• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

شایسته مجموعه ریسمان رقص | NAST کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع قمر
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 445
  • کاربران تگ شده هیچ

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام دلنوشته: ‌ریسمان رقص
نام نویسنده:‌ NAST
سطح: شایسته
مقدمه
:

‌زمان بود که این بازی را آغاز کرد. او دیوانه بود و سَر گذر گرفت.
گمان کرد من بندبازم و دلقک مرحله‌ی آخر بازیش می‌شوم؛
اما من رقاصی بودم که سبک بال چرخیدم. پا جلوی پا گذشتم.
یک قدم به جلو و چند قدم به عقب، دیوانگی نشانش دادم.
اگر تو دیونه‌ای، من از تو دیوانه‌ترم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : قمر

Your Pluto

نو ورود
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
26/1/21
ارسالی‌ها
3,347
پسندها
17,758
امتیازها
46,873
مدال‌ها
33
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...

IMG_1050.webp
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Your Pluto

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
« مزاری سپید برای یک اندیشه »
دنیای زیبای شب، کابوسم شد.
من میان واقعیتی مجازی و سخت واقعی؛
در اقدامی انتحاری و نوازش دستی نزدیک،
در پاره شدن عهد اندیشه، سقوطِ ارگِ امنیت
و متلاشی شدن تضادها، گم شدم از تمام آدمیت.
فریاد بلند «نـــه!» در تمام طول اندیشه پیچید،
و فریاد، کلمه‌‌ی «نه» را در مقابل چشمان خونینِ اراده پاره کرد.
همان جا بود که من غرق خیالات
و پیچیده در تنهایی تشک و بالش،
در جنایت شب،
در سیاهچال شب،
در گور موهوم شب گم شدم.
و همان جا افکاری بلندتر از تاریکی شب ذهنم را اسیر کردند.
افکاری تنیده شده در دوزخ و یاوه‌ی یک خیال ننگین.
 
آخرین ویرایش
امضا : قمر

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
« مزاری سپید برای یک اندیشه - دو »
من گم شدم
و عدم، فریاد کشید نبودِ خود را.
قطعیتِ وجودم باور دارد فرای قطعیت را،
و من...
کم شدم از بودن.
زمان شوخی می‌کند، من می‌خندم،
و از شدتِ خنده تنم پاره‌پاره می‌شود.
با پاره‌های تنم چه کردید؟
مگر کم سیلی خورده بودند تا آدم شوند؟
حالا دنیا، ارثِ پدریِ کودکانِ دیروز است؛
همان‌ها که «آدم» بارشان آوردید،
و در گهواره، زنده به گورشان کردید.
دنیای آدم‌بزرگ‌ها باید جای آدم‌بزرگ‌ها باشد،
اما چرا کودکانِ دیروز رستخیز کردند؟
چرا اسباب‌بازی‌هایشان بوی مرگ می‌دهد؟
آنها اینبار زندگی را خراب می‌کنند!
آیا پدر، زندگیِ دیگری برایمان می‌خرد؟


متن اول تقدم دارد و اگر متن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : قمر

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
« مزاری سپید برای یک اندیشه - سه »
خنجری کنارم دارم برای شقه کردن تنی که قرار بود آدم بماند.
من برده‌دار تنم بودم؛ سالک بودم بر چیستی حضورم.
اما این‌بار... این‌بار تمام مکاتب علم و فلسفه‌ی کلانِ تیغه‌ها
در خفا قصاص شدند.
برج و باروی این تن باید مصلوب می‌شد و نشد!
هیچ نظامی حاکم بر اسارتِ آزادی نبود جز تاریکیِ شهر
و من، به همین بهانه، راهِ ارگِ سقوط کرده را تا انتها گم کردم.
تلاشم برای زنده ماندن شبیه چنگ زدن به ریسمانی است
که هر روز محوتر می‌شود.
اکنون جز تظاهر و انکار، هیچ دلخوشکُنکی برایم نمانده.
و وقتی مردم واقعیت را رد می‌کنند،
تمام حقیقت محفوظ می‌ماند و من
مصمم‌ترین طرفدارِ واقعیت نداشتنِ واقعیت‌ها هستم.
 
آخرین ویرایش
امضا : قمر

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
«جهانِ جنون و صدا»​
«لَن تَسمَعَنی...»
«لَن تَسمَعَنی...»
«لَن تَسمَعَنی...»
این ذکرِ دردناکِ مسیحی واژگون است.
و زجه‌ی گوساله‌ای خسته از هیاهوی بشر و سامری،
خود را میانِ مقتل حادثه تصور می‌کنم:
ذبحِ اقتدار با تیغِ کندِ اضطراب،
رقصِ بسمل‌وار و وحشیِ قلب،
و جسمی که در هبوط به مقصود، گام‌هایش می‌لرزد.
من بال‌های مرغ عقل را بریده‌ام
و میانِ حادثه قدم برمی‌دارم.
«دردِ این نشنیدن، سنگین‌تر از تازیانه‌ی فهم است!»
می‌خواهم این را به خود بخوانم،
اما رُعبِ میانِ حادثه، قیامت بر ذهن می‌اندازد
و تمنای کَر شدن در سرم ناقوس‌وار می‌چرخد.
نشنیدن، همان آتش نمرود است؛
شعله‌ی کوچکی که تا مدت‌ها خاکستر می‌آفریند.

اما حسرتِ این کَری،
آرزوی این سکوتِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : قمر

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
«و در میانِ آشوبِ نت‌های جهان سرمستانه باید رقصید».
گوش نمی‌داند با کدام ساز همراه شود.
پاها ریتم حرکت را نمی‌دانند.
دست‌ها سرگردانند.
جسم همانند سنگ است.
نفس کشیدن برای بقاست نه رقصیدن.
دنیا برای دوام شوریدگی و دیوانگی می‌خواهد؛
عاشق و معشوق کوه کَن می‌خواهد.
اما ما داریم عاقل و حسابگر می‌شویم.
 
آخرین ویرایش
امضا : قمر

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
« مقدس‌ترین گناه آدم »
لنگ‌لنگان تاکنون از زندگی سیر شدم.
چهره‌ی قلبم کبودِ غم گشته، اشک دوایش می‌کند؟
سحرگه رهروی در سرزمین عشاق گفت:
این ارثیه‌ی منحوس، این امانت پدری،
آرزوی گرانی بود و جهاز مادری،
گندم زالی بود به دست حوا که دِرویش کردیم.
باری شد سنگین و هزار راهزنِ آلوده‌طینت در کمین.
اندیشیدم که:
تاب این امانت نیست! یارب بِبَرَش.
کفر می‌گویم؟ باشد. یارب بِسِتانش. ببرش.
به که گویم؟ تحمل نیست، تاب رفته،
راه هموار کن یا بِبَرَش.
من کم هستم، همه را هم غم گرفته.
آرشی کو؟

با پیک شادی بفرستْ تیر بیندازد و تورانِ دلم فتح کند.
اما!
وای اگر این سَرِ سرگردانِ گم‌گشته در جایگاهِ برهوت،
این کمانگیرِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : قمر

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
«تپش یک انسان»​
لیوانِ قهوه پُر و فالم یک‌دست، سیاه بود؛
یک شبِ ممتدِ بی‌روزن، سقوطِ ماه در ظلمت.
نور از سقف افتاد، لک شد تهِ فنجون.
سایه‌ی من اون تو، یه تیکه امید بغلش...
مثل خطی از نور، در آغوشِ تیره‌ترین هبوط.
نور یک اشتباه بود افتاد توی فالم می‌رقصید؛
خطای خلقت بود میانِ این تقدیرِ کافرکیش.
بهش گفتم اینجا جات نیست؛ نشنید.
بهش گفتم کوچیکی، حریفِ این برهوت نمیشی؛ ندید.
 
آخرین ویرایش
امضا : قمر

قمر

پرسنل مدیریت
مدیر تالار شعرکده
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/19
ارسالی‌ها
8,476
پسندها
59,901
امتیازها
96,873
مدال‌ها
57
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
«تپش یک انسان - دو »
واقعیت یه کابوس تف کرد بیرون؛
تاریک بود، سیاه بود، زشت بود؛
انجمادِ محضی بود که بویِ جهنم ابدی می‌داد.
گفت سراغش نرو، رفتم؛
پای برهنه‌ بر لغزش یک جنون.
فکرم اونجا بود، رفتم؛
سرد بود، نازک بود، شفاف بود؛
مثلِ چینیِ نازکِ تنهایی، در آستانه‌ی یک انتحار.
دست زدم، ترک برداشت؛

نوازش کردم، شکست؛
تیکه‌های شفافِ یخ پخشِ زمین شد؛
ترسیدن، تیز شدن، شیشه شدن، بریدن؛.
گفته بود سراغش نرو، رفتم.
 
آخرین ویرایش
امضا : قمر
عقب
بالا