• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه تاروپود زمان | سما.ب کاربر انجمن یک رمان

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد داستان کوتاه: 640
ناظر: @پاییز پنهان


نام داستان کوتاه: تاروپود زمان
نویسنده: سما برومندی
ژانر: معمایی، درام روانشناختی، فانتزی.

خلاصه:
در «تار و پودِ زمان»، یک دفترچه‌یِ مرموز، مرزهایِ بینِ واقعیت و امکان را در هم می‌شکند و زندگیِ آریا، نویسنده‌ای جوان، را زیر و رو می‌کند. اما هر تغییری در گذشته، زخمی بر تار و پودِ زمان می‌زند و او را به اتاقِ سردِ بازجویی می‌کشاند. در این تریلرِ متافیزیکی، آریا باید با پیامدهایِ قدرت‌هایِ غیرقابلِ تصور و معمایِ دفترچه‌ای که سرنوشت را بازمی‌نویسد، روبرو شود؛ پیش از آنکه خود در پیچ و خمِ زمان گم شود.


این داستان بر اساس تخیل نویسنده نوشته شده و هر گونه تشابه اسمی و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_603963_.webp

"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
«بعضی چیزها نباید کشف می‌شدند؛ نه در آن ساعتِ شب، و نه در میانِ کتاب‌های غبار گرفته‌ی مردی که سال‌ها پیش ناپدید شده بود. گاهی حقیقت، آن چیزی نیست که می‌بینیم، بلکه آن چیزی است که می‌ترسیم ببینیم. در بایگانیِ خاک‌ گرفته‌یِ ذهن، جایی که خاطراتِ فراموش شده و صداهایِ نجواگر، گردِ هم می‌آیند، داستانِ ما آغاز می‌شود. داستانی درباره‌یِ مردی که در جستجویِ پاسخی برایِ یک فقدان، به قلمی سپرده شد که رازهایِ ناگفته‌یِ زمان را در خود داشت. اما آیا این قلم، راهی به سویِ حقیقت بود، یا دریچه‌ای به سویِ جنون؟»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
فصل اول ( نخِ اولِ کابوس)

هوای اتاق بازجویی نه تنها سنگین، که چسبناک بود؛ ترکیبی از بوی تندِ کلرِ شوینده‌های ارزان، عرق سردِ متهمان پیشین و طعمِ فلزیِ غبارآلودِ آهنِ زنگ‌زده که بر زبان می‌نشست. نورِ لرزان و بی‌رحمِ مهتابیِ سقفی، هر گونه سایه روشنی را از چهره‌ی آریا می‌زدود و او را به مجسمه‌ای از استخوان و پوستِ رنگ‌پریده بدل می‌کرد که گویی سال‌هاست خورشید را ندیده است.
صدایِ خشکِ ضربه‌های خودکارِ سرگرد بر روی میز، ریتمی منظم و عصبی داشت؛ مثل تیک‌تاکِ ساعتی که برای یک اعدامِ قریب‌الوقوع معکوس می‌شمارد. هر ضربه، لرزشی کوچک در استخوانِ جمجمه‌ی آریا ایجاد می‌کرد. ریه‌هایش، که زمانی با واژگانِ آزاد جان می‌گرفتند، حالا در این فضایِ تنگِ آکنده از بویِ سیگارِ مانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
آریا سرش را بالا آورد. لبخندی که بر لبانش نشست، بیشتر شبیه خراشی بود بر پوستِ خسته‌اش؛ عصبی، شکننده و آغشته به طعمی تلخ از حقیقتِ ناگفته. نگاهش، که تا لحظاتی پیش بر کفِ سردِ میز دوخته شده بود، حالا با نگاهی خیره و نافذ، سرگرد را به چالش می‌کشید.
- اگر بگم اون دفترچه من رو پیدا کرد چی، سرگرد؟ اگه بگم این من نبودم که دنبالش رفتم، بلکه اون بود که من رو صدا زد؟

«فلش بک_کتابخانه»
***

سکوتِ سنگینِ کتابخانه‌ی بایگانیِ مرکزیِ دانشگاه، نه سکوتی آکنده از آرامش، که سکوتیِ آغشته به نجواهایِ فراموش‌شده بود. سکوتی که انگار در میانِ خروارها کاغذِ کهنه و قفسه‌هایِ بلندِ بایگانیِ دست‌ نوشته‌ها، در حالِ خفگی بود. نورِ زرد و بیمارگونه‌یِ چراغ‌هایِ مطالعه، دانه‌دانه رویِ ستون‌هایِ چوبیِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
«فلش بک _کتابخانه»
***

آریا دفترچه را با احتیاطِ کسی که بمبی ساعتی را لمس می‌کند، از میانِ جعبه بیرون کشید. انگار سنگین‌تر از ظاهرش بود؛ وزنی که به دست‌هایش منتقل می‌شد، لرزشی خفیف در عضلاتش به جا گذاشت. اولین صفحه را گشود. به جایِ دست‌خطی مرتب یا یادداشت‌هایِ آکادمیک، با سطرهایی مواجه شد که گویی با خشم بر کاغذ حک شده بودند. خطوطِ ظریف، نه شرحِ خاطرات، که توصیفِ کابوسی بود که نفس را در سینه بند می‌آورد. نوشته‌ها درباره‌ی مرگی بی‌رحمانه بود؛ مرگی که نه به دنبالِ گناهکاران، که گویی تشنه‌یِ خونِ حقیقت‌ جویان بود. آریا با چشمانی که از وحشت گشاد شده بود، به کلمات خیره ماند. «مرگِ بی‌رحمانه…» این عبارت مانندِ پتکی بر جمجمه‌اش فرود آمد. این یک پیش‌گویی بود؛ سرد، بی‌روح و دقیق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
«فلش بک _کتابخانه»
***

آریا، با ترکیبی از هیجانِ گنج‌یاب و اضطرابِ قاتلِ بالقوه، دفترچه را دوباره در دست گرفت. نفسش را حبس کرد و با دقتِ میکروسکوپی، کلمه به کلمه، حرف به حرفِ نوشته‌هایِ دفترچه را با دست‌خطِ شناخته‌ شده‌یِ پروفسور احتشامی که رویِ برگه امتحانیِ قدیمی نقش بسته بود، مقایسه کرد. خطِ رویِ برگه، همان دست‌خطِ محکم، اندکی کج و منظم، باوقار و در عینِ حال، قابلِ پیش‌بینی بود؛ امضایِ یک ذهنِ منطقی و دانشگاهی. اما خطِ دفترچه… نرم‌تر، روان‌تر، انگار با عجله و هیجانی وحشیانه نوشته شده بود. جوهر، گاهی پخش شده بود، گاهی به طرزِ غریبی متمرکز. انگار دو نفر، دو ذهنِ کاملاً متفاوت، دو جهانِ جداگانه، با هم بر رویِ یک دفترچه هم‌پوشانی داشتند. یکی با نظم و دیگری با جنون.
آریا با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
ناگهان، صدایی آشنا اما در عینِ حال وهم‌آلود، سکوتِ بایگانی را شکست. خش‌خشی خفیف، مانندِ نفس کشیدنِ موجودی نامرئی در میانِ قفسه‌هایِ غبار گرفته. آریا سریع دفترچه را بست، سنگینیِ آن را زیرِ لباسش حس کرد و انگار که سِرّی ازلی را پنهان کرده باشد، به اطراف نگریست. حس کرد که دیگر تنها نیست؛ سایه‌ای نامرئی او را زیرِ نظر داشت، یا شاید… کسی که پشتِ این دفترچه بود، حالا از حضورِ او با خبر شده بود. تمامِ تمرکزش به صداها معطوف شد. پاهایش، گویی اراده‌ای مستقل یافته باشند، او را به سمتِ انتهایِ راهرو کشیدند؛ جایی که نورِ ضعیف و زردِ پنجره‌یِ قدیمی، ذراتِ غبارِ معلق در هوا را به رقص درآورده بود. و در آنجا، در میانِ آن مهِ غبارآلود، شبحی نمایان شد. زنی بود با لباسی تیره، که انگار از جنسِ خودِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
زن خندید؛ خنده‌ای کوتاه، سرد و فلزی که بیشتر شبیه به خش‌خشی وهم‌آلود بود، انگار از دلِ سنگ بیرون می‌آمد.
- پروفسور؟ اون فقط مترجم بود. مترجمی که سعی می‌کرد با واقعیت نجنگه، فقط اون رو ثبت کنه. اما من… من می‌خواستم واقعیت رو بازنویسی کنم. با قدرتِ این دفتر.
نگاهش، که حالا دیگر در تاریکیِ بایگانی نمی‌درخشید، بلکه گویی نوری از درون داشت، مستقیم به چشمانِ آریا دوخته شد.
- اون پیرمردِ ساده‌دل، فکر می‌کرد می‌تونه با نوشتن، زمان رو کنترل کنه. اما اون نمی‌دونست که با هر بار نوشتن، داره جایِ خودش رو به کسی دیگه می‌ده. قلم، وقتی به دستِ کسی عادت کنه، دیگه به صاحبِ اولش وفادار نمی‌مونه.
در همین حین، آریا متوجه شد که تصویرِ زن شروع به لرزیدن کرده است؛ لرزشی نامنظم، گویی هوا در اطرافش متلاطم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

SAMA_B

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی ترجمه
سطح
16
 
تاریخ ثبت‌نام
23/5/20
ارسالی‌ها
574
پسندها
9,735
امتیازها
24,973
مدال‌ها
17
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
ناگهان، آریا احساس کرد که چیزی سرد و سنگین در دستش قرار گرفت. نگاه کرد. یک قلمِ چوبیِ قدیمی و جوهردانِ کوچکی بود که انگار… نورِ ضعیفی از خودش ساطع می‌کرد. آیا این قلم واقعاً آنجا بود؟ یا فقط… یک توهمِ دیگر؟
آریا دفترچه را با دستانی که هنوز می‌لرزید رویِ میزِ لرزانِ بایگانی گذاشت. انگشتانش سرد شده بودند و توانِ کمی داشتند. صفحه جدیدی با دست‌خطی که حالا دیگر می‌دانست متعلق به، قلمِ بی‌صاحب است، باز شد. خطوطِ سیاه و مرموز، جمله‌ای را نقش بسته بودند:
«سامان، ساعت ۱۶:۰۰، سه سال پیش.»
آریا نفسش در سینه حبس شد. سامان؟ مگر نه این‌که سامان همین چند روز پیش در آزمایشگاه…؟ سرش گیج رفت، گویی دنیا دورِ سرش می‌چرخید. دستش را به لبه‌یِ سرد و ناهموارِ میز گرفت تا تعادلش را حفظ کند. این چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAMA_B

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا