- تاریخ ثبتنام
- 13/6/22
- ارسالیها
- 1,962
- پسندها
- 4,563
- امتیازها
- 27,173
- مدالها
- 24
- نویسنده موضوع
- #11
دست مارینا را که همانند جنازهای بیجان شده بود را در دست گرفت و نبض او را گرفت، به ملکه خیره شد و با صدای آرامی که گویا از ته چاه در میامد ل*ب زد:
- ملکه چیزی نیست نگران نباشید، قبل از به قصر آمدن چه چیزی شده بود؟
ملکه به واهیک خیره شد، نمیتوانست بگوید کسی قصد جان او را کرده است.
به طبیب خیره شد، آب دهانش را قورت داد، با زبانش ل*بهای خود را تر کرد و گفت:
ـ از سگهای جنگل ازن ترسیده است، شما میدانید سگی دارند همچو گرگ!
طبیب به ملکه خیره شد و دست مارینا را بر روی تخت گذاشت. از جای خود بلند شد و گفت:
ـ نگران نباشید، این بیهوشی تنها از ترس و نگرانیست بانوی من. هر چقدر که میتوانید او را از ترس و نگرانیها دور نگه دارید.
جعبهاش را برداشت و مجددا دستی به...
- ملکه چیزی نیست نگران نباشید، قبل از به قصر آمدن چه چیزی شده بود؟
ملکه به واهیک خیره شد، نمیتوانست بگوید کسی قصد جان او را کرده است.
به طبیب خیره شد، آب دهانش را قورت داد، با زبانش ل*بهای خود را تر کرد و گفت:
ـ از سگهای جنگل ازن ترسیده است، شما میدانید سگی دارند همچو گرگ!
طبیب به ملکه خیره شد و دست مارینا را بر روی تخت گذاشت. از جای خود بلند شد و گفت:
ـ نگران نباشید، این بیهوشی تنها از ترس و نگرانیست بانوی من. هر چقدر که میتوانید او را از ترس و نگرانیها دور نگه دارید.
جعبهاش را برداشت و مجددا دستی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر