• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین مسافر | محمدمهدی منصوری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mohammadmahdimn
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها بازدیدها 604
  • کاربران تگ شده هیچ

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #31
آفتاب که کمی مایل شد، مهدی از جا بلند شد و با لبخند گفت:
- خب خانومم شما همین‌جا استراحت کن تا من برم بساط ناهار رو جور کنم.
خیلی زود با دو تا ماهی سفید تازه و تمیز شده که از بازارچه همان حوالی خریده بود، برگشت. با مهارت و سرعت همیشگی‌اش، آتش کوچکی به پا کرد و ماهی‌ها را روی توری کباب کرد. بوی هیزم و ماهی کبابی در هوای مرطوب ساحل پیچید و اشتهایشان را حسابی باز کرده بود. ناهار ساده اما بی‌نهایت لذیذشان را در کنار هم، با چاشنی خنده و نگاه‌های پرمهرشان خوردند.
بعد از ناهار، کفش‌هایشان را درآوردند و روی شن‌های خیس ساحل شروع به قدم زدن کردند. آب خنک دریا روی پاهایشان می‌لغزید. مهدی دست رویا را گرفت و با شیطنت به سمت آب اشاره کرد:
- پایه هستی یکم بریم جلوتر؟ انگار خیلی کیف می‌ده.
رویا با تردید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #32
به محض اینکه سوار ماشین شدند، صدای کوبنده‌ی قطرات درشت باران روی سقف فلزی ماشین مثل سمفونی پرهیاهویی فضا را پر کرد. قطرات آب از لباس‌های هر دو می‌چکید و رویا که لباس‌هایش حسابی خیس شده بود، دست‌هایش را بغل کرد و از سرما لرزید. مهدی سریع ماشین را روشن کرد، درجه‌ی بخاری را تا آخر بالا برد و با نگرانی به رویا نگاه کرد:
- الان گرم می‌شه عزیزم، فقط باید زودتر از این ماسه‌ها بریم بیرون، وگرنه با این بارون شدید چرخامون گیر می‌کنه و هیشکی هم نیست که نجاتمون بده.
مهدی خیلی سریع فرمان را چرخاند و قبل از اینکه زمینِ زیر پایشان تبدیل به گل‌ولای شود، ماشین را به جاده‌ی اصلی رساند. هوا با سرعتی عجیب تاریک شده بود و باران چنان شلاقی به شیشه می‌کوبید که برف‌پاک‌کن‌ها حریفش نمی‌شدند. مهدی مسیر را به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #33
صدای باران که حالا ریتم آرام‌تری به خود گرفته بود، با بوی مطبوعی که از سمت اجاق بلند می‌شد، در هم آمیخته بود. خاله مریم با دستان مهربانش سفره‌ی حصیری کوچکی را وسط اتاق پهن کرد. بوی سیر تازه، شوید و برنج دودی محلی هوش از سر مهدی و رویا برده بود. خاله مریم ظرف سفالی بزرگی را وسط سفره گذاشت؛ یک «باقلاقاتوق» اصیل شمالی که با لوبیای تازه‌ی بهاری و تخم‌مرغ‌های محلی پخته شده بود، همراه با یک دیس کته‌ی نرم و خوش‌عطر برنج شمالی و ترشی سیرِ هفت‌ساله.
رویا که تا به حال چنین طعم اصیل و دلچسبی را نچشیده بود، با هر لقمه لبخندی از رضایت می‌زد و مهدی هم مدام از دست‌پخت بی‌نظیر خاله مریم تشکر می‌کرد. شام در میان حرف‌های شیرین و خنده‌های از ته دلِ این دو زوج جوان و پیر، به دلچسب‌ترین شکل ممکن صرف شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #34
جاده‌های سبز و پیچ‌درپیچ را پشت سر گذاشتند و کم‌کم هوای مازندران جای خود را به نسیم مرطوب و دل‌انگیز گیلان داد. مقصد اولشان لاهیجان بود؛ شهری که از فرسنگ‌ها دورتر می‌شد بوی چای تازه‌دم و کلوچه‌های گرمش را حس کرد. وقتی به شهر رسیدند، مهدی ماشین را نزدیک یکی از بازارهای محلی پارک کرد. قدم زدن در میان مغازه‌هایی که عطر دارچین و گردوی کلوچه‌های تازه از آن‌ها بیرون می‌زد، حسابی سر حالشان آورد. چند جعبه کلوچه گرم و چند بسته چای اصیل لاهیجان خریدند تا هم برای بین راهشان باشد و هم سوغاتی برای مادر.
سفرشان در امتداد جاده ادامه پیدا کرد تا اینکه بعد از رشت به منجیل رسیدند؛ شهر بادهای همیشگی و زیتون‌های خوشمزه. رویا که عاشق زیتون بود، با دیدن ردیف مغازه‌های زیتون‌فروشی با ذوق از مهدی خواست نگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mohammadmahdimn
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #35
شب از نیمه گذشته بود. صدای آواز جیرجیرک‌ها و لالاییِ نرم رودخانه‌ای که از چند قدمیِ کلبه می‌گذشت، در سکوتِ جنگل می‌پیچید. هوای خنک و مه‌آلود بیرون، تضاد دلنشینی با گرمای مطبوعِ داخل کلبه چوبی داشت.
آتش در شومینه داخل کلبه لورچ انداخته و سرخ و زرد میشد. نور زرد و کم‌جانِ فانوس هم، سایه‌های بلندی روی دیوارهای چوبی انداخته بود و بوی سوختن هیزم‌های بلوط در شومینه کوچک گوشه‌ی اتاق، فضا را پر کرده بود.
رویا کنار شومینه نشسته بود و در حالی که شال نازکی روی شانه‌هایش انداخته بود، به رقص شعله‌های آتش نگاه می‌کرد. مهدی با دو استکان چای تازه‌دمِ لاهیجان کنارش نشست. استکان را به دست رویا داد و نگاهش روی صورت آرام و زیبای همسرش ماند. در چشمان رویا، انعکاس شعله‌های آتش می‌رقصید.
مهدی دست آزادش را دور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mohammadmahdimn
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #36
آن شب و روزهای شیرین در گیلان، مثل خوابی کوتاه و خوش به پایان رسید. مهدی و رویا، با دلی که هنوز در گیر و دارِ آرامش کلبه‌ی جنگلی بود، بار و بنه را بستند و ماشین را به سمت جاده‌های کوهستانی و مه‌گرفته‌ راندند. مسیرشان در دل کوه‌ها با آن شکوهِ وهم‌انگیز و سرمای استخوان‌سوزی که حتی در بهار هم دست از سر مسافران برنمی‌داشت، پیش رویشان قد علم کرده بود. مهِ غلیظ و سفیدرنگی مثل یک پارچه لطیف روی دره‌ها و درختان کشیده شده بود. مهدی شیشه‌ها را بالا داده بود و بخاری را روشن گذاشته بود. رویا شال‌گردنِ بافتنی‌اش را محکم‌تر دور خود پیچید و با چشمانی که از تماشای آن حجم از زیباییِ وهم‌آلود خسته نمی‌شد، به دره‌هایی خیره ماند که در دریایی از مه غرق شده بودند.
سکوتِ سنگین جاده، تنها با صدای موتور ماشین و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #37
سرانجام، سیاهی شب بر سر تهران آوار شد. چراغ‌های زرد خیابان‌ها، دود ماشین‌ها و بوی غبار آسفالت، جایگزینِ عطرِ جنگل و دریا شده بود. مهدی بدون آنکه حتی یک لحظه توقف کند، با سرعتی بیشتر از همیشه، خیابان‌های آشنای شهر را پشت سر می‌گذاشت. وقتی به محله‌ی قدیمی‌شان رسیدند، کرکره‌ی بیشتر مغازه‌ها پایین کشیده شده بود و کوچه در سکوتی خلوت و مرموز فرو رفته بود.
ماشین با صدای ناله‌مانندی جلوی درِ چوبی و رنگ‌ و رو رفته‌ی خانه متوقف شد. مهدی ماشین را خاموش کرد، اما برای چند ثانیه همان‌طور دستش روی فرمان ماند. قلبش با ریتمی تند و نامنظم به سینه‌اش می‌کوبید. رویا پیاده شد و چمدان سوغاتی‌ها را از صندلی عقب برداشت.
- پاشو بیا مهدی، چرا نشستی؟ بریم تو خونه که دلم برای مادر حسابی تنگ شده.
مهدی از ماشین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #38
پله‌های سنگی ایوان، زیر سنگینی قدم‌های لرزان مهدی و رویا ناله می‌کردند. هر پله، گویی یک سال بر عمر مهدی می‌افزود. سکوت، مثل مِهی سنگین روی در و دیوار خانه پراکنده بود. مهدی به در چوبی اتاق مادر رسید. دستش را روی دستگیره‌ی فلزی و سرد گذاشت، اما پیش از آنکه در را باز کند، چند ثانیه‌ای در جای خود خشکش زد. او منتظر بود؛ منتظرِ همان نشانه‌ی همیشگی و مأنوس که خستگی را از تنش بیرون می‌کرد. همیشه، حتی در تنهاترین ساعات، صدای خش‌دار رادیوی مادر که روی طاقچه قرار داشت، از پسِ این در به گوش می‌رسید؛ صدایی که معمولاً زمزمه‌ی یک تصنیف دشتی، یا اخبارِ شبانگاهی که با صدای بم گوینده پخش می‌شد. اما اکنون، هیچ نشانه‌ای نبود. هیچ‌چیز جز یک سکوتِ ممتد، گزنده و مشکوک که مانند ناقوس مرگ در گوش‌های مهدی زنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #39
مهدی فریادی وهم‌آلود از گلویش خارج شد؛ صدایی شبیه به ناله‌ی حیوانی زخمی در آستانه‌ی مرگ. سوغاتی‌ها واژگون شد و ظروف سفالی عسل روی زمین غلتیدند و شکستند، اما هیچ‌کس متوجه‌ی آن‌ها نشد. رویا دستش را روی دهانش گذاشت تا فریادش خانه را برندارد، زانوهایش سست شد و به دیوار تکیه داد، در حالی که اشک‌هایش بی‌اختیار روی گونه‌هایش روانه می‌شدند.
مهدی خودش را روی زمین انداخت. به سمت پیکر بی‌جان مادر خزید. دستانش می‌لرزیدند؛ آن‌قدر که نمی‌توانست صورت مادر را لمس کند. با التماس و هق‌هقی که راه گلویش را بسته بود، نالید:
- مادر... مادرجان... شوخی نکن با من... تورو خدا چشاتو وا کن... مهدی اومده... نگاه کن، برات گلیم خریدم... همون رنگی که دوست داشتی... مامان...
او سرِ سنگین و سرد مادر را از روی زمین بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

Mohammadmahdimn

رفیق جدید انجمن
سطح
5
 
تاریخ ثبت‌نام
5/4/26
ارسالی‌ها
76
پسندها
382
امتیازها
1,748
مدال‌ها
6
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #40
اتاق مادر، دیگر آن مأمن امن همیشگی نبود؛ گویی دیوارهایش از چهار طرف به هم نزدیک می‌شدند تا مهدی را در میانه‌ی این فاجعه له کنند. رویا، با چشمانی که از بهت و وحشت لبالب بود، به قامت درهم‌ شکسته‌ی مهدی خیره مانده بود. او هنوز نمی‌توانست باور کند که آن سفرِ رؤیایی، آن خنده‌های لب ساحل و آن شب‌های پر از امید در کلبه‌ی جنگلی، به چنین بن‌بست خونین و سردی ختم شده است. اما مهدی، در حالی که هنوز سر سرد مادر را بر زانو داشت، دیگر آن مرد عاشق روزهای پیش نبود. نگاهش، که پیش‌تر لبریز از تمنا بود، اکنون مثل دو پاره‌سنگ سیاه و بی‌روح، به زمین دوخته شده بود. در ذهنش، تازیانه‌ی گناه بر پیکرش فرود می‌آمد؛ هر لبخندی که در شمال زده بود، حالا مثل خنجری به قلبش فرو می‌رفت. او خودش را می‌دید که مادرِ ناتوانش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mohammadmahdimn
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا