- تاریخ ثبتنام
- 12/3/26
- ارسالیها
- 36
- پسندها
- 176
- امتیازها
- 503
- مدالها
- 1
- نویسنده موضوع
- #11
در دادن نامه تامل کرد، ترسش از خودش نبود، چون پدرش شاید او را توبیخ میکرد، اما مطمئناً او را بیسر نمیکرد! اما اگر باد به گوشش میرساند که روژمان را میخواهد، خون به پا میشد! هناس این را نمیخواست، او تنها به یک چیز فکر میکرد، آن چشمان مشکین، که از دور هم، گرما بر دل سردش بخشیده بود!
- خانم؟! خانم؟!
با صدای روژان، نگاه از پنجره گرفته و لب زیرینش را با زبان تر کرد.
- به نظرت، اگر این نامه رو بدی بهش، اتفاقی میفته؟!
روژان نگاهی به کاغذ مچاله شده در دستان هناس خیره شد، همان کاغذی که از نگاه اول متوجهاش شده بود!
- نامه؟!
هناس، انگشتهایش را نوازش گونه، روی پیشانی کشیده و گفت:
- آره، میخواستم از حسم نسبت بهش بگم، مطمئنن اونم از من خوشش مياد، من چیزی کم ندارم مگه نه؟!
روژان کلافه، چنگی...
- خانم؟! خانم؟!
با صدای روژان، نگاه از پنجره گرفته و لب زیرینش را با زبان تر کرد.
- به نظرت، اگر این نامه رو بدی بهش، اتفاقی میفته؟!
روژان نگاهی به کاغذ مچاله شده در دستان هناس خیره شد، همان کاغذی که از نگاه اول متوجهاش شده بود!
- نامه؟!
هناس، انگشتهایش را نوازش گونه، روی پیشانی کشیده و گفت:
- آره، میخواستم از حسم نسبت بهش بگم، مطمئنن اونم از من خوشش مياد، من چیزی کم ندارم مگه نه؟!
روژان کلافه، چنگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر