• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان، بنظرتون روند قصه چطور بوده؟


  • مجموع رای دهندگان
    4

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
آخرین ناتراز
نام نویسنده:
فرشته رحمانی
ژانر رمان:
فانتزی، معمایی، عاشقانه
کد رمان: 5760
ناظر رمان: @miss_marynovel

آخرین ناتراز.webp
بنام خدا

خلاصه رمان:

در جهانی که تعادل، تنها قانونِ نانوشته‌ی هستی است، بعضی تولدها هرگز نباید اتفاق بیفتند.
اِلِنه، دختری با زندگی‌ای کاملاً معمولی، ناگهان خود را در میانه‌ی جنگی می‌یابد که قرن‌ها از چشم انسان‌ها پنهان مانده است؛ جنگی میان برگزیدگانِ نور، تبعیدیانِ سایه و شکارچی‌ای که تنها مأموریتش حفظ تعادل است.
اما این بار... مجریِ قانون، از اجرای حکم سر باز می‌زند.
و هنگامی که سرنوشت، دو دشمن را در یک مسیر قرار می‌دهد، مرز میان وظیفه و احساس، آرام‌آرام رنگ می‌بازد.
زیرا گاهی، خطرناک‌ترین اتفاق، نه یک مرگ، بلکه زنده ماندنِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
فصل اول: گرانش غریبه

خدای من، دیگر بریده‌ام؛ از سر و کله زدن با این بچه‌ی تخس واقعاً خسته شده‌ام. نمی‌فهمم یک موجودِ سه‌وجبی از کجا این‌همه انرژی برای خراب کردنِ روزِ من می‌آورد. وسط پذیرایی کوچک خانه‌ام، روی فرش لاکی که گوشه‌اش زیر پایه‌ی مبل جمع شده، نشسته است و با آن چشم‌های سیاه و پر از شیطنتش به من خیره می‌شود. آباژور کنار مبل، نور زرد و خفه‌ای روی صورت گردش می‌اندازد و شیشه‌شیر نیمه‌پر، کنار چند اسباب‌بازی رنگ‌ورورفته، روی میز عسلی جا مانده است. بچه انگار منتظر کوچک‌ترین حرکت از سمت من است تا آن دهان کوچولوی لعنتی‌اش را باز کند و حنجره‌اش را به جیغ‌های پیاپی مزین کند.
از کلافگی دست‌هایم را مشت می‌کنم؛ آن‌قدر محکم که بند انگشت‌هایم سفید می‌شوند. لبخندی مصنوعی و نصفه‌نیمه روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
اما چرا حالا و بعد گذشت این همه سال پیدایش شده؟ چرا پنج سال گذشته ردی از او روی لحظه هایم نبود؟ گویی جایی مقابلم ایستاده باشد، دست‌هایم را روی پهلوهایم می‌گذارم و زیر لب غر می‌زنم:
- بسه دیگه… هر کی هستی، برو همون جهنم دره‌ای که این مدت بودی
خودم هم نمی‌دانم دارم با چه کسی حرف می‌زنم. فقط این را می‌دانم که آن حضور، مثل یک «گرانشِ غریبه»، دارد دوباره تعادل زندگی کوچک و درب‌وداغانم را به هم می‌زند و من ابداً تحمل تکرار گذشته و احساس حضور گاه و بیگاهش را ندارم.
آرش، کودک یکسال و نیمه ی مریم، ناگهان ساکت می‌شود. نه اینکه آرام شده باشد. بلکه بدن کوچکش یک‌باره خشک می‌شود. دست‌های تپلش در هوا می‌مانند، انگار وسط حرکت متوقف شده باشد. چشم‌های سیاهش باز می‌مانند و به نقطه‌ای در خلأ خیره می‌شوند؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
فصل دوم: گسست زمان

صدای زمزمه‌اش شبیه برخورد دو تکه سنگ سرد است. کلماتش در گوشم طنین نمی‌اندازد؛ مستقیم در استخوان‌هایم می‌لرزد.
«ناتراز…» این کلمه مثل جرقه در انبار باروت است.
تمام سال‌هایی که سعی کرده‌ام عادی باشم، تمام لحظاتی که مشتم را گره کرده‌ام تا لیوانی جابه‌جا نشود یا چراغی نشکند، ناگهان بر باد می رود.
نمی‌خواهم دوباره النه‌ی غیرعادیِ گذشته باشم. ترس جایش را به خشمی کور و غریزی می‌دهد.
نفس تندی می‌کشم و دستم را از لبه مبل رها می‌کنم. کف پایم روی فرش سُر می‌خورد و با تمام وجود به سمت تاریکی گوشه اتاق هجوم می‌برم. فقط می خواهم از شر این توهم رها شوم. این صدا نمی تواند واقعی باشد. او همیشه مثل یک روز بارانی پائیزی می آمد و بعد همان قدر ناگهانی محو می شد... این صدا...نباید مال او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
فصل سوم: گزارشِ ناتمام (از بایگانی لومین)

موردِ مطالعاتی: آنومالی ۸۴
مقطعِ زمانیِ ثبت شده: ۱۸ سال پیش (مختصاتِ زمینی: ایران، لرزشِ خفیفِ *لواما)

***

لومین:

من برای حذف آمده بودم. طبقِ فرمانِ ترازوی مرکزی، هر نوسانی که هارمونیِ هستی را تهدید کند، باید در نطفه خفه شود.
آن روز، در حیاطِ کوچکِ خانه‌ای فرسوده ، با دیوارهای سیمانیِ ترک‌خورده و شمعدانی‌هایِ قرمز در گلدان‌های پلاستیکی، بویِ تندِ خاکِ خیس و برگ‌های له‌شده در هوا می‌چرخید. نسیمِ گرمی از لابه‌لای طنابِ رخت می‌گذشت و صدایِ دورِ تلویزیون از پنجرهٔ نیمه‌باز می‌خزید بیرون. ترازوی کوچکِ من، لواما، لرزشی را ثبت کرده بود که شبیهِ هیچ‌چیز نبود؛ یک «فریادِ فیزیکی» که از حنجره‌ی یک کودکِ هفت‌ساله برمی‌خاست.
در شکافِ میانِ ثانیه‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
فصل چهارم: نشتِ واقعیت

النه:

دردِ ستون فقراتم، واقعی‌ترین چیزی است که در آن فضای مبهم وجود دارد. پارکت کف پذیرایی سرد است، اما نه به سردیِ آن نگاهِ خاکستری که برای چند لحظه، تمامِ سلول‌های بدنم را منجمد کرده بود.
با زانوانی لرزان بلند می‌شوم. دستم را به مبل تک نفره کرم رنگ می‌گیرم تا دنیا از چرخش بایستد. اولین چیزی که می‌بینم، بچه است. او دیگر نه دست‌وپا می‌زند و نه برای جیغِ بعدی نفس می‌گیرد. روی تشکچه‌ آبی‌اش لبه‌یِ قالی کز کرده و با آن چشمانِ تیله‌ای و سیاهش، به نقطه‌ای در هوا زل زده؛ دقیقاً همان‌جایی که چند لحظه پیش، آن موجود از درونِ دیوار بیرون زده بود.
ناخنم را کف دستم فشار می‌دهم بلکه از این کابوس هولناک بیدار شوم.
عصبی و بلند می‌خندم و بعد آرام آرام به هق هق می‌افتم. اما کودک،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
فصل پنجم: پذیرشِ سایه‌ها

چشمانم را می‌بندم و نفسی عمیق می‌کشم؛ نفسی که امیدوارم کمی از فشارِ نشسته در سینه‌ام را سبک کند، اما هوایی که وارد ریه‌هایم می‌شود هنوز بوی خاکِ باران‌خورده می‌دهد، همان بوی نمناکی که سال‌هاست پیش از هر حسِ مبهمی از راه می‌رسد، پیش از هر باری که خیال می‌کنم کسی در اتاق خالی نگاهم می‌کند یا چیزی بی‌صدا از کنارم رد می‌شود. همیشه به خودم گفته بودم این‌ها توهم است، بازی ذهنی که زیادی خسته شده، اما حالا دیگر نمی‌توانم همان دروغ قدیمی را تکرار کنم، چون چیزی که چند دقیقه پیش دیدم خیال نبود؛ آن حضورِ نامرئی برای اولین بار از پشت حس و حدس بیرون آمد و درست جلوی چشمم ایستاد.
نفسِ سردی کنار گوشم می‌لغزد و موهای ریز گردنم را به لرزه می‌اندازد. پلک‌هایم را بسته نگه می‌دارم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
جیغِ مادرم از آشپزخانه بلند شد و صدای گام های تندش را تا نزدیکی خودم شنیدم. وقتی برگشتم، او را دیدم که در چارچوبِ در با صورتی بی‌رنگ ایستاده بود. پشتِ سرش منوچهر را دیدم؛ با چشمانی لبریز از وحشت که بعدها این ترس را در قالبِ خشونت و آزارهای فیزیکی نشان داد. خوب به‌خاطر می‌آورم که در همان لحظه، نسیمِ سردی از کنارم گذشت و بویِ خاکِ باران‌خورده در هوا پیچید. برای اولین بار حضورِ غریبه‌ای را حس کردم که گویی آنجا ایستاده و ما را تماشا می‌کند. اولین بار همان موقع بود که مشامم با بوی جنگل بارانی آشنا شد و ردپایی از جنس بخار و یخ کف زمین دیدم.
پلک می‌زنم و دوباره در اتاقِ نشیمنِ خودم هستم. هجده سال گذشته و من دیگر آن کودک هفت ساله نیستم، بلکه یک دختر جوان بیست و پنج ساله‌ام. اما آن نگاه، آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
195
پسندها
732
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
«خفه شو» محکمی به صدای توی سرم می‌گویم و سعی می‌کنم متمرکز شوم.
دوباره صدای زنگ موبایلم را می‌شنوم. برای فرار از شنیدن آن صدای لعنتی تلفن را جواب می‌دهم.
- النه
پوف کلافه ای می‌کشم.
- سلام مامان
صدایش می‌لرزد و بعد از سال‌ها نمی‌دانم از خوشحالی ست یا ترس...
- خوبی مادر؟
- ....
- زنگ زدم بهت بگم که دلم برات تنگ شده... نمی‌شه فقط یه روز بیای تهران تا ببینمت؟ النه من مادرتم، حق دارم حداقل سالی یک‌بار ببینمت!
صدای هق هقش تپش های قلبم را نامنظم می‌کند. از روی صندلی بلند می‌شوم و به سمت کتابخانه‌ی حصیری کنج اتاق می‌روم. قاب عکس سفید کوچکی را نگاه می‌کنم که عکس النه‌ی پانزده ساله و مادرش را قاب گرفته. مادری که حتی توی عکس هم فاصله‌اش را با تنها دخترش حفظ کرده.
- نمی‌تونم ببینمت، یعنی نمی‌تونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا