- تاریخ ثبتنام
- 2/4/17
- ارسالیها
- 193
- پسندها
- 716
- امتیازها
- 3,933
- مدالها
- 7
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #21
به محض باز کردن در، سکوت خانه مستقیم توی صورتم میخورد؛ سکوتی آنقدر واضح و سنگین که انگار کسی تا همین چند لحظه پیش اینجا بوده و حالا جایش خالی مانده است. چراغها را یکییکی روشن میکنم، اما نور زردشان هم آن حس سایهوار را کامل از بین نمیبرد و فقط گوشههای اتاق را روشنتر میکند.
چند ثانیه همانجا دم در میایستم، بیآنکه خودم هم دقیق بدانم منتظر چه چیزی هستم؛ شاید اینکه دوباره همان موجود چشم خاکستری از جایی ظاهر شود. سرمایی نرم و نامعلوم از ستون فقراتم پایین میلغزد، اما نفس عمیقی میکشم و با تکان کوتاهی به سرم سعی میکنم این فکر را کنار بزنم.
داخل خانه میروم و نگاهی گذرا به گوشهوکنار اتاقها میاندازم؛ به دیوارها، به راهروی باریک، به سایههایی که زیر نور چراغها آرام روی زمین...
چند ثانیه همانجا دم در میایستم، بیآنکه خودم هم دقیق بدانم منتظر چه چیزی هستم؛ شاید اینکه دوباره همان موجود چشم خاکستری از جایی ظاهر شود. سرمایی نرم و نامعلوم از ستون فقراتم پایین میلغزد، اما نفس عمیقی میکشم و با تکان کوتاهی به سرم سعی میکنم این فکر را کنار بزنم.
داخل خانه میروم و نگاهی گذرا به گوشهوکنار اتاقها میاندازم؛ به دیوارها، به راهروی باریک، به سایههایی که زیر نور چراغها آرام روی زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش