• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته ‎مُخَیَّلهٔ وِدادِ واقِعی | الف.قاف کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع الف.قاف
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 318
  • کاربران تگ شده هیچ

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام:مُخَیَّلهٔ پنهانِ عشق
نویسنده:الف.قاف
مقدمه:
می خواهم تو‌ را آنقدر بشناسم که سکوتت را هم فرمان بدانم.
تو مسیر را بگو تا من با چشم های بسته قدم بردارم و بار شانه هایم را زمین بگذارم.
اعتماد؟چه کلمه ای فرا تر از آن وجود دارد؟نمیدانم‌ ،اما معنایش را در چشمان مشکی و درخشان تو می خوانم و با عشق از آن پیروی می کنم.
این بار را رحم‌ کن و منتی بر سرم بگذار که من با تو می خواهم به مقصد برسم.
اگر با من باشی،فشار های دنیا جرات تهدید من را ندارند.
مسیر از تو،قدم از من
چشم از تو،اشک از من
پیشانی از تو،بوسه از من
کنترول از تو،آرامش از من
پس لایق باش و دست هایم را رها نکن!
 
امضا : الف.قاف

-SETAREH-

نویسنده افتخاری
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
13/7/19
ارسالی‌ها
5,443
پسندها
32,816
امتیازها
80,773
مدال‌ها
51
سن
21
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
1000027937.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل 20 پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
از من نپرس چه کسی قلبم را شکسته؛
هیچ‌کس نشکسته. خودم بودم که خنجری در آن فرو کردم تا ادبش کنم،باید تنبیه شود تا به تو دل ندهد،باید یاد بگیرد که با دیدن مردمک هایت مطیع نشود،من اجازه نمی دهم در درد عشق بیوفتد که عشق فقط یک مرض است!

اما این بچه‌ی سمج، ساکت نمی‌شود
و به‌جای ادب شدن، فقط خونم را روی زمین می‌ریزد.

و من اکنون،
با لباس سفید و مشکیِ آغشته به خون،
با موهای مجعد و فرفری،
در جاده‌ی زندگی تلو‌تلو می‌خورم.

این قدم‌ها برای پیشرفت نیست؛
فقط راه می‌روم تا تمرکز روی پاهایم
مرا از درد قفسه‌ی سینه ام رها کند.
منتظرم دنیا تار شود و بر زمین بخورم،
تا این داستان تمام شود،
تا عسل آوینا در جهانی بهتری بیدار شود.

باد می وزد،موها و لباسم را به حرکت در می آورد و تعادلم را می...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
در تمام سال‌های عمرم، هیچ آدمِ امنی در اطرافم نداشتم.

از کودکی به یاد دارم که همبازی نداشتم و در مدرسه هیچ‌کس مرا دوست صدا نمی‌کرد. حتی امروز هم می‌بینم که آدم‌ها در روابطِ اولیه‌شان از حضورم لذت می‌برند، اما با دیدنِ کمی از ژرفای وجودم، کم‌کم محو می‌شوند.

راستش را بخواهی، بیشتر از موهای سرم دنبالِ دلیلش گشتم و هیچ‌کدام منطقی نبودند.

در داستان‌ها، این افرادِ طردشده، معمولاً به آدمی برمی‌خورند که خیلی به آن‌ها محبت می‌کند، تمامِ خلاءهایشان را پُر می‌کند و بعد از مدتی رهایشان می‌کند. آواری که بعد از رفتنش سرشان می‌ریزد، فقط سنگی نیست؛ جنسش «نخواستنی بودن» است.

من اینجا نیستم که مقصودِ آدمی که ترک کرده‌ را بشکافم، یا نظراتِ فلسفی بدهم.

فقط خواستم بگویم که من برای نخوردنِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
گل های رنگارنگ با بوهای بهشتی را از دستانت می گیرم،عطرشان هر چند رویایی اما من عطر تن تو‌ را به همه ی گلبرگ ها ترجیح می دهم.

راستش را بخواهی گل ها همیشه بهانه هستند و فقط وظیفه دارند بگویند «تو به یاد من هستی!»

حیف،حتی اگر گل هایت را درون آب هم‌ بگذارم عمرشان را به بقای عشق ما می دهند و زود می میرند.

نمیدانم لمس من را چطور حس میکنی اما من می خواهم به جای گل ،دوتا دستم را کنار سینه مردانه ات بگذارم و سرم را وسطش تکیه دهم،تا نغمه ضربان تو به سرنوشت گل ها دچار نشود.

یا سینه تو میتواند محراب من باشد و این هم سجده ی عبادت تو،پای من باشد گناه این کفر که به عشق تو‌ می ارزد.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
دستم را روی رگ‌هایت می‌کشم.

پوست خوش‌رنگت با خط و خش‌هایی که کف دستت هست، به نقل فالگیرها داستان زندگی تو را روایت می‌کنند.
اما در کف دست‌های گرم تو، من کهکشان‌ها را می‌بینم.
صدف‌های بزرگ و سفید ناخن‌هایت!
حیف که بین خجالت و حسرتِ بوسه زدن جدا جدا به هر کدامشان، در عذابم.
دست‌های بزرگ تو، آخ که حرارتش روحم را نوازش می‌کند
و زبری‌اش، در اوج خشونت، تسکین‌دهنده است.
از ماساژ تک‌تک انگشت‌هایت، چنان لذت می‌برم که گویی کودکی موهای عروسکش را شانه می‌کند.
و پشت دست‌هایت
میل به بوسیدنش، غرور له شده‌ام را به جوش می‌آورد و تروما را در من زنده می‌کند. می‌خواهم درمان شوم؛ نه برای تو، اما به کمک تو.
می‌خواهم چشم‌هایم را ببندم و اعتماد کنم که اگر لب‌هایم روی دستت بلغزد،
ارزشم حفظ می‌شود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
به یاد می آوری روزی را که رام تو شده بودم و به آغوشت اعتیاد پیدا کردم؟
همان روز که خود را شکنجه می کردم و خنجری تیز با دسته ی زرشکی در قلبم فرو کردم تا تنبیه شود...

بعد از بیداری در آغوشت ، تمام تلاشم را برای فرار کرده بودم
فرار از خودم!
فرار از هر چه در دنیا متعلق به من است!
فرار از عشق تو!

چنان نفرتی از خود داشتم،که هر آغوشی را پس میزد،عشق برای من شفاعت نبود،آن را مرضی رایج می دانستم!

نمیدانم چطور توصیفش کنم که مدام در آرزوی نوازش بودم درحالی که با هر لمس عذاب می کشیدم،علل عذابم را نمیدانستم ونمیدانم!

آن روز با تمام سرعت از زبری دستاهایت روی پوستم فرار کردم.
تمام باند هایی که برای تسکین خونریزی و دردم بسته بودی را شکافتم.
میخواستم انقدر درد بکشم که عاشق نشوم.

تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
از چشم هایت اجازه می‌خواهم تا گرد و غبارِ خستگی را از شانه‌هایت بتکانم و با کف دستانم، فشاری آرام بر آن‌ها بیاورم تا درد تو‌ را رها کند.

شانه تو آرامش را در تک تک رگ هایم تزریق میکند.

نرم ترین بالشت جهان شانه های پهن تو برای خوابی عمیق است.

بگذار کت ات را در بیاورم تا تو را لمس کنم و شانه هایت که استور بار سختی زندگی من را به دوش کشیدند ببوسم،تا دردشان در لب های من حل شود.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
کنارت می نشینم.یک دستم را قلاب مچ مردانه ات با رگ هایی که شریان زندگی من است،می کنم و دست دیگرم را در موهایت فرو میکنم.

هر چند رقص موهایت در باد و تضاد رنگ‌ تاربه تار مشکی ات با پالتو زمستانی،به اسیر کردن قلب من کمک می کنند.

اما بی رحم تر از آن که فقط باد زیبایشان نمی کند،افتاب هم با موهایت عهد میبندد و آن رنگ قهوه ای تیره ضربه خلاص را به قلب من میزند.

غصه نخور مالک من،تا من دستی دارم،ابریشم هایت بدون نوازش نمی مانند .

از همه این ها ظالمانه تر هم گذر زمان است که تلاشش را برای سفید کردن موهای شقیقه تو‌ می کند و‌ موفق نمیشود،زیرا تو هرروز زیبا تر می شوی.

آن آشفته ها را در صورتت بریز و بگذار پوستت را قاب بگیرند که من این نقاشی را تا ابد تماشا میکنم.
 
امضا : الف.قاف

الف.قاف

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
16/3/26
ارسالی‌ها
450
پسندها
2,069
امتیازها
12,413
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
من یک چیز را از جانم بیشتر دوست دارم اما با تمام جانم ازش میترسم.

چشم هایت را می گویم ،همان سیاهچاله های کهکشانی ات که من را در دنیایی دگر می کشند.

لعنت به خجالت که مدام سرش را پایین می اندازد و جرات ندارد از زیبایی مژه هایت لذت ببرد.

افسار من همان مردمک هایت هست که تمام تلاششان را میکنند،تا من سقوط نکنم و من همان قدرنشناسی هستم که تا خواب نباشی جرات بوسه زدن بر ‌پلک هایت ندارد.

امشب من را در رگه رگه های عنبیه ات به رقص در بیاور که من تشنه کشف بند بند وجود تو هستم.

آن قدر از ابرو های مشکی ات کار نکش و کمی بازشان کن ،بگذار انگشت هایم کشیدگی ظریفشان را حس کند.

با بستن پلک هایت و پایین اوردن مژه هایت زیبایی من را تایید کن که من بدون رضایت تو‌ هیچ نیستم.
 
آخرین ویرایش
امضا : الف.قاف
عقب
بالا