• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پروانهٔ نارس | مروارید کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع D.Kh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 98
  • کاربران تگ شده هیچ

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #11
*یک ساعت بعد، دفتر مدیریت*
پلکی زدم و نیم نگاهی به سمت چپم کردم. صدای بلند گریه صغرا مثل دریل مش موسی روحم رو نوازش می‌کرد و آب دماغ امتداد یافته تا چونش باعث میشد از صمیم قلب بخوام با چاقوی میوه خوری نشسته روی میز گل کوت کوتش کنم. صورت سیاه آفریقاییش حالا به رنگ قرمز جیگر گوسفندی دراومده بود و دماغ گندش باد کرده بود. دقیق نمی‌دونستم چرا صورتش تغییر رنگ داده؛ اما به طور کلی از دو حالت خارج نیست؛ یا برای غذایی بوده که من روش ریختم یا برای گریه خرانش. مورد اول خودش به دو دسته تقسیم میشه؛ دسته اول به خاطر داغی غذا و دسته دوم برای اینکه لوبیا خودش قرمزه و آثارش روی صورت چرکوی صغرا به جا مونده و حموم یک ساعته برای تمیز کردنش عاجز مونده. مورد دوم یعنی گریه خرانش هم به دو دسته دیگه تقسیم میشه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #12
کف دست نمناکم رو به پایین لباسم مالیدم و سرم رو کمی کج کردم. تار می‌دیدم؛ اما با همین دید شخمی می‌تونستم صدای ناله‌وار گل رو ببینم که دست تپل سیما خانم رو مثل ضریح تمام رضا گرفته و با چشم‌هاش صغرای کوتوله رو صدا میزد. حقیقتا جا داره تفی به روح لیلا بفرستم که عینک نازنینم رو شکوند؛ البته درسته بعدش چنان زدم تو دهنش که دندون نیش سمت راست ردیف بالاش شکست؛ اما خب.
بیتا خانم لبخند همیشگیش رو به سیما خانم تابوند و خدا رو شکری زمزمه کرد. می‌خوام صد سال سیاه و سفید به هوش نیاد عجوزه. دلیل بیهوش شدنش رو نمی‌فهمیدم. خوب که چی الان؟ انگار اگه تو غش و ضعف نکنی این سگ خانم شماره دو خوب نمیشه؟
صغری با شنیدن ناله مادر سوسمارتر از خودش عر بلندی زد و با دست گرز مانندش محکم روی دست ظریف بیتا خانمی زد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #13
صدای بلند صغرا مثل شهاب سنگ به قلبم برخورد کرد و تموم وجودم رو به آتیش کشید و دایناسورهای مغزم رو در خودش حل کرد. سیما خانم خودش رو کمی عقب کشید تا صغری مثل سگ سرابی پیسی گرفته خودش رو روی معده گل بندازه و جیگرش رو به آتیش بکشونه. به جای اینکه گل دستش رو بالا ببره و چکشی بزنه تو ناحیه تحتانیش، نگاه دودو زنش رو گرد کرد و دست های رنگ پریدش رو دور کمر عریض و طویل صغرا حلقه کرد. حالا اگه ما بودیم همون چایی رو می‌کرد تو پانکراسمون. دهنم رو کج کردم و چشم غره ای به تو... بچهٔ نابالغ گل رفتم.
احساس می‌کردم تک تک سلول‌های گیرنده گوشم دارن خودشون رو توی سیانور غرق می‌کنن تا فقط این آوای نحس رو نشنون. بالاخره عرعرای تنها خر محله به حدی بلند شد که بیتا خانم دندونای کج و معوجش رو محکم به هم سابید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.Kh

کاربر فعال بخش
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/10/25
ارسالی‌ها
18
پسندها
52
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #14
نمی‌دونم قبلا اشاره کردم یا نه؛ اما متاسفانه، تاکید می‌کنم متاسفانه، صغری دست پرورده خود خرم بود و یه زمانی، تاکید می‌کنم یه زمانی که هنوز انقدر حال به هم زن نشده بود، افتخار شاگردیم رو بهش دادم. اولین درسی هم که بهش دادم این بود:
- من رو ببین بچه؛ هر وقت کسی، حالا فرق نداره آدم باشه، ننت باشه، بابات باشه، مش غلام حسین باشه، سگ باشه، چمیدونم هر خری، بهت گفت بالا چشمت ابرو، عین بچه ننه‌ها نرو پیش ننت و عر بزن. خودت باید کاری کنی مثل سگ عر بزنه.
و بله! سوزش خانمان سوزی که توی تک‌تک سلول‌های کمرم پیچید نعره میزد که من بعد از سه سال نتیجه یقه جر دادن خودم رو برای آموزش لگد به سبک خر به توله گل رو گرفتم. نعره ترکیبی یا ابلفضل بیتا خانوم و ذکر یا لیلة‌المبیت سیما خانم ذره ذره به جسمم نفوذ کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا