- تاریخ ثبتنام
- 5/1/21
- ارسالیها
- 3,876
- پسندها
- 52,891
- امتیازها
- 71,673
- مدالها
- 46
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- #11
فامیلی مریم و یادم نیست متاسفانه برای همین فامیلی شوهرش و میدم بهش
جلوی در پشت بام، بر روی آخرین پله ایستاد. کمی بر روی کمرش خم شد و لبهای کبودش را بر هم فشرد. نفسش را به سختی بیرون فرستاد و با صدای خفهای گفت:
- میخواستم با مادرم حرف بزنم... مریم رضایی.
صدایش از ته چاه میآمد و پرستاری که پشت تلفن بود متوجه حال خراب او بود.
پرستار: اما خانم من اجازه ندارم.
جواهر سرش را بلند کرد و بدن لرزانش را به سمت پشت بام کشید. باد گرمی به صورتش برخورد کرد و پیشانیاش را بالا فرستاد.
جواهر: خواهش میکنم...من ایران نیستم، باید باهاش حرف بزنم.
خانم پرستار که لحن درماندهی او را فهمید، نفسی عمیق کشید و با لحنی دوستانه پاسخ...

جلوی در پشت بام، بر روی آخرین پله ایستاد. کمی بر روی کمرش خم شد و لبهای کبودش را بر هم فشرد. نفسش را به سختی بیرون فرستاد و با صدای خفهای گفت:
- میخواستم با مادرم حرف بزنم... مریم رضایی.
صدایش از ته چاه میآمد و پرستاری که پشت تلفن بود متوجه حال خراب او بود.
پرستار: اما خانم من اجازه ندارم.
جواهر سرش را بلند کرد و بدن لرزانش را به سمت پشت بام کشید. باد گرمی به صورتش برخورد کرد و پیشانیاش را بالا فرستاد.
جواهر: خواهش میکنم...من ایران نیستم، باید باهاش حرف بزنم.
خانم پرستار که لحن درماندهی او را فهمید، نفسی عمیق کشید و با لحنی دوستانه پاسخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.