- تاریخ ثبتنام
- 5/4/26
- ارسالیها
- 76
- پسندها
- 382
- امتیازها
- 1,748
- مدالها
- 6
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #31
آفتاب که کمی مایل شد، مهدی از جا بلند شد و با لبخند گفت:
- خب خانومم شما همینجا استراحت کن تا من برم بساط ناهار رو جور کنم.
خیلی زود با دو تا ماهی سفید تازه و تمیز شده که از بازارچه همان حوالی خریده بود، برگشت. با مهارت و سرعت همیشگیاش، آتش کوچکی به پا کرد و ماهیها را روی توری کباب کرد. بوی هیزم و ماهی کبابی در هوای مرطوب ساحل پیچید و اشتهایشان را حسابی باز کرده بود. ناهار ساده اما بینهایت لذیذشان را در کنار هم، با چاشنی خنده و نگاههای پرمهرشان خوردند.
بعد از ناهار، کفشهایشان را درآوردند و روی شنهای خیس ساحل شروع به قدم زدن کردند. آب خنک دریا روی پاهایشان میلغزید. مهدی دست رویا را گرفت و با شیطنت به سمت آب اشاره کرد:
- پایه هستی یکم بریم جلوتر؟ انگار خیلی کیف میده.
رویا با تردید...
- خب خانومم شما همینجا استراحت کن تا من برم بساط ناهار رو جور کنم.
خیلی زود با دو تا ماهی سفید تازه و تمیز شده که از بازارچه همان حوالی خریده بود، برگشت. با مهارت و سرعت همیشگیاش، آتش کوچکی به پا کرد و ماهیها را روی توری کباب کرد. بوی هیزم و ماهی کبابی در هوای مرطوب ساحل پیچید و اشتهایشان را حسابی باز کرده بود. ناهار ساده اما بینهایت لذیذشان را در کنار هم، با چاشنی خنده و نگاههای پرمهرشان خوردند.
بعد از ناهار، کفشهایشان را درآوردند و روی شنهای خیس ساحل شروع به قدم زدن کردند. آب خنک دریا روی پاهایشان میلغزید. مهدی دست رویا را گرفت و با شیطنت به سمت آب اشاره کرد:
- پایه هستی یکم بریم جلوتر؟ انگار خیلی کیف میده.
رویا با تردید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر