• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین مسافر | محمدمهدی منصوری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mohammadmahdimn
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 604
  • کاربران تگ شده هیچ

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #11
آن دو در مسیر بودند و حالا شدت بارش باران کمتر شده بود. به شهر نزدیک می‌شدند. اکنون جاده قدیمی به پایان رسیده بود و چند کیلومتر بیشتر تا شهر فاصله نداشتند. تیر چراغ‌های برق کنار خیابان با نور زرد رنگی آن جاده را روشن کرده بودند.
هاله‌ی نور داخل باران نم‌نم به شکل زیبایی می‌درخشید و هر دانه باران وقتی زیر نور چراغ‌ها می‌رسید، سقوطش به راحتی دیده می‌شد. گذر ماشین یکی‌یکی چراغ ها را رد می‌کرد. نور به داخل ماشین می‌تابید و به واسطه آن داخل کابین روشن می‌شد؛ سپس خاموش می‌ماند تا به چراغ بعدی برسند. همین روشن و خاموش شدن با ریتم خاصش، سایه هایی روی داشبورد و پیراهن مهدی می‌انداخت. اما این‌ها چیزی نبود که توجه مهدی را جلب کند. او به‌دنبال دیدن صورت آن دختر بود.
با نزدیک شدن به همین روشنایی‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #12
انگار متوجه نگاه‌های طولانی مهدی شده بود، اما حرفی نزد. مهدی پس از چند ثانیه چشم در چشم بودن با او داخل آینه، نگاهش را به جاده انداخت. حالا مهدی برای این‌که بیشتر از زندگی دخترک سر در بیاورد، مؤدبانه گفت:
- ببخشید، می‌تونم اسمتون رو بپرسم؟
اولین بار بود برای آشنا شدن با یک دختر می‌خواست سر صحبت را باز کند. کمی اضطراب داشت؛ ولی سؤالش ناگهانی از دهانش بیرون پرید.
دخترک لبخند زد، با صدایی آرام گفت:
- رویا.
مهدی حالا مصمم‌تر برای ادامه این گفت‌وگو شده بود.
- خوشبختم، منم مهدی‌ام. شما این موقع شب تو این تاریکی برا چی اون‌جا مونده بودین؟ چرا تنها؟ نمی‌ترسیدین؟
رویا بدون اینکه واکنش خاصی نشان دهد، گفت:
- من همیشه تنهام. البته هر از گاهی می‌رم پیش پدر و مادرم. امروزم کنار اونا بودم تا این‌که شب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #13
هر لحظه به کلبه نزدیک‌تر می‌شدند. مهدی دلش پیش رویا گیر کرده بود. حالا نمی‌خواست با رساندن او به‌کلی رشته ارتباطش با رویا قطع شود. در این فکر بود چگونه می‌تواند بیشتر با رویا وقت بگذراند. هیچ راهی به ذهنش نرسید.
چرخ جلوی ماشین در چاله‌ی آبی فرو رفت؛ چاله‌ای همچون باتلاق کوچک. ماشین از حرکت ایستاد. مهدی و رویا هردو شوکه شدند. هیچ راهی برای در آوردن ماشین از چاله نداشتند.
مهدی تا امشب در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود. دنده عقب، گاز... دنده یک، گاز... بی فایده بود، ماشین تکان نمی‌خورد.
رویا گفت:
- ولش کن الکی گاز نده. نمی‌تونی این‌جوری بیاریش بیرون.
مهدی گفت:
- پس چیکار کنم. نمی‌تونم همین‌جوری این‌جا بمونم که.
رویا خندید؛ خنده‌ای از روی تمسخر. مهدی کمی عصبانی شد؛ اما به فکر چاره بود و سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #14
رویا به سمت شومینه برگشت، چند تکه هیزم داخل آن انداخت. با چند دم آرام، شعله‌های نارنجی زبانه کشیدند و روشنایی گرم آتش فضای کوچک کلبه را پر کرد. سپس رو به مهدی گفت:
- شروع کن، چرا هنوز چیزی نخوردی؟
مهدی اما منتظر ماند تا خودِ رویا هم سر سفره بنشیند.
- خودت هم بیا.
بوی کوفته‌تبریزی فضای کلبه را پر کرده بود؛ بوی سبزی‌های معطر و پیاز داغ نشان از طعم دلچسب غذا داشت. رویا روبه‌روی مهدی نشست و هر دو شروع به خوردن غذا کردند. مهدی با اولین قاشق، کوفته را شکافت. بخار داغ از میانش بیرون زد و همان لقمه‌ی اول طعم دل‌پذیری زیر زبانش پخش کرد. گرمای غذا در جانش نشست؛ حالا از سرمای هوای چند دقیقه پیش دیگر خبری نبود، اما سرمای دیگری در ذهنش باقی مانده بود، سردی یک حس ناشناخته درباره‌ی ماجرای دو کوفته‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #15
برای عوض کردن بحث و اطمینان از این‌که رویا ناراحت نشده باشد، مهدی به فکر چاره برای بیرون کشیدن ماشینش افتاد و گفت:
- به‌نظرت فردا می‌تونیم ماشین رو از چاله بیاریم بیرون؟
رویا حالا اخم از چهره برداشت.
- آره، نگران نباش، ماشین من هست، با اون می‌کشیمش بیرون.
- ماشینت؟ کجاس؟ چرا با ماشین نرفته بودی خودت؟
- خب ماشینم روشن نمی‌شد. تو نمی‌دونی چشه؟
- کجا گذاشتیش؟
- پشت کلبه‌ است.
- خب حالا که تاریکه، صبر کن فردا یه نگاهی بهش می‌اندازم، احتمالا از باتریشه.
رویا سفره را جمع می‌کرد و با مهدی مشغول صحبت بود. مهدی هم روی صندلی چوبی نشسته بود و دست‌هایش را در هم چفت کرده بود و روی میز قرار داده بود. کم‌کم خواب به چشمان مهدی رخنه می‌کرد، پلک‌هایش سنگین شده بود.
رویا گفت:
- چای نمی‌خوری دم کنم؟
- نه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #16
رویا رو به مهدی کرد.
- صبحت به‌خیر، پاشو بیا صبحونه بخور.
- ممنون، افتادی تو زحمت.
- نه، تو بیشتر به زحمت افتادی که ماشینت الان تو اون وضعیته.
- عه، راستی گفتی ماشین؛ برم ببینم ماشینت مشکلش چیه و بیام.
- نه بیا غذا بخوریم بعد باهم می‌ریم.
میز صبحانه رنگارنگ از نان و پنیر تازه، کره و مربای خانگی بود. آن دو سر میز نشستند و مشغول خوردن صبحانه شدند. طولی نکشید که مهدی دست از غذا کشید، رفت یک چای دیگر برای خودش بریزد، به رویا گفت:
- می‌خوای برا تو هم بریزم؟
- نه من همون یکی که خوردم کافیه. دیگه نمی‌خوام.
مهدی چای دومش را هم خورد و به رویا گفت:
- خب دیگه اگه نمی‌خوای ناهارم بمونم پاشو بریم ماشینت رو روشن کنیم.
منتظر واکنش رویا بود، رویا هم لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
- برو بریم که دیرت شده!
هر دو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #17
در آن احوال صدای جریان آرام رودخانه در جنگل می‌پیچید و آسمانی که قصد نداشت باریدن را متوقف کند، رویا به مهدی گفت:
- بسیار خب، منم ممنونم که دیشب کمکم کردی. حالا کجا می‌خوای بری؟
- می‌خوام برم پیش مامانم، دیروز تا حالا تنهاست.
- خب، پس تو برو پیش مامانت، منم می‌رم یه باتری برا ماشینم بخرم؛ بعد کجا همو پیدا کنیم؟
- هرجا که تو راحتی.
- بعد از ظهر من میام خونه اگه دوست داری بیا همین‌جا.
- باشه، به امید دیدار.
- مراقب خودت باش.
هر کدام سوار بر ماشین، رفتند تا به کارهایشان رسیدگی کنند. مهدی به سوی خانه روانه شد و در راه از فکر رویا بیرون نمی‌آمد. وقتی به خانه رسید، در را با کلید باز کرد. وارد شد، رادیوی مادر آهنگی سنتی را پخش می‌کرد.
داخل اتاق رفت. سمت مادر خم شد و دستش را بوسید.
- سلام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #18
پیرمرد میوه‌فروش با دیدن مهدی لبخند زد، به شوخی به او گفت:
- پسرجان، خوش اومدی. حیف امروز آبگوشت نداریم.
مهدی خندید و به پیرمرد گفت:
- ازت ممنونم پدرجان دیروز هم مزاحم‌تون شدم، امروز ولی مهمون دارم، اومدم میوه ببرم. فقط اگه اشکالی نداره یکی دو روز دیگه برات پولش رو میارم.
- مغازه خودته پسرم، هرچی می‌خوای بردار ببر.
- خیلی خیلی ممنونم.
مهدی رفت سراغ صندوق سیب‌ها تعدادی سیب قرمز، چند پرتقال، کمی لیموشیرین و نارنگی برداشت و داخل پاکت گذاشت.
نزد پیرمرد بازگشت و گفت:
- پدرجان این‌ها رو حساب کن، من همین دو روزه میام پولشو بهت میدم.
- قابلی نداره پسرم.
- مچکرم.
میوه‌ها را گرفت و سوار ماشین شد تا به خانه برگردد. وقتی رسید، در را باز کرد. میوه‌ها را آورد و داخل آشپزخانه شست و برای پذیرایی آماده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #19
مهدی به سمت ماشینش برگشت، مدت کوتاهی منتظر ماند. وقتی سرش را چرخاند رویا را دید که از کلبه بیرون آمده بود، لباسی سفید با گل‌های قرمز رنگ به تن داشت با یک کلاه برت فرانسوی که کج روی موهای مشکی رنگش خودنمایی می‌کرد.
باد شروع به وزیدن کرده بود، رویا به سوی مهدی گام برمی‌داشت و باد موهای لطیفش را نوازش می‌کرد، با دیدن این صحنه قلب مهدی شروع به تپش شدیدی کرد، احساس می‌کرد هر لحظه که می‌گذرد؛ بیشتر عاشق رویا می‌شود.
رویا نزدیک مهدی آمد و گفت:
- خب من حاضرم، بریم.
مهدی در جلوی ماشین را برایش باز کرد، رویا سوار شد و مهدی در را بست. خودش هم فوراً سوار ماشین شد و به سوی خانه‌شان حرکت کرد.
در راه مهدی به رویا گفت که ماجرای شب گذشته و دخترکی که سر راه سوار کرده بود را برای مادرش تعریف کرده و اکنون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #20
سوار ماشین شد و به میدان شهر رفت. امروز شهر شلوغ‌تر بود، تعدادی مسافر سوار کرد و به مقصدشان رساند. کرایه‌هایی که دریافت کرده بود را شمرد، با خود گفت:
- بهتره برم پول اون پیرمرد رو بدم، ازش مهلت گرفتم ولی آخرش که بدهکاری رو باید داد.
سراغ میوه‌فروش رفت، پول میوه‌ها را به او پرداخت کرد و با تشکر فراوان از او خداحافظی کرد.
سوار ماشین شد تا به خانه برگردد. در مسیر آگهی استخدامی یک شرکت تولیدی را دید؛ آن را به دقت خواند و آدرس آن کمپانی را داخل دفترچه‌ای که داخل جیبش بود یادداشت کرد. دفترچه را بست و داخل داشبورد انداخت. ماشین را روشن کرد و در میان شلوغی خیابان‌ها راه افتاد. باران حالا نم‌نم شروع به باریدن کرده بود و سرمای هوا همچنان به مغز استخوان می‌رسید. در تمام طول راه به آگهی استخدام فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا