گفتمان‌آزاد گفتمان آزاد مجموعه دلنوشته‌های لبه‌ای که زمان از آن لغزید. | G.ASADI کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع G.ASADI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 8
  • بازدیدها بازدیدها 70
  • کاربران تگ شده هیچ

G.ASADI

مدیر بازنشسته
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
1,435
پسندها
45,702
امتیازها
60,573
مدال‌ها
41
  • نویسنده موضوع
  • #1
عنوان دلنوشته: لبه‌ای که زمان از آن لغزید.
نام نویسنده: G.ASADI

مقدمه:
چنین پنداشته بودند که سنگ،
آخرین سنگرِ بی‌اعتنایی‌ست.
استوار و محکم، صامت!
بریده از هر لرزشی که زمین را به ناله می‌کشاند.
امّا یک روز..
کسی..
ترکی باریک دید که از میان تمام استقامت‌ها
سر برآورده بود؛
ترکی آنقدر آرام
که انگار سال‌ها منتظر نگاه کسی مانده بود،

تا گم نشود... !
 
آخرین ویرایش
امضا : G.ASADI

HYGGE

کاربر فعال
سطح
39
 
تاریخ ثبت‌نام
19/6/18
ارسالی‌ها
1,269
پسندها
48,443
امتیازها
60,573
مدال‌ها
32
  • #2
سلام
هم مرده پرست و جایی که زمان ایستاد هر جفتش لحنش یکسان بود

ساده ننوشته بودی ولی خواندنش ساده بود و ادمو خسته نمیکرد، این خیلی کار سختیه و افرین بهت وه تونستی درست انجامش بدی

قوی بود احسنت بر تو

من اینارو دوست داشتم از بینش:

در "تارستان" این شهر، فانوس‌ها عروس شدند!


فقط یک لحظه
که چیزی در دل سکوت
ریخته باشد.



مخصوصا این:

خورشید می‌آمد، گرما را بر شانه‌هایش می‌ریخت



این خیلی به دلم نشست خیلی قشنگ بودددد، میذارمش بیو احتمالا تل وصل شه


در کل خیلی عالی بود احساسو میشد از داخل متن فهمید و در انتقال احساسات موفق عمل کردی

توصیفات عالی، کلمات تکراری استفاده نکردی، تشبیه های خوب

موضوع درسته تکراریه و کشش داره

و خیلی نکات دیگه که ایشالا وقتی تموم شد بهت میگم



عالی در کل♡
 

F.Śin

نویسنده ادبیات
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
13/1/18
ارسالی‌ها
1,360
پسندها
18,460
امتیازها
42,073
مدال‌ها
24
سن
23
  • #3
گندم عزیز،
فکر کنم من تا حالا از آثارت چیزی‌و نخونده باشم و این اولین کاریه که از شما مطالعه می‌کنم؛ دلم می‌خواست برات بنویسم.

اسمی که برای دلنوشته‌ت انتخاب کرده بودی، برام جالبه. قبل از شروع، خیلی فکر کردم به این‌که مقصودت چی می‌تونه باشه و تقریباً پست‌هاتو چندبار خوندم تا بلکه بتونم به نگاهت نزدیک‌تر بشم. برام جالب بود که به‌جای لبه و تکرار این کلمه، از مفاهیمی که می‌تونن منظورت رو برسونن، استفاده کردی؛ مثل درز، تَرَک، باریک‌ترین خط و ... .
تصورم شاید از این عنوان، یه‌جور زخم باشه، یه‌جور شکاف که می‌تونه گویای یک داستان باشه؛ بعضی وقتا شکست و بعضی وقتا فرو ریختن... این‌جا خودت قشنگ‌تر گفتی:
«
[FONT=book...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : F.Śin

G.ASADI

مدیر بازنشسته
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
1,435
پسندها
45,702
امتیازها
60,573
مدال‌ها
41
  • نویسنده موضوع
  • #4
سلام
هم مرده پرست و جایی که زمان ایستاد هر جفتش لحنش یکسان بود

ساده ننوشته بودی ولی خواندنش ساده بود و ادمو خسته نمیکرد، این خیلی کار سختیه و افرین بهت وه تونستی درست انجامش بدی

قوی بود احسنت بر تو

من اینارو دوست داشتم از بینش:

در "تارستان" این شهر، فانوس‌ها عروس شدند!


فقط یک لحظه
که چیزی در دل سکوت
ریخته باشد.



مخصوصا این:

خورشید می‌آمد، گرما را بر شانه‌هایش می‌ریخت



این خیلی به دلم نشست خیلی قشنگ بودددد، میذارمش بیو احتمالا تل وصل شه


در کل خیلی عالی بود احساسو میشد از داخل متن فهمید و در انتقال احساسات موفق عمل کردی

توصیفات عالی، کلمات تکراری استفاده نکردی، تشبیه های خوب

موضوع درسته تکراریه و کشش داره

و خیلی نکات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : G.ASADI
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] HYGGE

G.ASADI

مدیر بازنشسته
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
1,435
پسندها
45,702
امتیازها
60,573
مدال‌ها
41
  • نویسنده موضوع
  • #5
گندم عزیز،
فکر کنم من تا حالا از آثارت چیزی‌و نخونده باشم و این اولین کاریه که از شما مطالعه می‌کنم؛ دلم می‌خواست برات بنویسم.

اسمی که برای دلنوشته‌ت انتخاب کرده بودی، برام جالبه. قبل از شروع، خیلی فکر کردم به این‌که مقصودت چی می‌تونه باشه و تقریباً پست‌هاتو چندبار خوندم تا بلکه بتونم به نگاهت نزدیک‌تر بشم. برام جالب بود که به‌جای لبه و تکرار این کلمه، از مفاهیمی که می‌تونن منظورت رو برسونن، استفاده کردی؛ مثل درز، تَرَک، باریک‌ترین خط و ... .
تصورم شاید از این عنوان، یه‌جور زخم باشه، یه‌جور شکاف که می‌تونه گویای یک داستان باشه؛ بعضی وقتا شکست و بعضی وقتا فرو ریختن... این‌جا خودت قشنگ‌تر گفتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : G.ASADI
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] F.Śin

.MAHSHID.

مدیر بازنشسته
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
1,417
پسندها
27,959
امتیازها
47,073
مدال‌ها
27
  • #6
سلام به گندم عزیزم
بالاخره وقت شد که من بتونم دلنوشته‌ت رو کامل بخونم. واقعا عالی بود و دوسش داشتم. وقتی میخواستم یک قسمتی رو به عنوان بخش مورد علاقه‌م انتخاب کنم، هرچی میرفتم جلو سختتر می‌شد تا اینکه انتخاب یک بخش به عنوان بهترین کلا غیرممکن شد.
مثلا این قسمت واقعااا عالی بود خیلی دوسش داشتم:
"اما سرنوشتِ بعضی دردها،
نه فروپاشی‌ست
و نه مرگ؛
بلکه
زیستنی ابدی‌ست
بی‌اجازه‌ی اعتراف."


یا مثلا این قسمت خیلیی برام تامل برانگیز بود و واقعا کار سختیه آدم چیزی بنویسه که باعث بشه مخاطبش یه لحظه وایسته و فکر کنه درموردش
"تغییرهای سرنوشت‌ساز
گاهی
در باریک‌ترین بریدگی‌ها
اتفاق می‌افتند؛
آنجا که
جهان
حتی لغزشِ سرنوشت را
تشخیص نمی‌دهد!"


و یکی از جاهایی که واقعااا واقعااااا عاشقش شدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

G.ASADI

مدیر بازنشسته
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
1,435
پسندها
45,702
امتیازها
60,573
مدال‌ها
41
  • نویسنده موضوع
  • #7
سلام به گندم عزیزم
بالاخره وقت شد که من بتونم دلنوشته‌ت رو کامل بخونم. واقعا عالی بود و دوسش داشتم. وقتی میخواستم یک قسمتی رو به عنوان بخش مورد علاقه‌م انتخاب کنم، هرچی میرفتم جلو سختتر می‌شد تا اینکه انتخاب یک بخش به عنوان بهترین کلا غیرممکن شد.
مثلا این قسمت واقعااا عالی بود خیلی دوسش داشتم:
"اما سرنوشتِ بعضی دردها،
نه فروپاشی‌ست
و نه مرگ؛
بلکه
زیستنی ابدی‌ست
بی‌اجازه‌ی اعتراف."


یا مثلا این قسمت خیلیی برام تامل برانگیز بود و واقعا کار سختیه آدم چیزی بنویسه که باعث بشه مخاطبش یه لحظه وایسته و فکر کنه درموردش
"تغییرهای سرنوشت‌ساز
گاهی
در باریک‌ترین بریدگی‌ها
اتفاق می‌افتند؛
آنجا که
جهان
حتی لغزشِ سرنوشت را
تشخیص نمی‌دهد!"
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : G.ASADI
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] .MAHSHID.

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,851
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #8
سلام‌ گندم جان
والا حقیقتاً من زیاد اهل دلنوشته نیستم و خب نمی‌تونم مثل دوستان تا این حد دقیق تفسیر کنم
ولی در نوع خودم با چشم غیر حرفه‌ای خودم، دلنوشته‌هات کوتاه ولی در عین حال زیبا و دردناک بودن. مثل دردی که در عین سخت بودن، دوست داری دوباره احساسش کنی
و این دو قسمت رو خیلی دوست داشتم

اما غبار
فقط نقابِ جهان را
کدر می‌کند،
نه حقیقتِ نهفته در بطن را

بعضی زخم‌ها
در گردشِ سال‌ها،
سایه‌ی خود را می‌کاهند؛
اما زخم‌هایی نیز هستند
که در استخوانِ رسوب‌ها
آشیانه می‌کنند،
به‌گونه‌ای که
نبض فصل‌ها
به آستانه‌ی آن‌ها
نمی‌رسد.
 
امضا : Wiseguy
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

G.ASADI

مدیر بازنشسته
سطح
40
 
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
1,435
پسندها
45,702
امتیازها
60,573
مدال‌ها
41
  • نویسنده موضوع
  • #9
سلام‌ گندم جان
والا حقیقتاً من زیاد اهل دلنوشته نیستم و خب نمی‌تونم مثل دوستان تا این حد دقیق تفسیر کنم
ولی در نوع خودم با چشم غیر حرفه‌ای خودم، دلنوشته‌هات کوتاه ولی در عین حال زیبا و دردناک بودن. مثل دردی که در عین سخت بودن، دوست داری دوباره احساسش کنی
و این دو قسمت رو خیلی دوست داشتم
سلام نگار عزیزم. خیلی لطف کردی خوندی و وقت گذاشتی. ممنون از نظر قشنگت🫂
مرسی که خوندی و بخش‌های مورد علاقه‌ت رو هم برام نوشتی💙
 
امضا : G.ASADI
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Wiseguy
عقب
بالا