• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین مسافر | محمدمهدی منصوری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mohammadmahdimn
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 604
  • کاربران تگ شده هیچ

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #21
بعد از صرف چای و استراحتی کوتاه به رویا نگاه کرد و گفت:
- اگه آماده‌ای برسونمت خونه. البته من و مامان دوست داریم که پیشمون بمونی، هرطور خودت مایلی.
رویا بی‌درنگ از جا بلند شد.
- نه ممنون، مزاحم شما و مادرتون شدم همین چند ساعتم.
- مزاحم نیستی. این‌جام مثل خونه‌ی خودته.
رویا کلاهش را روی سر گذاشت، از مادر خداحافظی کرده و همراه مهدی از خانه بیرون آمد. حالا هوا از وقتی که به خانه‌ی مهدی می‌آمدند سردتر بود. در را پشت سرشان بستند. رویا از سرما شروع به لرزیدن کرد، مهدی که متوجه او بود با خنده گفت:
- این‌جا همیشه باید یه کت همراهت باشه.
اما از روی محبت، کت خودش را از تن در آورده و روی دوش رویا انداخت؛ رویا هم فوراً آن را پوشید.
نزدیک ماشین که رسیدند مهدی در را برای رویا باز کرد و خودش پشت فرمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #22
مهدی تا لحظه آخر چشم از رویا برنداشت تا وقتی او وارد کلبه‌اش شد. دوری رویا برایش سخت بود؛ اما مادرش هم در خانه تنها بود و باید نزد مادرش برمی‌گشت، دور زد و مسیری را که با رویا آمده بود تنها برگشت.
وارد خانه شد، مادر را صدا کرد و گفت:
- مامان، عروست رو رسوندم!
حالا هر دو خندیدند، مهدی به مادر گفته بود که قصد دارد برای کار به آن شرکت برود؛ مادرش هم به او توصیه‌هایی کرد تا در مصاحبه موفق شود.
وقتی مهدی برای خواب خانه را آماده می‌کرد، مادرش برای او دعا می‌کرد و برای یک فرزند چه چیزی بهتر از دعای مادر؟
چراغ‌ها خاموش شدند، تاریکی همچون هاله‌ای سنگین بر فضای اتاق حاکم شد و تنها صدایی که در سکوت شب پخش می‌شد، صدای نم‌نم باران بود.
صدای باران تا نیمه‌های شب در فضای خانه می‌پیچید. اما خستگی آن‌قدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #23
هوای تازه شادابی خاصی به مهدی داد. ماشین را روشن کرد و رفت. بعد از مدتی به ساختمان شرکت رسید. ساختمانی نسبتاً بزرگ با تابلوی فلزی که نام همان کارخانه روی آن نوشته شده بود. چند لحظه پشت فرمان نشست و به ساختمان نگاه کرد. قلبش کمی تندتر می‌زد؛ ولی به توصیه مادرش با اعتماد به نفس از ماشین پیاده شد.
با خودش گفت:
- نگران نباش، اینجام نشد یه جا دیگه.
با گام های محکم وارد ساختمان شد. داخل شرکت چند نفر دیگر هم نشسته بودند که معلوم بود برای استخدام آمده‌اند. نزد منشی شرکت رفت و اسمش را نوشت. حالا مهدی کنار همان افراد منتظر نشست تا نوبتش برسد.
چند دقیقه بعد منشی اسمش را صدا زد و او را به اتاق مصاحبه هدایت کرد.
مهدی نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد. اتاقی کوچک با یک میز و دو صندلی، کنار اتاق گلدان‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #24
اواخر اسفندماه بود. هوا کم‌کم رنگ بهار می‌گرفت؛ سرمای تند زمستان جایش را به نسیمی ملایم داده بود و درخت‌ها آرام‌آرام جوانه می‌زدند.
دو ماه از استخدام مهدی در آن شرکت گذشته بود.
حقوقش هرچند زیاد نبود، اما برایش بوی آرامش می‌داد. توانسته بود کمی پول پس‌انداز کند، بدهی‌هایش به مغازه‌دارها را یکی‌یکی پرداخت کند و حتی برای خودش و مادرش لباس‌های نو بخرد. وقتی لباس جدید را تن مادرش دید، احساس کرد سال‌هاست چنین لبخندی روی صورت او ندیده. خشنودی مادر با چند لباس ساده کاملاً مشخص بود.
در این مدت بیشتر با ماشین شرکت کار می‌کرد و با ماشین خودش کمتر بیرون می‌آمد؛ اما هر هفته آن را تمیز می‌کرد، آب و روغنش را چک می‌کرد و با دقت به سر و وضعش می‌رسید. تنها رفیق دوران جوانی‌اش همین ماشین بود.
تنها مسیری که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #25
مهدی از ماشین پیاده شد. رویا با همان لبخند آرام همیشگی‌اش به استقبالش آمده بود. در را برایش باز نگه داشت تا وارد شود.
مهدی داخل کلبه آمد. هوای داخل کلبه مطبوع بود؛ آمیزه‌ای از بوی چوب، عطر خفیف گل‌ها و آرامشی که انگار همیشه در این خانه موج می‌زد. البته همه‌ی این رایحه‌های خوشایند، برای مهدی به عطر تن رویا نمی‌رسید.
نگاهی آرام و مهربانانه به رویا کرد و گفت:
- سلام رویاجانم.
- سلام، خوش اومدی. حالت چطوره؟
صدای مهدی مثل همیشه آرام بود، اما امروز در نگاهش موجی از شادی هم دیده می‌شد.
جلو رفت و دستان رویا را گرفت. انگشتانشان در هم گره خورد. سردی دست رویا انگار با گرمای وجود مهدی ترکیب شد. این لمسِ دستانِ گرم، حس عمیقی به وجود رویا منتقل کرد. با لحن خاصی از مهدی پرسید:
- امروز خیلی خوشحال به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #26
مهدی به رویا گفت:
- خب، حالا آماده شو می‌خوام ببرمت یه جایی.
رویا با کنجکاوی چشمانش را ریز کرد و پرسید:
- کجا قراره بریم؟
- تو فقط بیا، بعدش می‌فهمی.
مهدی از کلبه بیرون رفت و منتظر رویا ماند. نسیم ملایمی از میان درختان عبور می‌کرد و با خود بوی بهار را می‌آورد. وقتی رویا از کلبه بیرون آمد، پیراهنی خوش‌فرم به رنگ کرمِ خنثی با پارچه‌ی کرپ‌حریر به تن داشت، که آستین‌هایش کمی پف‌دار بود و در قسمت مچ، با سه دکمه‌ی کوچک مرواریدی بسته می‌شد. یقه پیراهنش مدل یقه اسکی کوتاه و ظریفی بود که گردنِ باریک و کشیده‌اش را بیشتر نمایان می‌کرد. کمربند هم‌جنس خود لباس، دور کمرش گره خورده بود و دامنِ کلوشِ آن با هر قدمش، ملایم روی ساق پاهایش حرکت می‌کرد. او یک جفت کفش جلوباز پاشنه‌بلند به رنگ کرم روشن هم به پا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #27
حالا وقت آن رسیده بود که به دست‌بوسی مادر بروند. استارت ماشین، جرقه‌ای بر ذهن هر دوی آن‌ها بود تا سریع‌تر نزد مادر رفته و این پیوند نوپا را به تماشای چشمان پرمهر مادر ببرند.
انگشتان دست راست مهدی در انگشتان دست چپ رویا گره خورده بودند. پرتوی خورشید، گرمایی لذت بخش به جمع دو نفره‌ی آن‌ها بخشیده بود اما گرمای محبت، از جنس دیگری بود که میان آن‌ دو جاری بود.
به خانه رسیدند و مهدی رویا را به داخل دعوت کرد.
صدای رادیوی مادر در خانه پیچیده بود، آواز ابوعطای شجریان در اجرای گل‌های تازه.
- بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد...
مهدی در را باز کرد و با لبخندی به رویا گفت:
- بیا داخل، رادیوی مامان هم انگار می‌دونه چه بهار دلکشی در انتظارمونه که داره این تصنیف رو برامون می‌خونه.
وارد شدند و مهدی مادر را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #28
صدای گوینده رادیو، پر از شور و نشاط در خانه می‌پیچید، و عطر گل‌های شب‌بو رایحه ملایمی در فضای خانه پراکنده بود. آنان هر دم به لحظه تحویل سال نزدیک‌تر می‌شدند.
آغاز سالی جدید به همراه تحولی بزرگ در زندگی مهدی، لذت زیستن را برایش چندین برابر کرده بود. حضور رویا در جمع خانواده، گرمایی دوست‌داشتنی به این خانه بخشیده بود.
در همین لحظه صدای توپ و نقاره‌های تحویل سال از رادیو پخش شد:
- آغاز سال یک‌هزار و سیصد و پنجاه و هفت هجری خورشیدی بر همه‌ی ایرانیان خجسته باد... .
مهدی با وجود درد خفیفی که از جراحت دستش احساس می‌کرد، از جایش برخاست؛ سوی مادر رفته و دستش را بوسید.
- مادر از تمام زحماتی که برام کشیدی ممنونم، برامون دعا کن مث همیشه. از این به بعد باید هم برای من و هم برای رویا دعا کنی، سال نو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #29
مهدی دوباره با تردید پرسید:
- مادرجان، مطمئنی نمیای؟ من دلم راضی نمی‌شه تنهات بذارما.
مادر با همان آرامش همیشگی، دستش را به نشانه اطمینان تکان داد و گفت:
- قربونت برم مادر، من این‌قدر خاطره با این در و دیوارا دارم که اصلاً حوصله‌ام سر نمی‌ره. تازه، همسایه بغلی قول داده بهم سر بزنه. شما برین جوونی کنین، خوش بگذرونین و مواظب خودتونم باشین.
مهدی دیگر اصرار نکرد. با کمک رویا، شروع به جمع کردن وسایل سفر کردند. مهدی ساک‌ پارچه‌ای که رویا با سلیقه لباس‌هایشان را در آن چیده بود، روی تخت گذاشت و رفت تا جعبه‌ابزار کوچک و آب و روغن ماشینش را چک کند. رویا آخرین لباس‌های گرم را در ساک گذاشت و در آن را بست. در فضای خانه بوی عطر گل‌های بهاری پیچیده بود و کمی بوی ادکلن مردانه که عطر یادگار پدر بود از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #30
جاده چالوس با آن پیچ‌ و خم‌های جادویی و درختانی که تازه لباس سبز بهاری به تن کرده بودند، مثل یک تابلوی نقاشی پیش چشمانشان پهن شده بود. مهدی شیشه ماشین را کمی پایین کشید تا هوای خنک و مرطوب کوهستان در اتاقک ماشین بپیچد و نفس‌هایشان را تازه کند. با یک دست فرمان را گرفته بود و دست دیگرش در دست‌های ظریف رویا گره خورده بود. صدای ضبط ماشین روی یک ملودی بی‌کلامِ آرام تنظیم شده بود؛ گاهی نگاه‌هایشان به هم می‌افتاد و لبخندی شیرین، زبان مشترکشان می‌شد.
آفتاب کم‌کم به میانه آسمان رسید که تابلوی ورودی شهر رامسر، عروس شهرهای شمال، به چشمشان خورد. بوی دریا و جنگل با هم آمیخته شده بود و حس رهایی عجیبی به مهدی می‌داد. او بدون معطلی مسیر ساحل را در پیش گرفت؛ دوست داشت اولین تصویر مشترکشان در این سفر،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا