساندر رفت؛ با گذشت از سومین چادر، الکساندر ایستاد.
- باید وجود چنین رفتارهایی رو بهم گزارش می‌کردی.
ایوان سرش را پایین انداخت، طبق عادت دستی به موهایش کشید و گفت:
- می‌تونستم حلش کنم.
الکساندر نگاهی به سرتاپای ایوان انداخت، تاراجگر مقابلش با تنی ورزیده، زره سنگین را پر کرده_گویی از ابتدا زره برای او ساخته شده بود_اما برخلاف بدنش، صورتش هیچ نشانی از خشونت نداشت؛ بیشتر به پسر ساده‌ای می‌مانست که در باتلاقی دست‌وپا می‌زند. صدای پوزخندش در گوش‌های ایوان پیچید و او را به نادانی بی‌مصرف بدل کرد.
- دیدم، با تحمل کردن اون‌ها چیزی جز خستگی به‌دست نمیاری. اگه می‌خوای قوی بشی فقط روی ضعف‌هات کار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #75
شب هنگام که سکوت تمام پایگاه را احاطه کرده بود، سربازها با صف و مرتب در پشت هم ایستاده و دستانشان را پشت سر گره کرده بودند. رنگ تیره پوستشان، کار سختشان به رخ می‌کشید. چهره‌های جدی توسط شعله‌‌ی مشعل‌های روشن نمایان می‌شد؛ اما در میان آن‌ها، افرادی بودند که رنگ از صورتشان پریده، عرق بر پیشانی و ترس در چشمانشان نشسته بود.
با ورود الکساندر تمام زمزمه‌ها به سکوتی خشن بدل شد. چشمان آبی الکساندر در میان تاریکی می‌درخشید و بر صورتش نور شعله‌ها افتاده بود. تمام سربازها یک صدا مشت بر سینه کوفتند و با خم کردن سر فریاد زدند:
- درود بر معاون فرمانده!
الکساندر راضی از نظم زیردستانش، سرش را تکان داد و دستور آزاد باش را صادر کرد. دستانش را در پشتش گره کرد و با صدایی که تا انتهای صف می‌رسید گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #76
سکوت در فضا چرخید. الکساندر دستانش را در سینه گره کرده و منتظر پاسخ سوالش بود. سربازهایی که تا دقایقی پیش، مانند سدی مقابل آن دو ایستاده بودند، به‌سرعت آن‌ها را رها کردند و بااحترام نظامی درود فرستادند. دانی که در پشت الکساندر ایستاده بود با انگشت به‌ایوان اشاره کرد و گفت:
- ما داشتیم وارد چادر می‌شدیم که اون پسر بهمون حمله کرد.
ایوان دستانش را از خشم مشت کرد. چشمانش می‌سوخت و عضلات صورتش از درد گز‌گز می‌کرد، با این حال عقب نکشید و فریاد زد:
- انقدر دروغ نگو! شما من رو توی اعزامی‌های سِرون نوشتین.
جک خونِ گوشه‌ی لبش را پاک کرد. پوزخندی زد که صدایش در گوش‌های ایوان پیچید و گفت:
- هه، به‌نظر کسی که داره اینجا دروغ میگه تویی. معاون فرمانده خودتون می‌دونید که برای ثبت اسم باید نشان شناسایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #77
***
در شهر مرزی و یخبندان سِرون، دژ مرزی همچون هیولایی عظیم و ساخته شده از سنگ، در میان برف‌های سفید پایدار بود. باد تند و سرد گویا قصد عبور از آن‌ها را داشت محکم بر تنه دژ می‌کوبید. این جنگی بر سر استواری بود. آسمان خاکستری مانند فردی افسرده می‌ماند و این احساس را به دیده‌بانان مرزی هم منتقل می‌کرد. برف برای چندساعت متوقف شده بود، اما تمامی ساکنین آنجا می‌دانستند که در شب برف‌ باری دیگر خواهد بارید. در میان تمام این آرامش ظاهری، درون دژ غوغایی برپا بود.
صدای زنگ هشدار در سطح نارنجی و صدای هیاهوی باقی نگهبانان در گوشش می‌پیچید، نفس‌هایش تند و محکم از سینه‌اش بیرون می‌زد و گلویش را خشک کرده بود. پاهایش از خستگی فریاد می‌زدند، اما او قصدی برای تسلیم شدن نداشت. با فردی که در مقابلش می‌دوید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #78
ایوان با احتیاط اطرافش را زیر نظر گرفت. به نظر خبری از الکساندر یا فرمانده نبود. اگر او را در حال صحبت با این باندد پیر می‌دیدند، مجازاتی سخت در انتظارش بود؛ اما این پیرمرد به چنین موضوعاتی اهمیت نمی‌داد. از سه هفته پیش که وارد دژ شده بودند، این مرد به طرزی عجیب سعی در ارتباط گرفتن با او داشت. به بهانه‌های مختلفی با او صحبت می‌کرد و عجیب بود که هیچگاه توسط الکساندر یا فرمانده در تله نمی‌افتاد؛ گویی روحی سرگردان بود که حضورش اصلاً حس نمی‌شد. زاوش سیگارش را دوباره گوشه‌ی لبش قرار داد و گفت:
- کل جهان روی کشتار می‌چرخه پسر! آدم‌ها برای هر چیزی هم‌دیگه رو می‌کشن. اینجا هم همینه، ضعیف‌ها میمیرن و قوی‌ها زنده می‌مونن. برای ما این کشتار مثل یک جشن می‌مونه چون فقط در اون لحظه‌ست که احساس آزادی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #79
فضا متشنج بود. همه‌ی سربازها ترسیده و مضطرب به هر سو می‌دویدند تا تجهیزات خود را برای مبارزه دریافت کنند. بانددها با آن پیراهن‌های بلند سیاه ساده از سلول‌ها بیرون آمدند و شروع جشن کشتار را فریاد زدند. الکساندر به سرعت سمت گرداب دوم چرخید که حال به گرداب اول وصل شده بود و ترکش‌ها با سرعت بیشتر مانند تیر بر روی سرشان می‌باریدند. صدای انفجار ترکش‌هایی که بر زمین یخی دژ فرود می‌آمدند وحشت را بر قلب‌ها می‌انداخت. ایوان که در کنار الکساندر ایستاده بود فریاد زد:
- چرا گرداب الان فعال شده؟
الکساندر نیز دلیل فعالیت یک روز زودتر گرداب را نمی‌دانست، اما چیزی درون قلبش می‌گفت این فقط آغاز بدبیاری‌هاست. صدای غرش موجودات عجیب از درون گرداب بلند شد گویا خدای خشم بر طبلش می‌کوبید. ناگهان ترسکاهای بزرگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

برهون

رو به پیشرفت
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
200
پسندها
2,507
امتیازها
13,753
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #80
با خستگی و تنی کوفته، پلک‌هایش لرزید و چشمان سیاهش به سوی جهان ناشناخته باز شد. احساسی آشنا در تمام وجودش پیچید. خاک مرطوب و نرم را در مشتش فشرد و به درختان که مانند سقفی سبز تمام آسمان را پوشانده بودند، خیره شد؛ دیگر از سرما خبری نبود، بوی خاک و علف در مشامش پیچید و از یادآوری خاطرات لبخندی زیبا بر لب‌های ایوان نشست. او برگشته بود، از عالم رویا برخواسته و باری دیگر در روستا بود. می‌توانست آریان را ببیند و در دشت بزرگ با آزادی بدود، از دره پایین برود و از روی پل چوبی آبشار را تماشا کند. ایوان گیج از تصورات با صدای غرش بلند ترسکا متوجه شد که آنچه گذرانده نه یک رویا بلکه یک کابوس حقیقی بوده است. ایوان با ترس نگاهش را به سوی صدا چرخاند؛ ترسکایی کمی دورتر از او سرش را خم کرده و مانند یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا