• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دل‌نوشته فاتحِ قلب | مهسا اسلامی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع - WAterLilY
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 17
  • بازدیدها بازدیدها 261
  • کاربران تگ شده هیچ

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
بسمی تعالی.
نام دل‌نوشته: فاتحِ قلب.
نام نویسنده: مهسا اسلامی.
مقدمه: او مرا نجات داد، هنگامی که حتی در مُخیله‌ام هم نمی‌گنجید که کسی بتواند مرا از آن روزهای خاکستری رنگ نجات دهد؛
او منِ واقعی را فتح کرد، او فاتح قلب و روحِ من است!
 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

vanıa

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
41
 
تاریخ ثبت‌نام
26/1/22
ارسالی‌ها
13,985
پسندها
37,575
امتیازها
96,874
مدال‌ها
80
  • مدیرکل
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
1000156568.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل 20 پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #3

بخواهم از روزهای قبل از تو بگویم،
باید به آن من، یک احمق نسبت بدهم!
احمقِ معمولی نه؛ یک احمق بزرگ و به معنای واقعیِ کلمه!
آن روزها من رسماً یک جسم متحرک به دور از هرچیزی بودم.
آن روزها من پُر از ناامیدی و ترس بودم؛
کسی که به دنبال یک تلنگر کوچک بود که خودش را از زندگی نکبت‌بار و خاکستری‌اش، خلاص کند!
کاش آن‌قدر به کلمه‌ها تسلط داشتم که می‌توانستم توضیح دهم در آن روزها چقدر بی‌جان بودم،
کاش می‌توانستم مانند قبل احساسات خود را در کلمات بگنجانم و
بگویم که چقدر چیزی که هرروز حمل می‌کردم هرروز سنگین‌تر از توانم می‌شد.
چقدر نای جنگیدن نداشتم و هر سمتی را که نگاه می‌کردم جنگ می‌دیدم،
جنگیدن، جنگیدن، جنگیدن.
من از جنگیدن تا سر حد مرگ برای به دست آوردن هرچیز،
حتی هر چیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
در همان روزها بود که تو را دیدم؛
در یک شبِ زمستانی که با ژاکتی بر کولت روی نیمکتی از پارک نشسته بودی.
همه‌جا جز تو خاکستری و تار بود اما تو را رنگی و با آن چشمان ضعیف،
می‌توانستم به وضوح ببینم.
من، من نمی‌توانستم چشم از تو بردارم و این به شدت خجالت‌آور بود؛
چرا که هرموقع نگاهت به طرف من می‌آمد من به تو خیره شده بودم،
می‌توانم به ضِرسِ قاطع بگویم که
آن شب بعد از نُه سال زنده بودن را حس کردم!
 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #5

بعد از آن شب فکر نکردن به تو بسیار دشوار بود،
بدون دلیل به تو فکر می‌کردم؛
به چشمانت، به آن چین و چروک کنار چشمانت هنگامی که می‌خندیدی،
به آن شاخه موی موج‌دارت که برروی پیشانی‌ات افتاده بود.
به چال گونه‌ات، گونه‌هایت که به دلیل خنده‌های از ته دلت سرخ شده بود و با آن منافذ پوستی‌ات همچون توت فرنگی‌ای شیرین شده بودی.
آن تلنگر اتفاق افتاده بود،
اما نه برای خلاصی زندگی‌ام، تلنگری برای زندگی و تغییر همه‌چیز!
می‌خواستم ببینمت، نه از دور،
می‌خواستم آن‌قدر نگاهت کنم که بتوانم هنگامی که چشمانم را می‌بندم
تو را در پشت پلک‌های بسته‌ام، ترسیم کنم.
 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
تو امیدی برای زندگی،
امیدی برای تبسم و امیدی برای جنگیدن بی‌آنکه خسته بشوم،
شدی!
جنگیدن برای هرچیزی، این‌بار برای چیزهای کوچک؟ نه!
برای چیزهایی بزرگ مانند درست زندگی کردن!
بعد از آن شب تا وقتی که دوباره تو را ببینم؛
به تو فکر کردن و دیدن تصویری از تو که با مکافاتی از شبکه‌های مجازی‌ات پیدا کرده بودم، کارم شده بود.
دوباره دیدمت، اینبار خجالتی بودن را کنار گذاشته بودم و توانستم با تو همکلام بشوم.
در قلبم موجی از انفجارِ رنگ‌ها را حس می‌کردم،
دگر قلبِ من خاکستری نبود؛
حال هاله‌ای از رنگ‌ها درون قلبم در حالِ هیاهو بودند.
تو توانستی قلبِ خاکستری رنگِ مرا فتح کنی و مرا دوباره به یک دختر بچه‌ای با دنیایی رنگارنگ تبدیل کنی؛
برای همین است که تو؛
فاتحِ قلبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
تو یک سری حرف‌ها را نمی‌دانی،
برای مثال تو نمی‌دانی پشتِ تمام بداخلاقی‌هایم؛
چه‌اندازه قربان صدقه‌ات رفته‌ام!
تو نمی‌دانی چقدر به مرد بودنت، به مهربانی‌هایت، به تمام چیزهای کوچک و بزرگت؛
افتخار کرده‌ام!
تو نمی‌دانی که چه اندازه دوست داشتنت در قلبم ریشه کرده است!
اصلاً تو نمی‌دانی که من فراتر از تصوراتت تو را دوست دارم!
من تو را وحشتناک دوست دارم!
 
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
قبل از تو، تمامٍ سعی‌ام را کردم که بتوانم آدم‌ها را دوست بدارم اما،
هربار به من ثابت می‌کردند که ارزشش را ندارند
و جز نفرت و کینه لایق چیز دیگری نیستند.
هنگام تماشا کردنشان،
می‌فهمیدی که چقدر می‌توانند کثیف و پست باشند!
پشتِ نقابِ مهربانی‌شان یک هیولایی ترسناک؛
آرامیده است که ممکن است،
هر لحظه تغیر شکل بدهند.
آن‌ها را نمی‌شد که دوست بداری،
حتی محال است،
ناشدنی است!
 
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
تو اما تمامِ تصورات مرا ویران کردی،
تو ناشدنی را شدنی کردی.
تو ثابت کرده‌ای که ارزش داری،
تو تنها فردی هستی که لایقِ عشق و محبت است.
هنگام تماشا کردنت جز پاکی و ذاتِ خوب چیز دیگری نیست!
تو به معنای واقعیِ کلمه مهربان هستی،
برای همین است که تو را وحشتناک دوست می‌دارم!
آن‌قدر دوستت دارم که بعد از هربار به تو اندیشیدن اگر غنچه‌ای می‌شکفت،
تمام بیابان‌ها از گل آکنده می‌شدند.
آن‌قدر دوستت دارم که تمامِ روز را بی‌وقفه می‌توانم به تو بیندیشم بدون آنکه خسته شوم!
اصلاً، اصلاً می‌توانم غذا خوردن، نوشیدن، نفس کشیدن را از یاد ببرم
اما به تو اندیشیدن را هرگز!
تصدقِ بودنت بشوم!
 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY

- WAterLilY

مدیر بازنشسته
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
4/6/20
ارسالی‌ها
1,766
پسندها
41,298
امتیازها
61,573
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • #10
تو حسی را در من ایجاد کردی که هیچ‌گاه،
هیچ شخصی نتوانست حتی مقداری حسِ مشابه به آن را،
در من ایجاد کند!
من دوباره سرپا شدنم را،
مدیون توام!
مدیونِ آن چشمان زیبایت،
مدیونِ حرف‌هایت، دلداری‌هایت، مهربانی‌هایت
مدیونِ تمامِ تو هستم!
تو بدون آن‌که خودت بدانی،
قلبی را ترمیم کردی،
که هیچ نقشی در شکستن‌ش نداشته‌ای... .
تو بدون آن‌که بدانی،
من از درون در حالِ هلاک شدن هستم،
مرا آروم کرده
و تبسمی بر لبم شکوفا کردی... .

 
آخرین ویرایش
امضا : - WAterLilY
عقب
بالا