• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه ترجمه رمان داف | زهرا. ا. د. کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Z.A.D.I
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 250
  • کاربران تگ شده هیچ

Z.A.D.I

منتقد ادبیات
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/10/22
ارسالی‌ها
553
پسندها
2,905
امتیازها
14,773
مدال‌ها
11
سن
5
  • نویسنده موضوع
  • #11
یکشنبه فوق العاده بود. یک خوشی خوب، آرام و بی‌وقفه. البته، وقتی مادر خانه نبود معمولا همه چیز کاملا آرام و ساکت بود. وقتی خانه بود، خانه همیشه پر سر و صدا به نظر می‌رسید. همیشه یا صدای موسیقی بود یا خنده یا چیزی سرزنده و شلوغ.
اما او هرگز بیشتر از چند ماه خانه نمی‌ماند و در زمانی که او خانه نبود، همه چیز ساکت میشد. پدر هم شبیه من اهل معاشرت نبود.او معمولا در کارش غرق بود یا تلویزیون تماشا می‌کرد. که به این معنی بود که خانه پایپرها کاملا ساکت بود.
و در صبح بعد از شبی که مجبور شده بودم تمام آن جار و جنجال کلوپ‌ها و مهمانی‌ها را تحمل کنم، یک خانه ساکت مساوی با ایده آل بود.
اما دوشنبه افتضاح بود‌.
البته همه دوشنبه‌ها افتضاحند اما این دوشنبه واقعا همه چیز را خراب کرد. همه چیز از آنجا شروع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Z.A.D.I

Z.A.D.I

منتقد ادبیات
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/10/22
ارسالی‌ها
553
پسندها
2,905
امتیازها
14,773
مدال‌ها
11
سن
5
  • نویسنده موضوع
  • #12
جسیکا نگاهی به سمت معلم لاغر مردنی انداخت. وقتی دوباره به من نگاه کرد، چشمان قهوه‌ای تیره‌اش با چند قطره اشک‌ جدید می‌درخشید‌. در گوششم زمزمه کرد:
- می‌دونی بدترین قسمتش چیه، بیانکا؟ قرار بود از هریسون بخوام باهام بیاد. حالا باید تا جشن پرام صبر کنم تا ازش بخوام باهام به مجلس رقص بیاد.
به خاطر موقعیت حساسش، تصمیم گرفتم که به او یادآوری نکنم که هریسون علاقه‌ای به او نشان نمی‌داد چون او دختر بود. در عوض گفتم:
- می‌دونم. برات ناراحتم، جسیکا.
بعد از اینکه این بحران کوچک را پشت سر گذاشتیم، کلاس اسپانیایی به آرامی گذشت. اشک‌های جسیکا تمام شد، و وقتی زنگ خورد، او داشت با آنجلا، یکی از دوستانمان، که در مورد دوست پسر جدیدش به ما می‌گفت، می‌خندید. فهمیدم که در آخرین امتحان لغات، نمره آ گرفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Z.A.D.I

Z.A.D.I

منتقد ادبیات
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/10/22
ارسالی‌ها
553
پسندها
2,905
امتیازها
14,773
مدال‌ها
11
سن
5
  • نویسنده موضوع
  • #13
در حالی که کمک می‌کرد ثابت بایستم گفت:
- اوه.
بیش از حد نزدیک به هم ایستاده بودیم. احساس می‌کردم که از جایی که دست‌هایش مرا لمس می‌کردند، حشرات زیر پوستم می‌خزید و پخش میشد. به خاطر این حس مشمئز کننده لرزیدم اما او اشتباه برداشت کرد.
او با پوزخندی خودپسندانه از بالا به من نگاه کرد و گفت:
- واو، دافی.
او واقعا قد بلند بود. به خاطر نشستن کنارش در نست در آن شب فراموش کرده بودم. او یکی از تنها پسرانی در مدرسه‌مان بود که از کیسی قدبلندتر بود. حداقل صد و هشتاد و هشت سانتی‌متر بود. سی سانتی‌متر بلندتر از من.
او گفت:
- من باعث میشم احساس ضعف کنی؟
- به همین خیال باش‌.
از چنگش با پیچ و تاب خارج شدم، کاملا آگاه بودم که شبیه آلیسیا سیلورستون در فیلم بی سرنخ شدم، اما بی‌خیال‌تر. زانو زدم و شروع به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Z.A.D.I

Z.A.D.I

منتقد ادبیات
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
30/10/22
ارسالی‌ها
553
پسندها
2,905
امتیازها
14,773
مدال‌ها
11
سن
5
  • نویسنده موضوع
  • #14
خب، من این حقیقت را پنهان نمی‌کنم که از نوجوانانی که در دبیرستان قرار می‌گذارند و به طور مداوم در مورد اینکه چقدر عاشق دوست دختر یا دوست پسرشان هستند، با هیجان و اغراق حرف می‌زنند متنفرم. صادقانه اقرار می‌کنم که از دخترانی که قبل از اینکه با کسی قرار بگذارند می‌گویند عاشقش هستند متنفرم. این حقیقت را پنهان نمی‌کنم که به عقیده من عشق حداقل به پنج تا ده سال زمان نیاز دارد تا شکل بگیرد و روابط دبیرستانی کاملا بیهوده به نظرم می‌رسند.
همه در مورد عقیده‌ام می‌دانستند ... اما هیچ کس نمی‌دانست که من کمی آدم دو رویی هستم.
خب، باشه. کیسی و جسیکا می‌دانند اما آن‌ها به حساب نمی‌آیند.
توبی تاکر. جدا از هم آوایی تاسف بار ابتدای نام و نام خانوادگی‌اش، از هر نظر بی نقص بود. او یک بازیکن فوتبال غرق در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Z.A.D.I
عقب
بالا