- تاریخ ثبتنام
- 5/4/26
- ارسالیها
- 76
- پسندها
- 382
- امتیازها
- 1,748
- مدالها
- 6
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #11
آن دو در مسیر بودند و حالا شدت بارش باران کمتر شده بود. به شهر نزدیک میشدند. اکنون جاده قدیمی به پایان رسیده بود و چند کیلومتر بیشتر تا شهر فاصله نداشتند. تیر چراغهای برق کنار خیابان با نور زرد رنگی آن جاده را روشن کرده بودند.
هالهی نور داخل باران نمنم به شکل زیبایی میدرخشید و هر دانه باران وقتی زیر نور چراغها میرسید، سقوطش به راحتی دیده میشد. گذر ماشین یکییکی چراغ ها را رد میکرد. نور به داخل ماشین میتابید و به واسطه آن داخل کابین روشن میشد؛ سپس خاموش میماند تا به چراغ بعدی برسند. همین روشن و خاموش شدن با ریتم خاصش، سایه هایی روی داشبورد و پیراهن مهدی میانداخت. اما اینها چیزی نبود که توجه مهدی را جلب کند. او بهدنبال دیدن صورت آن دختر بود.
با نزدیک شدن به همین روشناییهای...
هالهی نور داخل باران نمنم به شکل زیبایی میدرخشید و هر دانه باران وقتی زیر نور چراغها میرسید، سقوطش به راحتی دیده میشد. گذر ماشین یکییکی چراغ ها را رد میکرد. نور به داخل ماشین میتابید و به واسطه آن داخل کابین روشن میشد؛ سپس خاموش میماند تا به چراغ بعدی برسند. همین روشن و خاموش شدن با ریتم خاصش، سایه هایی روی داشبورد و پیراهن مهدی میانداخت. اما اینها چیزی نبود که توجه مهدی را جلب کند. او بهدنبال دیدن صورت آن دختر بود.
با نزدیک شدن به همین روشناییهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر