• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان، بنظرتون روند قصه چطور بوده؟


  • مجموع رای دهندگان
    4

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
به محض باز کردن در، سکوت خانه مستقیم توی صورتم می‌خورد؛ سکوتی آن‌قدر واضح و سنگین که انگار کسی تا همین چند لحظه پیش این‌جا بوده و حالا جایش خالی مانده است. چراغ‌ها را یکی‌یکی روشن می‌کنم، اما نور زردشان هم آن حس سایه‌وار را کامل از بین نمی‌برد و فقط گوشه‌های اتاق را روشن‌تر می‌کند.
چند ثانیه همان‌جا دم در می‌ایستم، بی‌آنکه خودم هم دقیق بدانم منتظر چه چیزی هستم؛ شاید اینکه دوباره همان موجود چشم‌ خاکستری از جایی ظاهر شود. سرمایی نرم و نامعلوم از ستون فقراتم پایین می‌لغزد، اما نفس عمیقی می‌کشم و با تکان کوتاهی به سرم سعی می‌کنم این فکر را کنار بزنم.
داخل خانه می‌روم و نگاهی گذرا به گوشه‌وکنار اتاق‌ها می‌اندازم؛ به دیوارها، به راهروی باریک، به سایه‌هایی که زیر نور چراغ‌ها آرام روی زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
وقتی از پنجره فاصله می‌گیرم و پرده آرام پشت سرم می‌افتد، انگار بخشی از تاریکی شب همچنان در اتاق جا می‌ماند؛ تاریکیِ معمول نیست، بیشتر شبیه ردّ نگاه کسی‌ست که تا همین لحظه روی پوستم سنگینی می‌کرد. می‌نشینم روی لبه‌ی تخت، کتاب را کنارم می‌گذارم و دست‌هایم را روی زانوهایم می‌چسبانم، اما حتی همین حرکت ساده هم آن حس مزاحم را از بین نمی‌برد؛ حسِ دیده‌شدن، نه در همین لحظه، بلکه در زمانی طولانی‌تر از آن‌که بتوانم تحملش کنم.
ذهنم ناخواسته جمله‌ای را که گفت، عقب می‌کشد و دوباره در گوشم می‌کارد؛ همان صدای بم، همان لحن بی‌حس و همان مکث سردِ قبل از پایان جمله‌اش: «خیلی وقته دارم تماشات می‌کنم، ناتراز کوچولو.»
انگار بدنم خودش واکنش نشان می‌دهد؛ انگشتانم آرام جمع می‌شوند، شانه‌هایم کمی می‌لرزند و تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
خاطره می‌چرخد و دقیق می‌ایستد روی همان روزی که همه‌چیز عوض شد: پسر همسایه گیس عروسکم را قیچی کرد، و من… خشمگین شدم؛ خشم کودکانه‌ای که راه خروج نمی‌دانست. تنها یک لحظه طول کشید؛ او ناگهان از زمین جدا شد و در هوا ماند. همه دیدند. مادر. منوچهر. و خودم. آن حادثه تازه آغاز راه بود.
منوچهر اولین کسی بود که فهمید چیزی در من طبیعی نیست. آدم بدی نبود؛ نه آن‌طور که معمولاً آدم بد را تعریف می‌کنند. گاهی مهربان بود، گاهی خسته، اما خیلی بد نبود، تا وقتی که ترس وارد خانه‌مان شد؛ ترسی که از من سرچشمه می‌گرفت، نه از رفتارهایش.
آن کتک‌هایی که از می‌خوردم، هر ضربه‌اش را یادم هست اما بیشتر از درد، لرزش صدایش و دست‌هایش در ذهنم مانده. او از من می‌ترسید، و البته از خودش هم. هر بار که دستش بالا می‌رفت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
کتاب هنوز روی تختم باز مانده، اما می‌فهمم دیگر حتی یک خطش هم حواسم را پرت نمی‌کند؛ نه مثل همیشه که داستان می‌توانست ذهنم را از هر فکر مزاحمی جدا کند. هر قدر چشمم را روی کلمات می‌لغزانم، باز صدا، نگاه و آن جمله‌ی سنگین برمی‌گردند و نفس کشیدن را کند می‌کنند. کتاب را می‌بندم و انگشت اشاره‌ام را لحظه‌ای روی جلدش نگه می‌دارم، انگار بخواهم مطمئن شوم هنوز می‌توانم میان واقعیت و خیال مرزی بکشم، اما آن مرز از لحظه‌ای که روبه‌رویم ایستاد، ترک برداشت.
از پنجره فاصله می‌گیرم. اتاق سرد است و لرز کوتاهی از شانه‌هایم می‌گذرد، اما همان سردی تصمیمم را محکم‌تر می‌کند: «تهران، نوید کیانی و پرسش‌هایی که شاید هیچ‌کس جز او نتواند از این گره بیرون بکشد.»
اگر او هم قدرتی مشابه من دارد و اگر بتواند به من نشانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
چراغ را خاموش می‌کنم و روی تخت دراز می‌کشم. اتاق در تاریکی و سکوت فرو می‌رود، اما ذهنم نه. لبه‌ی پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشم و گوشی را کنار بالش می‌گذارم، شاید صدایش از شکاف‌هایی که هنوز در ذهنم باز مانده عبور کند. پیانویی آرام در اتاق می‌پیچد؛ موسیقی‌ای که قرار است فقط پس‌زمینه باشد، اما کم‌کم شبیه پرده‌ای نازک می‌شود که اضطرابم را پشت خودش پنهان می‌کند. چشم‌هایم را می‌بندم و به خودم قول می‌دهم فردا صبح، قبل از حرکت، به نوید کیانی زنگ بزنم.
نمی‌دانم چقدر می‌گذرد که خواب بالاخره پلک‌هایم را سنگین می‌کند.
صبح با زنگ ساعت بیدار می‌شوم. هوا هنوز سرد است و دستم میان ملحفه دنبال گوشی می‌گردد. شماره‌ی نوید را می‌گیرم.
صدایی جدی و کمی خواب‌آلود جواب می‌دهد:
- بله؟
گلویی صاف می‌کنم.
- سلام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
فصل هفتم: خاستگاه راز

جاده را یک‌کله می‌رانم. مهِ صبحگاهی کم‌کم عقب می‌رود و جای خودش را به آسمانی می‌دهد که هنوز رنگ قطعی نگرفته؛ نه کاملاً آبی، نه کاملاً خاکستری. دستم روی فرمان ثابت مانده و صدای یکنواخت موتور مثل خطی ممتد زیر فکرهایم کشیده شده است.
چند کیلومتر که می‌گذرد، کنار یک کافه‌ی بین‌راهی ترمز می‌کنم. ساختمانی ساده با چند میز فلزی بیرونش. بوی نان داغ و تخم‌مرغ سرخ‌شده از در نیمه‌باز بیرون می‌زند و ناگهان یادم می‌اندازد که از دیشب چیزی نخورده‌ام.داخل می‌روم.
املت سفارش می‌دهم و پشت میزی کنار پنجره می‌نشینم. کامیون‌ها یکی‌یکی از جاده رد می‌شوند و نور آفتاب کم‌کم روی شیشه می‌خزد.
گوشی را از جیبم بیرون می‌آورم و شماره‌ی مریم را می‌گیرم.
چند بوق می‌خورد تا جواب می‌دهد.
- الو؟ النه؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
به کوچه‌مان می‌رسم و ماشین را دمِ خانه پارک می‌کنم. لحظه‌ای همان‌طور که دستم هنوز روی ترمز است، نفسی عمیق می‌کشم. جای پارک درست جلوی در پیدا شده، بی‌دردسر، بی‌دور زدن‌های پیاپی؛ همین کافی است تا یک تشکر بی‌صدا از زیر دندانم رد شود.
سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و از پشت شیشه به درِ فلزیِ زردرنگ خیره می‌شوم؛ دری که رنگش همیشه کمی رو به زنگ‌زدگی بوده، حتی وقتی تازه رنگ شده بود.
ساختمان سه‌طبقه روبه‌رویم ایستاده؛ همان جایی که بیشتر عمرم میان دیوارهایش گذشته. بالکن طبقه‌ی دوم هنوز همان گلدان‌های خالی را دارد و پنجره‌ی اتاقم همان پرده‌ی توری سفیدی را که سال‌هاست به نور کجِ ظهر عادت کرده. همه چیز انگار همان‌طور مانده، جز من.
از ماشین پیاده نمی‌شوم. فرمان را رها نمی‌کنم و زیر لب می‌پرسم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
هنوز قدمی در پارکینگ برنداشته‌ام که صدای کشیده شدنِ دمپایی‌ها روی سنگِ پله‌ها از بالا می‌پیچد. پیش از آنکه به پاگردِ طبقه دوم برسم، طنین قدم‌های تند و سبکش را می‌شنوم؛ انگار عجله دارد، انگار می‌ترسد حتی یک ثانیه را برای دیدنم از دست بدهد.
به پاگرد که می‌رسم، درِ واحد نیمه‌باز تکان می‌خورد و مامان در چارچوب ظاهر می‌شود. برای لحظه‌ای خشکش می‌زند و فقط نگاهم می‌کند. بلافاصله دستش به لبه‌ی در چفت می‌شود؛ انگار می‌خواهد تکیه‌گاهی پیدا کند تا از هجومِ ناگهانیِ این شوق نیفتد. ذوقش از تمامِ حرکاتش نشت می‌کند؛ چشم‌هایش برق می‌زنند و لبخندش، آرام و بی‌صدا، روی صورتش پهن می‌شود.
- اِلنه؟... وای خدا... خودتی؟
پیش از آنکه مجالی برای پاسخ بدهد، قدمی سریع به جلو برمی‌دارد. نه برای آغوش؛ هنوز آن خطِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
در را که پشت سرم می‌بندم، برای لحظه‌ای تصویرم در آینه مثل انعکاسی دور از خویش نمودار می‌شود. موهای فرفری‌ام که همیشه بی‌قاعده روی شانه‌هایم می‌ریزند، حالا از گرما و سفر پف‌کرده‌تر و نامرتب‌تر از همیشه، مثل توده‌ای مشکی و زنده دور صورتم حلقه زده‌اند. وقتی با دست بالا می‌گیرمشان، برقِ ریزِ شلختگی و رهایی از میانشان بیرون می‌زند؛ درست برخلاف موهای مامان. مامانی که حتی وقتی با عجله در را باز کرد و ذوق از چشمانش سرریز شد، باز هم یک تار موی بی‌نظم روی پیشانی نداشت؛ انگار آن رنگ بلوطیِ تازه‌نشسته بر موهایش، با نظمی مهندسی‌شده روی شانه‌هایش می‌لغزید.
چشم‌هایم در آینه، قهوه‌ای تیره و کدرند؛ مثل حفره‌ای که نور به آن نمی‌رسد. زیر مژه‌های بلند و برگشته‌ای که انگار از سر لجاجتی مادرزاد رو به بالا خم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
وارد پذیرایی که می‌شوم، عطر هل و دارچین بینی‌ام را قلقلک می‌دهد. نور زرد بعدازظهر از پشت پرده‌های حریر شیری‌رنگ گذشته و روی فرش کرم با نقش‌های سبز تیره افتاده است. مبل‌ها با پارچه‌ای سبز پاستیلی، با کوسن‌هایی کرمی که گوشه‌هایشان بی‌نقص صاف شده، دور میز عسلیِ چوب گردو چیده شده‌اند. روی دیوار، قاب عکس‌های قدیمی از من و خودش با فاصله‌ای دقیق کنار هم نشسته‌اند؛ انگار حتی خاطره‌ها هم باید منظم باشند.
مامان سینی چای را روی میز گذاشته؛ بخار غلیظی از فنجان‌ها بالا می‌رود و کنارشان، نُقل‌های سفید مشهدی در ظرف بلور، بیش از حد مرتب چیده شده‌اند؛ انگار تمامِ تلاشش را برای «خوب» به نظر رسیدن خرج می‌کرد.
روی مبل روبه‌رویی می‌نشینم. مامان چشم از من برنمی‌دارد. نگاهش لبریز از دلتنگی است، اما برای من،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا