- تاریخ ثبتنام
- 5/4/26
- ارسالیها
- 76
- پسندها
- 382
- امتیازها
- 1,748
- مدالها
- 6
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #21
بعد از صرف چای و استراحتی کوتاه به رویا نگاه کرد و گفت:
- اگه آمادهای برسونمت خونه. البته من و مامان دوست داریم که پیشمون بمونی، هرطور خودت مایلی.
رویا بیدرنگ از جا بلند شد.
- نه ممنون، مزاحم شما و مادرتون شدم همین چند ساعتم.
- مزاحم نیستی. اینجام مثل خونهی خودته.
رویا کلاهش را روی سر گذاشت، از مادر خداحافظی کرده و همراه مهدی از خانه بیرون آمد. حالا هوا از وقتی که به خانهی مهدی میآمدند سردتر بود. در را پشت سرشان بستند. رویا از سرما شروع به لرزیدن کرد، مهدی که متوجه او بود با خنده گفت:
- اینجا همیشه باید یه کت همراهت باشه.
اما از روی محبت، کت خودش را از تن در آورده و روی دوش رویا انداخت؛ رویا هم فوراً آن را پوشید.
نزدیک ماشین که رسیدند مهدی در را برای رویا باز کرد و خودش پشت فرمان...
- اگه آمادهای برسونمت خونه. البته من و مامان دوست داریم که پیشمون بمونی، هرطور خودت مایلی.
رویا بیدرنگ از جا بلند شد.
- نه ممنون، مزاحم شما و مادرتون شدم همین چند ساعتم.
- مزاحم نیستی. اینجام مثل خونهی خودته.
رویا کلاهش را روی سر گذاشت، از مادر خداحافظی کرده و همراه مهدی از خانه بیرون آمد. حالا هوا از وقتی که به خانهی مهدی میآمدند سردتر بود. در را پشت سرشان بستند. رویا از سرما شروع به لرزیدن کرد، مهدی که متوجه او بود با خنده گفت:
- اینجا همیشه باید یه کت همراهت باشه.
اما از روی محبت، کت خودش را از تن در آورده و روی دوش رویا انداخت؛ رویا هم فوراً آن را پوشید.
نزدیک ماشین که رسیدند مهدی در را برای رویا باز کرد و خودش پشت فرمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر