- تاریخ ثبتنام
- 2/4/17
- ارسالیها
- 183
- پسندها
- 700
- امتیازها
- 3,933
- مدالها
- 7
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #51
ساندویچ را تا آخرین لقمه میخورم، مزهاش مثل همیشه نیست؛ انگار ذائقهام هنوز بعدِ دیشب گیج است. بطری آب را نصفه سر میکشم و بلند میشوم، آشغالها را در سطل کنار دکه میاندازم و به سمت ماشین برمیگردم.
در مستر شَدو را باز میکنم و لحظهای قبل از روشن کردن موتور، همانطور که دستم روی کلید گیر کرده، به روبهرو خیره میمانم.
موتور که روشن میشود، صدای آشنای ماشین زیر پاهایم جان میگیرد.
یک دستم روی فرمان قفل میشود و دست دیگرم گاهبهگاه بیاختیار روی جیب مانتو میلغزد، حس میکنم ذهنم کمکم از منظرهی بیرون جدا میشود و دوباره برمیگردد به همان چیزی که از لحظهی خروج از خانهی مادرم مثل خاری در افکارم گیر کرده است؛ ... دستبند.
فلز گرمش را حتی از پشت پارچه هم حس میکنم، انگار قلب موجودی...
در مستر شَدو را باز میکنم و لحظهای قبل از روشن کردن موتور، همانطور که دستم روی کلید گیر کرده، به روبهرو خیره میمانم.
موتور که روشن میشود، صدای آشنای ماشین زیر پاهایم جان میگیرد.
یک دستم روی فرمان قفل میشود و دست دیگرم گاهبهگاه بیاختیار روی جیب مانتو میلغزد، حس میکنم ذهنم کمکم از منظرهی بیرون جدا میشود و دوباره برمیگردد به همان چیزی که از لحظهی خروج از خانهی مادرم مثل خاری در افکارم گیر کرده است؛ ... دستبند.
فلز گرمش را حتی از پشت پارچه هم حس میکنم، انگار قلب موجودی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش