• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

اسپین‌آف اسپین‌آف رمان ریسمان کبود | ریحانه نصیری نویسنده انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .REIHANEH.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 13
  • بازدیدها بازدیدها 212
  • کاربران تگ شده هیچ

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
سطح
41
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,876
پسندها
52,892
امتیازها
71,673
مدال‌ها
46
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #11
فامیلی مریم و یادم نیست متاسفانه برای همین فامیلی شوهرش و میدم بهش:cloversmileyc:

جلوی در پشت بام، بر روی آخرین پله ایستاد. کمی بر روی کمرش خم شد و لب‌های کبودش را بر هم فشرد. نفسش را به سختی بیرون فرستاد و با صدای خفه‌ای گفت:
- می‌خواستم با مادرم حرف بزنم... مریم رضایی.
صدایش از ته چاه می‌آمد و پرستاری که پشت تلفن بود متوجه حال خراب او بود.
پرستار: اما خانم من اجازه ندارم.
جواهر سرش را بلند کرد و بدن لرزانش را به سمت پشت بام کشید. باد گرمی به صورتش برخورد کرد و پیشانی‌اش را بالا فرستاد.
جواهر: خواهش میکنم...من ایران نیستم، باید باهاش حرف بزنم.
خانم پرستار که لحن درمانده‌ی او را فهمید، نفسی عمیق کشید و با لحنی دوستانه پاسخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : .REIHANEH.

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
سطح
41
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,876
پسندها
52,892
امتیازها
71,673
مدال‌ها
46
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #12
جواهر تکیه‌اش را از نرده گرفت و با چشمانی نم‌زده و ناامید به روبه‌رو خیره شد. دست آزادش را مقابل صورتش تکان و با صدای نسبتاً بلند فریاد زد:
- دارم از انتقام مزخرفی حرف می‌زنم که تمام این سال‌ها توی گوش ما خوندی! آینده‌ی ما رو پر کردی از اون انتقام به درد نخورت که معلوم نیست درست بوده یا غلط. زندگی خودت و به گند کشیدی بس نبود، زندگی من و آصفم ویرونه کردی.
جمله‌ی آخرش را چنان فریاد زد که گوش مریم درد گرفت اما دستانش محکم به تلفن چسبیده بود.
مریم: جواهر!
صدایش کاملا تهدید آمیز و نگران بود. اما باعث نشد جواهر آرام بگیرید. بلکه بیشتر از کوره در رفت و فریاد زد:
- جواهر چی؟! جواهر چی مامان؟ کل عمرت و صرف این کردی که توی گوش آصف بخونی، رستگار قاتل، برو سر وقتش! به روح بابا، خودش راضی نبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .REIHANEH.

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
سطح
41
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,876
پسندها
52,892
امتیازها
71,673
مدال‌ها
46
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #13
افتادم توی این تایمایی که قلمم زوری میشینه روی کاغذ...خیلی حس بدیه! دلت میخواد بنویسی ولی مغزت یاری نمیکنه.

با پیچیدن صدای ممتدد بوق در تلفن، مریم با ناباوری به صفحه‌ی موبایل خیره شد. یعنی چی که خود را از او می‌گرفت؟! یعنی چی که آصف قرار بود بمیرد؟! آصف قرار بود دنبال او بیاید نه این‌که بمیرد!
در دو مکان متفاوت اما زمان‌های یکسان هردو موبایل‌ها را به دیوار کوفتند و چنان فریادی زدند که ساختمان‌ها به لرزه درآمد. مریم چنگی به موهایش زد و هراسان از جای خود بلند شد. دیگر پرستار به تنهایی نمی‌توانست جلوی این فوران غمش را بگیرد. دست برد و و زیر میز مقابلش گذاشت. چنان آن را بر روی زمین برگرداند که صدای خرد شدن شیشه‌هایش باعث شد پرستار چند قدم به عقب بردارد. تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : .REIHANEH.

.REIHANEH.

نویسنده انجمن
سطح
41
 
تاریخ ثبت‌نام
5/1/21
ارسالی‌ها
3,876
پسندها
52,892
امتیازها
71,673
مدال‌ها
46
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #14
رزا و آرمیتا! تمومش کنیم؟! تازه جلد دار شده بود:face-with-tears-of-joy: وقتشه بگیم خدافسسس جواهر بدبخت!

او همان زنی بود که می‌گفت جرعت خودکشی ندارد؟! حالا دستانش را چنان دور میله‌های فلزی پیچانده بود که رو به کبودی می‌رفت. بدنش را به جلو خم کرده و موهایش را به دست باد سپرده بود. وقتی به پایین نگاه می‌کرد سرش به وضوح گیج می‌رفت. برای همین چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. همین‌طور که اشک‌هایش از گوشه‌ی چشمانش می‌چکیدند صدای خاطرات دور در گوشش می‌چرخید. آصف مدام در زیر گوشش زمزمه می‌کرد:
- درست می‌شه جواهر! دوباره باهم می‌سازیم...گذشته رو فراموش می‌کنیم.
جواهر مانند مجنون زدگان سرش را به معنی نفی تکان داد و تقریباً فریاد زد:
- هیچ‌چیز تموم نمیشه آصف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : .REIHANEH.
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] ROSALINE
عقب
بالا