• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

اسپین‌آف اسپین‌آف رمان لحظه‌های‌ پردردسر | سیده مریم حسینی نویسنده‌ انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع miss_marynovel
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 84
  • کاربران تگ شده هیچ

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام اسپین‌آف: آشنای دروغین
نویسنده: سیده مریم حسینی
ژانر: رازآلود، جنایی/پلیسی
رمان مادر: لحظه‌های پردردسر-سیده مریم حسینی


کد اسپین‌آف: 1

خلاصه:
«در میان هیاهوی تولد تنها خواهرش، واقعیتی تلخ تمام جهانِ شایان را زیر و رو کرد. اکنون رازهای مدفون‌شده‌اش سرباز زده و گلوی او را می‌فشرد؛ گذشته‌ای تاریک که آینده‌ی پیش رویش را به سمت جهنم می‌کشاند.»

توضیح ارتباط:
« این اسپین‌آف بر محوریت شخصیت شایان تمرکز دارد و به بازه‌ای از حال و گذشته‌ی ناگفته‌ی او می‌پردازد؛ که با رمان اصلی هم‌پوشانی دارد.
این روایت، دیدگاه او را از لحظه‌ی رویارویی غیرمنتظره در محیطی ظاهراً معصوم به تصویر می‌کشد؛ موقعیتی که با قرار گرفتن در برابر آینه، شایان با حقیقتی تکان‌دهنده،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,779
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • #2
IMG_9990.webp
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن اسپین‌آف خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ اسپین‌آف خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

"قوانین جامع تایپ اسپین‌آف"

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با اسپین‌آف، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ اسپین‌آف خود به تاپیک زیر مراجعه کنید....​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
از زبان شایان:
کلافه، مشت‌های گره کرده‌م رو توی جیب کاپشنم فرو بردم. سوز سرمای بهمن ماه انگار روی صورتم پنجه می‌کشید.
حرف‌های نادر فروزش هنوزم مثل یه جوک بی‌مزه که هی تکرار می‌شه، مغزم رو سوهان می‌کشید. و صدای پر ترحم مها، مثل ناقوسی دنگ دنگ کنان، مداوم توی گوشم می‌پیچید.
"پدرت! آره، پدرم بود، یه زمانی! منم مثل اون فکر می‌کردم. روزهای خوب بچگی و نوجوونی، مثل دود به هوا رفتن، و جاش رو به تلخی بزرگسالی دادن. همین‌طور که داشتم تند تند از پیاده‌رو رد می‌شدم تا به مقصد برسم، یعنی ملاقات فروزش برای آخرین بار. بازهم گذشته مثل پتکی سنگین به سرم خورد!
***

فلش‌بک به 14سال پیش:

با هیجان، تمام وسایلی که با عشق مثل تکه‌های یه نقاشی خوشگل انتخاب کرده بودم، به دست مراد، راننده‌مون سپردم و همراه خاتون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
کف پوش‌های براق، نور چراغ‌های سقفی رو بازتاب می‌دادن و فضا رو شاداب‌تر نشون می‌دادن.
اول تصمیم داشتم جشن رو توی باغ بگیرم، اما آخر نظرم عوض شد؛ محیط خونه یه حس دیگه داشت، یه گرما و صمیمت که فقط خودمون می‌فهمیدیم.
یه بوی خاص از خاطراتی که خیلی وقته توی این خونه گم شدن.
ساعت از سه ظهر گذشته بود.
ناره رو همراه سودابه از صبح فرستادم خونه عمه بزرگ تا وقتی غروب میاد خونه، یه دنیا ذوق کنه. از وقتی مدرسه تموم شد و به دانشگاه رفتم، شاید شش ماهی بشه که نتونستم درست و حسابی باهاش وقت بگذرونم. حسابی ازم دلخوره.
پروژه‌های دانشگاه هم که مثل یه کوه یخ، هیچ وقت تمومی ندارن. الان که ترم دومم این همه سرم شلوغه، وای به حال روزهای دیگه.
با اینکه هیجان زیادی برای امشب دارم، اما چشم‌هام از بی‌خوابی داره تیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
طبقه سوم؛ قلمرو ممنوعه‌ی بابا و کتابخانه‌ی خاک‌گرفته‌اش که حتی عبورِ یک مورچه هم توی آن حوالی، حکمِ گناه کبیره رو داشت. پس اون بالا کی بود؟
کنجکاوی مثل خوره به جانم افتاد. ویلا، با آن پله‌های دوطرفه‌ی مجللش، انگار راه رو برای ورود به یک معما باز گذاشته بود. بی‌صدا، از سمت چپِ نرده‌ها بالا رفتم. هنوز به آخرین پله نرسیده بودم که سایه‌ای رو در انتهایی‌ترین نقطه‌ی راهرو، کنار پنجره‌ی قدی دیدم.
کت‌وشلوارِ سفید؟
اوه بابا؟! کی آمد خانه و من نفهمیدم؟
گرمای شدیدی در قلبم دوید. خیلی وقت بود درست و حسابی ندیده بودمش، و دورانِ پدر و پسریِ باکیفیتی هم نداشتیم. البته از وقتی "ناره" به دنیا آمد و افسردگیِ شدیدِ مامان، خانواده را بعد از یک سال، سرد و بی‌روح کرد.
خواستم صداش کنم، اما لحنِ خشن و عصبی‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
عقب
بالا