دفتر آزادنویسی دفتر آزاد نویسی پناهگاه وکیل مدافع | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 73
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,174
پسندها
31,778
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
IMG_0414.webp
پناهگاه وکیل مدافع | فرشته رحمانی
@فرشته رحمانی عزیز بابت اشتراک محتوای دفترتان با کاربران یک‌رمان، متشکریم.
-
در این تاپیک فرد دیگری جز نویسنده، حق ارسال هیچ پستی را ندارد.
درصورت مشاهده موارد غیراخلاقی با کلیک بر گزینه "گزارش" با ما همکاری کنید.
درصورت تمایل به ایجاد دفترآزادنویسی، از این تاپیک اقدام نمایید.
-
" تیم مدیریت کتاب | انجمن یک رمان "
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
726
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • مدیر
  • #2
آدم‌ها فکر می‌کنند با تمام شدن ساعت کاری، کار هم تمام می‌شود.
اما بعضی پرونده‌ها تا خانه می‌آیند.
بعضی نگاه‌ها، بعضی جمله‌ها، بعضی سکوت‌ها تا توی تخت خوابت هم کش می‌آیند و شبیه سردرد قبل خواب توی تنت می‌نشینند.
کاش می‌شد لابه‌ی پیرمرد زندانیِ بدهکار، مادرِ جدا مانده از فرزند یا فرزند وامانده بین دو والد را همان‌جا توی دادگاه، لای پرونده های معطل مانده، جا گذاشت.
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
726
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • مدیر
  • #3
پرت نویس تمرینی شماره ۱:

صدای خش خش پلاستیک از کنج آشپزخانه، کنار کابینت فلزی سفید که دربش از جا درآمده به گوشم می‌رسد. یقین دارم دوباره موجودی موزی پا توی این مکان نفرین شده گذاشته.
سرعت هم زدن نبات را در استکانی که دسته اش به لطف خرابکاری دوساعت پیشم شکسته، بیشتر میکنم.
بوی هل و دارچین و زعفرانِ نبات در فضای نم دار آشپزخانه می‌پیچد و اندکی از انقباض عضلات شکمم می‌کاهد. دستم را روی شکمم، بالاتر از رحم دردناکم می‌فشارم.
همزمان کمی چشمانم را باریک می‌کنم تا توی نور نیمه جان و سوسو زن این بیغوله ی شاه عباسیِ مامان خانوم که حاضر به فروش یا تغییرش نیست، دمپایی انگشتی قرمزِ مینو را پیدا کنم.
کمی گردن می‌کشم و آن را کنار صندلی لاکی زرد نزدیک سینک پر از ظروف نشسته پیدا می‌کنم.
دست از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
726
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • مدیر
  • #4
پرت نویس شماره ۲:

انگشتانم را دور ماگ جدیدم که از بازار هفتگی خیابان بالایی خریده ام میپیچم، گرمای مطبوعش یخ دستانم را ذوب میکند و رنگ صورتی ملایم پاپیون روی دسته اش حس های خفته ی دخترانه ام را بیدار می‌کند.
بی توجه به اضطرابِ پیچیده در سکوتِ سنگین خانه، سعی می‌کنم حواسم را پرت قالیچه ی لاکی دست‌باف آشپزخانه و حاشیه های سفید رنگش که از این فاصله هم قابل دیدن است، کنم.
صدای شکستن قولنج یخچال مرا از جا می‌پراند و قطرات داغ چای داخل ماگ دستم را می‌سوزاند.
چند نفس عمیق می‌کشم و خودم را روی کاناپه جابجا می‌کنم.
سرم را به سمت تلویزیون متمایل می‌کنم و با چشمانی ملتمس از او میخواهم که بار دیگر خراب نشود و من را در این خانه‌ی خالی تنها نگذارد. بعد نفس کلافه و عمیق دیگری می‌کشم و خیال می‌کنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
726
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • مدیر
  • #5
پرت نویس شماره ۳:


- تا حالا مجبور شدی وقتی نیم لیتر ادرار توی مثانه داری جلوی یک قاضی از خود متشکر، از یک موکل بی گناه که یک پاپاسی هم کف دستت ننداخته دفاع کنی؟ نمیتونی تصور کنی چه حجم از فشاری روی جز به جز بدنت احساس میشه، و چجوری از درون و بیرون به خودت میپیچی!
بی قراری توی نگاهت دودو میزنه و قاضی تورو عملا با یک وکیل بی دست و پای دوزاری قیاس میکنه!
میدونی میخوام چی بگم لیلی؟ دسشویی رفتن خیلی مهمه! حتی اگه فقط پنج دقیقه به شروع جلسه ی دادگاهت مونده!
نفس حبس شده ام را بیرون دادم و به چهره ی دخترک جوانی که به تازگی کارآموزم شده نگاه میکنم، عضلات صورتش را منقبض کرده تا مانع خنده اش شود و من به خوبی می‌دانم که در پس ذهنش به انتخاب من به عنوان وکیل سرپرست هزاران بار لعنت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
726
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • مدیر
  • #6
درست همین الان وسط اسباب‌کشی‌ام و نود درصد لوازم و ظروفم رو جمع کردم توی کارتن.
فقط مونده چندتا کاسه بشقاب و ضروریات برای چند روز زندگی.
داشتم فکر می‌کردم من بدون اون اسباب و لوازم دارم به بهترین وجه ممکن زندگی می‌کنم.
غذا، بیسکوئیت و کیک می‌پزم.
نیازی به سرویس چینی ۲۴ نفره پیدا نکردم، نیازی به قالب کیک عجیب و غریب ندارم و توی قابلمه می‌تونم کیک بپزم.
اصلا نیازی ندارم قهوه رو توی ماگ دیزاین شده بخورم و توی لیوان چای خوری هم می‌تونم قهوه بخورم.
زندگی بدون لوازمم کاملا ممکن و صد البته راحته!
سوال اینجاست که چی شد ما آدما فکر کردیم اگر فلان ماگ یا فلان ظرف رو نداشته باشیم نمی‌تونیم راحت زندگی کنیم؟
چی شد که رسیدیم به اینجایی که داریم کار می‌کنیم تا این لوازم رو بخریم و برای اقناع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
726
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • مدیر
  • #7
پرت نویس شماره ۴:

بالاخره آبگرمکن با چند ضربه و فندک زدن‌های پیاپی روشن می‌شود و صفحه نمایشگر، درجه آب را ۲۰ نشان می‌دهد.
لب و لوچه‌ی آویزانم را جمع می‌کنم و حوله به‌دست روی سکوی کاشی کاری شده ی سرد می ‌نشینم و تعداد کاش های آبی را در مقایسه با کاشی های سفید، تا گرم شدن آب حمام می‌شمارم.
دقیقا ۷۳ کاشی آبی به علاوه آن یکی که ترک خورده و نصفش ریخته در مقابل ۷۲ کاشی سفید و یک جای خالی سیمانی داریم.
با صدای تق تق آبگرمکن از جا بلند می‌شوم و حوله ی آبی نخ‌کش شده را کنار شورت پا دار آبی رنگ بابابزرگ آویز می‌کنم و چرخی توی حمام می‌زنم تا صابون لوکس عروس را پیدا کنم که کنار تشت قرمز توی مشمای بی رنگ می‌بینمش.
لیف سفید و صورتی جهاز مادربزرگ کنار لیف پاره پوره‌ی بابابزرگ از میخِ کنار پنجره‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
726
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • مدیر
  • #8
به طرز عجیب و غریبی خستم، فکر کنم دارم متلاشی می‌شم.
از بعد اولین بمبی که توی تهران خورد (نهم اسفند ۱۴۰۴) زندگیم رسماً روی هواست.
یک ماه تموم آلاخون والاخون شدم، و بعد درگیر اسباب کشی و جمع کردن لوازم بودم.
دنبال خونه گشتن، دادگاه رفتن، دوباره وسیله جمع کردن و حواب موکل رو دادن....
چرخه بدیه که فردا احتمالا تموم بشه!
ولی همین الان، توی همین لحظه من شدیداً احساس خستگی می‌کنم....همین :)
 
عقب
بالا