• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دلباخته تاریکی | مایار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mayar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 25
  • بازدیدها بازدیدها 207
  • کاربران تگ شده هیچ

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #21
سکوتی که پیش از این، همچون پتکی بر ذهنمان کوبیده می‌شد، با رسیدن به میدان امام، رنگ باخت و جای خود را به وزوز مداوم جمعیت و همهمه بازار داد. صدای بوق ممتد ماشین‌ها، فریاد دستفروش‌ها، و قدم‌های شتابان رهگذران، لایه‌ای جدید بر این سکوت پر از حرف اضافه کرد. ماشین را کنار پیاده‌روی میدان پارک کردم. با باز شدن در، نه تنها هوای خوب و کوهستانی شهر، که بوی ادویه‌های تند، عطر تند سیر تازه، و شاید هم کمی بوی نان تازه، مشامم را نوازش داد. دلناز پیاده شد، نگاهش هنوز اندکی نگران بود، گویی منتظر تلنگری بود تا دوباره در خود فرو رود. ماشین را خاموش کردم و سپس به او ملحق شدم.
پس از وارد شدن به خیابان بوعلی‌سینا، قدم در مغازه‌ی اول گذاشتیم. فضایی پر از رنگ و پارچه؛ مخمل‌های براق، حریرهایِ لطیف، و کتان‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #22
هزینه لباس را حساب کردم و کارت‌بانکی و رسید را داخل کیفِ کوچک و مشکی‌رنگم انداختم که دلناز از اتاق پرو بیرون آمد. فروشنده پیراهن را در کیسه‌ای مشکی رنگ گذاشت و به دلناز داد. با خروج از مغازه، نسیم خنکی که بوی جوراب‌های نو و هات‌داگ‌های داغ از مغازه کناری را در خود داشت، به صورتمان خورد. دلناز با قدم‌هایی سبک و چهره‌ای خسته اما کمی آرام‌تر، ساکِ مشکی‌رنگ لباس را در دست گرفته بود. نگاهش را آهسته به من دوخت و با صدایی نرم و محتاط، انگار که مبادا پاسخ من دلش را دوباره بلرزاند، پرسید.
- دلی… چقد شد پولش؟
بدون اینکه مکث کنم، انگار پاسخم را از قبل تمرین کرده باشم، با جدیتی که مثل تیغی نازک میان‌مان کشیده می‌شد، گفتم:
- تو کارِت نباشه. چیز دیگه‌ای نمی‌خوای؟
چشم‌هایش درست مثل زمان‌هایی که از حرفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #23
هنوز چند قدم بیشتر از مغازه دور نشده بودیم که دلناز، مثل دخترکی که تازه وارد شهر بازی شده باشد، مسیر را نیمه‌دویده برگشت و به سمت پاساژ داخل خیابان رفت. دنبالش به راه افتادم؛ اما او آن‌قدر پیشاپیش و مشتاق قدم برمی‌داشت که انگار خریدِ من برایش شادی بی‌قید و شرطی داشت. نور مهتابی‌های سرد پاساژ روی گونه‌هایش می‌نشست و برق چشم‌هایش را دوچندان می‌کرد. هر ویترین را با مکثی کوتاه نگاه می‌انداخت، گاهی لبخندی محو می‌زد، گاهی چیزی زیر لب می‌گفت که من نمی‌شنیدم، ولی از حالت صورتش معلوم بود برایم نقشه می‌کشد.
من یک قدم عقب‌تر، آرام‌تر از او حرکت می‌کردم. نگاه از روی مانتوهای پشت ویترین‌ها سُر می‌خورد؛ دنبال چیزی ساده، رنگی خاموش، مدلی که بی‌صدا باشد و نگاه‌ها را طلب نکند. درست همان چیزی که همیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #24
ناگهان صدای دلناز مثل تکه‌ای نور از میان همهمه‌ی پاساژ رد شد و به من رسید.
- دلارام، بیا این مانتو رو ببین!
اسمم را که صدا زد، انگار نخ باریکی که ذهنم را به گفت‌وگوی تلفنی با بهراد بند کرده بود، لحظه‌ای شُل شد؛ همراه با حسی گنگ و سنگین که نمی‌دانستم اسمش دلشوره است یا کنجکاوی، سعی کردم ذهنم را از فکرِ قرار عصر و حرف‌هایی که احتمالا می‌خواست بزند بیرون بکشم. از قبل هم حسی خوب به این دیدار نداشتم؛ انگار اتفاقی‌ است که دیر یا زود، باید بیفتد و من هیچ راه
محترمانه‌ای برای فرار از آن ندارم. حالا دیگر کار از کنسل کردن گذشته بود؛ کلمه‌ها گفته شده بود، وعده داده شده بود، و من، مثل همیشه، بین خواستن و نخواستن گیر کرده بودم.
نفس عمیقی کشیدم و قدمم را تندتر کردم تا خودم را به دلناز برسانم. صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #25
آخر سر، زیر بار اصرارهای بی‌وقفه‌ی دلناز کمر خم کردم. آن‌قدر با ذوق، هر بار جلوی آینه تکرار کرده بود "نگاه کن چقدر بهت میاد" که دیگر بعید بود حتی خود مانتو بتواند مخالفت کند؛ چه برسد به من. کارت را که روی دستگاه کشیدم و عددِ روی صفحه نیمه‌خالی شدن حسابم را سیلی‌وار توی صورتم کوبید، گوشه‌ی دلم یکهو خالی شد؛ اما لبخند نصفه‌ای روی لبم نگه داشتم تا ذوقِ دلناز خراب نشود. وقتی از مغازه بیرون آمدیم، هر کدام‌مان کیسه‌ای در دست داشتیم؛ ساعت، روی صفحه‌ی گوشی، دو ظهر را نشان می‌داد. آفتابِ مرده‌ی وسط روز از شیشه‌های سقف پاساژ بی‌رمق می‌تابید و پیامِ تازه‌ رسیده‌ای بین اعلان‌ها چشمک می‌زد:
- نزدیکم.
بهراد بود.
انگار نوشته‌ی کوتاه، فضا را برایم عوض کرد. دلناز نگاهی به صفحه انداخت و لبخند شیطنت‌آمیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
71
پسندها
216
امتیازها
1,048
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #26
صدای قدم‌هایش آرام و مطمئن بود. برگشتم. بهراد، با تیپی رسمی و سراسر مشکی، به سمتم می‌آمد. کت‌وشلوار مشکی، پیراهنی تیره، کفش‌هایی که برق ملایمی زیر نور می‌زدند؛ انگار برای صحنه‌ای مهم آماده شده باشد، نه صرفاً یک قرار معمولی.
لبخند بزرگی روی لبش نشسته بود؛ آن‌قدر بزرگ که کمی اغراق‌آمیز به نظر می‌رسید، اما نمی‌شد گرمایش را انکار کرد. در دست راستش، یک شاخه گل رز سرخ بود؛ سرِ گل، مثل شعله‌ای کوچک ولی پُررنگ، وسط این همه چوب و رنگ‌های خنثی، جلب توجه می‌کرد.
مقابلم ایستاد. فاصله‌مان آن‌قدر نزدیک شده بود که عطرش واضح‌تر در مشامم پیچید. با صدایی مطمئن و صمیمی گفت:
- سلام.
نگاهم برای لحظه‌ای روی گل، روی لبخندش، روی رنگ مشکی لباسش و انعکاس نور روی شیشه‌های پنجره جابه‌جا شد. سرم را کمی پایین انداختم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Céleste

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا