• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان، بنظرتون روند قصه چطور بوده؟


  • مجموع رای دهندگان
    4

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
183
پسندها
702
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #61
خودش بود؛ همان پسر همسایه‌ی آرام و مؤدبی که همیشه بوی بابونه می‌داد، همان کسی که هیچ‌وقت صدای قدم‌هایش را نمی‌شنیدم، همان مردی که چند ساعت پیش مرا از میان یخ‌های لومین بیرون کشید و در آغوش گرفت؛ انگار از قبل می‌دانست قرار است آنجا باشم.
نفسم بی‌اختیار در سینه حبس می‌شود. نگاهم میان چهره‌ی آرامش و تصویری که هنوز از بال‌های نورانی‌اش در ذهنم مانده، سرگردان است. هرچه بیشتر نگاهش می‌کنم، بیشتر احساس می‌کنم ذهنم از کنار هم گذاشتن این دو تصویر ناتوان است؛ همسایه‌ی ساکت ساختمان روبه‌رو و همان موجودی که میان حلقه‌ای از نور ایستاده بود، نمی‌توانستند یک نفر باشند؛ اما بودند.
بعد بالاخره صدایم برمی‌گردد؛ خش‌دار، مردد و لبریز از سؤال‌هایی که دیگر جایی برای نگه داشتنشان نمانده است.
- اینجا چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
183
پسندها
702
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #62
سکوتی عجیب میان دیوارهای بلند عمارت می‌پیچد؛ نه سنگین، نه آزاردهنده. فقط آن‌قدر عمیق که صدای برخورد آرام برگ‌های بیرون با شیشه‌های بلند پنجره هم به گوش می‌رسد. حالا فقط من و آراد مانده‌ایم.
او با حرکتی آرام به کاناپه‌ی بزرگ کرم‌رنگ کنار پنجره اشاره می‌کند؛ جایی که نور گرم غروب روی پارچه‌ی مخملی آن خوابیده و ذرات ریز گردوغبار در میان پرتوهای طلایی، آرام شناورند.
- بشین.
چند لحظه همان‌جا می‌ایستم. هنوز بخشی از وجودم منتظر است از این خواب بیدار شود. اما در نهایت قدمی برمی‌دارم و روی کاناپه می‌نشینم.
پارچه‌ی نرم زیر انگشتانم فرو می‌رود. گرمای آن، تضاد عجیبی با سرمای یخ‌های لومین دارد که هنوز از حافظه‌ی بدنم پاک نشده‌اند. این عمارت بیش از حد آرام است؛ انگار عمداً ساخته شده تا آدم فراموش کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
183
پسندها
702
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #63
سکوت دوباره میانمان می‌افتد.
در گوشه‌ی سالن، شعله‌های آرام شومینه روی سنگ‌های سفید می‌لغزند و هر چند ثانیه، صدای ریز ترک خوردن چوب در فضا می‌پیچد. بخار دمنوش، نرم و مارپیچ از دهانه‌ی فنجان بالا می‌رود و عطر شیرین بابونه با بوی چوب کهنه‌ی عمارت در هم می‌آمیزد.
آراد از جا بلند می‌شود. بی‌آنکه عجله‌ای داشته باشد، چند قدم تا پنجره‌ی قدی برمی‌دارد. نور آخرین لحظه‌های غروب، شانه‌های پهنش را به رنگ طلایی کمرنگی درمی‌آورد. دستش را پشت کمرش گره می‌کند و چند ثانیه فقط بیرون را نگاه می‌کند؛ جایی که شاخه‌های درختان بلند، زیر باد آرام تکان می‌خورند.
انگار انتخاب کردن کلمات، برایش دشوارتر از جنگیدن باشد.
سرانجام بی‌آنکه برگردد، آرام می‌گوید:
- اسم من آراده... اما احتمالاً همین الان هم می‌دونی اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
183
پسندها
702
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #64
نگاهم را از فنجان داغ می‌گیرم و مستقیم به چشمانش خیره می‌شوم.
- تو یکی از ما هستی، النه.
می‌دانستم عادی نیستم. اما کوبیده شدن این حقیقت توی صورتم گویی ستون فقراتم را در هم شکست.
- اون... چرا گفت من صفرم؟
برای اولین بار، سکوت آراد کمی طولانی‌تر از همیشه می‌شود. انگشت شستش آرام روی بند انگشت دست دیگرش می‌لغزد؛ حرکتی کوتاه، اما تکرارشونده، انگار ذهنش میان چند پاسخ مختلف سرگردان باشد.
- چون... تو صفری.
ابروهایم در هم می‌روند.
- یعنی چی؟ صفر یعنی چی؟
آراد نگاهش را برای لحظه‌ای از صورتم می‌دزدد. به شعله‌های آرام شومینه خیره می‌شود؛ شعله‌هایی که روی شیشه‌ی میز، رگه‌های نارنجی و طلایی می‌رقصانند.
- همه‌ی ما... وزن داریم. نه اون وزنی که انسان‌ها رو باهاش اندازه می‌گیرن.
خم می‌شود، یکی از قاشق‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
183
پسندها
702
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #65
چند لحظه طول می‌کشد تا بتوانم دوباره حرف بزنم. ذهنم میان تمام چیزهایی که شنیده‌ام گیر کرده؛ صفر، ترازو، قدرت، رازهایی که انگار سال‌ها قبل از تولد من درباره‌ام نوشته شده بودند.
انگشتانم دور فنجان سردشده جمع می‌شوند.
- پس چرا الان پیداتون شده؟
صدای خودم آرام‌تر از چیزی است که انتظار دارم.
آراد نگاهش را از شعله‌های شومینه می‌گیرد و به من می‌دوزد.
- چرا حالا اومدید دنبالم؟ چرا وقتی بچه بودم... وقتی سال‌ها فقط حضور لومین رو حس می‌کردم، هیچ‌کدومتون خودتون رو نشون ندادید؟
سکوت کوتاهی بین ما می‌افتد. باد آرامی پشت پنجره می‌پیچد و شاخه‌های سرو را به شیشه می‌کوبد. لیا روی دسته‌ی مبل جابه‌جا می‌شود، اما چیزی نمی‌گوید. انگار این سؤال را بارها در ذهن خودش هم پرسیده باشد.
آراد دستش را روی میز می‌گذارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] delnia

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
183
پسندها
702
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #66
نگاهی کوتاه به هانی می‌اندازد. نور کم‌رنگ چراغ‌ها روی صورتش می‌لغزد؛ آرام و گرم، شبیه انعکاس آخرین لحظه‌ی غروب.
- بعضی‌ها مثل هانی... از نسل خورشید هستند. قدرتش از روشنایی و حیات میاد. هانی ترکیبی از نسل نور و یک انسانه
بعد نگاهش به لیا می‌رود. برق کوتاهی میان انگشتان لیا می‌رقصد و پیش از آنکه کسی متوجه شود خاموش می‌شود.
- بعضی‌ها هم از نسل طوفان. انرژی، سرعت... خشم آسمان هستند، مثل لیا که اونم ترکیبی از نوع خاصی از نسل نور و انسانه
بعد دست خودش را بالا می‌آورد. رگه‌ای بسیار کم‌رنگ از نور میان انگشتانش شکل می‌گیرد و محو می‌شود.
- و بعضی‌ها توانایی‌هایی دارن که به جای نابودی، برای ترمیم ساخته شده. مثل من که ترکیبی از نسل نور درمانگر و انسان جنگجو ساخته شدم.
نگاهش دوباره روی من ثابت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] delnia

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
183
پسندها
702
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #67
- اما شما از کجا مطمئنید که من دوخونی‌ام؟
آراد چند لحظه چیزی نمی‌گوید. نگاهش پایین می‌افتد؛ نه به صورتم، نه به چشمانم...به مچ دستم.
انگار چیزی را می‌بیند که برای من هنوز پنهان است.
بعد آرام می‌گوید:
- درواقع مطمئن نیستیم.
ابروهایم بالا می‌رود. و دستانم را مشت می‌کنم.
- چی؟
سرش را بلند می‌کند.
- ما فقط به چیزی که دیدیم اعتماد کردیم.
نگاهش دوباره روی دستبندم می‌لغزد.
- سنگ سرخ.
ناخودآگاه دستم را روی آستینم می‌کشم؛ انگار با همین حرکت بتوانم دستبند را از آن‌ها پنهان کنم.
- اما اون فقط یه سنگه که همه چیو درب و داغون کرد
آراد خیلی آرام سر تکان می‌دهد.
- نه، النه.
صدایش پایین می‌آید.
- سنگ سرخ فقط یک سنگ نیست.
چند لحظه مکث می‌کند.
- این سنگ واکنش نشون نمی‌ده... مگر به کسی که ریشه‌ای از دنیای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا